تأملات دودی

همینی که هست – یک جمع بندی فلسفی

Posted in فلسفه by آيدين on ژوئیه 13, 2012

انسان اسیر پیش داوری ها و عادات است. شاید خیلی از مخاطبینی که این جمله را قبول می کنند وقتی درب روی پاشنه ی آن می چرخد و آنها را از بنای عظیمِ میراث فلسفه بشر به دشت پست مدرنیسم وارد می کند، نظر خود را عوض می کنند و ترجیح می دهند فلسفه همان عنوان های دهان پر کن در قفسه های کتاب باشد تا کلیدی برای دربِ قفل شده ی دیدگاه ها. اگر کار فلسفه اندیشیدن و باز اندیشیدن به عادات و افکار و مشی زندگی بشر و در هم ریختن این پیش داوری ها و عادات نیست، پس دیگر به چه دردی می خورد و فلسفه ی پست مدرن به معنای دقیق کلمه ی خود فرارفتن از «مدرن» به معنی «امروزی» است. در افتادن با شکل مسلط نظام معناسازی و از آن فراتر عریان کردن دست پنهان هر نوع نظام سازی در معنای کلی آن است.

علم و دین

دوران مدرن را اغلب از رنسانس اروپایی ریشه یابی می کنند و معنای «به روز»-ِ آن وجهه ی مثبت و انقلابی به آن می دهد. روشنگران اروپایی و خردباوران وقتی با خشک اندیشان و نظام پوسیده ی مذهبی-فکری دوران خود درافتادند به معنای واقعی کلمه مدرن بودند. آنها نوع نگاهی جدید به دنیا را جایگزین نگاه مسلط گذشته کردند. در نظام کهن گرانیگاه تفکر «خدا» بود و همه چیز محصول فرهنگی و جنبی آن به شمار می رفت. اما در این دوران به تدریج با پیشرفت علوم طبیعی مرزهای الوهی کوچک و کوچکتر می شود و به جای آن خرد انسانی می نشیند. انسان سوژه ای می شود که دنیا ابژه ی شناسایی آن است. تلقی انسانِ شناساگر از جهان، همچون تصویری ست در آینه ی ذهن انسان و تلقی تصویری، انسان را به سمت طبقه بندی طبیعت و ساخت جدول ها و دسته بندی ها در تمام حوزه ها می برد. انسان تلاش می کند با خُرد کردن طبیعت به این دسته ها، به شناختی منسجم از حقیقت دنیا دست یابد. حقیقتی که آن بیرون، ورای زمان و مکان موجود است.

کمی بعد اما همراه با حرکت علوم طبیعی به سمت الکترومغناطیس که علمی کمتر تصویری و بیشتر پنهان بود، تلقی انسان نیز دگرگون شد و از تصویرها به حس ها تغییر کرد و همچنین داروینیسم منجر به تکامل نگاه انسان به نگاه تاریخی و زمان مند شد. در علوم انسانی هم شی فی نفسه ی کانت از اعتبار ساقط شد و هگل و مارکس دست هایی بیرون از اختیار مستقیم انسان را آشکار کردند مثل تاثیر کار کارگر بر ارزش کالا که چیزی فرای ذات آن و نهفته در تاریخ کالاست. نیروهایی انتزاعی سیطره ی خود را بر سوژه و ابژه ی انسان آشکار می کردند و در مقابل انسان برای جبران این خلاء، دوگانه ی سوژه-ابژه را در خود باز تولید کرد. یعنی انسان ابژه ی شناخت انسان.

از اینجا می توان گفت که با نیچه و مارکس و فروید، جرقه ی آنتی تز مدرنیسم به معنی خرد باوری مدرن زده می شود. نیچه بنیان ها و ارزش های اخلاقی و توهم تعیین نیک و بد را با تبارشناسی آنها از اعتبار ساقط کرد. مارکس تصور توان تسلط انسان بر نیروهای اقتصادی و رویای نظم مطلوب جامعه انسانی را در هم ریخت و ریشه آنها را در بیرون افراد انسان، یعنی پیرامون نظم طبقاتی یافت و همچنین نقش ایدئولوژی را در تعیین نگاه انسان و از خود بیگانگی او آشکار کرد. فروید نیز رویای شناخت انسان از خود و «من» متمایز و مشخص را به آن سوی ناخودآگاه ناشناخته و بیرون از خودآگاهی برد و مرز میان طبیعی و بیمار، و در نتیجه درست و غلط را از میان برد و رویای تجربه ی انسان از خود را بر باد داد. به این ترتیب دوگانه ی سوژه-ابژه فرو ریخت و از اینجا راه برای فلسفه ی زبان گشوده می شود. دیگر زبان نه تنها وسیله ای برای بیان فلسفه، بلکه خود فلسفه شد. متفکرین بعدی این سه تن به هر عنوان و گروه که نسبت داده شوند وامدار گردشی هستند که این سه غول به تفکر انسان دادند.

عقلانیت و  تکنولوژی

آدورنو و هورکهایمر در دیالکتیک روشنگری لُب انتقاد از عقل مدرنیته را به خوبی بیان می کنند: تلقی اسطوره ای از خرد انسان. انسان مدرن وقتی بت مذهب را از اریکه به زیر کشید چنان به خرد خود ایمان آورد که عقل خویش را وارث تاج و تخت آن کرد. انسان مدرن، انسان سلطه جوست. او ایمان داشت که با عقل می تواند با شناخت طبیعت و تسلط بر آن به سالاری جهان دست یابد و تکنولوژی ابزار توفیق انسان(مذکر) در تسلط بر طبیعت(مونث) است. این غایت انسان مدرن خود راهگشای استبداد و ستم شد چرا که تسلط بر جهان ابژه ها جز با انگاشتن دیگری به عنوان ابژه ممکن نیست و هر عملی در این راه مجاز است. وقایعی چون بهره کشی افسارگسیخته ی انسان از انسان، دو جنگ جهانی و فاشیسم همه نتیجه ی روشنگری و اومانیسم مدرن اروپایی بود. عقلانیت و منش مدرنیته اعتقاد به یک تعریف مشترک از انسان دارد که باید با تحقیق و تفکر به آن دست یافت و پس از معین شدن این تعریف، به صورت فاشیستی آن را پیاده کرد. می خواهد حزب نازی باشد که تعریف خود را با حذف انواع دیگر انسان پی می گرفت یا پداگوژی خشک اروپایی-روسویی برای تربیت انسان مطلوب. اما این انسان مطلوب و انسان گرایی، تنها تعمیم یک تعریف محدود اروپایی-بورژوایی است. نیچه در انسانی بسی انسانی می گوید:»فقدان حس تاریخی ناتوانی خانوادگی فیلسوفان است» یعنی آنها آگاهانه یا نا آگاهانه به انسان زمان خود چون حقیقت جاویدان می نگرند.

زبان

هایدگر می گوید:»انسان در زبان زندگی می کند و همچون زبان است، حضور ما در این جهان به زبان وابسته است» این جمله برای نشان دادن اهمیت توجه به زبان کافی ست اما مسئله ی زبان به همینجا ختم نمی شود. زبان، دیگر تنها وسیله ای برای ارتباط انسان با دنیای بیرون و محمل اندیشه ی او نیست. زبان خودِ اندیشه است و از آن پیشتر سازنده ی اندیشه است. زبان یک نظام نشانه شناختی پیشینی ست. زبان قبل از آنکه انسان آن را بیاموزد آنجا موجود است. کلمات حتی وقتی به شی یی مشخص اشاره می کنند حیاتی مستقل از آن دارند که تنها در شبکه ارتباطات درون زبان دارای معناست. شبکه ای تو در تو از معناهای دو تایی مثل خیر/شر و فرآیندهای دلالت (دال-مدلول).
یک کلمه برای معنی داشتن با کلماتی متضاد است و با کلماتی مترادف و با کلماتی متشابه و این رابطه ها از آن جدانشدنی ست. همچنین هر کلمه و هر کارکرد آن در جمله دارای سبقه ای تاریخی-فرهنگی ست که آن نیز از دخالت به کار برنده ی آن به دور است. بینامتنیت واژه ایست که به همین اشاره ی پنهان و بی انتهای هر متن به متون دیگر اطلاق می شود. دریدا از این فراتر می رود و دال های زبان را مستقل از مدلول ها و زبان را مفهومی مرکز گریز می داند که همیشه از بیرون به درون عمل می کند. یعنی همیشه با نگاه مسلط امروز گذشته را می نگرد. به این ترتیب ارتباط ما با گذشته ی یک زبان، محدود به شکل امروزی زبان است و به اعتقاد فوکو تاریخ تفکر بشر تنها مجموعه ای از گسست هاست که هرگز توان درک یکدیگر را ندارند. این طرز نگاه نه محدود به فیلسوفانی چون دریدا، فوکو و کریستوا ست بلکه در همه ی حوزه ها از روانکاوی تا نقد ادبی و سینما را در می نوردد و هرجا متفکری، از لوی استروس و لکان تا بارت و آلتوسر این تحلیل را بسط می دهد. تا آنجا که انسان دیگر بیشتر پدیده ای فرهنگی ست تا طبیعی و «منش انتشار» ِ زبان، شکل گیری هر نوع معنای ثابت حول یک مرکز را نفی می کند. معنا دیگر نه در ذهن است و نه ارجاعی از دنیای بیرون. بلکه زنجیره ی بی انتهایی از دال هایی ست که بر هم اثر می کنند «بدون قانون، بدون مسئولیت و بدون فردیت». تجربه و خودآگاه تنها توهم انسان است و همه چیز در فضایی شبیه ناخودآگاه فرویدی که ساختاری زبان گونه و کد گذاری شده دارد اتفاق می افتد. جریانی از تداعی معانی.

حقیقت، واقعیت و رسانه

آنچه ما عنوانِ حقیقت می دهیم ساختمانی از فرآیند های نشانه ای ست که در قالب ارزش ها و باور های یک گروه اجتماعی خاص شکل گرفته است. واقعیات همواره در رقابت با یکدیگرند و بازنمایی های متنی میدانی برای این رقابت. باید توجه کرد که متن در اینجا نه صرفا نوشتار، بلکه هر نوع مجموعه ی معنادار «نشانه ای» است که در فرآیند ارتباط قرار گرفته باشد که این فرآیند معمولا در سیطره ی رسانه قرار می گیرد. رسانه نوعی نمایش عمومی متون حقیقت است. رسانه همچون نمایش، انسان را در خود غرق می کند و به ورطه ی فراموشی می کشاند، او را دچار نوعی شیزوفرنی (اغتشاش در رابطه ی «نمایش» و «موضوع نمایش») می کند و از این طریق به جای بازنمایی واقعیت، در بنای واقعیت شرکت می کند. ژانر و کلیشه های تکرار شده کم کم مخاطب خود را تربیت می کنند که دنبال چه چیز بگردد، به چه چیز نگاه کند و چگونه لذت ببرد. اینها به تدریج واقعیت را همان چیزی معرفی می کنند که قابل انتظار است و به همین دلیل طبیعی ست. به این ترتیب رسانه، رد پای ایدئولوژی مسلط دوران را پاک می کند.

پست مدرنیسم عصر پایان ایدئولوژی ها، آرمانشهرها و کلان روایت هاست، به قول دیوید لایون «دیگر هیچ شالوده ی روش شناسانه ی مطمئنی وجود ندارد. قطعیت های علمی از پایبست ویرانند و در واقع دانش به معنای مورد نظر مدرن ها منحل است.» اکنون دوران خرده روایت ها، خرده فرهنگ ها و مینیمالیسم است. انسان همان است که هست، نه آن چیزی که باید باشد. و شاید این دوران آغاز دگرگونی نگاه انسان به جهان و دروازه ی عصری نو است.

Advertisements

بتوارگی کالا

Posted in فلسفه by آيدين on دسامبر 31, 2008

انسان برای ادامه زندگی پرطمطراق خود و در طول تکامل خود از اشیا و طبیعت پیرامون خود استفاده می کند و از قِبَلِ تغییری که در پیرامون خود می دهد انسان است و در واقع تفاوت اصلی انسان با بقیه حیوانات در این قدرتِ تغییر پیرامون خود است. این تغییر هم سابژکتیو است و هم آبژکتیو اما ما فعلاً با بُعد آبژکتیو آن کار داریم پس می پردازیم به آنچه با توانایی دست او تغییر می یابد یعنی اشیا. این اشیا لزوماً برای انسان کاربردی مصرفی دارند، خواه این کاربرد در نیایش های مذهبی یا تزیینات باشد یا در تأمین قوت لایموتش. انسان از ابتدای پیدایش و در خانواده های پر جمعیت اولیه (خانواده هایی که تمام افراد همخون به صورت قبیله با یکدیگر می زیستند، به عبارتی کمون اولیه) همواره بنا به نیازش و بنا به توانایی و زمان، در اشیا به نفع خود تغییر ایجاد می نمود و از این بابت به آن ارزش می بخشید. اشیایی که از این طریق به کالا تبدیل می شوند را مارکس «کالاهای دارای ارزش مصرفی» (صرفاً مصرفی) می نامد.
اما مسئله از آنجا خود را می نماید که شیء بُعدی اجتماعی می یابد و به کالای امروزی که در ذهن همه ما تعریف شده است، بدل می شود. از اینجا نام این شیء را کالا می گذاریم. کالای امروزین سرشتی ماورایی و نامحسوس (در عین مادی بودن) دارد. ارزش آن و جایگاه این کالا در جامعه انسانی از حد چند پاره چوب که فقط به درد نشستن می خورد، به میزی که قابلیت تبدیل و استفاده و فخر و … دارد، تبدیل می شود. بیایید ببینیم چه اتفاقی برای شی ء در پروسه تبدیلش به کالا می افتد.
مارکس در سرمایه-فصل اول-4 می گوید: «این حقیقتی فیزیولوژیک است که آنها {کالاها} کارکرد های سازواره ی انسان اند و هرکدام از آن کارکردها، هر محتوا و شکلی هم که داشته باشند، اساساً حاصل به کارگرفتن مغز، اعصاب، عضلات، اندام های حسی و دیگر اندام انسان هستند» پس از این لحاظ کار انسان کلیتی همانند دارد و ناشی از توانایی انسان در استفاده از کارکردهای خود است. اما کالایی که محصول این کارکردهای انسان است چگونه به غولی تبدیل می شود که او را اسیر می کند؟ در فرآیند شکل گیری  کالا سه مورد قابل بررسی ست:
1-«یکسانی یا همانندی کارهای انسانی، شکل شیء وار محصولات کار را به خود می گیرد، آنگاه که در شیئیت شان به عنوان ارزش همانندند.» یعنی کمیت و کیفیت کار انسانی که اساساً از ذات (نه فطرت!!!) انسان بودن او ناشی می شود و در معنای عام آن یکسان است، به محض تولید کالا، متمایز می شود و کار نجار و بنا به شکل محصولشان تعیّن می یابد. یعنی نجاری از آن رو متمایز است که محصول آن مثلاً میز است.
 2-«مقدار زمانی که نیروی کار انسانی مصرف کرده، شکل مقدار ارزش محصول کار را پیدا می کند» برای توضیح می توان گفت زمان حداقل کمیتی ست که برای اندازه گیری ارزش قابل اتکاست اما خود ارزش -که بعد متوجه می شویم عوامل دیگری بر مقدار آن تأثیر می گذارند- متقابلاً تعیین کننده ی کیفیتِ (ارزش) کاری ست که بر روی کالا انجام می شود. برای نمونه در نظر بگیرید دو نفر یک ساعت زمان، یکی برای ساختن میز و دیگری طلاکاری مصرف کنند. ارزش افزوده ی بالاتر طلاکاری نسبت به ساختن میز (که نه از جوهر کار بلکه از مناسبات مبادله اجتماعی ناشی می شود) خود تعیین کننده ی ارزش یک ساعت کار طلاکار و نجار می شود و از آن، ارزش خود این مشاغل نیز تأثیر می پذیرند.
 3-«سرانجام مناسبات بین تولیدکنندگان با یکدیگر، مناسباتی که بستر اهداف و علائق اجتماعی کار آنهاست، به شکل رابطه ی اجتماعی محصولات کار در می آید.» یعنی روابطی که اشیا با یکدیگر دارند و از رابطه اجتماعی شان ناشی می شوند، سبب می شود تا تولیدکنندگان کالاها که به واسطه ی کالاهایشان با یکدیگر در ارتباطند، همچون خود کالاها و شیءوار جلوه کنند. اما در واقع این رابطه اجتماعی بین آنهاست که اشیا را کالا می کند.
به این ترتیب اشیا به صورت کالا خود را به شکل عناصری بیرون از اجتماع انسانی چنان می نمایانند که انگار ارزش خود را به ذات دارند. مانند اسطوره ها که با وجود ساخته و پرداخته ی ذهن جمعی انسان ها بودن، چنان شخصیت قائم به ذات می یابند که انگار از ابتدا و مستقلاً وجود داشته اند. این پدیده را مارکس «بت وارگی»  می نامد.
این بت وارگی به طبع اخلاقی را در انسان پرورش داد که تولید کننده هنگام تولید محصول خود و حتی قبل آن، به ارزش آن نظر دارد و هدف از تولید کالا نه رفع نیاز، نه صرفاً ارزش مصرف آن، بلکه ارزش مبادله آن است. ارزشی که در شکل کالای واسطه یعنی پول تثبیت شد و به قول مارکس «دقیقاً همین شکل حاضر و آماده ی جهان کالاها یعنی شکل پولی آنهاست که سرشت کارهای خاص و منفرد و بنابراین مناسبات اجتماعی کارکنان منفرد را شیءوار می کند و در پرده ی ابهام می پیچد» به این ترتیب تولیدکننده هیچ رابطه اصیلی با محصول خود برقرار نمی کند و از این بابت با کار خود بیگانه می شود. کاری که در شکل اصیل و اولیه ی خود منجر به تغییر شیء به کالای دارای ارزش مصرفی می شد. به این ترتیب کارگری که نه از محصول خود استفاده مستقیم می کند و نه محصولش ضرورتی را در جامعه انسانی ایجاب می کند (این ضرورت جدا از توهمی ست که از سود در اذهان ماست)، از کار خود تنها آنقدر می فهمد که در ازایش پول دریافت کند. جمعیت انبوهی که ماتیک به رنگ جگری براق! یا کرم مرطوب کننده با عطر خیار! تولید می کنند، لحظه ای با محصول خود احساس یگانگی نمی کنند آنگونه که صنعتگری خیش آهنی را در قرون وسطی تولید می کرد تا زمین شخم بخورد. این پدیده چنان به تمام تولیدات انسان سیطره یافته که حتی محصولات ضروری نیز از آن مستثنا نیستند. تولیدات انبوهِ مازاد نیاز که برای ادامه حیات سرمایه داری واجب اند، برای ادامه حیات خود به تنوع در بسته بندی و رنگ و … می پردازند بدون آنکه به شیء به صورت اصیل خود نظری داشته باشند.

youngboy_africa

در این راه، سرمایه دار برای قبولاندن تنوع محصولات مشابه و ابتکارات خود در مکیدن سرمایه به سمت خود، از فرهنگ بورژازی سود می برد که آن هم در تسخیر رسانه ها و تبلیغات است. کسی حق انسان در انتخاب آزاد و سلایق متنوع را رد نمی کند اما مسئله جهت گیری بورژوا مآبانه در این جهت است. جهت گیری ای که جشنواره های مد در جهان راه می اندازند تا مرزهای جدیدی برای سرمایه ها فتح کنند. در حالی که گشنگان آفریقا در خفت فقر خود می لولند و به بی فرهنگی ذاتی متهم می شوند و علت عقب ماندگی شان را به ارث می برند.