تأملات دودی

رسم الخط حرامزاده

Posted in فلسفه, اجتماعي by آيدين on نوامبر 26, 2012

موضوع خیلی ساده به نظر می رسد. با ورود تکنولوژی روز به ایران و به خصوص با همه گیر شدن تلفن همراه و سرویس پیامک و پیش فرض بودن زبان لاتین روی گوشی های خارجی، کاربرها از رسم الخط انگلیسی برای نوشتن فارسی استفاده کردند و البته این روش موثر و موفق هم بود. چرا که اغلب کاربران تلفن همراه که به شکل دیوانه واری از سرویس پیامک استفاده می کردند و میکنند جوان و نوجوان بوده و به سرعت خود را با این پدیده جدید منطبق نمودند. اما بیایید در این مسئله دقیق تر شویم.

سوسور به عنوان پدر زبان شناسی مدرن در سلسله درس هایی که با عنوان «دوره زبان شناسی عمومی» در ایران به چاپ رسیده زبان را شامل واحد های پایه ی آوایی می داند یعنی اصالت زبان را به صدا می دهد و نوشتار را نسبت به گفتار پسینی تر می داند. از نظر تاریخی نیز ارتباط آوایی و تصویرهای صوتی نسبت به شکل های مکتوب ارجحیت بلاشکی دارند و زبان هایی که تنها به صورت نوشتاری موجودند اغلب مدرن و زاییده ی تکنولوژی اند مثل زبان های برنامه نویسی. بماند که دریدا بعدها این تواتر را برعکس کرد و نوشتار را جایگاه تبلور طبیعت واقعی زبان دانست. از این منظر سوسور نه تنها ادبیات شفاهی را در ریشه شناسی کلمات ارجح می داند بلکه می گوید خط به واسطه ی خاصیت جماد و ثباتش و این توهم که حاوی رمزگانی مرجع و صحیح است می تواند خود را بر توده ی مردم تحمیل کرده و زبان را متاثر و دگرگون کند. این اتفاق به خصوص در مورد خط هایی که از زبانی دیگر وارد زبان مقصد می شوند قابل لمس است. برای مثال با بررسی موردی، زبانِ مقصد برای آواهایی که نشانه ای در خطِ وارد شده ندارند مجبور به تمهیداتی مثل ترکیب حروف یا اضافه کردن نقطه و نمایه می شود که البته همیشه هم کارا نیست. در نتیجه تصویرهای دیداری این حروف، تلفظ های معیوب ایجاد می کنند و به گفته سوسور این امر به خصوص در مورد زبان هایی که جنبه ی ادبی شان قویتر است بیشتر اتفاق می افتد. برای قابل لمس بودن مسأله می توان به ادبیات شفاهی اقوام ایرانی توجه کرد که اغلب آنها روی کاغذ وجود خارجی ندارند و حتی نوشتن آنها -به هر رسم الخطی که باشد- خیلی مشکل و حتی مضحک جلوه می کند اما همچنان زنده و سیال بین اقوام خود حضور دارند.

بعلاوه سوسور زبان را به دو جنبه تاویل می کند یکی لانگ و دیگری پارول. پارول وجه کاربردی زبان است، همان است که ما به طور روزمره با آن برخورد می کنیم و می توان گفت نمودِ مادی آن فضایی ست که لانگ نام دارد. لانگ یک فضای امکان زبانی ست. قوه محرکه و مغز متفکری ست که زبان را ناشی می شود. مجموعه ارتباط ها و تناظر هایی ست که در زبان برقرار می شود.

یک تصور رایج و کلاسیک از زبان این است که زبان یک ارتباط دال و مدلولی بین دنیای بیرون و ذهن انسان برقرار می کند. یعنی انسان بوسیله کلماتی که به پدیده ها و اشیا بیرونی نسبت می دهد فکر می کند و در واقع کلمات جنسی شبیه مواد خام تفکر را دارند و تفکر خود چیزی ست مستقل و ناشی از قوه ی تعقل انسان. اما می توان گفت با مطالعه ای اندک در کتب فلاسفه ی متأخر می توان دید که این نگاه به زبان اشتباه و حتی از دید برخی مثل فوکو و دریدا یکسره واژگونه است. یعنی نه تنها زبان ناشی از تفکر ما نیست بلکه تفکر ناشی از زبان است.

زبان در مقام لانگ را می توان به یک شبکه ی تور تشبیه کرد که در آن هر خانه با چند خانه ی مجاورش و در مجموع با تمام کلمات در عرض و طول در ارتباط است. ارتباط هایی که می توانند ترادف، تضاد، همنشینی و خیلی روابط دیگر باشند. در واقع کلمه ای تنها وجود ندارد، کلمات در ارتباط با کلمات دیگر هستند که معنی دارند. این ارتباط ها از فرهنگی به فرهنگی و از دوره ای به دوره ی دیگر متفاوت و حتی متناقض است و می توان در پژوهش های زبان شناسان نمونه های بیشماری از عدم ثبات معنایی و کاربردی کلمات یافت. همینطور یک کلمه می تواند بیشمار کلمه ی دیگر را به شکل یک تسلسل بی انتها تداعی کند. مثل سنگی که در آب انداخته می شود و امواج ناشی از آن در هر جهت تا دوردست ها حرکت می کند. این تداعی به شکل های مختلف اتفاق می افتد از تداعی دستوری مثل مترادف ها، تا تداعی فرهنگی مثل تلمیح و تکیه کلام ها و حتی تداعی ظاهری که ناشی از شباهت ظاهری به کلمات و اشکال دیگر است. یعنی حتی شکل نگارش یک کلمه می تواند تداعی ایجاد کند و به وضوح مشاهده می شود تیزی معانی کلماتی که در تابلو خط ها کشف می کنیم یا خیلی ساده تر از آن در یک خط خوش و یک خط بد چقدر متفاوت است. از نظر تاریخی نیز کلمات و حتی حروف، به خصوص نوشته شده، دارای ارزش عرفانی و قدسی بوده اند و همنشینی جادویی آنها دراوراد و ادعیه و کاربردهایشان در فرقه های حروفیه و عرفان های قدیمی تر قابل ردیابی ست.

اکنون می توان نتیجه گرفت زبان فینگلیش که ناگهان خود را به عنوان شکلی از تبلور مادی لانگ در می آورد با کلماتی که شکل ظاهریشان علاوه بر ایرادات خوانشی و کند کردن آهنگ جمله، مطابق با پیش زمینه ی ذهنی و فرهنگی ما از آن کلمات نیز نیست و طبیعتا جنس تداعی متفاوتی خواهد داشت. یعنی شکل اندیشیدن ما هنگام خواندن جملات فینگلیش با فارسی متفاوت است و در واقع اندیشه ای بی دقت، بی حوصله و سرسری ست. درست همان اخلاقی که کاربران اینترنتی شبکه های مجازی دارند. علاوه بر آن کسانی که مدام از این رسم الخط استفاده می کند چنان با شکل نوشتاری فارسی بیگانه می شوند که با وجود تحصیلات اغلب عالیه، دچار غلط های املایی و نگارشی فاحش می شوند. با سرایت این معضل عواقب نگران کننده و غیرقابل پیش بینی ای در انتظار زبان و در نتیجه فرهنگ می باشد.

این رسم الخط زاییده ی نامیمون جماع تکنولوژی است با زبان یک ملت و مثل خیلی پدیده های دیگر سرمایه داری، حضور صنعتی و از خودبیگانه ی کلماتی ست که از جایگاه معنایی سابق خود جدا می شوند و در جایگاهی جدید می نشینند. در پوستینی نو که ترکیبی از کلمات لاتین و اعداد و اسمایلی هاست. فضایی که خود را محدود به 164 کاراکتر می کند و ده ها احساسش را به یک قلب صورتی یا لبخند قراردادی ترجمه می کند. اما هرگز نمی فهمد چرا هرچه بیشتر مینویسد و می خواند، کمتر باور می کند و کمتر می فهمد. زبان مبدل شده به مجموعه کلماتی پلاستیکی، کلماتی که دیگر نه حتی باد هوا بلکه موج مغناطیسی اند.

Advertisements

همینی که هست – یک جمع بندی فلسفی

Posted in فلسفه by آيدين on ژوئیه 13, 2012

انسان اسیر پیش داوری ها و عادات است. شاید خیلی از مخاطبینی که این جمله را قبول می کنند وقتی درب روی پاشنه ی آن می چرخد و آنها را از بنای عظیمِ میراث فلسفه بشر به دشت پست مدرنیسم وارد می کند، نظر خود را عوض می کنند و ترجیح می دهند فلسفه همان عنوان های دهان پر کن در قفسه های کتاب باشد تا کلیدی برای دربِ قفل شده ی دیدگاه ها. اگر کار فلسفه اندیشیدن و باز اندیشیدن به عادات و افکار و مشی زندگی بشر و در هم ریختن این پیش داوری ها و عادات نیست، پس دیگر به چه دردی می خورد و فلسفه ی پست مدرن به معنای دقیق کلمه ی خود فرارفتن از «مدرن» به معنی «امروزی» است. در افتادن با شکل مسلط نظام معناسازی و از آن فراتر عریان کردن دست پنهان هر نوع نظام سازی در معنای کلی آن است.

علم و دین

دوران مدرن را اغلب از رنسانس اروپایی ریشه یابی می کنند و معنای «به روز»-ِ آن وجهه ی مثبت و انقلابی به آن می دهد. روشنگران اروپایی و خردباوران وقتی با خشک اندیشان و نظام پوسیده ی مذهبی-فکری دوران خود درافتادند به معنای واقعی کلمه مدرن بودند. آنها نوع نگاهی جدید به دنیا را جایگزین نگاه مسلط گذشته کردند. در نظام کهن گرانیگاه تفکر «خدا» بود و همه چیز محصول فرهنگی و جنبی آن به شمار می رفت. اما در این دوران به تدریج با پیشرفت علوم طبیعی مرزهای الوهی کوچک و کوچکتر می شود و به جای آن خرد انسانی می نشیند. انسان سوژه ای می شود که دنیا ابژه ی شناسایی آن است. تلقی انسانِ شناساگر از جهان، همچون تصویری ست در آینه ی ذهن انسان و تلقی تصویری، انسان را به سمت طبقه بندی طبیعت و ساخت جدول ها و دسته بندی ها در تمام حوزه ها می برد. انسان تلاش می کند با خُرد کردن طبیعت به این دسته ها، به شناختی منسجم از حقیقت دنیا دست یابد. حقیقتی که آن بیرون، ورای زمان و مکان موجود است.

کمی بعد اما همراه با حرکت علوم طبیعی به سمت الکترومغناطیس که علمی کمتر تصویری و بیشتر پنهان بود، تلقی انسان نیز دگرگون شد و از تصویرها به حس ها تغییر کرد و همچنین داروینیسم منجر به تکامل نگاه انسان به نگاه تاریخی و زمان مند شد. در علوم انسانی هم شی فی نفسه ی کانت از اعتبار ساقط شد و هگل و مارکس دست هایی بیرون از اختیار مستقیم انسان را آشکار کردند مثل تاثیر کار کارگر بر ارزش کالا که چیزی فرای ذات آن و نهفته در تاریخ کالاست. نیروهایی انتزاعی سیطره ی خود را بر سوژه و ابژه ی انسان آشکار می کردند و در مقابل انسان برای جبران این خلاء، دوگانه ی سوژه-ابژه را در خود باز تولید کرد. یعنی انسان ابژه ی شناخت انسان.

از اینجا می توان گفت که با نیچه و مارکس و فروید، جرقه ی آنتی تز مدرنیسم به معنی خرد باوری مدرن زده می شود. نیچه بنیان ها و ارزش های اخلاقی و توهم تعیین نیک و بد را با تبارشناسی آنها از اعتبار ساقط کرد. مارکس تصور توان تسلط انسان بر نیروهای اقتصادی و رویای نظم مطلوب جامعه انسانی را در هم ریخت و ریشه آنها را در بیرون افراد انسان، یعنی پیرامون نظم طبقاتی یافت و همچنین نقش ایدئولوژی را در تعیین نگاه انسان و از خود بیگانگی او آشکار کرد. فروید نیز رویای شناخت انسان از خود و «من» متمایز و مشخص را به آن سوی ناخودآگاه ناشناخته و بیرون از خودآگاهی برد و مرز میان طبیعی و بیمار، و در نتیجه درست و غلط را از میان برد و رویای تجربه ی انسان از خود را بر باد داد. به این ترتیب دوگانه ی سوژه-ابژه فرو ریخت و از اینجا راه برای فلسفه ی زبان گشوده می شود. دیگر زبان نه تنها وسیله ای برای بیان فلسفه، بلکه خود فلسفه شد. متفکرین بعدی این سه تن به هر عنوان و گروه که نسبت داده شوند وامدار گردشی هستند که این سه غول به تفکر انسان دادند.

عقلانیت و  تکنولوژی

آدورنو و هورکهایمر در دیالکتیک روشنگری لُب انتقاد از عقل مدرنیته را به خوبی بیان می کنند: تلقی اسطوره ای از خرد انسان. انسان مدرن وقتی بت مذهب را از اریکه به زیر کشید چنان به خرد خود ایمان آورد که عقل خویش را وارث تاج و تخت آن کرد. انسان مدرن، انسان سلطه جوست. او ایمان داشت که با عقل می تواند با شناخت طبیعت و تسلط بر آن به سالاری جهان دست یابد و تکنولوژی ابزار توفیق انسان(مذکر) در تسلط بر طبیعت(مونث) است. این غایت انسان مدرن خود راهگشای استبداد و ستم شد چرا که تسلط بر جهان ابژه ها جز با انگاشتن دیگری به عنوان ابژه ممکن نیست و هر عملی در این راه مجاز است. وقایعی چون بهره کشی افسارگسیخته ی انسان از انسان، دو جنگ جهانی و فاشیسم همه نتیجه ی روشنگری و اومانیسم مدرن اروپایی بود. عقلانیت و منش مدرنیته اعتقاد به یک تعریف مشترک از انسان دارد که باید با تحقیق و تفکر به آن دست یافت و پس از معین شدن این تعریف، به صورت فاشیستی آن را پیاده کرد. می خواهد حزب نازی باشد که تعریف خود را با حذف انواع دیگر انسان پی می گرفت یا پداگوژی خشک اروپایی-روسویی برای تربیت انسان مطلوب. اما این انسان مطلوب و انسان گرایی، تنها تعمیم یک تعریف محدود اروپایی-بورژوایی است. نیچه در انسانی بسی انسانی می گوید:»فقدان حس تاریخی ناتوانی خانوادگی فیلسوفان است» یعنی آنها آگاهانه یا نا آگاهانه به انسان زمان خود چون حقیقت جاویدان می نگرند.

زبان

هایدگر می گوید:»انسان در زبان زندگی می کند و همچون زبان است، حضور ما در این جهان به زبان وابسته است» این جمله برای نشان دادن اهمیت توجه به زبان کافی ست اما مسئله ی زبان به همینجا ختم نمی شود. زبان، دیگر تنها وسیله ای برای ارتباط انسان با دنیای بیرون و محمل اندیشه ی او نیست. زبان خودِ اندیشه است و از آن پیشتر سازنده ی اندیشه است. زبان یک نظام نشانه شناختی پیشینی ست. زبان قبل از آنکه انسان آن را بیاموزد آنجا موجود است. کلمات حتی وقتی به شی یی مشخص اشاره می کنند حیاتی مستقل از آن دارند که تنها در شبکه ارتباطات درون زبان دارای معناست. شبکه ای تو در تو از معناهای دو تایی مثل خیر/شر و فرآیندهای دلالت (دال-مدلول).
یک کلمه برای معنی داشتن با کلماتی متضاد است و با کلماتی مترادف و با کلماتی متشابه و این رابطه ها از آن جدانشدنی ست. همچنین هر کلمه و هر کارکرد آن در جمله دارای سبقه ای تاریخی-فرهنگی ست که آن نیز از دخالت به کار برنده ی آن به دور است. بینامتنیت واژه ایست که به همین اشاره ی پنهان و بی انتهای هر متن به متون دیگر اطلاق می شود. دریدا از این فراتر می رود و دال های زبان را مستقل از مدلول ها و زبان را مفهومی مرکز گریز می داند که همیشه از بیرون به درون عمل می کند. یعنی همیشه با نگاه مسلط امروز گذشته را می نگرد. به این ترتیب ارتباط ما با گذشته ی یک زبان، محدود به شکل امروزی زبان است و به اعتقاد فوکو تاریخ تفکر بشر تنها مجموعه ای از گسست هاست که هرگز توان درک یکدیگر را ندارند. این طرز نگاه نه محدود به فیلسوفانی چون دریدا، فوکو و کریستوا ست بلکه در همه ی حوزه ها از روانکاوی تا نقد ادبی و سینما را در می نوردد و هرجا متفکری، از لوی استروس و لکان تا بارت و آلتوسر این تحلیل را بسط می دهد. تا آنجا که انسان دیگر بیشتر پدیده ای فرهنگی ست تا طبیعی و «منش انتشار» ِ زبان، شکل گیری هر نوع معنای ثابت حول یک مرکز را نفی می کند. معنا دیگر نه در ذهن است و نه ارجاعی از دنیای بیرون. بلکه زنجیره ی بی انتهایی از دال هایی ست که بر هم اثر می کنند «بدون قانون، بدون مسئولیت و بدون فردیت». تجربه و خودآگاه تنها توهم انسان است و همه چیز در فضایی شبیه ناخودآگاه فرویدی که ساختاری زبان گونه و کد گذاری شده دارد اتفاق می افتد. جریانی از تداعی معانی.

حقیقت، واقعیت و رسانه

آنچه ما عنوانِ حقیقت می دهیم ساختمانی از فرآیند های نشانه ای ست که در قالب ارزش ها و باور های یک گروه اجتماعی خاص شکل گرفته است. واقعیات همواره در رقابت با یکدیگرند و بازنمایی های متنی میدانی برای این رقابت. باید توجه کرد که متن در اینجا نه صرفا نوشتار، بلکه هر نوع مجموعه ی معنادار «نشانه ای» است که در فرآیند ارتباط قرار گرفته باشد که این فرآیند معمولا در سیطره ی رسانه قرار می گیرد. رسانه نوعی نمایش عمومی متون حقیقت است. رسانه همچون نمایش، انسان را در خود غرق می کند و به ورطه ی فراموشی می کشاند، او را دچار نوعی شیزوفرنی (اغتشاش در رابطه ی «نمایش» و «موضوع نمایش») می کند و از این طریق به جای بازنمایی واقعیت، در بنای واقعیت شرکت می کند. ژانر و کلیشه های تکرار شده کم کم مخاطب خود را تربیت می کنند که دنبال چه چیز بگردد، به چه چیز نگاه کند و چگونه لذت ببرد. اینها به تدریج واقعیت را همان چیزی معرفی می کنند که قابل انتظار است و به همین دلیل طبیعی ست. به این ترتیب رسانه، رد پای ایدئولوژی مسلط دوران را پاک می کند.

پست مدرنیسم عصر پایان ایدئولوژی ها، آرمانشهرها و کلان روایت هاست، به قول دیوید لایون «دیگر هیچ شالوده ی روش شناسانه ی مطمئنی وجود ندارد. قطعیت های علمی از پایبست ویرانند و در واقع دانش به معنای مورد نظر مدرن ها منحل است.» اکنون دوران خرده روایت ها، خرده فرهنگ ها و مینیمالیسم است. انسان همان است که هست، نه آن چیزی که باید باشد. و شاید این دوران آغاز دگرگونی نگاه انسان به جهان و دروازه ی عصری نو است.

تنها، پای چوبه ی دار

Posted in اجتماعي by آيدين on اکتبر 13, 2011

این روزها اعدام و مسائل پیرامون آن باب صحبت و بحث بسیاری از بلاگ ها و تلوزیون ها و برخی روشنفکران است. در همین فیس بوک سوالی مطرح شد که آیا به دیدن مراسم اعدام می روید و اکثریت قریب به اتفاق گفتند «هرگز»، و آنها که کمی متعادل تر بودند گفتند «نه» و هرچه ماند گفتند «بستگی دارد». اما چرا هرگز؟ چرا باید پای چوبه ی دار را واداد به آنها که هلهله می کشند از کشته شدن یک انسان، می روند که تکان های احتزار کسی را ببینند که لحظاتی پیش با چهره ای آکنده از ترس و خواهش به آنها می نگریست. چرا چنین عرصه ی نمایش عمومی نمی تواند برای ما محمل کنشی مثبت باشد؟ هم این است که ما در انتخابات شرکت نمی کنیم و حتی سعی می کنیم در روز رای گیری اصلا از خانه بیرون نیاییم. در حالی که روز انتخابات بهترین فرصت برای فتح عرصه ی عمومی ست.

***

/در مراسم تعذیب (اعدام) شخصیت اصلی نمایش، مردم اند. که حضور واقعی و بی واسطه شان برای اجرای این مراسم ضروری است. تعذیبی که همگان از آن با خبر باشند اما به طور مخفیانه اجرا شود، معنایی ندارد. دادن سرمشق و درس عبرت هدف است، آن هم نه فقط با دادن این آگاهی که کوچکترین جرم به احتمال زیاد تنبیه می شود، بلکه با برانگیختن احساس رعب و وحشت از طریق نمایش قدرتی که با تمام نیرو، خشم خود را بر مجرم وارد می کند…

اما در این صحنه ی ارعاب، نقش مردم دو پهلو است. مردم به منزله ی تماشاگران فراخوانده می شوند، آنان برای مشاهده ی نمایش های عمومی ]اعدام[ و اعتراف در ملاء عام دعوت می شدند. مردم نه تنها باید آگاه می شدند بلکه باید با چشم خود می دیدند، چون باید می ترسیدند و نیز چون باید به منزله ی ضامن های تنبیه، شاهدان آن می بودند، و چون باید تا حدی در آن شرکت می کردند…

اما درست در همین نقطه است که همان مردمی که به نمایش تعذیب ]اعدام[ فراخوانده می شدند تا مرعوب شوند، ممکن بود سرپیچی خود از قدرت تنبیهی را نشان دهند و گاه شورش کنند. جلوگیری از اعدامی که ناعادلانه تلقی می شد، بیرون کشیدن محکوم از دست جلاد، گرفتن عفو محکوم با زور، احتمالا تعقیب جلادها و حمله به آنها و در هرحال ]به عنوان کمترین کار[ لعن و نفرین به قضات و اعتراض به حکم آنان، همه و همه بخشی از کنشهایی مردمی بود که آیین تعذیب را وارونه می ساخت…

مردم در این آیین ها که بنا بود نمایش گر جرم نفرت انگیز و قدرت شکست ناپذیر باشد بیش از همیشه به محکومان احساس نزدیکی می کردند. مردم مانند محکومان بیش از همیشه خود را در معرض تهدید خشونت قانونی یی احساس می کردند که نه اعتدالی می شناخت و نه حد و اندازه ای…

در اواخر سده ی هفدهم در آوینیون فرانسه، قرار بود قاتلی به نام پیر دو فور به دار آویخته شود. او چند بار پاهایش را به لبه ی پلکان گیر داد و از همین رو کاملا در هوا معلق نمی شد. جلاد با دیدن این وضع صورت او را با نیم تنه ی خود پوشاند و از پایین با زانو به شکم و سینه ی او ضربه زد. وقتی مردم دیدند که جلاد درد زیادی را به او وارد می کند… نسبت به عذاب دیده احساس دلسوزی کردند و از دست جلاد خشمگین شده و به سنگ پرتاب کردند، در همین اثنا جلاد دو نردبان را باز کرد و عذاب دیده را پایین انداخت و روی شانه های او پرید و شروع به فشارآوردن بر او کرد، و در همین زمان همسر جلاد نامبرده هم از پایین چوبه ی دار، پاهای عذاب دیده را می کشید. این کار باعث شد تا از دهان عذاب دیده خون جاری شود. اما باران سنگ روی جلاد شدت گرفت و این وضع جلاد را مجبور کرد که به طرف نردبان برود و با چنان شتابی از آن پایین بیاید که از وسط نردبان افتاد و با سر به زمین خورد. آن گاه جمعی از مردم بر سر او ریختند. او نیز سرنیزه به دست، در حالی که تهدید می کرد هرکس را به او نزدیک شود خواهد کشت، از زمین بلند شد. اما بعد از چند بار زمین خوردن و بلند شدن، به دست مردم هیجان زده و خشمگین حسابس کتک خرد و درون گل و لای جوی غلتانده و همانجا خفه شد و سپس تا دانشگاه و از آنجا تا گورستان کوردلیه روی زمین کشانده شد. دستیار او نیز حسابی کتک خورد و چند روز بعد در بیمارستان مرد. در همین اثنا چند نفر از نردبان بالا رفتند و طناب دار را بریدند و دیگران از پایین مرد به دار آویخته را پس از اینکه مدت زیادی آویزان بود گرفتند. سپس جمعیت چوبه ی دار را شکستند و نردبان جلاد را تکه تکه کردند. بچه ها هم به سرعت چوبه ی دار را به داخل رود رُن انداختند. محکوم را نیز به قبرستانی بردن تا دست عدالت به او نرسد و از آنجا به کلیسای سنت انتوان منتقل کردند. اسقف او را عفو کرد و دستور داد او را به بیمارستان منتقل کنند و به ماموران سفارش کرد از او مواظبت و پرستاری ویژه ای بنمایند./

/برگرفته از کتاب «مراقبت و تنبیه، تولد زندان» از آثار درخشان میشل فوکو/