تأملات دودی

اندر احوال آنان که پس از همخوابگی حس مکبث را دارند پس از قتل دانکن

Posted in فلسفه, موسيقي كتاب فيلم by آيدين on ژوئیه 24, 2012

«در کتاب سرنوشت بشر نوشته آندره، تروریستی به نام چن (chen) یکی از هولناک ترین جملات نوشته شده در نیمه قرن بیستم را به زبان می آورد: مردی که هرگز کسی را نکشته است، باکره است.» [شکسپیر زمان ما – یان کات] و چه عمیق است این تک جمله. این همسانی غریب میان قتل و عمل جنسی را می توان چنین شکافت:
1-کشتن معادل شناختن است. همانگونه که شناخت طبیعت باکره برای عالم رنسانسی معادل عمل جنسی مردانه است با خلق و خوی مذکری که آبستن می کند اما ارضا نمی شود. همانقدر با خشونت آلوده وبا سلطه گری عجین، سکس قفل دری را می گشاید که سال ها چشم بر سوراخ کلید آن بوده است. و چه بسا که قفل و در را با هم میشکند.

2-تجربه ی قتل همانند تجربه ی جنسی قابل انتقال به دیگری نیست. تجربه ای یکه و یگانه که از هر جفت به دیگری متفاوت است و کلام در زوایای آن نمی چرخد. شاید از لب و سینه و اعضای معشوق بسیار سخن توان گفت اما اروتیسم روان در خود عمل چیزی ست مثل موسیقی. چیزی ست که از نظم زبانی می گریزد.

3-قتل همچون عمل جنسی سبب تغییر و تحولی عظیم در فرد می شود. اولین تجربه ی عمل جنسی نقطه ی فصلی ست در حیات روانی فرد، فرو ریختن بت بزرگ است و بر زمین گذاشتن بار سنگین شهوت که از آغاز بلوغ بر پشت انسان انبار شده است. شاید همین است که اولین تجربه ی جنسی  تجربه ای است عجول، ناقص و حتی مضحک. چیزی ست که باید میان ساز و دهل شب عروسی پنهانش کرد.

4-قتل نیز همچون عمل جنسی گناهی آیینی ست. از هابیل و قابیل تا هاروت و ماروت همه جا عمل جنسی و قتل همتراز و در ادامه ی هم مطرح می شوند و همکاسه گی این دو تا آنجاست که شکل انتزاعیِ قتلِ شرعی هم پایه ی عمل جنسیِ شرعی ست و تنها آلت آن متفاوت است. گناهی که اگر منطبق بر شروط و حدود شرع باشد و با آیین و مناسک آن، مجاز و حتی واجب است وگرنه گناه کبیره.

پایان بندی: اندر احوال آنان که پس از همخوابگی حس مکبث را دارند پس از قتل دانکن: «همان به که خود را از یاد ببرم تا کار خود را به یاد نیاورم» و همچون مکبث برای شستن دست ها از خون، خون بیشتری می طلبند و اگر می توانستند تمام جهان را میان دو پای خود می کشیدند.

Advertisements

نامجو و namjoo

Posted in موسيقي كتاب فيلم by آيدين on فوریه 4, 2012

هنر برتر از گوهر آمد پدید

تعریف هنر از بیهوده ترین کارهای دنیاست. اصلا و اصیلا جنس عمل «تعریف» با «هنر» همخوانی ندارد. تنها می توان لذت ها را چیزی مثل روانکاوی کرد.

انسان موجودی ست دست آموز. خوب و بد را می آموزد، زشت و زیبا را هم. معیارهای ما تنها به حیله ی «خودآگاهی» از آنِ ما هستند وگرنه منشاء آنها از دسترس ما بیرون است. چشم و گوش ما تربیت شده اند تا از عناصر مشخص لذت ببرند و این عناصر عموما همخوان با هنر کلاسیک هستند. شکوه، جلال، قاطعیت معنا، صراحت سوژه، دقت و صحت رنگ ها همه معیارهای کلاسیسیسم اند. در یک کلام سه عنصر نظم، کمال گرایی و واقعیت محوری، مشروعیت اثر هنری کلاسیک را تشکیل می دهند.

در مقابل اگر هنر مدرن سعی در گذشتن از مرزها و ایجاد تعاریف بدیع داشته است، هنر پست مدرن دقیقا سعی در عکس کردن ماجرا دارد. در هنر پست مدرن نظم و کمال نه تنها به عمد کنار گذاشته می شود بلکه حتی به سخره گرفته شده و نفی می شود. پوچی مفاهیم «حقیقت» و «واقعیت» در فلسفه ی پست مدرن به حد کفایت روشن شده است که شاید بیان آن بحث را به بیراهه ببرد اما این بی بنیانی و بی محوری به اعتراف اغلب فیلسوفان پست مدرن در هنر به معنی می رسد. هنر آنجاست که انسان در بی هدفی به هدف می رسد و در شاعرانگی اش، رهایی ذهن از بندهای زبان را ممکن می کند.

نامجو بی نام، نامجو با نام

نامجو برای من چیزی بیش از یک آهنگساز، خواننده یا چیزی مثل آن است. نامجو چند مشخصه ی قابل ذکر دارد که با وجود تمام کاستی های کارهایش او را به اتفاقِ «هنر» در خوانندگی بدل کرده است. اول: نامجوی ایران در تعاریف مسلط هنر ایرانی نمی گنجید، نامجو خودش بود نه آنچه مخاطب می خواست. او نمی خواند که شنیده شود، و این البته در مورد بسیاری از اهالی موسیقی زیرزمینی صدق می کند. دوم: نامجو صدای صاف وبی نقصی نداشت و ندارد و علاوه بر آن حتی تلاشی هم در پنهان کردن آن با افکت و امثالهم نمی کند بلکه از این مشخصه ی مذموم از نظر عموم، به عنوان پتانسیل استفاده می کند. او فردیت خویش را فریاد می زند و سنگ در آرامش دریاچه می اندازد. او نقص خود را به ارزش بدل می کند. سه: سیم ها، پرده ها و ردیف ها برای نامجو بی معنی ست. او آنها را به خوبی می شناسد اما رعایت آنها جز به اشاره هایی پراکنده، برایش مهم نیست. او ساز نمی زند که هنر بسازد او خود را هنر می کند. تار موی باریکی ست راهی که نامجو رفت و رسید و خیلی ها نرسیدند. که هنر اتفاقی ست که گاهی می افتد و گاهی نه.

تلفیق یا ترکیب

موسیقی تلفیقی چیست؟ آیا صرفا نواختن سازهای شرقی و غربی با هم یا اجرای قطعات غربی با سازهای شرقی یا بالعکس می تواند موسیقی تلفیقی نام گیرد؟ مشخصا و مؤکدا خیر. برای مثال سه تار در جنگل آسفالت هیچکس سبب تلفیق است اما این تلفیق بیشتر شبیه کلاژ است. سه تار تنها قطعه ای میان پرده است و این را من، نه تلفیق، که ترکیبی در رپ ایرانی می دانم. یا در راک که بهترین مثال اش اوهام است سه تار و کمانچه و تنبک دقیقا در جای خود کنارکلام حافظ می نشینند و درآمدی می شوند به ضرباهنگ نو و نگاه نو به حافظ و این هم نمونه موفق راک ایرانی ست نه تلفیق. بگذریم از کارهای خجالت آوری که نام تلفیقی بر خود می نهند ولی تنها چپاندن سازها و آوازهای این و آن اند در آش قلمکاری که هیچ نیست.

تلفیق تا پلی میان دو گفتمان نباشد و سبب فرارفتن از مرزهای مشخص گفتمانی نشود، تلفیق نیست. این فرارفتن به هیچ وجه از جنس مطالعات سنت شرق شناسانه ی اروپایی نیست یا رفتن به کنسرت فلامنکو در تالار وحدت، که اینها تنها نگریستن از پنجره ی گفتمان بیننده اند به گفتمان های دیگر، انباشته از پیشداوری و پیش فرض. مثل اغلب شرق شناسان اروپایی که شرق را نشناختند بلکه تنها گردشگری بودند که در تفرجگاه شرق تعطیلات می گذراندند. شاید به قول فوکو گذار از یک گفتمان به دیگری ناممکن باشد اما تلفیق در معنای واقعی خود، تنها حلقه ی ارتباطی گفتمان ها ست و در این معنا از روشنفکرانه ترین بخش های هنر امروز.

شاید از زیباترین آثار تلفیقی که به خاطرم میاید همنوازی مسعود شعاری، سینا شعاری و درشن آنند است در گروه همساز، که از اقبال بلند من در غروبِ روزی از روزها که حالی دگر بود مرا، در دانشگاهی که او نیز دیگرگونه بود، در اجرای زنده اش حضور داشتم. توصیه می کنم آلبوم «در سایه ی باد» شعاری را اگر نشنیده اید، گوش نداده نمیرید.

نه چندان الکی

نامجویی که از ایران رفت تمام شد و تنها ذغالی زیر خاکستر در اجاقش مانده که گاهی دمی به آن می زند و اندک شعله ای می گیراند. آوخ قابل اعتنا بود و هنوز حال و هوای نامجو داشت اما سعی در تکرار هنر پست مدرن و رعایت یک فرمول موفق سقوط آن هنر است در ژست های لوس روشنفکری و این افتضاح آلبوم دوم نامجوی غربت نشین بود که حتی خودش نام آلبوم بر آن نمی گذارد.

نامجو در آلبوم الکی کمی شبیه همان نامجوی آشنا می شود. هرچند دیگر نمی توان انتظار گیس، جبر جغرافیایی یا سه راه آذری از او داشت، که او دیگر نامجوی تکخوانِ خوابگاه نیست و کُر برگزیده (چقدر از این همخوانهای نامجو بیزارم) و تن به تسلیم داده است. اما در همین نامجوی پرداخته هم هنوز حافظ می تواند ملهم شاهکارهایی چون ترنج و زلف و نامه باشد. نامجو جای خود را در دل نسل ما باز کرده و سخن حافظ هم برای ایرانی جماعت پایان ندارد، که انگار میان سطور شعر حافظ دنیا دنیا حرف است.* اینجا را هم برای لذت بیشتر بخوانید.

اما الکی که با وجود آکوردها و موسیقی نه چندان جدید و حتی ترانه ای که به جفنگ می افتد و زیاده گویی، در عین اینکه می تواند ضعیف ترین ترک این آلبوم تلقی شود، باز دری از تلفیق می گشاید. اینبار نه در پرده ها و صداها و معنا، که در سبک. در الکی و به خصوص قسمت های پایانی، نامجو با تنظیم حرکات نمایشی هم در کلامِ ترانه و هم شیوه ی خواندن آن، لذت را نه در گوش هایمان، که در حضور ما در ترانه قرار می دهد. کمی پشت میکروفن مانیفست بی سر و ته خود را می خواند و مزه می پراند، کمی هم کنار ما می ایستد و خودش را مسخره می کند و این شناور بودنِ جایگاه مخاطب و مولف، خود می شود منشاء لذت. همین رگه ی پست مدرنیسم، هر چند ضعیف، این ترک را قابل تحمل و تأمل می کند و به سبب همین یک ترک، بهترین شیوه ی انتشار این آلبوم نه به شکل استودیویی که به همین شکل لایو است.

سخت است که غربت نشین برای ایرانیِ در ایران بخواند، که درد او چون که رفت، دردی الکی ست و ناله اش، الکی. او دیگر شب و صبح هایش جور دیگر است، آسمانش، صداهایش، طعم هایش دیگر است و دیگر است و دیگر. کم کم باید نامجوی دردهایمان را در همان آلبوم های ایرانش رها کنیم و نامجوی جدید را چون تجربه ای نو بپذیریم. بپذیریم اکنون نامجوی عرق کشمش، با انگور اروپایش شراب می اندازد، باشد تا ببینیم در چله اش، چه از کوزه برون تراود.

*) والتر بنیامین می گوید: نوشته های کتب مقدس بین سطور آن نوشته شده اند نه روی آنها. یعنی فضای خالی میان سطور، به سبب وجه قدسی و هاله ی اسطوره ای، موجب بسط و انتشار معنا، و تداعی ها و اشاره های بی پایان می شود.

استاکر (stalker): همسایگی هایدگر و تارکوفسکی

Posted in فلسفه, موسيقي كتاب فيلم by آيدين on نوامبر 10, 2011

نوشتن در مورد استاکر کار دشواری ست، باور کنید. مثل این است که بخواهید در مورد زندگی بنویسید. استاکر نورد انسان در دنیاست. واژه استاکر (stalker) به معنی کسی ست که در راهی مصرانه پای می فشارد و راهی طولانی را می پیماید. ریشه ی آن باز می گردد به شکارچیانی که پیاده به دنبال شکارشان راهی طولانی می پیمودند، و همین معنا در فیلم مورد نظر بوده است. شکار برای شکارچیان باستانی بیش از تامین حیات بود و نوعی مذهب و فرهنگی تمام عیار به همراه داشته که مبنای آن یکی شدن با طبیعت است. یگانگی با طبیعت و یکی شدن با روح شکار، توتم ها، قربانی کردن و همه ی آیین های حواشی این نوع زندگی نشان از شیوه ای الهیات فراموش شده است. شکارچی در مسیر طولانی تعقیب و شکار، زندگی را در تمام معنای خود درک می کند و در هستی قرار می گیرد. شکار برای او هدفی ست که در عین جزء بودن، واسطه ای ست برای درک بی واسطه ی کل.

استاکر تارکوفسکی اما به دنبال چیست؟ اینجا دیگر شکاری در کار نیست. سفری ست که استاکر راهنمای آن است. سفر در اغلب فرهنگ ها نشانه ی تحول است، بهانه ی تحول است، سفر اسطوره ای، سفر حج، سفر به اماکن مذهبی می خواهد اسلام باشد یا بودیسم و هندوییسم، گیل گمش باشد، ادیسه یا هفت خوان رستم. سفر یعنی پا گذاشتن به جهانی غریبه و مکاشفه و این کشف و شناخت دغدغه ی کهن بشر در تمام تاریخ بوده است. انسان باستان با الهیات اینهمانی اسطوره ای به معرفت می رسید.

فیلم در فضایی سرد و خاکستری آغاز می شود. مثل اکثر فیلم های تارکوفسکی نور کم، هوای مه آلود و افسردگی انسان ها یک نوع دلزدگی و فقدان را تداعی می کند. سیاه و سفید بودن آغازین فیلم تنها ژستی روشنفکرانه نیست. انسان پس از رنسانس رنگ را فراموش کرد. انتخاب نویسنده و پرفسور هم انتخابی ساده انگارانه نیست. این دو نمایندگان تام و تمام نگاه علم باور و شکافنده ی انسان امروز اند. انسانی که روح را زیر چاقوی جراحی می کشاند و هرچه به چارچوب نیاید و تجزیه نشود برایش بی معنی ست. انسانی که فرمول می سازد و حساب می کند. برای نوشتن و برای حساب کردن، صفحه ای سفید و جوهری سیاه کافیست و این معنی همه چیز است. براستی که بنیان تکنولوژی مدرن، «صفر و یک» است.

 انسان مدرن انسان تکنولوژیک است و تکنیک یعنی دستکاری در اشیا برای بهتر کردن یا همان کاربردی کردن. یعنی شی را از هستی واقعی خود جدا کردن و در قالبی نو درانداختن. در حین این عمل شی تازه با جدا شدن از هستی تاریخی و طبیعی خود نقشی جدید می گیرد و به نوبه ی خود در دنیا تغییر ایجاد می کند. با پیش رفتن تکنولوژی در هرچه بیشتر دگرگون کردن، اکنون دیگر دنیا و اشیا برای ما معنی ای جز وسیله ندارند. اما وسیله برای چه؟ هدف انسان رنسانس بهتر زندگی کردن بود و خوشبختی. انسان امروز چقدر به این هدف نزدیک شده است؟ اصلا زندگی بهتر یعنی چه؟ هرچه علم پیش می رود و تکنولوژی رشد می کند انگار خوشبختی از دست انسان می لغزد و می گریزد. انسان می ماند و آرزو. حالا در استاکر تارکوفسکی جایی پیدا می شود در میان سیم خاردارها و گارد مسلح که آرزوهای او تحقق می یابند. جایی به نام زون (zone) که محل برخورد شهاب است، هدیه ای از آسمان.

اینجا شباهت ظریفی دیده می شود میان zone و sein هایدگر که هستی ترجمه شده است. در zone برگشتی در کار نیست و این یک سویگی انگار نشان از جهت بی بازگشت پیکان زمان است. زندگی شاید در دور تکرار قرار گیرد اما هرگز باز نمی گردد. این اشاره به یک سویگی به همان صراحتِ هایدگر، تنها رو به مرگ دارد. از نگاه هایدگر مرگ تنها واقعیت و هدف بی بدیل جهان است. انتهای دنیای امکان ها و ناکامی تمام آرزوهاست. در کنار اتاق آرزو پرفسور دو اسکلت انسان را می بیند که یکدیگر را در آغوش گرفته اند و از میانشان ساقه ی گیاهی روییده و از همه مهمتر دری که رویشان مدام باز و بسته می شود، شاید اشاره ای باشد به تکرار بی امان مردن و باز زاده شدن. مرگ را جدا از دیدگاه ماورایی به آن و مصادره شدن اش در سوژگی اجتماعی انسان، می توان به زبان طبیعت ترجمه کرد: مرگ تجزیه است. از این دید زندگی انسان نوعی زوال است، حرکتی ست رو به نابودی و این «نابودی و ایجاد» در یک تسلسل بی انتها، معنای هستی ست. در zone همه چیز در حال فساد و تجزیه است. تیر برق های شکسته، اتومبیل ها و تانک های زنگ زده و انباشته از گیاه، دیوارهای شکافته و اندوده از خزه همه اشاره ای ست به سرانجام هر هستنده، که به تصرف طبیعت در آمدن است: مرگ.

در چنین محلی ست که خوشبختی نهفته است. اتاقی ست که در آن آرزوها تحقق می یابد و چه آرزویی بالاتر از خوشبختی؟ اما به راستی خوشبختی چیست؟ چگونه وقتی هرکس از دریچه ی ایدئولوژی، مذهب، فرهنگ و زبان خود خوشبختی را تعریف می کند می توان امید داشت که به تعریفی مشترک از آن دست یافت؟ و وقتی نمی توان حتی تعریفش کرد، چگونه می توان مسیر رسیدن به آن را معین نمود؟ می توان اندیشید یک نقطه ی اشتراک در این تعاریف متفاوت انسان ها از خوشبختی، آزادی ست. آزادی همراه جدانشدنی خوشبختی برای انسان است. رابطه ی آزادی و خوشبختی مشخص است. آزادی محدود کننده ی شادی و خوشبختی اما در عین حال تضمین کننده ی تداوم آن است. آزادی، ممنوعیت آن آرزوهای ماست که سبب آزار دیگران شود. به این ترتیب این وجه سلبیِ جدایی ناپذیر آزادی، جنبه ی پارادوکسیکال آن را نمایان می کند. ابهام ناگزیر تعریف این حد و مرزها و تغییر مداوم آن در زمان و حتی از یک فرهنگ به فرهنگ دیگر، دستیابی به خوشبختی و آرزو را برای تجربه ی واقعی انسان هر چه بیشتر دور می نماید. این است که بشردوستی عالمانه ی پرفسور حکم به نابودی zone  می دهد تا راه بر سوءاستفاده و تحقق آرزوهای خطرناک بشر بسته شود. چگونه می توان اجازه داد تا آرزوهای افسار گسیخته ی انسان ها تحقق یابد و انتظار زندگی بهتر را داشت؟

آزادی از دیدگاه هایدگر آشکار کردن چیزی ست، رها کردن آن است، چنان که هست و این یک کنش است نه انفعال. این رهاکردن، درگیر شدن با ابژه است و دخالت در این رهابودگی. نوعی پاسداشت از هستی ست، آن طور که باید باشد. این کنش مثبت دقیقا در تضاد با آن نوع کنش انسانی ست که ایده آلیست ها بنیان نهادند و در روشنگران رنسانس به اوج خود رسید یعنی خارج شدن از هستی و تحلیل اجزا به منظور دست بردن در طبیعت و سلطه بر آن. آنگاه که انسان سلطه گر متولد شد، پایان آزادی انسان رقم خورد.  zone دقیقا به علت همین رها شدگی، انباشته از آزادی است. تجلی خوشبختی ست. نوعی خلوص در آن نمایان است و نماد آشکار آن حضور سمبل آب است. در بسیاری از فرهنگ های باستانی که همه بر بنیان طبیعت بنا شده اند، آب و الهه ی آب نقشی کلیدی را بازی می کنند و همینگونه است که آب در فیلم های تارکوفسکی سمبل خلوص و پاکی ست. مسافران فیلم برای طی مسیر خود مدام از آب رد می شوند و گاهی تا گردن در آب فرو می روند. تن دادن به این خلوص و رها شدگی راهی ست برای آگاهی دازاین از هستی، آگاهی ای که مستلزم آزادی ست. چنین آگاهی ای از هیچ مسیر مقدر یا قابل کشفی نمی گذرد. همه واسطه های شناخت و ابزار دخالت انسان در هستی، از مسلسل و سرنگ و سکه ی طلا تا شمایل مسیح به آب سپرده می شوند، رها می شوند تا انسان دست خالی در برابر هستی قرار گیرد.

در zone آزمایش ها، نتایج غیر قابل انتظار دارند مثل آن سنگ که نویسنده به چاه می اندازد، حقایق و قوانین وجود ندارند و روش های آشنای تفکر همه بیهوده اند. حرکت به سمت اتاق به جای مستقیم بودن (که عادت دانش است) در مسیرهای تصادفی و کاتوره ای دور می زند و هربار با قبل تفاوت می کند، همه چیز مدام در حال تغییر و دگرگونی است. این برای انسان وحشت آور است چرا که انسان تشنه ی ثبات است و از تغییر متنفر. انسان برای شناخت، نام می گذارد، تا تصرف کند، تا تفکر کند، اما به محض نامگذاری یک چیز معنی آن را از دست می دهد. نام آن چیز، هستی واقعی آن را می پوشاند و از آن تنها یک کلمه وارد شبکه ی تو در توی زبان می شود. چرا که دال، ثابت است و مدلول متغیر. انسان با این نام ها می اندیشد و برنامه ریزی می کند، اما به جای آنچه می خواهد، چیزی دیگر به دست می آورد. به رغم این نفرینِ ناکامی انسان، واقعیت چون شعری در حال سروده شدن است و تمام این سفر و دور زدن و شاعرانگی همه برای درک واقعیت متغیر و زوال پذیر هستی ست. انگار نوعی عذرخواهی ست برای خلوص، برای دازاین شدن.

شاید تصور انطباق فلسفه ی هایدگر و فیلم های تارکوفسکی دور از ذهن بنماید چرا که در آثارش بخش های کتاب مقدس، سمبل ها و ادعیه بسیار دیده می شود و حتی عده ای او را فردی مذهبی خوانده اند اما این نبوغ تارکوفسکی ست و قدرت نهفته در ساخته هایش، که او فیلم هایش را نیز رها می کند. تارکوفسکی به فیلم هایش هستی می دهد. فیلم های او فراتر از سمبل های ساده انگارانه ایست که به او نسبت می دهند و از این رو مثل هستی که قابل فروکاستن به اجزایش نیست ، این همه هست و هیچ نیست، فیلم های او نیز در عین نظر به جنبه های مختلف روح انسان و در واقع حمل این جنبه های همپوشان و غیر قابل تفکیک، در عین سمبلیک بودن، هستی ای فراتر می یابد و هم عرض فلسفه می شود. فیلم و فلسفه هر دو دغدغه ای مشترک را زندگی می کنند. مخلص کلام، ژیل دلوز به درستی می گوید: نسبت فلسفه و سینما، همسایگی است.

 

منابع:

– هستی و زمان/مارتین هایدگر/ سیاوش جمادی/ نشر ققنوس

– هایدگر و تاریخ هستی/ بابک احمدی/نشرمرکز

شوالیه تاریکی یا ژوکر و دیگر هیچ

Posted in موسيقي كتاب فيلم by آيدين on آوریل 10, 2010

«بتمن شوالیه سیاه» فیلم تازه ای نیست و دقیقا به همین دلیل است که در موردش می نویسم. شوالیه سیاه حرف های بسیار بیشتری از یک فیلم اکشن بسیار خوب دارد.
*
جایی اشاره شد که نابودی تمام جرم و جنایت برای سیاستمداران، خبرنگاران، پلیس و بسیاری دیگر قابل قبول نیست. نکته ظریفی این میان است: تقسیم کار جامعه ی امروز بر اساس حضور شر در جامعه است و در صورت از بین رفتن آن کل سیستم فرومی پاشد و این برای بسیاری که نظم موجود برایشان همه چیز است و اصلا وجود خود را (که همانا موجودیت اقتصادی شان است) مدیون حضور شر هستند، گران تمام خواهد شد. مسئله ی جرم و جنایت هم مثل دولت و ارتش و پلیس شر ناگزیر است. شاید تفکر دوآلیستی ناشی از همین حضور نابودی ناپذیر شر در برابر خیر است و یا شاید سبب آن. اما می توان گفت که در چنین تفکری شر یا شیطان هیچگاه نابود نمی شود. چرا که آنگاه حضور خدا و نقش حمایتی آن برای بشر بی معنی می شود. در واقع چنین ایده هایی برای توجیه زندگی بشر شکل گرفته و برای قرون دراز زنده مانده و می مانند.
ژوکر به بتمن می گوید که: سرنوشت اینه که من و تو تا ابد این کار رو انجام بدیم.
*
خلافکار ها پیچیده نیستند و وقتی تحت فشار قرار گرفتند همه به ژوکر رو آوردند. ژوکر اما یک فیلسوف است. فیلسوفی کاملا عملی و به اصطلاحِ کمونیستی روی دو پایش. او واقعیت ها را واژگونه نمی بیند. او جایگاه خود را می شناسد و رابطه اش با دولت و پلیس را می داند. او یک آنارشیست تمام عیار است. قوانین برای او هیچ معنی ندارند و او حتی در این قانون شکنی هم بی قانون عمل می کند و همین مسئله او را ترسناک می کند. وقتی نتوان منطق کسی را فهمید نمی توان او را پیش بینی کرد و این برای ذهن بشر که عادت کرده همه چیز را به نظم و قانون در آورد و با فرمول توصیف کند فاجعه ای بزرگ است. حتی خدا و مذهب هم با قانون عمل می کنند. آنارشیسم خود شیطان است.


*
ژوکر قصد کشتن بتمن را ندارد. بتمن ژوکر را کامل می کند. در واقع اینجا ژوکر نیچه ای به قضیه نگاه می کند. اگر شر به خیر پیروز شود و پارادایم زمانه را به نفع خود تغییر دهد در واقع جای خود را با او عوض کرده است. انسان همیشه هژمونی حاکم را خیر نام می گذارد. نیچه در تبارشناسی اخلاق نشان داد که چگونه صفات غیر اخلاقی و مذموم دوره های برده داری پیش از مسیحیت، بعد از مسیحیت و تفوق آن به ارزش و خیر تبدیل شدند.

*
هویت بتمن مشخص نیست. با مردم ارتباط برقرار نمی کند ولی بدون دلیل کارهای انجام می دهد که برای اکثر مردم مطلوب و سبب آرامش است. این مسئله باعث می شود که او به جای قهرمان، اسطوره باشد. روند ساخت اسطوره ها هم در نیازها و آرزوهای مردم است و مردم از بتمن هم به عنوان اسطوره انتظار رفتاری فراانسانی، بدون اشتباه و خداگونه دارند. او یک نگهبان مراقب است. آنها حتی قتل پلیس توسط او را بی اهمیت خواهند دانست و آن را به خاطر نخواهند سپرد. مثل خدا اگر شفا دهد رحمت است و اگر بلا دهد، حکمت.
قهرمان به طور مشخص شخصی مثل دادستان هاروی دنت است. کسی که شعار بدهد. تهییج کند و مقابل همه در مقابل دشمن قد علم کند (حتی اگر تنها باشد). قهرمان هایی که اکثرا پوشالی اند و مثل دنت روزی به تمام شعارهایشان پشت می کنند. در عین حال شکست چنین قهرمانی ضربه ای مضاعف نیز خواهد بود و سقوطی سنگین را به دنبال خواهد داشت.
*
حفظ حیات یک اخلاق یا خصیصه نیست بلکه غریزه است. غریزه ساز و کاری منطقی ندارد و تا حد زیادی آزادی عمل را به ناخودآگاه می دهد. به همین دلیل ژوکر می گوید که «مردم در لحظات آخر نشونت می دن که واقعا کی هستن.» همینطور ذات و رابطه ی واقعی میان مردم زمانی مشخص می شه که عده ی زیادی از اونها در شرایطی غیرطبیعی سخت و خطرناک قرار بگیرند. در چنین شرایطی تمام آن رفتارها و اعمالی که ما در زندگی عادی زیر رنگ قانون و توجیهات و ژست های متمدنانه پنهان کرده ایم عریان و زشت خود را می نمایانند و در عین حال مانند مردم در کشتی های بمبگذاری شده خیلی وقیحانه آن را توجیه می کنند. واقعیت آن است که تنها قانون موجود میان ما همان قانون قدیمی جنگل است تنها روش را عوض کرده ایم. دلیل مهمی هم که طرفداران ژوکر در تمام دنیا به این قسمت از فیلم (که کشتی ها منفجر نشدند) ایراد گرفتند و انتظار داشتند که چنین سطحی بافی ای در فیلم ژوکر نمایش داده نشود همین بود. در واقع نام این فیلم را باید ژوکر گذاشت نه بتمن. شخصیتی که حتی به بازیگر خود رحم نکرد و هیت لجر برنده اسکار به خاطر این نقش، سرنجام خودکشی کرد.

*
لقب هاروی دو چهره است. دو چهره یا دو جنبه برای یک سیاستمدار، برای یک نهاد قانونی و برای هرچه بشر برای کنترل میان خود قرار می دهد. هیچ قانونی کامل نیست و هیچ مجری قانونی عادل، پس گاهی تلاش برای انجام خیر در واقع قدمی شریر است. سرانجام هاروی به این نتیجه می رسد که عدالت، همان شانس است. شانس روش بنیادین طبیعت است. شانس طبقه و قانون و هدف نمی شناسد. بی طرف بدون تعصب و عادلانه ست. شانس تعادل را برقرار خواهد کرد. اما این برای دنیای انسانها با دیوانگی تفاوتی ندارد.
*
ژوکر می گوید: من یه سگم که دنبال ماشین ها میکنه و اگه یکیشون رو بگیره نمی دونه باهاشون چیکار کنه. من فقط کارها رو انجام می دم. درواقع کسی شک نداره که ژوکر باید ماه ها برنامه ریزی کرده باشه و فکر همه چیز رو کرده باشه. اون باید نقشه داشته باشد اما ژوکر هیچ نقشه ای ندارد. از نظر اون نقشه برای کسی معنی پیدا می کند که هدفی داشته باشد و نفعی رو دنبال کند. او حتی با داشتن یک کوه پول ذره ای لذت خود را به آن نمی فروشد. هنگام سقوط از ساختمان از ته دل می خندد و لذت می برد. خنده ای که آهنگ آن از ذهن پاک نمی شود.
خلافکارها، سیاستمدارها و پلیس ها هرکدام برای یک نفع تلاش می کنند و برای آن نقشه می کشند و سعی می کنند با کوچک کردن و فروکاستن دنیا به معیارهای خود، آنها را کنترل کنند. اما ژوکر مثل یک نابغه ست که مسئله ی ریاضی حل می کند.او کاری را که در آن نابغه است انجام می دهد و و به اینکه چه نتیجه ای دارد فکر نمی کند. او برای لحظه زندگی می کند. در عین حال او واقعیت دنیای ماست و تلاش می کند به همه واقعیتشان را نشان دهد. به همه نشان دهد که تلاششان برای کنترل چیزهایی که واقعا هستند، حقیر است. انسان ها در واقع درنده ترین حیوانات اند.
*
قسمتی جالب در این فیلم به چالش کشیدن دمکراسی است و تمام آنچه لیبرالیسم مدعی میراث داری آن است. مردم در کشتی برای کشتن هزاران انسان در کشتی دیگر رأی گیری می کنند و رأی مثبت هم می دهند. معیارها و ارزش های به ظاهر انسانی و متمدنانه دمکراسی وسیله ای می شود برای توجیه جنایت و قتل برای بقا، یعنی همان رفتاری که بشر از ابتدای تاریخ انجام میداده. اگر حقوق بشر و بنیان های واقعی دمکراسی تنها در نخبگان و عده ی کوچکی از اجتماع وجود دارد و مردم عادی از آن فقط رأی دادن را یاد گرفته اند، پس این همه ادعای تمدن و دمکراسی چیست؟ این ادعاها ناشی از تبلیغات و تلاش کسانی ست که می خواهند بشر را به مطیع شدن راضی کنند. از زمانی که تمدن بوده، مذهب این کار را به بهترین شکل انجام می داده است. با سست شدن پایه های مذهب (هرچند که پیش نهاده های آن همچنان در اجتماع مانده اند) اکنون رسانه، کتاب و تمام چیزهایی که بشر به عنوان ورودی سطحی از اجتماع می گیرد این وظیفه را دنبال می کنند. اما هیچ کدام قادر به عوض کردن اساس و بنیان اجتماع که بر نابرابری و ستم استوار است و انسان را چون گرگی محروم از دریدن بار می آورد، نیستند.

*

و کلام آخر که هیت لجر با ژوکر جاودانه شد و ژوکر با هیت لجر بازی فراموش نشدنی ای را خلق کرد. قبرش پر نور

عقده های کودکی و دفاع از Anime

Posted in موسيقي كتاب فيلم, بدون دسته بندی by آيدين on ژانویه 3, 2010

اکثر نسل من با عقده هایی کوچک و بزرگ کودکی خود را گذراندند. عقده ی حضور پدری که زندان چهار سال معنی آن را از بین برده بود. تنها دیدارهای گاهگاه از پشت شیشه یا اتاق ملاقات کودکان با آن عکس های احمقانه روی در و دیوارش و آلبالو خشکه هایی که پدر خیس می داد که دستش جلوی فرزندش خالی نباشد. شنریزه های جلوی قزل حصار و مینی بوسی که در حدخفگی شلوغ بود. مادری که  30 تومان حقوق خود را به من اختصاص می داد که کمبودی حس نکنم. امنیتی که شب ها در آغوش سفت مادر زیر پله ها از ترس بمباران تهران نصیب من می شد. فکر این که بمب بعدی روی خانه ی ماست. احساسی که مادر آن را می فهمید و من تنها آغوش را.
عقده ی هم بازی هم سن و سال: مریم دختر بزرگ همسایه ی روبرویی که از پشت درِ بسته ی خانه ی نارمک همدم تنهایی هر روزه ی من می شد و از شکاف پست پفک تو می انداخت. قدسی خانم پیرزن طبقه ی پایین با موهای رنگ کرده و عینک فریم قهوه ای که همه جای خانه عکس فرزندان غایبش را داشت. روزهای بیمارستان محل کار مادر که اگر از ترس بازرس در کمد مخفی ام نمی کردند، در اتاقی تنها به لِگوهایم مشغول می شدم و دایناسورهایی که به جان آدمک هایم می انداختم. گاهی دایناسورها آدم ها را می کشتند و می خوردند. ذهن کودک واقع گراتر از آن چیزی ست که تصور می کنیم. دکتر موحدی که از او جز شبح یک پیرمرد با روپوش سفید چیز زیادی در خاطرم نیست. بشیر همبازی مهدکودک که بعدها رفتم و دوش پدر وقتی پیشانی اش را می چسبیدم و می خواند: «تو که منو خسته کردی، مرغ پربسته کردی». و البته کتک هایش را هم فراموش نمی کنم. پدر همه اقتدار بود و به تمامی «فراخود» نه احساس امنیت. امنیت دامان مادر بود که در مقابل پدر سپرم می شد.
خلاصه می کنم که خیلی ها را حتی نمی دانم. نهایتا عقده ی دیدن کارتون و ارضای خیالبافی کودکانه ام: تنهایی پر خیال را می گشاید و من بال هایی به بزرگی عقاب داشتم. برنامه کودک و خردسال شبکه دو در تلوزیون سیاه و سفید و کارتون هایی که با تمام نوستالژی من از آن روزها گره خورده است. بزرگتر که شدم، هنوز تشنه ی کارتون بودم و اسباب بازی هایم و بهانه ام برادر کوچک. سانسورهای توهین برانگیز تلوزیون و قطره های کارتونی که از دست های پر انگشتر آقایان صدا و سیمایی می چکید تنها عطشم را بیشتر و بیشتر کرد. وقتی تلوزیون گاهی یکی دو صحنه از انیمیشن های ژاپنی را در قالب تیزر برنامه هایش پخش می کرد از شوق می خواستم با صفحه ی تلوزیون یکی شوم و وقتی تمام میشد احساس بدبختی و محرومیت می کردم.
حالا اما دیدن سریال های رنگ و وارنگ ژاپنی یا همان Anime به یُمن دوستان دانلودبازم، آبی ست بر خاکستر آتشی که سال ها پیش انگار خاموشش کرده بودند. چنان لذت می برم که انگار یک قوطی خالی در من پر می شود. چشمه ی خیال بی شک در ژاپن است که رود انیمیشن را پر آب می کند. در عین حال Anime ها عین واقعیت اند. زندگی خشن، خون، مرگ، خیانت، قتل  و هر اتفاق دیگری ممکن است برای شخصیت های داستان های قوی آن ها رخ دهد. خشونت انسانی چه بسا به معنای واقعاً تاریخی خود و به ظرافتی عجیب نمایش داده می شود. چالش های اخلاقی به عمیق ترین فلسفه های غرب و عرفان های شرق نقب می زنند و قضاوت را آزاد می گذارند. باورها و اسطوره های کهن ژاپن جایگاه مهمی در آنها دارد و این پشتوانه ی غنی فرهنگی به همراهی تکنولوژی طراز اول و نبوغ بی نظیر انیمیشین سازی ژاپن Anime را بی رقیب می کند.
کارتون های هالیوودی اکثرا مضحک به نظر می رسند. شخصیت اول اسطوره ی اخلاق است، هیچ کس حتی نقش منفی کشته نمی شود و همه چیز به خوبی و خوشی تمام می شود. سعی مذبوحانه ی آمریکایی ها برای نفی و انکار واقعیت هیچ ربطی به خیال پردازی ندارد. خیال پردازی با قلب واقعیت هیچ نسبتی ندارد. فلسفه ی نخ نمای اخلاق انیمیشن های آمریکایی تنها به درد حماقت کاتولیکی آمریکایی می خورد و من شک ندارم که یک ژاپنی پانزده ساله بیشتر از یک آمریکایی سی ساله از دنیا درک دارد.

همانند سازی و هنر آوانگارد

Posted in فلسفه, موسيقي كتاب فيلم by آيدين on نوامبر 18, 2009

زمانه، زمانه ی همانندسازی ست. همه چیز در حال بازتولید است و همانند شدن. شاعران از خط شعری ثابتی تبعیت می کنند و دسته هایشان مشخص است. وجه تمایز دسته ها و حلقه هایشان، همانندی مضامین و فرم هایشان است و شاعر بودنشان نیز در قالب یک نظام مدون سطح بالاتر، تعریف شده است. نویسندگان روزنامه و تلوزیون هم به مشی مشخصی می نویسند، اخبار ظاهرا متفاوت است اما تأثیرشان روی مخاطب ثابت است. مقدار خاصی جلب توجه، به مقدار لازم تحریک احساسات و با چاشنی تصاویر حساب شده. اسم آن را هم می گذارند «پاسخ به خواست مخاطب» اما هیچ کس به خاطر نمی آورد که خواست خود را کی به گوش آنها رسانده است. در واقع آنها خودشان این خواست را بوجود آورده اند و اکنون برایش سینه چاک می دهند. همین است که وقتی به آنها که جلوی تلوزیون می نشینند یا روزنامه می خوانند دقت می کنیم می بینیم هیچ نوسان قابل توجهی از خود نشان نمی دهند انگار خبری که در جریان است چیزی خارج از انتظار نیست. در واقع هیجانات ما نیز از قبل اندازه گیری شده و قابل انتظار است. (پروپاگاندا)
***
در زمانه ی ما اوقات فراغت، زمانی ست که تلف می شود. فرقی نمی کند به پیک نیک برویم، تلوزیون نگاه کنیم یا روزنامه بخوانیم. شکل گذراندن اوقات فراغت چیزی ست که از قبل برای آن فکر و برنامه ریزی شده و گزینه های مطلوبپیش بینی شده است و این همان هاست که به ذهن ما خطور می کند. شهربازی، پارک، تفریحگاه های جنگلی، شمال، سینما، کافه و حتی شب نشینی در مدل های کاملا مشخص است و تقریبا همه نوعی تلف کردن وقت. برای سلایق و گروه های مختلف تفریحات متفاوتی پیش بینی شده که حتی وجه مشخصه ی آن گروه می شود. در این گروه ها، افراد گروه در یکدیگر بازتولید می شوند و هرچه بیشتر به هم شبیه می شوند. آنها تصور می کنند که خودشان مشخصات خود را تعیین می کنند ولی در واقع این پروپاگانداست که در سطحی بالاتر سلایق آنها را سامان می دهد و در مقیاس بزگتر، ویژگی هایی را در همه به یکسان منتشر می کند. سلیقه ها نتیجه ی مستقیم همین همانند سازی هاست.
***
هنر آوانگارد هنری ست که با هجمه ی مسلط همانندسازی جامعه به تضاد برمی خیزید. ناگهان میان این همه کالای هنری همسانِ به ظاهر متفاوت، قد علم می کند، دهن کجی می کند و نظم موجود را به بازی می گیرد. به هم زدن نظم برای مخاطبی که به نظم عادت کرده سنگین تمام می شود. منتقدین به هنر موجود استناد می کنند و احتمالا به تمسخر هنر جدید می پردازند و روزنامه ها و نشریات به نقد و هجو آن قلم می گردانند. اما سرشت این هنر کله شقی ست، پس بدون توجه به تمام نقدهای به ظاهر منطقی (در واقع منطقی که از نظم موجود برخاسته) به کار خود ادامه می دهد تا کم کم سلیقه مخاطب را به خود جلب می کند. آنگاه منتقدین و صاحبنظران به تدریج مجذوب می شوند. ناگهان تعداد هنرمندانی که آثاری در این سبک نو بوجود می آورند فزونی می یابد و آنگاه زمان مرگ این هنر فرا می رسد. همانندسازی از مدل کشف شده در این هنر، آوانگاردی آن را می گیرد و به قول فرانکفورتی ها هاله ی اثر را محو می کند. هنر آوانگارد به هنر موجود تبدیل می شود.
این حلقه یعنی دیالکتیک، یعنی تازگی، به جلو بودن و دیالکتیک هنر از این لحاظ جاودانه خواهد بود. هنرمند در این میان کسی ست که نه به تولید اثر هنری صرف، نه به مخاطب و نه به جامعه بیندیشد. بلکه کسی ست که در اثر زندگی کند یعنی به مرحله ای برسد که اثر هنری خود زندگی اش باشد نه ادا و اطواری که برای بقیه در می آورد. تعداد این نوع هنرمندان زیاد نیست. شاید به همین دلیل بود که استادان قدیم موسیقی ایران بدخلق بودند و تا می توانستند شاگردان را تحقیر می کردند. در واقع آنها میل و عادت همانندسازی شاگردان را از این طریق می کشتند. به این معنا که همانندِ هنرمند شدن با هنرمند شدن متفاوت است. در آن دوره آوانگاردی به همین معنا و جزیی بود. اکنون هر مرامی که محدودیتی باشد، قابلیت گذر دارد. محسن نامجو مصداق بارز یک هنرمند آوانگارد است.
***
هرچه هم که ابتذال وارد بعضی کارهای نامجو شود باز هم سرشت آوانگاردی خود را در یک آهنگ هم که شده ادامه می هد. کارهای نامجو اکثرا شبیه به هم و نهایتا در سه چهار تیپ قابل دسته بندی ست اما ناگهان کاری متفاوت غافلگیرمان می کند. یک ترانه ی اروتیک که نه برای عرف، که حتی برای گوش های ما آوانگارد محسوب می شود. وقتی انتظار داریم عشق دو نفر در چشم هایشان باشد و نهایتا لبهایشان که پنهانی روی هم بگذارند، ناگهان در میانه ی همآغوشی کامل و بی پروای ترانه گیر می کنیم، در واقع اکثرا توی رودربایستی تا آخر ترانه را گوش می دهند و در نهایت زبان خیلی ها به بدگویی از نامجو باز می شود. این واکنش خود جای بحث جداگانه ای دارد و از این مقال خارج است. در واقع ما انتظار داشتیم که نامجو خودش را سانسور کند و چیزی که عام ترین موضوع و عمل در میان انسانهاست را به پشت پرده ی پستو و تاریکی بستر تبعید کند، همانطور که تا امروز بوده است. اما آوانگاردی نامجو در بی سانسور بودن است. از آن بالاتر، آوانگاردی نامجو در «ایده» ی خواندن قرآن به سبک خود است نه در جیغ و دادی که به راه می اندازد.
اما گاهی متفاوت بودن با بقیه خود فرآیندی همانند می شود. در واقع اگر به دنبال متفاوت بودن باشیم به جای آوانگارد شدن، صرفا از مدل ها (در واقع ضد مدل ها) پیروی کرده ایم و این با همانندسازی تفاوتی نمی کند. در واقع با عکس کردن هنر موجود صرفا ادای آوانگارد شدن را در می آوریم. مثلا همین نامجو برای آنکه به زور آوانگاردی خود را نشان دهد موهای خود را آنچنانی می کند، گاهی بی جهت صدایش را نازک می کند و جیغ می کشد و صداهای ناهنجار در می آورد. تکنیک هایی که در بعضی از آثارش قدرت است اینجا به نقطه ضعف تبدیل می شود چون صرفا «همانند» است نه اصیل و آوانگارد.
***
نتیجه گیری به زور سر نیزه: آزادی این نیست که از بین گزینه های موجود آزاد باشی یکی را انتخاب کنی، آزادی توانایی ایجاد گزینه های ممکن و حتی غیرممکن است. یعنی مجال تصور کردن و فکر کردن بدون هیچ مرز و خودسانسوری. آزادی یعنی آوانگارد بودن.

THE MIST

Posted in موسيقي كتاب فيلم by آيدين on نوامبر 8, 2009

the_mist_2
فیلم های ترسناک که قابل تأمل اند و به جز سرگرمی ، جلوه های ویژه و ایجاد آدرنالین در خون، چیزی برای گفتن دارند در دو دسته ی کلی قرار می گیرند: دسته ی علمی_اسطوره ای و دسته ی اجتماعی.
در دسته ی علمی_اسطوره ای فیلم بر اساس یک قانون علمی ست و با بیان ساده ی آن قانون، بیننده را به این مسئله ی علمی البته دست و پا شکسته وارد می کند مثلا یک بیماری روانی یا جهش ژنتیکی و یا بر اساس واقعه ای تاریخی_اسطوره ای ست که باز هم اطلاعات در این مورد (جدا از واقعیت داشتنش) مستند و با پایه کتب قدیمی یا مقدس عنوان می شود. آدم بعد از دیدن این نوع فیلم ها بخشی از میراث تمدن را ناخنک زده و احساس نمی کند وقتش تلف شده است.
اما دسته ی اجتماعی که من آن را خیلی بیشتر دوست دارم حاوی واقعیت هایی ست که ما از آن فرار می کنیم. هیچ کتابی نماینده ی این مفاهیم نمی تواند باشد و حتی بسیاری آن را رد هم می کنند. نمی توانیم قبول کنیم که ما وحشی تر از هر حیوان وحشی دیگریم. این همه درهم تنیدگی دنیای متمدن، سنت ها، تفکرات و اوهاماتِ انبار شده روی هم بسیاری واقعیت ها را پنهان کرده و این واقعیت ها گاهی اوقات مثلا در همین فیلم MIST چنان خود را عریان و زشت نشان می دهند که یا انکار می کنیم، یا ناامید می شویم. ما میراث دار خروارها کثافت نیاکانمان ایم.
دیدن این فیلم را به همه، با هر سلیقه و تفکری توصیه ی اکید می کنم. فقط آنها که نمی خواهند کسی کوچکترین نگاه چپی به باورهای تمام و کمال مذهبی شان بیاندازد، بهتر است به جای این فیلم به تلوزیون مفخم ایران رجوع کنند که همین فیلم را چنان سلاخی کرد که به واقع می توان گفت فیلمی دیگر ساخت. این فیلم علاوه بر محتوای قوی، دارای جلوه های ویژه و تکنیک مجازی قوی و همچنین صحنه های غافلگیرکننده و داستان پرکشش است. توضیح بیشتر لذت دیدن آن را از شما خواهد گرفت. فقط مکالمه ی فوق العاده ای از فیلم را اینجا می آورم که لطمه ای به داستان نخواهد زد:
the_mist1
زن-شما به انسانیت اعتقاد ندارید؟
مرد1-به هیچ وجه
زن-مردم اساسا خوب هستن و نجیب. ما یک جامعه ی متمدن هستیم.
مرد2-آره. ولی وقتی دستگاه ها کار کنن و بتونی شماره 911(پلیس) رو بگیری. اما اینا رو از دست دادسم و ردم تو تاریکی هستن و میشه اونا رو ترسوند. قانونی وجود نداره و خواهی دید که چقدر ابتدایی میشن.
مرد1-وقتی به اندازه کافی مردم رو بترسونی میتونی وادارشون کنی هرکاری بکنن و به هر کسی که راه حلی ارائه بده رو میارن
زن-«اوولی» حداقل تو از من حمایت کن
مرد3-بعنوان یک گونه، اساسا دیوانه ایم. اگر بیشتر از دو نفر توی یه اتاق باشیم، دو گروه می شیم و برای کشتن همدیگه دلیل میاریم. فکر می کنی چرا سیاست و مذهب رو ایجاد کردیم؟

damien rice و تنهایی بازیافته ی من

Posted in موسيقي كتاب فيلم by آيدين on اوت 10, 2009

بالاخره تموم شد. پروژه م رو تحویل دادم و این قوم وحشی ، این جماعت آوار، دست از سرم برداشتن و من دوباره تنهایی نازنینمو بدست آوردم. اینقدر لذت بخشه که خودمو موظف دونستم در مدح تنهایی چند خط بنویسم. ساکت نشستم و damien rice گذاشتم. سیگارمو کم کردم، پس آلبومی حدودا یه نخ می کشم. اصلا فکر نمی کنم. میذارم این جریان سیال هرجا دوست داره بره و هیشکی نیست که مجبور باشم باهاش حرف بزنم یا به حرفاش گوش بدم. دوباره می تونم به خودم برسم. به همین راحتی یه روز خوشبختی دارم. برای اینکه این پست خیلی آبکی نشه می خوام موسیقی فوق العاده ی  damien rice رو معرفی کنم.

1203_damien_rice_a
این آقای rice صدای عجیبی داره. کلا یه سری ناله ست به همراهی نامحسوس و ملایم  پیانو، ویولنسل، الکتریک و گاه درام و بیس و گیتار. و اوضاع بدتر میشه وقتی sara hannigan هم تو آلبوم ها و سینگل های این بابا می خونه و تکست های اونو می نویسه. این دو تا بد ایرلندی گاهی و تا حدی از موسیقی فولک ایرلندی تأثیر گرفته ن و در کل میشه گفت ریتم آروم و خلسه آوری دارن. خیلی درگیرت نمی کنن و اجازه می دن با فضای اونا تو فکرها و خیالات خودت غرق بشی. این موسیقی بهترین چیز برای تنهاییه. میشه ساعت ها از تنهایی و موسیقی لذت برد.
ظاهرا این آقای رایس با تمام حس نوع دوستی و فعالیت در زمینه صلح و آزادی و بخصوص آزادی رهبر مخالفین حکومت نظامی برمه، یه مقدار بداخلاق تشریف دارن و اخیرا با سارا خانم هم مثل گروه اولش در ایرلند، به هم زدن و جداگانه کار می کنن. به هر حال این دو تا آلبوم (o و 9) و چند تا کنسرت و سینگلی که دادن، اونقدر هست که برای تنوع در تنهایی یه راک باز و لذت بی نقص، کافی باشه.

از بهترین کارهاشون 9crime از آلبوم 9

و I remember از آلبوم 0

از تنهاییتون لذت ببرین

صادق طولابی فر و بهانه ای برای بحث

Posted in موسيقي كتاب فيلم, بدون دسته بندی by آيدين on فوریه 23, 2009

ص.ط

این عکس زاده ی یک لحظه ناب در خوابگاهه. صادق طولابی فر در حمام. قبول ندارین که به شدت حرفه ای به نظر میاد؟

این منجر شد به باز شدن باب بحثی بین من و پویان در مورد هنر، پویان نماینده نظری بود که اعتقاد دارند باید طبیعت را بدون دستکاری و نظر شخصی در هنر منعکس کرد یعنی ناتورالیسم و من نماینده به اصطلاح قراردادی هنر مصنوع مثل سبک فوتوریسم. او از این لحاظ می گفت عکس هایی که عکاس لوکیشن رو درست می کنه تا عکس مطابق میلش در بیاد هنر رو زیر سوال می بره:
هنر به صورت سنتی زاییده تلفیق برداشت هنرمند از طبیعت و فلسفه و تجربیات او است  و استفاده از یک سری آلات که با وجود مصنوع دست انسان بودن، به خاطر هماهنگی با طبیعت، طبیعی به حسابشان می آوریم. اما دوره مدرن و هنر مدرن حضور کامپیوتر را در هنر به خصوص موسیقی دارد و این باعث شده تا فوبیای انسانی نسیت یه ماشین، روبات و کامپیوتر دوباره تحریک شود! واقعا استفاده از تکنیک ها کامپوتری در افکت یا حتی به قول پویان مقایسه گیتار الکتریک با کلاسیک مشکلی دارد؟ از روح هنری اثر می کاهد؟
در عصری که انسان به شدت از طبیعت بیگانه شده و دغدغه هایش فراتر از طبیعت به نظرش می آید به کاری دست می زند که در آن خبره است و از آن انسان شده، بعنی صناعت. اما آیا این صناعت در جهت دوری او از طبیعت مادر است و اشکال دارد یا دنیای جدید انسان است و هنر بازتاب آن؟
این بار می خوام نظر همه رو بدونم و خودم هم تو نظرات ادامه مطلب رو بنویسم. البته اگه کسی علاقه مند بو

Tagged with: ,

pulp fiction-3

Posted in موسيقي كتاب فيلم by آيدين on دسامبر 31, 2008

اینم دو تراک از موسیقی فیلم pulp fiction البته این فیلم موسیقی به اون معنا نداره بلکه هرچی هست بازیگرها در پخشش موثرند. یعنی موسیقی جدا از داستان نیست. من که با این شیوه حال کردم. اولی موقعیه که میا و وینسنت از رستوران برمی گردن و وینسنت میره دستشویی. میا این آهنگ رو می ذاره و شروع می کنه به یه رقص سرخوشانه:

(…http://www.box.net/shared/xs3g8dqg11 (overkill-girl you’ll be a

http://www.box.net/shared/j4nf2fihnt (آهنگ تیتراژ فیلم)

اینم لینک دو قسمت قبل:(باور کنین بلدم خود کلمه رو لینک کنم اما تو این ورد پرس و پروکسی دانشگاه جواب نمی ده!!!) 

قسمت اول:   https://chakosh.wordpress.com/wp-admin/post.php?action=edit&post=139

قسمت دوم:   https://chakosh.wordpress.com/wp-admin/post.php?action=edit&post=172