تأملات دودی

طبل حلبی، فریاد علیه اعدام محیط بان

Posted in اجتماعي, بدون دسته بندی by آيدين on اکتبر 9, 2011

خبر تکان دهنده است: یک محیط بان به علت قتل یک شکارچی غیرقانونی در درگیری به اعدام محکوم شد.

اصا قصد ندارم به شواهد و قراین این حکم یا حتی به مسئله ی ناعادلانه و وحشیانه بودن حکم اعدام بپردازم که هرکدام در جای خود صحیح و متین اند. می خواهم ابتدا از تجربه ی نزدیک خودم از دوران اجباری (سربازی) در سردشت بنویسم. شرایط خاص مرز در آن نواحی بر کسی پوشیده نیست و گزارش های پراکنده از کشتار بی محابای چهارپایان و تیراندازی به انس و جن و هر جنبنده ای که بجنبد به گوش می رسد. اما هیچ وقت کسی در این راستا حتی محاکمه نمی شود. یعنی حمایت از نیروهای مرزی توسط حکومت، با تمام ارکانش، مسئله ای بلاشک است. حالا چطور و چرا یگان حفاظت از محیط زیست و محیط بانان از چنین حمایتی محروم اند علامت سوالی ست خیلی بزرگ تر از حلقه ی طناب دار.

مطابق قانون بکارگیری سلاح، تیراندازی به خودروهای حامل مواد مخدر، مشروبات الکلی، کالای قاچاق و دزدی یا آدم ربا، دزد و قاطع الطریق و تروریست و خرابکار با رعایت مراتب تیر اندازی مجاز است. همچنین در صورت حمله به مامورین با سلاح گرم، یا حمله توسط سلاح سرد به طوری که راهی جز استفاده از سلاح نباشد یا بیم از دست رفتن سلاح و مهمات برود. یا جان کسی در خطر باشد تیراندازی مجاز است و هیچ نوع مسئولیتی متوجه مامورین نمی باشد. متن کامل قانون در سایت سازمان قضایی نیروهای مسلح

راه های زیادی برای زیرپا گذاشتن و کتمان آن در واقعیت وجود دارد، به طوری که مامورین نیروی انتظامی در مرز اصلا به این قانون فکر نمی کنند و به راحتی و در هر مورد کوچک و بزرگی از سلاح خود استفاده می کنند. به خاطر می آورم روزی به یک خودروی تویوتا که خالی و به اصطلاح اسکورت قاچاق بود، تیراندازی کرده و جفت چرخ های جلو را پنچر کردیم یا به موتور خودروی دیگری که پس از تحویل بار برمیگشت تیراندازی کردند. یا یکی از آنها تعریف می کرد که بعد از تیر اندازی، خودروی قاچاق به ته دره رفته و منفجر می شود. در نهایت هم اگر قتل یک قاچاقچی توسط مامورین غیرقانونی تشخیص داده شود هیچ گاه مامور قربانی نمی شود بلکه سازمان آن را توجیه نموده و دیه پرداخت می کند.

حالا چطور 5 شکارچی یک کل وحشی با یک شکاربان درگیر می شوند و در هیچ کدام از بندهای قانون بکار گیری سلاح نمی گنجد. چطور همان حکومت و همان سازوکار از محیط بان دفاع نمی کند؟ آیا دستی از شکارچیان حمایت می کند یا دستی به گوش محیط بانان نواخته می شود؟

چه فرقی می کند؟ مهم این است که هنوز نمی فهمیم محیطبانی فراتر از یک شغل است. هنوز نمی دانیم محیط زیست چه اهمیتی برای انسان دارد و نمی دانیم آنها که حیات محیط زیست را به خطر می اندازند جانیانی اند که حتی قابل مقایسه با قاچاقچی های بینوای کرد نیستند که کاسه بشقاب جابجا می کنند. چطور می توان کسی را که جان به کف دست گرفته تا از محیط زیست دفاع کند، بی دفاع رها کرد. حتی اگر مقصر بوده نباید به این راحتی چهارپایه را از زیر پایش کشید و شکارچیان را در عمل شوم خود جری کو محیط بانان را دست بست. خوب جمع کنید این بساط محیط بانی را و خلاص، تا حداقل محیط بانان توسط این جانیان به قتل نرسند تا چنین خبر هایی را نبینیم. تا حداقل خودمان مردترین مردان خویش را به چوبه ی دار تسلیم نکنیم

باید کاری کرد. باید کاری کرد. حالا که نهادی قانونی حامی اینان نیست، مردم هزارپاره ی ما و اینهمه لایک و کمپین و کامیونیتی مجازی هم نیستند؟

کاش صدایم چنان بلند بود که شیشه های عینک ها ترک برمیداشت و چنان بر طبل حلبی ام می کوفتم که صور اسرافیل شرمنده شود. کاش به جای این همه گوش شنوا، یک دست توانا بود.

طرح جلد طبل حلبی نوشته گونتر گراس برنده ی نوبل

Advertisements

سازمان مجاهدین خلق، با طعم تنوری

Posted in اجتماعي by آيدين on اوت 31, 2011

این روزها بحث خارج شدن سازمان مجاهدین خلق از لیست سازمان های تروریست از بحث های داغ حداقل اطراف من است. من اخیرا خود را آدمی سیاسی، و موضع گیری خود را دارای هیچ اهمیتی، نمی دانم اما به دلایلی کاملا شخصی لازم می بینم مطالبی در این خصوص بنویسم.

آیا حضور نام این سازمان در لیست اهمیتی دارد یا نه؟ آیا این مسئله فقط تضعیف یا تقویت جمهوری اسلامی ست یا تاثیری در آینده ی سیاسی ایران نیز خواهد داشت؟ آیا ضعیف شدن مجاهدین به معنی قوی شدن جمهوری اسلامی ست؟ جواب واضح است خارج شدن مجاهدین از لیست موجب توانایی این گروه در دریافت کمک های مالی اروپا و آمریکا به عنوان داعیه دار اپوزوسیون جمهوری اسلامی و شورای ملی مقاومت و همچنین قدرت بیشتر این گروه در تحت شعاع قرار دادن نام و فعالیت دیگر گروه ها تحت لوای فعالیت خود می شود.  آنها جنبش مردم ایران را به نام خود و از آن خود می کنند چنانکه هم اکنون نیز می دانند. آنها خود را تنها آلترناتیو جمهوری اسلامی معرفی می کنند و از این طریق به مجاب کردن دولت های غربی در حمایت مالی و معنوی از خود می پردازند. اما مثل همه ی گروه های دیگر خارج نشین ارتباطشان و تاثیر و تاثرشان بر جنبش داخل ایران بسیار ضعیف به نظر می رسد، وجهه بین المللی جمهوری اسلامی نیز از مجاهدین متاثر نبوده که با، یا بدون حضور آنها در لیست تغییری کند. حالا ببینیم این گروه آنطور که ادعا می کند می تواند خواست گروه ها و از آن مهمتر مردم ایران را در دست یابی به آزادی ها و اهدافشان تامین کند. آیا این گروه واقعا متحول شده و به دمکراسی و حکومت لیبرال سکورال اعتقاد پیدا کرده؟

تاریخچه ی مختصر سازمان مجاهدین خلق

این سازمان در اواخر دهه چهل با اتکا بر اسلام و الهام از مبارزات مارکسیستی تشکیل شد و در سال 54 تقی شهرام با در دست گرفتن قدرت در این گروه و اعلام موضع مارکسیستی، جنگی درون گروهی به راه انداخت که به انشعاب در این سازمان و بعدها تشکیل سازمان پیکار منجر شد. از سال انقلاب و با آزاد شدن زندانیان پرتعداد این گروه به سرکردگی رجوی سازمان مجاهدین با استخوانبندی کنونی شکل گرفت. این متحد و مدافع سینه چاک انقلاب اسلامی خیلی زود یعنی سال 60 متوجه شد که جایی در حکومت ندارد و مثل خیل گروه های دیگر در حال حذف شدن است پس اعلان جنگ نموده و با هماهنگی با بنی صدر قصد قدرت گرفتن را می نماید که با شکست این پروژه، شمار عظیمی از اعضای آن بازداشت و شکنجه و در دو مرحله به همراه زندانیان مارکسیست، اعدام دسته جمعی می شوند که همان مسئله کشتارهای سال 67 مرحله ی دوم این اعدام هاست. به این ترتیب سازمان از سال 60 به بعد عملا نیروهای فراری از کشور و عمدتا متمرکز شده در عراق است. در سال های 63 و 64 با مشخص شدن شکست نهایی پروژه به قدرت رسیدن سازمان و زیر سوال رفتن رهبری سازمان اولین مرحله انقلاب ایدئولوژیکی سازمان شروع می شود و عده ی زیادی از اعضای بلندمرتبه مجبور به توبه از شک به رهبری می شوند و عده ای نیز مانند علی زرکش (از اعضای بلند مرتبه) خلا مرتبه و بعدها بی سر و صدا کشته می شوند.

انقلاب ایدئولوژیک اول در واقع همان ازدواج مسعود رجوی با مریم قجر عضدانلو است که می شود معیار پاکی و ناپاکی، معیار مجاهد بودن یا مشرک و عامل رژیم آخوندی بودن و در نامه هایی که اعضا به رهبری می نویسند با عنوان ها و القاب نبی وار از رجوی و رهبریتش و از این انقلاب ایدئولوژیک که رهایی زن در گرو آن نمایش داده می شود، یاد میشود. به قول خود مسعود رجوی در مراسم ازدواجش: «آنکس را که این خبر نکشته و زنده نکرده است، مجاهد نیست». بعدها در انقلاب ایدئولوژیک دوم و سال 68 انقلاب جنسی مطرح می شود و اعضا مجبور می شوند که تخیلات جنسی خود را برای مسعود و مریم بنویسند و یا در جمع بلند بیان کنند تا دیگر نگاهی جنسی به همرزمان خود نداشته باشند و تنها دو تن از این نگاه جنسی مبرا هستند و آنها رجوی و همسرش هستند. ظاهرا ازدواج در اردوگاه های مجاهدین ممنوع است.

به این ترتیب رهبری در سازمان مجاهدین تبدیل می شود به جایگاهی پیامبر گونه که انگار رجوی حجت خدا بر زمین است و ایدئولوژی سازمان می شود آنچه رهبری به آن می اندیشد و شک به تفکر او شرک مسلم و نشانه ی بریدن و سرسپردگی، و به این بهانه زندانی کردن و شکنجه اعضا آغاز می شود که مدارک آن در کتاب هایی که اعضای جداشده و فراری آن منتشر کرده اند مثل مجاهدین خلق در آینه تاریخ: راستگو، روزهای تاریک بغداد: سبحانی و شکنجه در زندان های رجوی: رضوانی، موجود است و لیست زیر عده ای از شاهدان عینی ماجرا هستند که حاضرند در دادگاه های بین المللی شهادت دهند. به گفته ی همین شاهدان و آزادشدگان مثل علی قشقاوی و جمشید چارلنگی در کنفرانسی که از سوی سازمان های حقوق بشر در آوریل 2008 در پاریس برگزار شد مدعی شده اند از 500 تا 1000 نفر در زندان های این سازمان زندانی و شکنجه شده اند و حداقل 12 نفر که نام و مشخصاتشان در این کتاب ها آمده در زندان و زیر شکنجه کشته شده اند که پرویز احمدی از اعضای با سابقه ی این سازمان در میان آنهاست. بماند از عده ی زیادی که مرگشان مشکوک و با تصادف و یا خودکشی صحنه سازی شد.

در مورد زندان های سازمان به این لینک رجوع کنید: http://www.psri.ir/mojahedin/21-3.pdf

در مورد انقلاب ایدئولوژیک:  http://www.siahkal.com/publication/mojahedin-va-enghelab-idelojiki.pdf

گذشته از این رفتار درون سازمانی این سازمان به عنوان متحد صدام شناخته می شود و در سرکوب و کشتار شیعیان و کردهای عراق نقشی تعیین کننده بازی کرده است که پرونده آن در سازمان حقوق بشر دنبال می شود. همین طور به خاطر میاورم فیلم هایی که از همکاری این سازمان با ارتش عراق بر ضد نیروهای ایرانی و دادن گرا برای بمباران و موشک باران تهران در زمان جنگ، در تلوزیون دولتی پخش شد.

با تمام این کارنامه ی سیاه اکنون این سازمان مدعی ست که دچار تحول شده و دیگر از برقراری جامعه بی طبقه توحیدی و مشی نظامی دست برداشته و با برنامه ای که ارائه نموده قصد دارد با اتحاد گروههای اپوزیسیون در لوای شورای ملی مقاومت و ساقط کردن جمهوری اسلامی همه پرسی برقرار کرده و حکومتی مطابق میل مردم برقرار نماید. دمکراسی، سکولاریسم، آزادی زن، آزادی بیان و فعالیت احزاب از بندهای این مانیفست به اصطلاح جمهوری خواهی شورای ملی مقاومت است. بعد از این تاریخ گویی صرف باب اصلی بحث باز می شود.

وعده سر خرمن

معیار مقبولیت یک گروه یا سازمان آن چیزی نیست که می گوید بلکه آن چیزی ست که عمل می کند. اصولا آنکه به قدرت نرسیده، همیشه دمکرات است و به حقوق بشر اعتقاد دارد. اما معیار زمانی ست که قدرتی به دست می رسد. هربار که قدرتی حتی نمایشی در رهبری شورای ملی مقاومت به دست مجاهدین افتاد با برخوردی تمامیت طلب سعی در هضم و له کردن تمام گروه های دیگر داشته اند که موجب جدا شدن تمام گروه ها از آن شده است، یا  منش برخورد آنها با منتقدینشان (چه برسد به مخالفینشان) به شدت تمامیت گرا و همراه با تعصب و خشونت است. نمونه اش همین برنامه ی اخیر «به عبارت دیگر» BBC. همانطور که در فوق اشاره شد اصولا اندیشیدن مخالف اندیشه ی رهبری در این سازمان کفر محسوب می شود چه برسد به بیان آزادانه ی آن و می توان گفت در درون این سازمان کوچکترین نشانه ای از دمکراسی، حقوق بشر و آزادی بیان به چشم نمی خورد. پس چگونه می توان به چنین گروهی در اجرای برنامه بعد از به دست گرفتن قدرت تمام عیاری چون حکومت ایران دل خوش کرد؟ یعنی واقعا کسی که سی سال رهبری یک سازمان را رها نکرده، بعد از به قدرت رسیدن و در آغوش کشیدن معشوق، کناره گیری می کند و به نوشتن چهار جلد تبیین جهان می نشیند؟ چگونه این سازمان خود را قیم انقلاب و معیار درستی و نادرستی، و مجاز به تعیین صلاحیت شریکان قدرت نخواهد دانست و به واقع رفراندومی آزاد را به راه خواهد انداخت؟

بن مایه ی مذهبی اندیشیدن مجاهدین و اعضای آنها و سازماندهی و ایدئولوژیک بودن آنها و همنچنین منش سانترالیسم چریکی، سبب مطلق انگاری بی چون و چرا ی آنها شده است به طوری که آنها (از دکترو مهندس و سخنگو و مسئول تا بی سواد و دون پایه) تمام مخالفان و منتقدان خود را بدون استثنا عاملان رژیم و مزدور و خائن معرفی می کنند و به سرعت عصبی شده و شروع به پرخاش می کنند. لباس های متحد الشکل، حتی سر و شکل یکسان و (با رجوع به نظراتشان در فیس بوک یا جاهای دیگر،) کلمات و جملات یکسان همه نشان از صلب اندیشی و ماشین وار بودن اعضای مجاهدین دارد. در واقع وقتی کسی تنها از یک روش اندیشیدن برخوردار بوده و ارتباطش با دنیای بیرون کاملا قطع شده و بی رحمانه و همه جانبه تحت هجوم تبلیغات یکسویه قرار دارد و به او القا شده که صراط مستقیم همین است و بس، انتظار دیگری نمی توان داشت. حال چگونه می توان امید داشت چنین گروهی که سازماندهی چریکی آن پتانسیل کامل برای تشکیل گروه های ترور و حذف مخالفین را دارد با در دست گرفتن قدرت، حکومت وحشت به راه نیاندازد و پیامبر خود را که اکنون بیش از سی سال از رهبری بی چون و چرایش بر سازمان می گذرد، رهبر ایران اعلام نکرده و همسرش را که بی رقیب و پشت سر هم رییس جمهور منتخب ایران معرفی می شود، مادام العمر بر کرسی ننشاند. به خصوص که معتقد به مبرا بودن رجوی و همسرش از اشتباه و خطا هستند و حتی معتقدند او نگاه جنسی نیز ندارد و به واقع مسیح مجسم است و از همین رو شورای رهبری آنها از 12 زن مثل 12 حواریون مسیح یا 12 عالم شیعه، تشکیل شده (به ظاهر برای میدان دادن به زنان و در واقع برای جلوگیری از مخالفت با رهبری و فاصله افتادن میان رهبری و اعضای زیردست و القای هاله ی قدسی به او). سازمانی که رهبر مادام العمرش را چون بت و معبود می پرستد و انقلاب خنده دار ایدئولوژیکی (برحق بودن رهبری در ازدواج با مریم رجوی با وجود شوهر و فرزند داشتن او، در راستای ارتقای مقام زن و آزادی جنسیتی و در لوای آن سرکوب منتقدان) را با آب و تاب در بوق و کرنا کرده و به خشک اندیشی خود افتخار می کند و سیاسی بازی اش به جایی می رسد که هر بار متحد کسی می شود و دست به دامان کسی می برد و در این کار از هیچ قول و وعده ای به لرد های انگلیس یا سناتورهای آمریکا یا از همکاری با صدام حسین و غیره ابایی ندارد، اصلا قابل اطمینان هست؟

من به شخصه نمی توانم و حاضر نیستم تنها به این دلیل که این سازمان متشکل ترین و قویترین گروه مخالف جمهوری اسلامی ست، به آن تن دهم تا فعلا از شر این دیکتاتوری خلاص شویم. شخصا معتقدم مسیر آگاهی سیاسی و دمکراسی خواهی ایرانیان خیلی فراتر از تن دادن به چنین گروهی برای موفقیت است و قدرت گرفتن چنین سازمانی یک پسرفت و شکست برای جنبش مدنی محسوب می شود. دیر رسیدن بهتر است از به اینجا رسیدن.

رستم و اسفندیار: سگی اما واقعی

Posted in بدون دسته بندی by آيدين on ژوئن 30, 2011

سگ در چشمانش غرور بود. هیکل مشکی درشتش را در سایه ی دیوار پاسگاه رها می کرد و زیر چشمی مراقب بازیگوشی دو توله ی تازه جوان شده بود که گاهی سر به سر خونسردی اش می گذاشتند. با تبختر قدم می زد و زیر اخم سفیدی که جای ابرو داشت، نگاهی عمیق خانه داشت. می گویند هرگز در چشمان سگ خیره نشوید و او چشمانش چاه بود. انگار یک دنیا حرف داشت. چنان به نگاه عاقل اندر سفیه به سربازانی که سربه سرش می گذاشتند می نگریست که پهلوانی به شیطنت کودکی و همین بود که رستم نام نهاده بودیمش.

رستم یک تنه مقابل سگان ولگردی که از جلوی درب پاسگاه می گذشتند می ایستاد، زخمی می شد اما پا پس نمی گذاشت. هرگز گدایی استخوان های ما را نکرد و هرچه خورد با وقار یک درویش دم تکان داد. پهلوانی که خم شده بود، اما زمین نخورده بود.

سگ جوانی هم بود جویای نام که اسفندیار بود در رکاب رستم و خاک راه او می خورد. سگی به تمامی سفید با سایه ی حنایی که ههنوز سر به زیر بود و دست فرو بسته اما ولیعهدی می نمود که نیم نگاهش همیشه به تخت پدر دوخته است. از فرزندان رستم همه مردند و تنها سهراب مانده بود که سگ قابلی نبود. حریف تمرینی اسفندیار بود و مجیز گوی پدر. بعدها سهراب که از ضربه ی تویوتای قاچاق لنگ شده بود و درد می کشید گم گور شد و دیگر کسی او را ندید. تهمینه هم که ترس به کمر بسته بود و دندان هایش فقط برای نمایش بود. گوش هایش آویزان بود و دنده هایش پیدا که انگار فقط بود که توله بزاید.

روزی از روزها رستم انگار طاقتش از تهمینه طاق شد یا شاید از آزار سربازان بود یا احساس بازنشستگی زودرس یا شاید هوای بهار بود و سگان ماده و آب سرد و استثقا، که هوای آوارگی به سرش زد. روزی رفت و هرچه کردیم برنگشت. رفت و آزادگی و گرسنگی برگزید. از آن روز شد دون ژوآن دارساوین، محبوب سگان ماده. نوچه های جدیدش پشتش دستمال می کوفتند و جلویش لنگ می انداختند اما هروقت از جلوی پاسگاه که می گذشت به پاس نان و نمک بود انگار که دست می بست و دم به علیک سهراب و اسفندیار تکان می داد. اما اسفندیار سایه اش را هنوز سنگین می دید.

سگ ماده ای هم بود که بهنوش نام داشت و دون ژوآن دل از او ربوده بود و سوگلی اسفندیار، هوایی شده بود. اسفندیار هرچه در پنجه ی رستم زد به زمین خورد که رویین تنی اش افسانه ی فردوسی و بود و جهان نه به منوال کتاب. تقدیر جهان را جور دیگر نوشته اند که اینبار یر نه از سیمرغ و کمان رستم بر چشم اسفندیار، که از کلاشینکف استوار بود بر پیشانی رستم. پهلوان بی هیچ آخ، برای اولین و آخرین بار زمین افتاد و لاشه اش زیر پایکوبی اسفندیار تکه تکه شد.

که روزگار با پهلوانانش بد تا می کند، روزی که خویشتن خویش را طلب کنند.

چند پاره نوشته در مورد دیکتاتوری

Posted in اجتماعي by آيدين on ژوئن 25, 2011

دیکتاتورهای کوچک

دوستی می گفت اگر دنبال ردپای دیکتاتوری می گردی به داستان های کودکان توجه کن. داستان هایی که شهرهای آدمیان پادشاهی دارند که قدرت مطلق است و در عین حال عاقل و کامل و اگر هم مشکلی دارد، وزیری هست که زیرکانه و عالمانه او را کامل می کند. جنگلی هست که شیر پادشاه آن است. بعدها هم در کتابهای درسی، بخصوص کتاب تنفر برانگیز «اجتماعی» این رویه استبدادپروری پی گرفته می شود.. بی جهت نیست که فروید، شکل گیری ناخودآگاه را در دورانی می داند که به یادش نمی آوریم یعنی یک سالگی و می توان گفت که بخش عمده ای از شخصیت تعیین کننده ی ما قبل از شش سالگی شکل می گیرد. در تمام این مدت دنیای کودک یا پدر مستبد است یا داستان های مستبدانه و یا بازی های مستبدانه. اینها دیکتاتورهای کوچکی اند که یاد می گیرند چگونه با هم مقابله کنند نه همکاری.

فوتبال دیکتاتورها

به امثال دایی و پروین و قلعه نوعی توجه کنید. آدم های بی اخلاقی که روابط مافیایی دارند. کوچکترین مخالفت را بر نمی تابند و گاهی حتی برای اثبات قدرت و استبدادشان به بهانه های مختلف یکی را سر جایش می نشانند. رسانه ها (علی الخصوص 90 که شاید تنها برنامه آزاد تلوزیون باشد) را مغرض و اجیر شده می دانند. خودشان را عالم و بقیه را خر فرض می کنند. چیزی به نام قضاوت را از پایه قبول ندارند چه برسد به مفهومی به نام داور. همین ها چنان محبوب هواداران می شوند که مفتخر به القاب سلطان و خان و … می شوند که چه برازنده شان باد. این جور وقت ها دیکتاتوری مطلوب است چرا که ما استقلالی و پرسپولیسی هستیم و برای حفظ حیثیت گروهمان یا همان تیم مان باید استبداد را توجیه کنیم. سرمربی لازم نیست پاسخگو باشد چون مطمئنا او بهتر می داند و ما هم اصلا خواستار پاسخ نیستیم چون لزومی به دانستن ما نیست. کافی ست که سرمربی در کل کل آبی و قرمز و زرد کم نیاورد. شکست را هم گردن داورو سلزمان لیگ و آمریکا و اسراییل بیندازد. ما پسِ ذهن مان (اگر سر زبانمان نباشد) مؤید استبدادیم و آن را مفید می دانیم به خصوص اگر مستبد طرف ما باشد و تا چنین است خرمان همان خر خواهد بود.

مرگ بر دیکتاتور

این شعار دیگر به گوش اکثر مردم ایران آشناست. اما آیا بهتر نبود می گفتیم مرگ بر دیکتاتوری؟ و ما خرده دیکتاتورها چگونه می خواهیم دیکتاتوری را براندازیم؟ از خانواده ی مرد محور گرفته تا هر اداره و سازمان و دولتی و خصوصی، گروه های کاری و علمی و فرهنگی و ورزشی  و کوفت و زهرمار در این مملکت را که بگردی چیزی به نام کار گروهی یافت نمی شود که همه دیکتاتوری ست. حالا انتظار داریم حاکم مان دیکتاتور نباشد؟ ما حتی در تعریف دمکراسی هم دیکتاتوریم. دمکراسی که صندوق رای و مجلس و حاکم منتخب اکثریت نیست، دمکراسی مطالبه گری عمومی ست و رعایت حقوق اقلیت یا به عبارت بهتر مخالف. یعنی حق حیات و حضور اجتماعی برای تفکر مخالف. تفکری که بتواند همپای تغییر دائمی جامعه، با دنیای کهن در بیفتد و دست دیالکتیک باشد در آستین امروز برای ساختن جهان نو. تفکری که انتقادی نام دارد. این است معنای جامعه ی دمکرات و این است دلیل درافتادن با علوم انسانی و مطالعات فرهنگی.

قبیله یعنی یه نفر

بسیاری ساخت اجتماعی ایران را از گذشته های دور، قبیله ای دانسته اند. گذشته از شهرهای بزرگ که محل حضور پادشاه یا فرماندار و سپاه و صنایع و خدمات مرتبط با آنها بوده و یا به تقلید از رقبا ساخته شد، اکثر مردم ایران در قبایل کوچ نشین یا یکجانشین زندگی می کردند که البته شکل طبیعی حیات اقتصادی شان یعنی دامپروری و کشاورزی بوده است. ویژگی اصلی قبایل (در اینجا و بخصوص) ایرانی فرمانبرداری بی چون و چرای جامعه ی قبیله از یک رییس یا در بهترین حالت چند ریش سپید است. به طوری که وقتی بزرگ خاندان، قبیله یا دهات نظری می دهد تقزیبا کسی در صحت آن شکی نمی کند. ریش سپید هم همواره حافظ سنت است و مردم معنای خود را از او می گیرند. شاید به همین دلیل تغییر فرهنگی در ایران به کندی صورت گرفته است. این ساختار در دوران بدوی واجب بود چرا که خطرات تهدید کننده ی اجتماع انسان سبب می شد که گروه به انسجامی صددرصد نیازمند باشد (مثل گروه کوهنوردی) اما در دوره های بعد با وجود کاهش خطرات تهدید کننده، این مدل نه تنها در ساخت سیاسی جامعه بلکه در ساخت فرهنگی آن ادامه یافت. خانقاه ها و پیر و مرشد و شاگرد و استاد و تمام آنچه عامل انتقال فرهنگ به حساب می آید حامل همین دیکتاتورمآبی بوده اند و به این صورت دیگر دیکتاتوری یک شر ناگزیر نیست بلکه ارزشی اخلاقی ست و طبیعی. حال امروز که کم کم زمزمه ی تغییر از دهان دوخته ی فرهنگ جوان به گوش می رسد در جامعه ای که می خواهد همچنان تحت لوای یک دیکتاتوری باقی بماند، باید خطر ساخته و بازتولید شود و به آن آب و تاب داده شود. آمریکا و اسراییل و جنگ نرم و … و در مدل های خارجی: تروریسم القاعده و ایران هسته ای و چینی ها و فضایی ها و … همه خطرات بدلی جوامع بدوی امروزی اند برای توجیه تسلط یک ایده و حفظ سخت قبیله ای.

سربازی آدم ات می کند

ما وقتی از ایران صحبت می کنیم و برای آن نظری صادر می کنیم تماما مدل قبیله ای را در پسِ ذهن داریم یعنی ایران را یک قبیله ی بزرگ فرض می کنیم که قبایل کوچکی (که فرق مهمی با هم ندارند!) را در دل دارد. پس هنوز اعتقاد داریم همه باید زیر لوای یک هژمونی غالب (می خواهد مذهب باشد یا ملیت) باشیم و طبیعتا در چنین سیستمی که به زور منجر خواهد شد باید دیکتاتور سر کار باشد، می خواهد با کودتا سر کار آمده باشد یا با رای اکثریت. او صرفا یک نماینده است برای غلبه ی یک هژمونی و اصل، آن جامعه ای است که این غلبه را می پذیرد و با ریزساختارها و ساز و کارهای خود آن را تایید کرده و قدرتمند می سازد. جامعه ی دیکتاتور مثل پدر دیکتاتور فرزندان خود را چنان بر سر جا می نشاند که همواره مطیع خانواده باشند و از آن بدتر ممنون و مدیون خانواده ای باشند که سرکوب و له شان می کند. باید از معلم کشیده خورد و دستش را بوسید. باید دانشگاه رفت و مثل مکتب خانه ها، دستمال به دست، شاگردی استاد کرد و به خاطر نمره ی تک در امتحان مزخرفشان، به خاطر مهندسی احمقانه شان، به خاطر علمی که ندارند و ادعا و عقده ای که خروار خروار انبار کرده اند تحقیر شد و به مدرک مهندسی و این عنوان مسخره افتخار کرد. انسانی تک بعدی شد که به رضا تن داده به این گورستان ابتکار و استعداد. باید در سربازی خرد شد و مثل برده زیردست یک مشت احمق بی سواد بود و گفت «سربازی آدم ات می کند» که در قبیله آدم یعنی کسی که مخالفت نمی کند، فکر نمی کند. اصلا وجود ندارد.

شکوفه های تلخ

Posted in بدون دسته بندی by آيدين on آوریل 19, 2011

چشمم از پله بالا می رفت

نفهمید از کنارت رد شد

اتفاق های بزرگ همیشه وقتی می افتند که عجله داری. وقتی نگاه می کنی و نمی بینی. تو با کتانی های کانورست سیب های سبز روی زمین را جمع می کنی و من به اتفاقی فکر می کنم که نیفتاد. این اتفاق هایی که نمی افتند، زندگی های موازی اند، و ما یک رشته از این هزار هزار احتمال مکانی و زمانی را میریسیم که زندگی ما باشد. نه بهتر از بقیه، نه بدتر.

این روزها می گذرد به تلخی شکوفه های بادام وحشیِ اطراف پاسگاه. در ژاپن ترس منفجر می شود میان شکوفه های گیلاس، در لیبی جنون کلاشینکف به دست گرفته، شکوفه های مرگ و من نگران استاد سمندریانم که میان همخوانیِ «حیدر حیدر» یک مشت غریق ولایت، طوری اش نشده باشد. یکی دو باری که دیدمش پیرمرد شیر خریده بود و در ایتالیا با همسرش انتهای روز را به منزل می برد.

پاکت سیب های سبز پاره می شود که بایستم، ولی من حواسم اینجا نیست. ژاپن است و لیبی و ایتالیا.

چشمم از پله بالا می رود و از کنارت رد می شود.

زندگی میان خزندگان سبز رنگ

Posted in بدون دسته بندی by آيدين on فوریه 9, 2011

هر رخت را بر قامت تن می برند اما تن را بر رخت سربازی می چپانند. برای یک جوان نوزده ساله اندازه ی هر لباس شدن آسان است اما برای کسی که سال های استقلالش ابعادش را مشخص کرده این یعنی خفگی. شاید خیلی جاهای دیگر این مملکت آدمها در جاهای کوچکتر یا بزرگتر از خودشان قرار دارند اما اینجا فرق می کند. اینجا تو دقیقا عکس آنجا که باید باشی قرار می گیری. انگار جای بنده و ارباب را عوض کرده باشند. اما از این هم مهم تر و حق مطلب اینجاست که میبینی آنچه برای تو پیش از این ارزش و مایه ی احترام بوده اینجا اسباب تحقیر و خنده است. کسانی که آن سوی سیم خاردارها حتی خاری هم برایت نبودند اینجا خدایند. که خدا از آن اکثریت غالب است حتی اگر اکثرهم لا یعقلون.

وقتی میان خزندگان زندگی می کنی، معیار می شود خرفتی. آنها با چشمهای سرد تو را به تمسخر می نگرند و سعی می کنند میان چسبندگی و لزجت شان هضم ات کنند. هرچه سعی کنی از دستشان بگریزی فس فس کنان دنبالت می آیند تا دندان نیش خود را در اعصابت فرو کنند.

دستی به بینی ورم کرده و سرخش می کشد و از میان دندان های کج و معوج اش خنده ای زرد رنگ ترشح می کند.اگر همین طور از صبح تا شب با همین آهنگ زجر آور به خنده ادامه دهد می ترسم تا ابد از خنده منزجر شوم. تنها راه چاره این است خود را به نشنیدن بزنی اما انگار اینجور مواقع قدرت شنوایی چند برابر می شود که حتی صدای پلک زدنشان را می شنوی. پوتین هایم را می پوشم تا پناه ببرم به نوستالژی برف. برف اینجا خوفی دارد. سگ انگار از همین خوف است که گوش تیز کرده به عمق برف. به جایی که جایی نیست خیره مانده میان خط الرأسی که مرز عراق است. هرچه سعی می کنم ترانه ی برف فرهاد را به خاطر بیاورم، نمی شود. سیگار را هم که ترک کرده ام بزم تنهایی ام خالی تر از آن چیزی می شود که انتظار د اشتم.

به یاد میدان تجریش می افتم و م ب ح و انتظار مجید که بهمن سویسی می شد. شاید 4 یا 5 نخ. و برف می آمد. موزه  سینما  (باغ فردوس) و احساس غریب نزدیکی به خانه ی بیژن الهی و آن همه فانوس زیر برف درشت« شبِ تازه از راه رسیده» که چیده بودند همه جای حیاط  و پله ها،  و صدای یاسمین لوی (yasmin levy) که از زیر پله می آمد. آدم های فرهنگی که انگار برای کار فرهنگی به دنیا آمده بودند. اینجا باید باشی که بفهمی این خاطرات چقدر خوب اند. اینجا باید باشی که بفهمی اینجا کجاست و آنجا کجا. کافه گالری باغ موزه هنر افتتاحیه نمایشگاه نقاشی ، ashes & snow و آن شاعری که عین شعرهایش مزخرف می گفت و ما هرچه زور زدیم نفهمیدیم چرا نشر چشمه و گروس خان عبدالملکیان این مزخرفات را چاپ می کنند. و برف می آمد. شبی که پنج نفر بودیم در برف درکه خزیدیم توی اتاقکی شبیه لانه ی سگ و لواشک و سیگار چرخاندیم یک گاز و دو پک. برف می آمد و ما می رفتیم در بام تهران با میم الف و سیاوش از کجا؟ از روی پل فردیس. از روی پل فردیس. از روی پل فردیس…

سرما از انگشت هایم می خزد و بالا می آید. آرام آرام برمیگردم کنار بخاری نفتی آسایشگاه که خیره شوم به تلوزیون. که خودم را به نشنیدن بزنم. کی تمام می شود! کی تمام می شود! کی تمام می شود!

نامه ها «به م ب ح»

Posted in نامه ها by آيدين on ژانویه 13, 2011

ما خداوندگار خویشیم. ملکی که چون جلوس کرد چشم بر ملک می بندد. قانون بر سنگ می نویسد و دنیا را بر سنگ پشت می نشاند. اما دنیا به فرمان هیچ فرمانروایی نگردیده و به هیچ قانونی نمی ایستد.

«والعصر. ان الانسان لفی خسر»

عصر امروز عصر عکس است و مشخصا نه حجاری و تندیس سازی. عکس ها بی شمارند و در این تکثر از اجماع بر یک تعریف و سبک گریزان. اما آنچه با صلبیت سر و کار دارد، صلبیت را نیز انعکاس است. یکی ست برای سال ها، بی زمان و این یعنی جماد، یعنی ثباتی که آرزوی قدیمی بشر است برای رام کردن طبیعتی که لحظه ای نمی ایستد. «شمایل» میشود دستاویز بشر. بودای بزرگ اندازه ی یک باور است به عظمت رویای آن. مریم مقدس و عیسای مصلوب و تمام سقف های بلند با نقاشی های وسیع کلیساها و گنبدهای کاشی کاری بهت برانگیز و عرفانی، تعظیم اند به کمالی بی نقص و ابدی. اکثر آثار کلاسیک و رئالِ شمایل محور فرزند هنرهای آیینی اند (همانطور که عکس در ابتدای حیاتش همین گونه بود) شمایل های منقوش یا مجسم که برای فخر زاده می شوند، برای آنکه سر مقابلشان فرود آید، برای سروری.

اما عکس برای تفکر است، برای زندگی، برای بشر. جادویی الهی و فرامادی در خود ندارد، فقط انباشته از واقعیت است. عکس قالبی ست برای آزاد منشی.

زمانه ی آثار عظیم و ماندگار به سر آمده. تعظیم مقابل عظمت بی نقص و ظرافت یک اثر صفت آنانی ست که برای استاد استاد گفتن و نوچه گی از هم پیشی می گیرند. انسان هایی که برابر نیستند، بردگانی نوین اند که پی ارباب خویش می گردند.

عکس مختص نخبگان و هنرمندانی نیست که عمری در دیالکتیک استاد و شاگرد غوطه خورده اند. هرکس با یک دوربین یا حتی موبایل عکس می گیرد و دریچه ی نگاه خود را ثبت می کند. شاید هاله ی هنری اش ضعیف باشد یا اصلا ایده ای نداشته باشد و نتوان از آن برداشتی هنرمندانه کرد و … اما همین گستردگی تولید کننده و مصرف کننده قدمی ست در هنر توده ای، قدمی ست در شکستن ژست های بی معنی و مسموم، قدمی در دمکراسی. عکاسی هنر دمکراتیک است.

عکس خود عینیت است. ناگزیر بازتاب تلخی زندگی ست، تلخی هایی که می پیچند به تار و پود زندگی های هم پوشان ما، تلخی هایی که نمی خواهیم به یاد بیاوریم. شاید آن آیدین که در عکس دیگران است آن چیزی نباشد که امروز از خود انتظار دارم یا شاید می ترسم که مورد قضاوت واقع شوم اما این به ما حق نمیدهد که منع کنیم و رویش خاک بپاشیم که نگیرید، نکنید و الی آخر. ما هیچ گاه توان حذف خود از زندگی آن هایی که دوستمان دارند را نداریم.

عکس شمایل پرستی نیست. این تاریخ مندی ست، قبول و اذعان به قرائت های زمانمند و متکثر است. این نفی توهم و ذهن گرایی ست آنجا که می خواهیم به جای تجسم مادی، وجودی ملکوتی پیدا کنیم، همانچه حول القاب و اسامی مستعار شکل می گیرد، همانچه آرزوی قدیمی کمال و جاودانگی بشر است. عکس دقیقا شکستن هر بت و شمایل و تندیس است.

اما تمام این حرف های قلمبه را دور بریز که  همه را تو بهتر از من از بری. این همه را گفتم که بگویم ببخش برای تمام آنچه نمی دانستم و حواسم نبود. اگر خطای من چون تمام خطاها تیری بود که بشد از شست. نمی دانم فرمان چندم بود و کدام تندیس که شکست اما سایه ی آزردگی این درخت رنجش، این دو ده روز میوه ی تلخم بار داده است و دیگر مذاق نازکم را توان طاقت نیست. شاید دوری و سکوت است که مه این دلخوری را سرد تر از آن چیزی می نُماید که هست. شاید تمام کلماتی که این روزها به یاد آوردم و هی با خودم تکرار کردم وباور نکردم هیچ کدام آن نبودند که بودند اما می خواهم به جای تشریح این جنازه ی بدشکل و عفن آلود آن را زیر همین سایه ی سرد دفن کنیم و به آفتاب سال ها خاطرات خوش هم بازگردیم و دوباره دنیا از هر طرف که بگردد ما را به هم برساند.

ای عشق افلاطونی من.

Tagged with: , ,

چس ناله ای که دردانه شد

Posted in بدون دسته بندی by آيدين on دسامبر 1, 2010

***متن زیر تنها متن دست نوشتی ست که از زیر تصفیه ی خشن فرمانده ی نسبتا محترم پاسگاه به طرز معجزه آسایی نجات پیدا کرد. در میان دفترچه ای که تقریبا پر بود و 10-11 تکه کاغذنوشته که سوختند و پاره پاره شدند و اینقدر خونشان از نوشته های من به جوش آمده بود و مشغول توهین به من و افکارم بودند که فراموش کردند جیب هایم را بگردند، این یکی ته جیبم ماند. الان این بازمانده ی جنایتِ احمقانه ی آنها برایم خیلی عزیز شده. حرمت بداریدش***

امروز حالم خوش نیست. فکر می کنم افسرده شده ام. از صبح مته به خشخاش گذاشته ام و دنبال بهانه می گردم تا سرباز صفرها را تحقیر کنم و ازشان ایراد بگیرم. بله. من گاهی همینقدر پلید و پلشت می شوم، سازش ناپذیر، لج باز و متخاصم. به آشپز می گویم: کسی که هنوز نمی دونه تو قیمه باید پیاز سرخ کرده بریزه نه پیاز پخته غلط می کنه می گه من آشپزی بلدم و میاد آشغال میریزه جلوی ما. به بیسیم چی می گویم: کسی که به … رای داده به جای حرف زدن بهتره عرعر کنه.

در سربازی هرکس مسئولیتی قبول می کند در واقع خودش را در معرض توهین و بازخواست قرار داده است. پست ها هم زندگی یکنواختی دارند که هر هشت ساعت یا شش ساعت یکبار تکرار می شود. آنقدر زندگی شان تکراری و خالی ست که هر شب برای پاسبخش شان حرف های یکسانی می زنند و از هر کدامشان یک خاطره را ده ها بار شنیده ام.

به شماره تلفن هایی که روی یک تکه کاغذ نوشته ام و نگه داشته ام برای روز مبادا نگاه می کنم. امروز مبادای دلتنگی ام است اما هرچه نگاه می کنم بیشتر به این نتیجه می رسم که به هیچ کس زنگ نزنم. اصلا چرا باید دلتنگی ام را برای کسی بگویم؟ چه انتظاری دارم؟ اصلا چه می خواهم بگویم؟ تصور کنید صبح دانشگاه رفته اید و با کلی دختر و پسر در حد و اندازه ی خودتان معاشرت کرده اید. یا کتابی خوانده اید، فیلمی، انیمیشنی دیده اید یا با زیدتان گشتی زده اید و کار فرهنگی ای، چیزی کرده اید. یا ذهنتان درگیر پروژه ای، مقاله ای، کاری است و ناگهان یکی از هزار کیلومتر آنطرف تر، که آخرین بار چند ماه پیش او را دیده اید، زنگ می زند و می گوید افسرده است یا دلتنگ است و حالش خوب نیست. شما هم که البته هنوز با او احساس رفاقت می کنید می گویید چرا؟ و از آنجا که چرا ندارد سعی می کنید با چند جمله و شبه جمله مثل «ای بابا» «آخی» و از این جور چیزها وظیفه ی دوستی را به جا آورید و چون باز خر نیستید و می فهمید که با این چیزها درست نمی شود، احساس ملال می کنید و گند زده می شود به حالتان. پس این دوست شما هر وقت اسمتان را روی گوشی اش ببیند دودل می شود که جواب بدهد یا نه. در ضمن هر دوست مشترکی را هم که ببیند می گوید که فلانی حالش خراب است و این موجی از قضاوت ها و داستان پردازی ها و احساسات بی پایه و غیر مادی را در دوستانتان به راه می اندازد که تبعاتش را در اولین دیدار به قطع خواهید دید. ترحم و افسوس آبکی اعتبار و شخصیت شما را زیر سوال خواهد برد و ممکن است در بلند مدت کل دایره ی دوستانتان را تحت تاثیر قرار دهد.

پس خفه شو و آن تکه کاغذ را بچپان همان جا که بود. بهتر است منبع انرژی باشی برای دوستانت و هر کلام تو خشتی باشد بر استواری بنای نامت نه چس ناله ای که خودت هم نمی دانی چیست. چرخی دور پاسگاه می زنم و وقتی برگردم مطمئنا چیزی پیدا می شود که به آن گیر دهم و سادیسم، انرژی حیاتم را تامین کند. سرباز صفرها در برابر نیش من بی دفاع و مفلوک اند. فردا که حالم بهتر شد از دلشان در می آورم. بار اولم که نیست.

عکسهای تبعید

Posted in بدون دسته بندی by آيدين on نوامبر 9, 2010

نامه ها «به نازنین»

Posted in نامه ها by آيدين on اکتبر 30, 2010

سلام و این درآمد ناگزیر هر نامه است. اینجا میان کوههایی که سرما رویش می لرزد، ذهن می میرد. نازنین پیری در ذهن آدمی ست، نه تن اش. گاهی چنان احساس پیری می کنم انگار فردا می میرم. وقتی تو را می بینم که جوانی و پر از آرزوهای بزرگ، سنم را باور نمی کنم. آیا روزهای پر امید من اینقدر دور بودند؟ نسل من به نیمه راه نرسیده پیر می شود.
با خودم که تنها می شوم می بینم در و دیوار که حتی سیگار یخ می زند. من نرسیدم.
تو اما بر مرکبی سواری که بال بر کران آسمان می ساید. هنوز چموشی نکرده که بر زمینت بزند. بتاز بر دشت بی سر و ته زندگی تا از نفس بیندازی اش، که رام شود و بی زین و دهنه سواری دهد. قصد آن سوی زمین داری جایی که آفتاب من پس از غروب می رود و تو می خواهی آفتابت غروب نکند. ما به خاک خوردگان پیاده گز می کنیم این راه بی انتها را و خاک می خوریم و خاک خوردگان راه رفته را بس بیش از چابک سواران می شناسند.
نازنین، خوشی های من در خااکی ست که در چشمم می رود و سعادت تو در سرزمین یخ و برف، انتهای دنیاست. جایی که به زحمت وجبی خاک دارد. پای راهوار می خواهد، دلی بزرگ و سری پر سودا. همه از آن تو. آنکه صاحب آرزوست، پادشاست.
چیزی سرخ این میان می ماند نازنین که هزاران فرصت تکرارش هست.
چیزهای سرخ توان توقف چیزهای خاکستری را ندارند.
این نامه بی انتها می ماند که تا فردایی هست، انتهایی نیست.

دارساوین-ابتدای برگریز سال اول جماد