header image
 

ایرانیان:بیماران روانی

چند روز پیش نزد یک روانشناس بودم و حدود 4 ساعت روانم را در معرض حمله بی رحمانه او قرار دادم. تقریباً تمام زندگی و تفکراتم را به او گفتم و گاه چیز های می گفتم که برای اولین بار آن ها را جزء خودم می دانستم. اما جز حقیقت چیزی نبود.

چه آسوده ایم و تصور می کنیم که مشکلی نداریم. من می دانستم که تحت فشارم و شاید تعادل روحی خوبی ندارم. اما فکرش را هم نمی کردم که چنین مشکلات عجیبی هم برای تفکرات و رفتارهای من قابل تعریف است. بسیاری از چیزهایی که از نظر جامعه ما ارزش محسوب می شود و خانواده های ما آن ها را تبلیغ می کنند و سعی می کنند فرزندان خود را با این اخلاق تربیت کنند اما نتیجه اش چه می شود؟ : یک بیمار روانی!

مسئله اینجاست تصور ما از انسان نرمال با آنچه در علم روانشناسی فروید و لکان و امثال آنها بسیار متفاوت است و با وجود اینکه این تعاریف برای جوامع مختلف متفاوت است اما تأثیرش بر انسان تا حد زیادی یکسان است. این است که جامعه ای مثل ایران پر از بیماران روانی است، با مشکلات و اکت های خاص روانی. بیماری هایی که در جوامع دیگر استثنا و قابل درمان و کنترل است، در مملکت ما همه گیر و جا افتاده است. طوری که هیچ امیدی به درمان نیست.

برای مثال ما تصور می کنیم مسلمانیم در حالی که اگر به اجرای قوانین اسلام نه فقط در قانون که در عرف و متن اصلی اجتماع نگاهی بیاندازیم متوجه می شویم که این دینی منحصر به ایرانیان است با اعتقادات و عرف و شرایط روحی ( همان بیماری های روانی) ایرانیان:

رفتار ما در خانواده خود و با زن و فرزندان را در نظر بگیرید. فضایی پر از شک و اتهام به خیانت، نگاه برده وار به زن، خالی کردن تمام مشکلات درون و برون به صورت مشت و لگد و کنایه و فحش به زن و فرزند، تعصبات عجیب و غریب، زنای محارم، زن و دختر فروشی. کاری با علل و عوامل این ها ندارم که این قصه سر دراز دارد اما من جز نشانه های بیماری همه گیر روانی چیز دیگری در این رفتارها نمی بینم.

 قانون اسلام در مورد حد زدن: حد زننده باید قرآنی زیر بغل خود نگه دارد و حد بزند. حکمی که ما اجرا می کنیم: یک قرآن کوچک را با کش زیر بغل خود می بندیم و با تمام توان و با چند چرخش دور سر چنان می زنیم که گوشت طرف آشکار شود. مطمئناً بعد از آن ادب شده.

 حکم اسلام در مورد سنگسار: با سنگ هایی کوچکتر از بند انگشت، در فاصله دایره ای مشخص، سنگ پرتاب می شود و هر نفر یک سنگ و اگر سنگسارشونده خود را از دایره خارج کند آزاد است. در واقع این قانون نه برای مرگ او که برای تأدیب اجتماعی او و دیگران است. اما قانونی که ما اجرا می کنیم: وارد دایره می شویم، پاره آجر را با تمام قوا به سر او می کوبیم، آنقدر پاره سنگ می زنیم تا جمجمه او خرد شود، اگر خارج شود هم اجازه نمی دهیم زنده بماند و یک مومن خداترس بزرگترین سنگ ممکن را برای حسن ختام می کوبد و خلاص.

اگر این بیماری روانی نیست پس چیست!؟ ما عقده ها و سادیسم خود را با نام دین و قانون خالی می کنیم و خود را معتقد می دانیم. اصلاً مگر این قانون اسلام نیست که حکم زنا در صورتی صادر می شود که 4 شاهد عاقل و بالغ زن و مرد را در حالی دیده باشد که نخی هم از میان آنها رد نمی شود و ما مثل آب خوردن به زنا متهم می کنیم و حد می زنیم، سنگسار می کنیم. اعدام می کنیم.

ما بیماریم. چه بدانم چه ندانیم. چه بخواهیم چه نخواهیم حتی من که این ها را می دانم از آن انتقاد می کنم هم در معرض هجوم این فرهنگ فراگیر بیمار شده ام. شاید به این صورت نه، ولی به هر حال سرخوردگی و افسردگی هم بیماری ست. دوست نداشتن خود هم بیماری ست و و و….

ادب: گناه بزرگ

ادب همواره از ارزش ای جوامع مختلف و به خصوص از تعالیم مهم اجتماعی ماست. همواره بقه عنوان ارزش تبلیغ و تأیید شده. قصد من زیر سوال بردن آن نیست اما می خواهم زاویه هایی دیگر از این ارزش و پیامد های ادب بر زندگی روانی انسان را تا حدی برای خودم و نه شما، در حال نوشتن این مطلب روشن کنم.

تصور کنید با فردی که دوستی چندانی با او ندارید در حال گفتگویید و از گفتگوی خود عذاب می کشید ولی ادب حکم می کند که بحث را قطع نکرده و حداقل گوش دهید و گهگداری به علامت تایید سری تکان دهید.

حالت دیگری را در نظر بگیرید که با فردی بزرگتر از خود در حال گفتگویید که جز مزخرف تفت دادن کار دیگری بلد نیست و شما برای رعایت ادب در برابر او و ضایع نکردن او در برابر جمع مجبور به سکوت و بدتر از آن تایید سخنان او می شوید.

این دو مثال نمونه های کوچکی از رفتارهای سلبی مودبانه بود که در زندگی روزمره بسیار از این دست موجود است. تاثیر این رفتارها بر ما چیست؟ جز این است که با این رعایت ادب ما از تعقل خود می گذریم و ego خود را می کشیم؟ و این ضعیف شدن ego منجر به عدم اعتماد به نفس، مشکلات روانی و عقده های رفتاری خواهد شد. البته شاید این مشکلات به صورت حاد خود را نشان ندهد ولی مسلماً در لایه های اجتماعی ردپای آن را می توان یافت.

در ضمن این رعایت ادب گاهی موجب مشکلات پیچیده تری هم می شود. این که نمی توان نظر قطعی کسی را متوجه شد. نمی توان تکلیف خود را با بسیاری آدم ها که اطرافمان وول می خورند و با ما تعامل اجتماعی دارند، مشخص کرد. و این سبب تصمیم گیری های اشتباه در مورد تصمیم و نظر آنها و ایجاد تنش در روابط و مشکل برای خود و دیگران می شود.

مرز رعایت ادب اجتماعی و شعور رفتار با تعارفات بیهوده به اندازه تار مویی ست که رعایت آن از روان بیمارما خارج است. از هر طرف برویم از گود بیرون می افتیم. پس صرفا تلنگری گه گاهی کافیست.

 

 

پارادوکس عشق

عشق چیست؟ آیا احساسی آسمانی و والا به جنس مخالف است که سبب می شود عاشق نسبت به معشوق فداکار شود؟ یا همان است که در حالت متعالی آن می گویند عشق به الله است که ورد زبان عرفاست؟

من اینطور فکر نمی کنم. اگر عشق این است هرگز وجود ندارد جز در قصه ها. شوپنهاور می گوید عشق فریب طبیعت است که سبب می شود دو نفر به هم علاقه مند شوند و دلیل این تنها آن است که هر کدام ضعف های خود را با دیگری می پوشاند و از ترکیب این دو ژن ناقص قرار است فرزندی کامل تر بوجود آید و این انتخاب طبیعی دو فرد را به هم علاقه مند می کند. مثال هایی چند می زند و نتیجه می گیرد که این احساس به ظاهر متعالی و فطری جز اجبار طبیعت نیست.

افلاطون هم چیزی شبیه این را می گفت و ادعا می کرد که هرگز آن احساس متعالی عشق، بین زن و مرد بوجود نمی آید. چون هدف تولید مثل خود را به این رابطه تحمیل کرده و مانع شکل گیری احساسی خالص می شود و پس از آن ادعا می کند عشق میان دو همجنس والاتر است!! اکنون عشق افلاطونی اصطلاحی ست که به عشق بدون سکس و هدف تولید مثل می گویند.

در زمانه ما عشق چه معنی دارد؟ بسیاری پسرهای ایرانی از ارتباطشان با جنس مخالف هدفی جز سکس ندارند و در این راه به هر عمل کثیفی دست می زنند و حتی بدتر از آن به این موضوع افتخار کرده و گاه با گوشی های خود و روش های دیگر اخلاق را دفن می کنند. بعضی دیگر هم ناآگاهانه به جنس مخالف تمایل می یابند که البته طبیعی ست اما زیر فشار تعصبات و فشارهای اجتماعی به کثافت کشیده می شوند.

اکثر ما هنوز چارچوب اخلاقی خاصی، حداقل در ارتباط با جنس مخالف برای خود تعریف نکرده ایم و تنها پاروی قایق خود را رها کرده ایم. تابوهای جامعه عقب مانده ما حتی اجازه فکر کردن به این موضوعات را هم نمی دهند. این است که وقتی با ازدواجی عجولانه به خواهش غریزی خود می رسیم هیچ دیدی از خانواده، همسر و مسئولیت نداریم و گاهی فراموش می کنیم که طرف مقابل مان انسانی ست که شاید بیشتر از ما نیازمند است.

اکثر سکس های زن و شوهرهای جامعه ما تجاوز به عنف است و هیچ احساسی در آن نیست. اصلاً به شریک جنسی خود فکر نمی کنیم. همین طور در تمام زندگی خود همین قدر غیر انسانی عمل می کنیم.

فرزند را برای حفظ پایه های خانواده ای که خود سستش کردیم به دنیا می آوریم و بعد که شیرینی 4-5 سال اول او رفت دیگر اهمیتی برایمان ندارد و به سراغ فرزند بعدی می رویم. انگار بازیچه برای خود ساخته ایم. نمی فهمیم چگونه افکار و تخیلات و اعتقادات فرزندمان زیر لگدهای سیستم آموزشی احمقانه مان خرد می شود. چگونه سرخورده می شود و بیماری به تیمارستان ایران اضافه می شود.

اصلا چطور به خود جرأت می دهیم وقتی اینقدر ناپخته ایم و خود اینقدر با زندگی مشکل داریم یک انسان دیگر را به این دنیای خشن و به خصوص به این ایران لعنتی وارد کنیم و زجر یک عمر را به او تحمیل کنیم. وقتی نمی توانیم از او حمایت فکری کنیم و او را از مسائل و بمباران های ایدئولوژیکی که از زمین و آسمان به او هجوم می آورند حفظ کنیم چطور به خود اجازه می دهیم؟!

همه یک مشت سادیستی احمق هستیم. متأسفم که عصبی شدم. نتوانستم جلوی خودم را بگیرم…

شناخت شناسی کانت

کانت فیلسوفی ست که می توان بنیان های فکری-فلسفی غرب را بر افکار او استوار دانست. شناخت شناسی کانت بر پایه دانش طبیعی و نجوم او انقلابی در تفکر تا آن زمان پدید آورد. هرچند که او در مواردی در پاره ای تناقضات اسیر شد و یا نتوانست از ایدآلیسم دل بکند. شناخت شناسی کانت از آنجا شروع می شود که می گوید: «در این که شناخت ما سراسر از تجربه آغاز می شود شکی نیست زیرا در غیر این صورت قوه ی شناخت ما چگونه باید به عمل بیدار شود… ولی شناخت ما سراسر ناشی از تجربه نیست زیرا کاملا ممکن است که حتی شناخت تجربی ما ترکیبی باشد از آنچه ما بوسیله تأثرها دریافت می کنیم و آنچه که خود قوه ی شناخت ما از خود بیرون می دهد» از سویی دیگر می گوید: «ما چیزی نمی دانیم. ما تنها از اشیا نمودهای آن ها را می شناسیم که عبارتند از مفاهیم و تصوراتی که در ما برمی انگیزند» پس نتیجه گرفت که بعدی از شناخت ما از تجربه مستقل است و به حواس ما وابسته نیست و در واقع حقیقت مطلق است. مثل ریاضیات که قوانینی در آن مثل دو دو تا چهارتا هرگز نسخ نمی شوند. او این نوع مفاهیم را مفاهیم پیشینی نامید و این شناخت را شناخت متعالی.

در برابر آن شناخت حسی و تجربی را پسینی نام گذاری کرد که هیچ قطعیتی در آن نیست. او معتقد بود ما هرگز نمی توانیم به کلیت اشیاء دست یابیم چون ما در شناخت آنها محدود به چند حس خود هستیم که توانایی شناخت متعالی و منسجم ندارند. این شیء و حقیقت مطلق آن را «شیءفی نفسه» نامید و آن را بیرون از قدرت شناخت انسان قرار داد. فرآیند شناخت کانتی به این ترتیب است که این اشیاء فی نفسه روی حواس ما تأثیر می گذارند و ما این تأثیرات را به جای حقیقت مطلق آن ها در نظر می گیریم و درک می کنیم. اما این روند تنها وجود اشیاء فی نفسه را اثبات می کند ولی در درک اصل آن ها کمکی نمی کند. از همین جا به محدودیت عقل و در نتیجه نیاز به تکمیل آن با حسی مافوق به نام ایمان می رسد. اخلاق را مافوق بشر و مفهومی پیشینی می کند و خدا را با همین استدلال به صورت ایمانی و اخلاقی قبول می کند.

آرای کانت فرقی اساسی با متفکران پیش از خود چون برکلی و دکارت داشت. آنها ادعا می کردند که جهان بدون آگاهی و ذهن انسان موجود نیست و این ذهن ماست که دنیا را می سازد. اما کانت گفت که همین آگاهی انسان نسبت به وجود خود، که دکارت از آن برای شروع فلسفه خود استفاده می کند ناشی از حضور دنیایی بیرونی ست. تضاد با دنیای بیرون و مقایسه خود با دنیای اطراف انسان است که به خودآگاهی و حس تفاوت انسان منجر می شود. پس بدون دنیا انسان نمی تواند به خود آگاهی برسد. … ادامه دارد…

 

 

کچل ریشو

سنگم می زنند خرد بچگان وقتی سر به زیر در کوچه های یخ زده ی شهر قدم می زنم و با زبانی که آخرین کولاک _که کشتمش_ آن را برید فریاد می زنم که ” نه من دیوانه نیستم”
سنگم می زنند و نمی دانند من هم روزی به مرد کچل ریشویی که در کولاک قدم می زد، سنگ یخ زده می زدم.
تنها وقتی زیر سنگ های مراسم با شکوه سنگسارم از خفگی می میرم، می فهمم که در کولاک کسی نمی فهمد که به چه کسی سنگ پرت می کند. به یک مرد کچل ریشو یا به شیطان ایوب.
*کولاک: فئودال های مستبد روسیه ی قدیم
**من نه کچلم و نه ریشو

حقيقت مطلق نيست

در پست های قبل به این رسیدیم که هستی و طبیعت مدام دگرگون می شوند و تغییر می یابند و این دگرگونی بر انسان هم تاثیر می گذارد. پس هم محیط و هم انسان تغییر می کند پس رابطه بین اینم دو یعنی شناخت هم متغیر است. پس حقیقت بنا به تعریف آن که یک ملاک برای شناخت است نیز تغییر می کند. توجه شود شناخت تنها در محیط ذهن رخ می دهد که واسطه طبیعت و انسان است. بدون طبیعت و انسان، رابطه بین این دو اصلا معنی ندارد.

 اشتباه ما معمولا در اینجاست که تصور می کنیم قاعده های ریاضی از آسمان آمده اند و برای هر موضوعی قابل تعمیم اند. برای مثال ارسطو اعداد را موهبت خدایان می دانست و در ایران هم فرقه های عددیه و شيخيه و اعقابشان تقدس عجیبی برای اعداد و ریاضیات به مثابه یک امر آسمانی قائل اند. در اینجا هم فکر می کنیم رابطه مورد نظر ما، مثل یک تابع ریاضی می تواند ثابت باشد ولي متغیر های آن که انسان و طبیعت باشند، تغییر کنند. در حالی که این مسئله به هیچ وجه صادق نیست. تابع و اصلا ریاضیات در دنیای ذهنی ما معنی می یابد و تعریف می شود. ما احکام و قوانین آن را در حافظه حفظ می کنیم و در متغیر های بعدی استفاده می کنیم اما در رابطه طبیعت و انسان، دنیای ذهنی پیش از ارتباط این دو وجود ندارد که چیزی در آن قابل حفظ شدن و به تبع آن ثابت بودن باشد. وقتی این ارتباط شکل می گیرد، در هر کس و هر زمان مسیر مستقلی را طی می کند و صفت ثابت بودن برای آن صادق نیست. اصلا به همین دلیل مفهومی به نام حقیقت برای محک زدن میزان انطباق این دریافت با واقعیت (متغیر) تعریف می کنیم.

پس زمان مشمول حقیقت می شود. این شمول برای برخی مسائل انسان، به علت مقاومت او در برابر تغییر طولانی و گاه بدون تغییر به نظر می آید. ما در طول زندگی کوتاه خود و پدرانمین که قابل درک مستقیم یا یک واسطه برای ماست، تصور می کنیم که حقایق جهان ثابت است در حالی که این حقیقت تغییراتی هرچند جزئی می کند که برای ما قابل حس نیست. این سبب می شودتا تصور کنیم حقایق کلی و اولیه ای وجود دارند و آن را یا فطرت بنیمیم یا مثل کانت احکام پیشینی برای جهان تعریف کنیم، یا مثل هگل Geist را حاکم بر جهان بنامیم و تمام فیلسوف های ایده آلیست که به نوعی به این مفهوم استناد نموده اند در حالی که خود این مطلب را بررسی نکردند بیا در آن به اشتباه رفتند. در حالی که حقایق در ذات خود متغیرند و نمی توان آن ها را مطلق در نظر گرفت.

 

 

میلاد

میلاد
خاطره ملال های مداوم است و مدام
یادآور انتظار مبهم است به سرانجامی یکسان
یادآور بیهودگی مان در پهنای زمان و مکان.
چگونه از غمباد نمی میریم؟
اکسیژن فرو می دهیم و شر می پراکنیم.
پس کی می فهمیم که بزرگترین ظلم را آنان به ما کردند
که نغمه سراییدند، شعر سرودند
و با کلاه بوقی شان خواندند:
«زندگی زیباست، بخند»
که این لودگیِ ساده لوحانه صدبار هولناک تر از دیوانگی های هیتلر است.
آنان که نئشه مان کردند
از عرفان پوچ و رمانتیسم خوش باورانه
آگاه یا ناآگاه
قاتلان اندیشه بودند
و خماری جنایتکارانه را به میراثمان نهادند.
به خاطر بیاور با میلادت
قساوت های فکرها و قلب های بیمار را
که عمر را کفاف تحمل شان نیست.
مجبور به سفاهت مان می کنند
که جهان انبوهی از مصیبت است
و کوله بار ما کوچک

اشراق و حقیقت

گاه پیش می آید که شناخت منطقی در روند طبیعی خود پس از شناخت حسی رخ نمی دهد و یا بین این دو فاصله می افتد و حتی سال ها بعد در خواب یا یک حالت ویژه ی روانی پروسه ی شناخت کامل می شود و انسان به موضوعی آگاهی می یابد. گاهی هم آنقدر فاصله بین مراحل شناخت کوتاه است که در یک لحظه کل پروسه ی شناخت طی می شود. این بستگی به ویژگی های مغز و شرایط زمانی و مکانی فرد دارد. اما این پدیده غریب است و سبب به اشتباه افتادن اکثر مردم می شود که تصور می کنند این پدیده ای خارق العاده و ماوراءالطبیعی ست و نام اشراق و شهود بر آن می نهند و از توان انسان خارجش می کنند در حالی که شهود مرحله نهایی نتیجه گیری از پروسه ی شناخت است.
بنا به تعریف آریانپور ادراک انعکاس واقعیت خارجی ست و عاطفه برانگیختگی حسی ذهن انسان به سبب این ادراک است. هردو اینها در ذهن تغییر ایجاد می کنند و آن را نسبت به لحظه پیش از شناخت کامل تر می کنند و سبب می شوند انسان به حالتی دست یابد که به آن خودآگاهی گویند و این تفاوت اصلی انسان و حیوان است. اما توجه کنیم که ادراک ازعاطفه و احساس جدا نیست بلکه این دو همزمان موجودند و هیچ یک بدون دیگری معنی ندارد. عواطف ما از تجربیات و ادراکات قبلی ما ناشی شده اند و خود روی ادراکات بعدی اثر می گذارند و ماهیت و کیفیت آن را تعیین می کنند. یعنی هیچکس از ابتدای تولد احساساتی یا خشن نیست بلکه شرایط محیط و شناخت ها و ادراکات متعدد او از محیط، عواطف او را شکل می دهند و البته توانایی مغزی او نیز در این بین موثر است. از طرفی هر شناخت تا حدودی عاطفی و تا حدودی ادراکی ست. تنها درصد آنها در موارد گوناگون متفاوت است. مثلا شناخت حسی یک نقاشی یا شعر بیشتر بوسیله عواطف و مسائل ریاضی یا فلسفی بیشتر با منطق و ادراک شناخته می شوند.
حال به یک نتیجه منطقی می رسیم. چون شناخت انسان ناشی از برخورد محیط و اوست و ادراک و حس ناشی از تصویرهای ذهنی پیشین و تجربیات و احکام پیشین مغز او هستند و طبیعتا این تصویرها و احکام در هر انسان متفاوت است پس انسانها در برخورد با پدیده های مشابه به درجه شناخت کم و بیش متفاوتی (با درصد عاطفه و ادراک متفاوتی) دست می یابند. یعنی درجه درستی یک موضوع در هر فرد متفاوت است. پس باید ملاکی برای این درستی وجود داشته باشد که آن را حقیقت می نامیم. جامعه شناسان در تعریف حقیقت گفته اند تطابق شناخت است با واقعیت. شناخت منطبق بر هستی، حقیقت نام دارد. به یاد کانت می افتم که می گفت ما قادر به درک شیء فی نفسه نیستیم بلکه تنها با حواس خود درکی کلی و ناقص از آن می یابیم. بگذریم، شاید در این مورد بعدها پستی گذاشتم. ادامه بحث را در پست بعدی پی خواهم گرفت.

 

شناخت انسانی و شعور

احساس کردم بد نیست پاره ای از زیر بناهای فکر فلسفی را در اینجا بنویسم. نگاه فلسفی به دنیا و زندگی چیزی ست که انسان متفکر و دغدغه مند به آن نیاز شدیدی دارد. امیدوارم کلام ناقص من موثر باشد.

انسان جزیی از هستی است ، اگر انسان را از هستی جدا کنیم و بقیه را طبیعت بنامیم تا ارتباط این دو و تاثیراتشان را بررسی کنیم، درمی یابیم که انسان در ابتدای حیات تنها قادر به فعالیت های غریزی ست. غریزه تکرار ساده ی عاداتی ست که نوع انسان در طول حیات خود در زمین فرا گرفته و بنا به قانون انتخاب طبیعی داروین منجر به بقای او و نسل او تا به امروز شده است و با وجود آنکه حس می کنیم ثابت است اما در طول نسل های متمادی تغییر می کند و با محیط جدید منطبق می شود. یعنی هرگاه انگیزه و مقتضیات زمان با غریزه هماهنگ نباشد سبب ناآرامی و اغتشاش غریزی انسان می شود و این خود سبب رسیدن به حالت تعادلی جدید و ایجاد تغییرات در عمل انسانی می شود و هرکه به این تغییرات تن ندهد محکوم به نابودی طبیعی ست.
در طی این ارتباط همراه با تغییر ممحیط و انسان، شناخت و آگاهی نسبت به طبیعت حاصل می شود. یعنی با برخورد انسان با محیط و طبیعت آگاهی و شعور در انسان شکل می گیرد. اگر انسان در مرحله غریزه بماند با حیوان فرقی ندارد و این قدرت تغییر در رفتار و اوست که باعث ایجاد شعور و قدرت تشخیص در او می شود. این شعور و شناخت دو مرحله دارد: اول شناخت حسی و دوم شناخت منطقی. در مرحله شناخت حسی تغییر در محیط و مواجه انسان با یک عنصر طبیعت (با تعریفی که در ابتدا ارائه شد) سبب برانگیختن یکی از حواس انسان می شود و این به ایجاد احساس و به خاطر توانایی ویژه مغز به ادراک منجر می شود. پس از پایان یافتن برخورد محرک اثر آن به صورت تصویر ذهنی در مغز می ماند و در صورت مواجه با عین همان موضوع به یادآوری و در صورت مواجه با پدیده ای مشابه در روندی می افتد که در ادامه توضیح داده خواهد شد.
مرحله شناخت منطقی: در نتیجه ادراک حسی یک پدیده، انسان با استفاده از تصاویر ذهنی پیشین موجود است تعمیم می یابد و تحت نام در می آید (این مسئله در جای خود قابل بررسی ست و به زبان شناسی برمی گردد). اکنون انسان با یک “مفهوم” روبروست که نماینده یک سری از پدیده های مشابه است است. از برخود مفهوم ها با هم و نگرش کلی به آنها “قضاوت” پدید می آید و پس از آن استنتاج و در ادامه قیاس شکل می گیرد که قیاس مقایسه ی این احکام و قضاوت ها با قضاوت های پیشین ذهن است. تمام این روند به یکدیگر وابسته و از هم جدایی ناپذیرند. به این ترتیب روند شناخت انسان در محیط ذهن که حد فاصل طبیعت و انسان است، رخ می دهد.
ادامه دارد…

همه دیکتاتوریم

شاید درست نباشد در حالت عصبانیت بنویسم اما باید این مطالب را به کاغذ بیاورم. همه ما شاید بارها به اوضاع کنونی جامعه اندیشیده ایم. مشکلات را دیده ایم و سخن گروه های درگیر را نیز شنیده ایم. هریک نیز مدلی! دست و پا شکسته برای علاج، در ذهن مجسم کرده ایم. احتمالا ما و اکثریت مردم ایران آزادی بیان و دمکراسی انتخاباتی و شاید نهایتا پلورالیسم سیاسی و آزادی احزاب را به عنوان مدینه فاضله خود، در ذهن داریم. برای احقاق این اهداف نیز چشم امید بسته ایم به گروه هایی چون مشارکت و مجاهدین و … می گویم گروه، چون هیچ کدام آنان حزب نیستند؛ که ما در ایران اصلا نمی دانیم حزب چیست. اما این علمداران توسعه سیاسی چه کسانی اند؟ سر لیست اصلاح طلبان یعنی مشارکت! که خود را داعیه دار اصلاحات در ایران می داند و خود را تنها راه رسیدن به آزادی (در معنای کاملا مبهم آن) می نمایاند مگر یک بار امتحان خود را پس نداده؟ چه مشارکتی؟ همان که در جریان 18 تیر تمام شعارهای آزادیخواهانه خود را از یاد برد و دانشجو را با قصابان و چماق بدستان تنها گذاشت و حتی او را به نابالغی سیاسی و جوزدگی و رادیکالیسم متهم کرد. مگر همین دانشجو نبود که با آنچه سال 76 بلوغ جنبش نامیده شد اصلاح طلبان را به قدرت رسانید. یا این همان مشارکتی نیست که هنوز هم سنگ ملت و حقوق ملت را به سینه می زند و وقتی اتوبوس رانان و معلمان به دنبال تامین شرایط اولیه زندگی و نه هیچ چیز دیگر بودند، در مورد تمام شعار ها و اهداف حقوق بشر طلبانه دچار نسیان شد، مبادا در انتخابات بعدی چهار نماینده و کاندیدایش رد صلاحیت شوند (که البته بدون این کارها هم می شوند). امروز هم که در مورد دانشجویان و بازداشت های متعدد و غیر متمدنانه آنان لام از کام نگشودند که حتی دوباره از تندروی دانشجویان و توهم مقصر بودن دانشجویان در شکست مفتضحانه شان دم زدند. اکنون هم که جز حرف کار مهم دیگری در عرصه اجتماعی ندارند مدام از آزادی (در همان معنای مبهمش) و حقوق بشر و زنان و … سخن می گویند. از اعتبار پوپولیستی خاتمی استفاده می کنند و امیدوارند که ما کارنامه سیاهشان را فراموش کنیم. می خواهند که ما را از اژدهای دولت نهم و یا جنگ بترسانند که به آغوش افعی بازگردیم؟ حداقل ما دانشجویان چهره مزور این جماعت را شناخته ایم و از آنان هم مثل بقیه ی حاکمیت زخم خورده ایم و می دانیم که ما اولین قربانی های آنان برای اثبات خودی بودنشان خواهیم بود.
اماچه کنیم که به انفعال و بی تفاوتی متهم نشویم؟ اکثریت ما که دچار نوعی روزمرگی سیاسی شده ایم نهایت فعالیت مان درگیر شدن در پاس کاری قدرت همین چند گروه محدود از نوع مشارکت خواهد شد در حالی که همه فراموش کرده ایم که مشکل ما نه اصول گرا و اصلاح طلب از نوع مشارکت! که فرهنگ ملت خودمان است. فرهنگی که سبب می شود هر گروهی که قدرتی هرچند محدود (حتی در انجمن دانشگاه خودمان) بدست می آورد شروع می کند به دیکتاتوری. حق را منحصر به نظر خود می داند و هرچقدر هم تلاش کند به پلورال و دمکرات بودن خود صحه بگذارد، تحمل نظر مخالف را ندارد. در این مورد اصلاح طلب و اقتدارگرا فرق چندانی با هم نمی کنند. فرهنگی که همه ما را دیکتاتورهایی در خانواده و در زندگی زناشویی و آزادیخواهان و برابری طلبانی در صحنه اجتماع می کند. معتقدین به حقوق بشری که اگر قدرت داشته باشند گروه های مخالف خود را قلع و قمع می کنند. چه انتظاری داریم وقتی هنوز دنیایی از خرافات عجیب و غریب مثل دحو و … اطرافمان را گرفته و هنوز اصلاح امور را به عهده نیروهای ماوراء الطبیعه می اندازیم.
واقعیت این است که هیچ کدام ما درک روشنی از آزادی نداریم و طبیعتا هنگامی که موعد عمل فرا می رسد هیچ تعهدی در مورد پایبند بودن به آن هم در خود احساس نمی کنیم. پس آزادی را در حد شعاری خوش آب و رنگ استفاده می کنیم و سینه برایش چاک می دهیم. که همین ما، ضد آزادی ترین مردم جهانیم و کاملا بر حق است که محروم از هر نوع آزادی باشیم. دوستی مدت ها پیش حرف جالبی زد که ما در تمام کتاب های داستان کودکان خود شهر خوب قصه را با شاهی خوب می شناسیم و صاحب جنگل را سلطان آن یعنی خشن ترین حیوان، شیر، و هرگز به این نیندیشیده ایم که اینگونه ورود دیکتاتوری به اذهان را راه درمانی نیست. همین مشکلات فرهنگی ست که باید از سنین اولیه در خانه های ما ریشه کن گردد و ما نیز تا می توانیم می بایست خانواده ها و والدین امروز و آینده را آگاه کنیم تا شاید 50 سال بعد بتوان امیدی به این مملکت و مردم بست.