تأملات دودی

نفر سوم

Posted in بدون دسته بندی by آيدين on فوریه 1, 2013

عکس: «هدا رستمی»

hoda rostami

بحث فنی روی عکس باشد برای آنها که تمام شماره های حرفه هنرمند را دارند. این از حسودی مان است البته. چیزی که اندازه ی دهان من است روایت این عکس است. یک روایت مینیمال بی هیچ پیچیدگی و اطوار، بی هیچ آلام عظیم بشری، بی هیچ موضوع جدی و عمیق که هی سیگار بطلبد. این عکس روایت یک همآغوشی ست که صبح روی بند رخت پهن شده تا در یک هوای ابری مشکوک خشک شود و بوی تایدش بپرد. مرکزیت لباسِ زیر به رنگ قرمز _این رنگِ الگو شده ی سکسی_ و البته ملحفه های سفید که روی بند رخت پهن شده اند هم مؤیدش. اما این لباس های زیر اهمیت چندانی ندارند. با وجودی که توی چشم میزنند و ظاهرا نقطه ی کلیدی عکس هستند به نظر من این عکس خود را در بند رخت و ملحفه های سفید نشان می دهد.

Ѡ

بند رخت را دو دیوار نگه می دارند اما اینجا بند رخت است که دیوارهای عکس را نگه داشته است. چهار ستون عکس به این بند رخت استوار شده و اگر قرار باشد اسمی برای این عکس انتخاب شود (که البته با آن مخالفت خواهم کرد) بی شک «بند رخت» خواهد بود. بند رخت را از قدیم یا در حیاط به پا می کردند یا پشت بام. دو جایی که اندرونی نیست، در عین اینکه کوچه و جلوی چشم همگان هم نیست. فضایی بینابینی ست که اولین سطح ورود به خانه است. اینجا انگار به بیننده اجازه داده شده با دیدن این کادر و بند رخت یک قدم به یک حریم خصوصی نزدیک شود اما نه آنقدر که چیز زیادی ببیند. مثل شنیدن نجواهای مبهم مغازله ی دو عاشق که پشت سر آدم نشسته اند. می دانی خبری هست ولی فقط همین. شروع می کنی به خیالبافی و تصورات اروتیک و این یعنی ناخواسته درگیر یک «تری سام» ذهنی میشوی. این همان چیزی ست که بند رختِ این عکس مهیا کننده ی آن است.

Ѡ

ملحفه از نامش بر می آید که برای پیچیدن چیزی باشد اما حالا دیگر شده زیراندازِ غالبِ همآغوشی های بشر. هیچ بستری بدون ملحفه ی سفید بستر نیست. ملحفه ی سفید عرصه ی مهیای عرضه و نمایش تن است در یک زمینه ی خنثی. هر رنگی در زمینه ی سفید دوست داشتنی تر می شود که سفیدی فروتن است و به محض حضور یک رنگ، خود را به حاشیه می کشاند و کل کشان روی دست بلندش می کند. در طول همآغوشی نیز این ملحفه است که درتماس مستقیم با تن هاست و پذیرای عرق ها و نفس هایشان و انگار نفر سومی ست که با هر دو سمت ماجرا می آمیزد. همیشه یک نفر سوم در کار است.

حالا دوباره به این ملحفه ها نگاه کنید که یکیشان هنوز خود را به تن عریان میمالد.

Advertisements
Tagged with: ,

صنعتی، عشق من

Posted in ادبیات من در آوردی, بدون دسته بندی by آيدين on دسامبر 16, 2012

عکس هایی دارم از جاهایی که همیشه بودم اما به خاطرشان نمی آورم. آدم هایی که همیشه بودند و فراموششان کرده ام.

سیگارهایی که همیشه کنج لبم بودند و نکشیدم. کبریت هایی که روشن نکردم…

_تو هیچ وقت در صنعتی نبوده ای،

تو هیچ چیز در صنعتی ندیده ای،

تو هیچ چیز در صنعتی نشنیده ای_

و من در میان این عکس ها می گردم، که هیچ چیز دیگری آنجا نیست.

من نیز چون تو خاطرات گذشته را به یاد می آورم. من نیز چون تو فراموشی را می شناسم. پس حرف نزن، شعر بگو. شعر را جوابی نیست. شعر را سوالی نیست.

_نه،

تو هیچ چیز را به یاد نمی آوری،

تو هیچ چیز را فراموش نمی کنی_

این تاقچه های لعنتی

پ ن: هیروشیما، عشق من – آلن رنه

زامبی ها سر جلسه امتحان

Posted in بدون دسته بندی by آيدين on مه 28, 2012

زامبی موجودی ست که زمانی انسان بوده و مغزش به واسطه ی یک ویروس تغییر شکل یافته و تنها بخش کوچکی در محدوده بصل النخاع آن کار می کند. زامبی نه مرده است و نه زنده.

صنعتی برای ما از صنعتی رفتگان هرچه دورتر می شویم شیرین تر می شود.انسان مکان ها را با عکس ها به خاطر می آورد و هیچ کس از لحظات تلخ خود عکس نمی گیرد و به تدریج جز خاطرات خوش، باقی کمرنگ می شوند. اما واقعیت صنعتی این نیست. کافی ست لحظه ای دوباره در موقعیت امتحان قرار بگیریم تا متوجه سایه ی سنگین صنعتی بشویم و در و دیوارهای خوابگاه دیگر نه شاهد شاد شب نشینی های دسته جمعی ما، بلکه چاردیوار تنگ و سیمانی استرس اند و افسردگی.

واقعیت این است که امتحان نقطه ی آجیدگی نظام آموزشی مدرن است و نظام آموزشی لازمه ی تقسیم کار مدرن. امتحان کارکرد انضباطی عمیقی را نیز در خود مستتر دارد. فوکو در مراقبت و تنبیه می نویسد: امتحان نوعی رویت پذیری را در افراد برقرار می کند که از رهگذر آن افراد تفاوت گذاری می شوند و مورد قضاوت قرار می گیرند» این میل عمیق انسان بورژوا به طبقه بندی و جداسازی ایدئالیستی شامل همه چیز و از جمله انسان منجر می شود. انسان صندوقچه ای می شود که کلید گشایشش امتحان است و با در دست داشتن نتیجه ی امتحان می توان به قضاوت نهایی درمورد یک فرد خاص دست یافت و با نمره ای که به او اختصاص می یابد محل او را در دسته بندی مشخص کرد.

امتحان به ناچار کنشی ارزش گذار است و حقیقت مورد نیاز خود را می سازد. برای بسیاری از ما پیش آمده که نتیجه ی امتحان مان با میزان آگاهی و تسلط ما بر مطالب آن درس خاص مطابقت ندارد و اصلا شیوه ی گذار از یک متن خاص به تعدادی سوال، مستبدانه ترین شکل قضاوت است. همین است که در عمل این فرمول به سمتی رفته است که حداقل در صنعتی، امتحان بیشتر محل عرض اندام استاد است تا محکی برای دانشجو. استاد با سوالات امتحان دانش خود را به رخ دانشجویان می کشد و با تمسخر و تحقیر دانشجویان در گل مانده، خود را اثبات می کند. معیار استادی او نه تعداد دانشجویان نمره الف بلکه برعکس میزان افتاده های کلاس است، هرچند که به اتفاق این موضوع را تکذیب کرده و وارونه جلوه می دهند.

دانشجویان نیز جواب های نوشته شده روی برگه اند به اضافه ی نمره ی حل تمرین و احتمالا پروژه. حتی فعالیت کلاسی و جلوی چشم استاد بودن هم فرمول خاص خود را دارد و باید در ردیف جلو، ماشین حساب و اشتال به دست زیر چانه ی استاد نشست و کاسه زیر دُر ریزی استاد گرفت یا به هر دلیل مزخرف و به قصد هر سوال واضح و احمقانه دست بالا برد.


از درد دل قدیم بگذریم و به موضوع برگردیم. قدرت دانش مورد نیاز خود را می سازد و حقیقت را سامان می دهد. باید توجه کرد که این قدرت در مفهوم پسامدرن و فوکویی عنصری مادی و به آن سرراستی که در محاورات روزمره خود به کار می بریم نیست. قدرت یک مفهوم گفتمانی ست. چیزی ست که در فرهنگ جریان دارد. سامان دهنده و برسازنده ی فاکت ها و حقایقی ست که جامعه انسانی قبول می کند و بر اساس آن شکل می یابد. به این ترتیب قدرت همواره شرایط موجود را توجیه می کند. زمانی با مذهب و زمانی با علم، زمانی با پادشاهی و زمانی با دمکراسی، زمانی با برده داری و زمانی با برابری انسان اما همیشه سرکوبگر و تعمیم دهنده. معیارهای قدرت ایدئولوژی حاکم همواره به جامعه اعمال می شود و محل تبلور و بازوی توانمند آن آموزش است. آموزش یک سیستم هنجارسازی قدرتمند است بر اساس این اعتقاد که می توان انسان را ساخت و انسان را مطلوب تربیت کرد. از مدرسه های قرون وسطایی تا مدارس و دانشگاه های امروزی با سیستم پداگوژی مدرن، خر همان خر است و تنها پالانش عوض می شود.

به این ترتیب سیستم آموزشی جایی برای شکوفایی استعداد نیست بلکه مکانی ست برای شکل دادن و طبقه بندی کردن انسان در جایگاهی که جامعه از او انتظار دارد. یعنی مکانی برای سرکوب خودخواسته و خاموش استعدادهای ناهمگون و آن بخش هایی از انسان که با حقایق و هنجار های مسلط جامعه هماهنگ نیست. ابزار این سرکوب امتحان است.

«امتحان صرفا برای گواهی دادن پایان آموزش و صحت آن نیست بلکه بر طبق آیینی از قدرت که همواره از سر گرفته می شود، زیربنای نوآموزی ست… امتحان تکنیک های پایگان بندی مراقبت کننده و تکنیک های مجازات بهنجارساز را با یکدیگر ترکیب می کند.»

در دوران پیشاسرمایه داری، قدرت متمرکز بود و جامعه ساختاری چون هرم داشت. پادشاه با جلال و شکوه و زر و زیور و زور هر چه داشت در میان مردم و در جایگاهی که نشان از جایگاه برتر او بود ظاهر میشد، در جایی مثل بالکن قصر که همه او را ببینند و به این ترتیب قدرت از شخص پادشاه به مردم نظاره گر جریان پیدا کند. اما در دوران سرمایه داری این رابطه وارونه شد یعنی منشا قدرت به جای مشاهده پذیر بودن، مشاهده کننده شد. افراد در هرجا و هر زمان نگاه قدرتی را احساس می کنند که خداگونه ناظر اعمالشان است. توده ی بی شکل انسانی سابق تبدیل شد به افرادی که به دقت طبقه بندی شده و در سلول ویژه و معین خود قرار گرفته و دائما مشاهده می شوند و مورد قضاوت قرار می گیرند. قدرت به جای نمایش خود، ابژه ی خود را نمایش می دهد و از طریق این نمایش خود را اثبات می کند. درست همان کاری که استاد از طریق امتحان انجام می دهد.

از رهگذر امتحان، انسان ابژه ی شناخت ساختار قدرت می شود و برای دست یافتن به جایگاه اجتماعی خود به این شناخت پذیری تن می دهد و خود را مطابق با خواسته ها و معیارهای گفتمان قدرت شکل می دهد. و این ابژه گی درست مثل سربازانی است که برای سان دیدن به خط می شوند. سربازان در دسته های منظم و با فواصل تعیین شده و بر اساس معیاری ساده یعنی قد می ایستند و تنها زمانی سخن می گویند که باید نظم آهنین دسته را فریاد بزنند. نظم آهنینی که نمایش دهنده ی قدرت سان بیننده است. یک نمایش قدرت تمام و کمال.

باز میشل فوکو در همان کتاب می نویسد در دوران فئودالی فردیت از راه صعود بود. یعنی شخص هرچه بیشتر صاحب قدرت و امتیاز بود بیشتر به منزله ی فرد برجسته می شد اما در نظام انضباطی هرچه قدرت بی نام تر و کارکردی تر می شود فردیت نزولی می شود و از طریق مشاهده ها و مراقبت ها و سنجش های مقایسه ای که معیارشان هنجار است و از رهگذر تفاوت گذاری بوسیله نتیجه ی امتحان، او را از بقیه متمایز کرده و فردیت می دهند. انسان سنجه پذیر جایگزین انسان به یاد ماندنی می شود … گذاری از حماسه به رمان.

انسان مطلوب در چنین سیستمی انسانی ست که در مسیر مشخص شده و در راستای استعداد های تشخیص داده شده توسط نظام آموزشی حرکت کند و تمام حاشیه ها و امیال بی ربط خود را کنار بگذارد. حتی تفریح او نیز در یک بسته ی از پیش تعیین شده به او دیکته می شود. انسانی که اینچنین تربیت می شود دائم در هراس است، در هراس از یک امتحان پیش رو که شاید اصلن وجود خارجی نداشته باشد. در هراس از نگاه ارزش گذار و قدرتی که بیش از آنکه در آن بیرون باشد در همین هراس درونی شده نهفته است. در این رویت پذیری بی حد و حصر قدرت. قدرتی که نه می توان آن را کشت، نه سرنگون کرد و نه در انتخابات شکستش داد. حتی نمی توان مرزهای آن را مشخص کرد و از آن پرهیز کرد یا کوچید. انسان امروز انسانی ست تکه تکه، از خود بیگانه و به بهترین تعبیر که پینک فلوید در ترانه معروف خود «the wall» به کار می برد: آجری دیگر در دیوار.

طبل حلبی، فریاد علیه اعدام محیط بان

Posted in اجتماعي, بدون دسته بندی by آيدين on اکتبر 9, 2011

خبر تکان دهنده است: یک محیط بان به علت قتل یک شکارچی غیرقانونی در درگیری به اعدام محکوم شد.

اصا قصد ندارم به شواهد و قراین این حکم یا حتی به مسئله ی ناعادلانه و وحشیانه بودن حکم اعدام بپردازم که هرکدام در جای خود صحیح و متین اند. می خواهم ابتدا از تجربه ی نزدیک خودم از دوران اجباری (سربازی) در سردشت بنویسم. شرایط خاص مرز در آن نواحی بر کسی پوشیده نیست و گزارش های پراکنده از کشتار بی محابای چهارپایان و تیراندازی به انس و جن و هر جنبنده ای که بجنبد به گوش می رسد. اما هیچ وقت کسی در این راستا حتی محاکمه نمی شود. یعنی حمایت از نیروهای مرزی توسط حکومت، با تمام ارکانش، مسئله ای بلاشک است. حالا چطور و چرا یگان حفاظت از محیط زیست و محیط بانان از چنین حمایتی محروم اند علامت سوالی ست خیلی بزرگ تر از حلقه ی طناب دار.

مطابق قانون بکارگیری سلاح، تیراندازی به خودروهای حامل مواد مخدر، مشروبات الکلی، کالای قاچاق و دزدی یا آدم ربا، دزد و قاطع الطریق و تروریست و خرابکار با رعایت مراتب تیر اندازی مجاز است. همچنین در صورت حمله به مامورین با سلاح گرم، یا حمله توسط سلاح سرد به طوری که راهی جز استفاده از سلاح نباشد یا بیم از دست رفتن سلاح و مهمات برود. یا جان کسی در خطر باشد تیراندازی مجاز است و هیچ نوع مسئولیتی متوجه مامورین نمی باشد. متن کامل قانون در سایت سازمان قضایی نیروهای مسلح

راه های زیادی برای زیرپا گذاشتن و کتمان آن در واقعیت وجود دارد، به طوری که مامورین نیروی انتظامی در مرز اصلا به این قانون فکر نمی کنند و به راحتی و در هر مورد کوچک و بزرگی از سلاح خود استفاده می کنند. به خاطر می آورم روزی به یک خودروی تویوتا که خالی و به اصطلاح اسکورت قاچاق بود، تیراندازی کرده و جفت چرخ های جلو را پنچر کردیم یا به موتور خودروی دیگری که پس از تحویل بار برمیگشت تیراندازی کردند. یا یکی از آنها تعریف می کرد که بعد از تیر اندازی، خودروی قاچاق به ته دره رفته و منفجر می شود. در نهایت هم اگر قتل یک قاچاقچی توسط مامورین غیرقانونی تشخیص داده شود هیچ گاه مامور قربانی نمی شود بلکه سازمان آن را توجیه نموده و دیه پرداخت می کند.

حالا چطور 5 شکارچی یک کل وحشی با یک شکاربان درگیر می شوند و در هیچ کدام از بندهای قانون بکار گیری سلاح نمی گنجد. چطور همان حکومت و همان سازوکار از محیط بان دفاع نمی کند؟ آیا دستی از شکارچیان حمایت می کند یا دستی به گوش محیط بانان نواخته می شود؟

چه فرقی می کند؟ مهم این است که هنوز نمی فهمیم محیطبانی فراتر از یک شغل است. هنوز نمی دانیم محیط زیست چه اهمیتی برای انسان دارد و نمی دانیم آنها که حیات محیط زیست را به خطر می اندازند جانیانی اند که حتی قابل مقایسه با قاچاقچی های بینوای کرد نیستند که کاسه بشقاب جابجا می کنند. چطور می توان کسی را که جان به کف دست گرفته تا از محیط زیست دفاع کند، بی دفاع رها کرد. حتی اگر مقصر بوده نباید به این راحتی چهارپایه را از زیر پایش کشید و شکارچیان را در عمل شوم خود جری کو محیط بانان را دست بست. خوب جمع کنید این بساط محیط بانی را و خلاص، تا حداقل محیط بانان توسط این جانیان به قتل نرسند تا چنین خبر هایی را نبینیم. تا حداقل خودمان مردترین مردان خویش را به چوبه ی دار تسلیم نکنیم

باید کاری کرد. باید کاری کرد. حالا که نهادی قانونی حامی اینان نیست، مردم هزارپاره ی ما و اینهمه لایک و کمپین و کامیونیتی مجازی هم نیستند؟

کاش صدایم چنان بلند بود که شیشه های عینک ها ترک برمیداشت و چنان بر طبل حلبی ام می کوفتم که صور اسرافیل شرمنده شود. کاش به جای این همه گوش شنوا، یک دست توانا بود.

طرح جلد طبل حلبی نوشته گونتر گراس برنده ی نوبل

رستم و اسفندیار: سگی اما واقعی

Posted in بدون دسته بندی by آيدين on ژوئن 30, 2011

سگ در چشمانش غرور بود. هیکل مشکی درشتش را در سایه ی دیوار پاسگاه رها می کرد و زیر چشمی مراقب بازیگوشی دو توله ی تازه جوان شده بود که گاهی سر به سر خونسردی اش می گذاشتند. با تبختر قدم می زد و زیر اخم سفیدی که جای ابرو داشت، نگاهی عمیق خانه داشت. می گویند هرگز در چشمان سگ خیره نشوید و او چشمانش چاه بود. انگار یک دنیا حرف داشت. چنان به نگاه عاقل اندر سفیه به سربازانی که سربه سرش می گذاشتند می نگریست که پهلوانی به شیطنت کودکی و همین بود که رستم نام نهاده بودیمش.

رستم یک تنه مقابل سگان ولگردی که از جلوی درب پاسگاه می گذشتند می ایستاد، زخمی می شد اما پا پس نمی گذاشت. هرگز گدایی استخوان های ما را نکرد و هرچه خورد با وقار یک درویش دم تکان داد. پهلوانی که خم شده بود، اما زمین نخورده بود.

سگ جوانی هم بود جویای نام که اسفندیار بود در رکاب رستم و خاک راه او می خورد. سگی به تمامی سفید با سایه ی حنایی که ههنوز سر به زیر بود و دست فرو بسته اما ولیعهدی می نمود که نیم نگاهش همیشه به تخت پدر دوخته است. از فرزندان رستم همه مردند و تنها سهراب مانده بود که سگ قابلی نبود. حریف تمرینی اسفندیار بود و مجیز گوی پدر. بعدها سهراب که از ضربه ی تویوتای قاچاق لنگ شده بود و درد می کشید گم گور شد و دیگر کسی او را ندید. تهمینه هم که ترس به کمر بسته بود و دندان هایش فقط برای نمایش بود. گوش هایش آویزان بود و دنده هایش پیدا که انگار فقط بود که توله بزاید.

روزی از روزها رستم انگار طاقتش از تهمینه طاق شد یا شاید از آزار سربازان بود یا احساس بازنشستگی زودرس یا شاید هوای بهار بود و سگان ماده و آب سرد و استثقا، که هوای آوارگی به سرش زد. روزی رفت و هرچه کردیم برنگشت. رفت و آزادگی و گرسنگی برگزید. از آن روز شد دون ژوآن دارساوین، محبوب سگان ماده. نوچه های جدیدش پشتش دستمال می کوفتند و جلویش لنگ می انداختند اما هروقت از جلوی پاسگاه که می گذشت به پاس نان و نمک بود انگار که دست می بست و دم به علیک سهراب و اسفندیار تکان می داد. اما اسفندیار سایه اش را هنوز سنگین می دید.

سگ ماده ای هم بود که بهنوش نام داشت و دون ژوآن دل از او ربوده بود و سوگلی اسفندیار، هوایی شده بود. اسفندیار هرچه در پنجه ی رستم زد به زمین خورد که رویین تنی اش افسانه ی فردوسی و بود و جهان نه به منوال کتاب. تقدیر جهان را جور دیگر نوشته اند که اینبار یر نه از سیمرغ و کمان رستم بر چشم اسفندیار، که از کلاشینکف استوار بود بر پیشانی رستم. پهلوان بی هیچ آخ، برای اولین و آخرین بار زمین افتاد و لاشه اش زیر پایکوبی اسفندیار تکه تکه شد.

که روزگار با پهلوانانش بد تا می کند، روزی که خویشتن خویش را طلب کنند.

شکوفه های تلخ

Posted in بدون دسته بندی by آيدين on آوریل 19, 2011

چشمم از پله بالا می رفت

نفهمید از کنارت رد شد

اتفاق های بزرگ همیشه وقتی می افتند که عجله داری. وقتی نگاه می کنی و نمی بینی. تو با کتانی های کانورست سیب های سبز روی زمین را جمع می کنی و من به اتفاقی فکر می کنم که نیفتاد. این اتفاق هایی که نمی افتند، زندگی های موازی اند، و ما یک رشته از این هزار هزار احتمال مکانی و زمانی را میریسیم که زندگی ما باشد. نه بهتر از بقیه، نه بدتر.

این روزها می گذرد به تلخی شکوفه های بادام وحشیِ اطراف پاسگاه. در ژاپن ترس منفجر می شود میان شکوفه های گیلاس، در لیبی جنون کلاشینکف به دست گرفته، شکوفه های مرگ و من نگران استاد سمندریانم که میان همخوانیِ «حیدر حیدر» یک مشت غریق ولایت، طوری اش نشده باشد. یکی دو باری که دیدمش پیرمرد شیر خریده بود و در ایتالیا با همسرش انتهای روز را به منزل می برد.

پاکت سیب های سبز پاره می شود که بایستم، ولی من حواسم اینجا نیست. ژاپن است و لیبی و ایتالیا.

چشمم از پله بالا می رود و از کنارت رد می شود.

زندگی میان خزندگان سبز رنگ

Posted in بدون دسته بندی by آيدين on فوریه 9, 2011

هر رخت را بر قامت تن می برند اما تن را بر رخت سربازی می چپانند. برای یک جوان نوزده ساله اندازه ی هر لباس شدن آسان است اما برای کسی که سال های استقلالش ابعادش را مشخص کرده این یعنی خفگی. شاید خیلی جاهای دیگر این مملکت آدمها در جاهای کوچکتر یا بزرگتر از خودشان قرار دارند اما اینجا فرق می کند. اینجا تو دقیقا عکس آنجا که باید باشی قرار می گیری. انگار جای بنده و ارباب را عوض کرده باشند. اما از این هم مهم تر و حق مطلب اینجاست که میبینی آنچه برای تو پیش از این ارزش و مایه ی احترام بوده اینجا اسباب تحقیر و خنده است. کسانی که آن سوی سیم خاردارها حتی خاری هم برایت نبودند اینجا خدایند. که خدا از آن اکثریت غالب است حتی اگر اکثرهم لا یعقلون.

وقتی میان خزندگان زندگی می کنی، معیار می شود خرفتی. آنها با چشمهای سرد تو را به تمسخر می نگرند و سعی می کنند میان چسبندگی و لزجت شان هضم ات کنند. هرچه سعی کنی از دستشان بگریزی فس فس کنان دنبالت می آیند تا دندان نیش خود را در اعصابت فرو کنند.

دستی به بینی ورم کرده و سرخش می کشد و از میان دندان های کج و معوج اش خنده ای زرد رنگ ترشح می کند.اگر همین طور از صبح تا شب با همین آهنگ زجر آور به خنده ادامه دهد می ترسم تا ابد از خنده منزجر شوم. تنها راه چاره این است خود را به نشنیدن بزنی اما انگار اینجور مواقع قدرت شنوایی چند برابر می شود که حتی صدای پلک زدنشان را می شنوی. پوتین هایم را می پوشم تا پناه ببرم به نوستالژی برف. برف اینجا خوفی دارد. سگ انگار از همین خوف است که گوش تیز کرده به عمق برف. به جایی که جایی نیست خیره مانده میان خط الرأسی که مرز عراق است. هرچه سعی می کنم ترانه ی برف فرهاد را به خاطر بیاورم، نمی شود. سیگار را هم که ترک کرده ام بزم تنهایی ام خالی تر از آن چیزی می شود که انتظار د اشتم.

به یاد میدان تجریش می افتم و م ب ح و انتظار مجید که بهمن سویسی می شد. شاید 4 یا 5 نخ. و برف می آمد. موزه  سینما  (باغ فردوس) و احساس غریب نزدیکی به خانه ی بیژن الهی و آن همه فانوس زیر برف درشت« شبِ تازه از راه رسیده» که چیده بودند همه جای حیاط  و پله ها،  و صدای یاسمین لوی (yasmin levy) که از زیر پله می آمد. آدم های فرهنگی که انگار برای کار فرهنگی به دنیا آمده بودند. اینجا باید باشی که بفهمی این خاطرات چقدر خوب اند. اینجا باید باشی که بفهمی اینجا کجاست و آنجا کجا. کافه گالری باغ موزه هنر افتتاحیه نمایشگاه نقاشی ، ashes & snow و آن شاعری که عین شعرهایش مزخرف می گفت و ما هرچه زور زدیم نفهمیدیم چرا نشر چشمه و گروس خان عبدالملکیان این مزخرفات را چاپ می کنند. و برف می آمد. شبی که پنج نفر بودیم در برف درکه خزیدیم توی اتاقکی شبیه لانه ی سگ و لواشک و سیگار چرخاندیم یک گاز و دو پک. برف می آمد و ما می رفتیم در بام تهران با میم الف و سیاوش از کجا؟ از روی پل فردیس. از روی پل فردیس. از روی پل فردیس…

سرما از انگشت هایم می خزد و بالا می آید. آرام آرام برمیگردم کنار بخاری نفتی آسایشگاه که خیره شوم به تلوزیون. که خودم را به نشنیدن بزنم. کی تمام می شود! کی تمام می شود! کی تمام می شود!

چس ناله ای که دردانه شد

Posted in بدون دسته بندی by آيدين on دسامبر 1, 2010

***متن زیر تنها متن دست نوشتی ست که از زیر تصفیه ی خشن فرمانده ی نسبتا محترم پاسگاه به طرز معجزه آسایی نجات پیدا کرد. در میان دفترچه ای که تقریبا پر بود و 10-11 تکه کاغذنوشته که سوختند و پاره پاره شدند و اینقدر خونشان از نوشته های من به جوش آمده بود و مشغول توهین به من و افکارم بودند که فراموش کردند جیب هایم را بگردند، این یکی ته جیبم ماند. الان این بازمانده ی جنایتِ احمقانه ی آنها برایم خیلی عزیز شده. حرمت بداریدش***

امروز حالم خوش نیست. فکر می کنم افسرده شده ام. از صبح مته به خشخاش گذاشته ام و دنبال بهانه می گردم تا سرباز صفرها را تحقیر کنم و ازشان ایراد بگیرم. بله. من گاهی همینقدر پلید و پلشت می شوم، سازش ناپذیر، لج باز و متخاصم. به آشپز می گویم: کسی که هنوز نمی دونه تو قیمه باید پیاز سرخ کرده بریزه نه پیاز پخته غلط می کنه می گه من آشپزی بلدم و میاد آشغال میریزه جلوی ما. به بیسیم چی می گویم: کسی که به … رای داده به جای حرف زدن بهتره عرعر کنه.

در سربازی هرکس مسئولیتی قبول می کند در واقع خودش را در معرض توهین و بازخواست قرار داده است. پست ها هم زندگی یکنواختی دارند که هر هشت ساعت یا شش ساعت یکبار تکرار می شود. آنقدر زندگی شان تکراری و خالی ست که هر شب برای پاسبخش شان حرف های یکسانی می زنند و از هر کدامشان یک خاطره را ده ها بار شنیده ام.

به شماره تلفن هایی که روی یک تکه کاغذ نوشته ام و نگه داشته ام برای روز مبادا نگاه می کنم. امروز مبادای دلتنگی ام است اما هرچه نگاه می کنم بیشتر به این نتیجه می رسم که به هیچ کس زنگ نزنم. اصلا چرا باید دلتنگی ام را برای کسی بگویم؟ چه انتظاری دارم؟ اصلا چه می خواهم بگویم؟ تصور کنید صبح دانشگاه رفته اید و با کلی دختر و پسر در حد و اندازه ی خودتان معاشرت کرده اید. یا کتابی خوانده اید، فیلمی، انیمیشنی دیده اید یا با زیدتان گشتی زده اید و کار فرهنگی ای، چیزی کرده اید. یا ذهنتان درگیر پروژه ای، مقاله ای، کاری است و ناگهان یکی از هزار کیلومتر آنطرف تر، که آخرین بار چند ماه پیش او را دیده اید، زنگ می زند و می گوید افسرده است یا دلتنگ است و حالش خوب نیست. شما هم که البته هنوز با او احساس رفاقت می کنید می گویید چرا؟ و از آنجا که چرا ندارد سعی می کنید با چند جمله و شبه جمله مثل «ای بابا» «آخی» و از این جور چیزها وظیفه ی دوستی را به جا آورید و چون باز خر نیستید و می فهمید که با این چیزها درست نمی شود، احساس ملال می کنید و گند زده می شود به حالتان. پس این دوست شما هر وقت اسمتان را روی گوشی اش ببیند دودل می شود که جواب بدهد یا نه. در ضمن هر دوست مشترکی را هم که ببیند می گوید که فلانی حالش خراب است و این موجی از قضاوت ها و داستان پردازی ها و احساسات بی پایه و غیر مادی را در دوستانتان به راه می اندازد که تبعاتش را در اولین دیدار به قطع خواهید دید. ترحم و افسوس آبکی اعتبار و شخصیت شما را زیر سوال خواهد برد و ممکن است در بلند مدت کل دایره ی دوستانتان را تحت تاثیر قرار دهد.

پس خفه شو و آن تکه کاغذ را بچپان همان جا که بود. بهتر است منبع انرژی باشی برای دوستانت و هر کلام تو خشتی باشد بر استواری بنای نامت نه چس ناله ای که خودت هم نمی دانی چیست. چرخی دور پاسگاه می زنم و وقتی برگردم مطمئنا چیزی پیدا می شود که به آن گیر دهم و سادیسم، انرژی حیاتم را تامین کند. سرباز صفرها در برابر نیش من بی دفاع و مفلوک اند. فردا که حالم بهتر شد از دلشان در می آورم. بار اولم که نیست.

عکسهای تبعید

Posted in بدون دسته بندی by آيدين on نوامبر 9, 2010

سربازی.بطالت.عزلت

Posted in بدون دسته بندی by آيدين on سپتامبر 12, 2010

سربازی بطالت است. روزهایش کش دار و شب هایش منقطع، و ساعت ساعتش تکرار بی هودگی ست. به راستی «توقف» زیبنده ی نام روزهای اینجاست.روزهای سکون. امروز عجیب هوای مرخصی دارم. آوار این 22 روز آمار توقف یکجا بر سرم خراب شده است.
بی سیم چی به طرز خستگی ناپذیری آیدین آیدین می کند و هرچه سکوت می کنم و به کوچه ی علی چپ پناه می برم افاقه نمی کند. می پرسد «دمِ دست» یعنی چی؟ «کارچاق کنی» یعنی چی؟ یک بار هم که استدعا کردم نوحه خوانی و اشک ریختن های تلوزیون را عوض کنند، سینه به سینه ی من ایستاد و فریاد می زد: تو شیعه ای؟ خدا این جهان رو به وجود آورده یا نه؟… وراجی های بی امان او که نمی دانم چرا اینقدر به حرف زدن با من علاقمند است تمام می شود، نوبت سرگروهبان و استوار است. استوار با اعتماد به نفس عجیبی می گوید در ماه آب وجود دارد و این لکه های سیاه که در ماه می بینیم دریاچه ی آب است. بعد می گوید ما که در نیمکره ی شمالی هستیم گاهی هم نیمکره ی جنوبی می شویم (حتما زمین در خط سیر خود معلق هم می زند) بعد برای سرگروهبان سوال پیش می آید: پس آنها که در نیمکره ی جنوبی هستند چطور سر و ته ایستاده اند؟
بعد از کمی لبخند تعجب آلود که بیشتر ناشی از شک اسکل شدن است، با حوصله برایشان توضیح می دهم. در مورد انرژی کیهانی و ماده سیاه و بیگ بنگ هم می گویم و می گویند: پس خدا کجای این قضیه است؟ حالا خر بیار و باقالی بار کن. به بهانه ی کوفت و زهر مار فرار می کنم. آشپز سابق که حصبه گرفته، با سفاهتی که در چهره اش موج می زند و بلاهتی که مثل شاخ روی پیشانی اش است زل زده به تلوزیون که آخوندی با قیافه ای کریه، زر مفت می زند. آن یکی هم با دو زار سبیل قیطانی اشجلوی آینه ی چهار انگشتی ور می رود و لپش را باد می کند. از کند ذهنی و عقب ماندگی این جماعت که دو سومشان از سیکل بالاتر ندارند، به ستوه آمده ام. سربازی برای امثال ما عذاب عزلت است. تحمل واقعیت برای ما که عزلت نشین حلقه های دور خود تنیده ایم، یاس آور است. اگر هم ادعای مردم داشته باشیم که گاهی از این لپ به آن یکی انداخته ایم، شرمنده های تحلیل هایمان می شویم. حماقت قرن ها، زیر پوست این قوم لانه کرده و آن چنان شکافی میان دو سمت فرهنگی جامعه انداخته که میان ما و ایشان اجتماع ناممکن است.
شرق کم کم روشن می شود و پست من به انتها می رسد. امشب چنان شهاب هایی از آسمان گذشتند که جرأت نداشتم به آرزوهایم فکر کنم. این جملات همینطور به امان خود رها می شوند چرا که اصولا اینجا چیزی به پایان نمی رسد. فقط در دوری بی معنی تکرار می شود و تکرار فرسودگی ست. فرسوده نباشید.