چند روز پیش نزد یک روانشناس بودم و حدود 4 ساعت روانم را در معرض حمله بی رحمانه او قرار دادم. تقریباً تمام زندگی و تفکراتم را به او گفتم و گاه چیز های می گفتم که برای اولین بار آن ها را جزء خودم می دانستم. اما جز حقیقت چیزی نبود.
چه آسوده ایم و تصور می کنیم که مشکلی نداریم. من می دانستم که تحت فشارم و شاید تعادل روحی خوبی ندارم. اما فکرش را هم نمی کردم که چنین مشکلات عجیبی هم برای تفکرات و رفتارهای من قابل تعریف است. بسیاری از چیزهایی که از نظر جامعه ما ارزش محسوب می شود و خانواده های ما آن ها را تبلیغ می کنند و سعی می کنند فرزندان خود را با این اخلاق تربیت کنند اما نتیجه اش چه می شود؟ : یک بیمار روانی!
مسئله اینجاست تصور ما از انسان نرمال با آنچه در علم روانشناسی فروید و لکان و امثال آنها بسیار متفاوت است و با وجود اینکه این تعاریف برای جوامع مختلف متفاوت است اما تأثیرش بر انسان تا حد زیادی یکسان است. این است که جامعه ای مثل ایران پر از بیماران روانی است، با مشکلات و اکت های خاص روانی. بیماری هایی که در جوامع دیگر استثنا و قابل درمان و کنترل است، در مملکت ما همه گیر و جا افتاده است. طوری که هیچ امیدی به درمان نیست.
برای مثال ما تصور می کنیم مسلمانیم در حالی که اگر به اجرای قوانین اسلام نه فقط در قانون که در عرف و متن اصلی اجتماع نگاهی بیاندازیم متوجه می شویم که این دینی منحصر به ایرانیان است با اعتقادات و عرف و شرایط روحی ( همان بیماری های روانی) ایرانیان:
رفتار ما در خانواده خود و با زن و فرزندان را در نظر بگیرید. فضایی پر از شک و اتهام به خیانت، نگاه برده وار به زن، خالی کردن تمام مشکلات درون و برون به صورت مشت و لگد و کنایه و فحش به زن و فرزند، تعصبات عجیب و غریب، زنای محارم، زن و دختر فروشی. کاری با علل و عوامل این ها ندارم که این قصه سر دراز دارد اما من جز نشانه های بیماری همه گیر روانی چیز دیگری در این رفتارها نمی بینم.
قانون اسلام در مورد حد زدن: حد زننده باید قرآنی زیر بغل خود نگه دارد و حد بزند. حکمی که ما اجرا می کنیم: یک قرآن کوچک را با کش زیر بغل خود می بندیم و با تمام توان و با چند چرخش دور سر چنان می زنیم که گوشت طرف آشکار شود. مطمئناً بعد از آن ادب شده.
حکم اسلام در مورد سنگسار: با سنگ هایی کوچکتر از بند انگشت، در فاصله دایره ای مشخص، سنگ پرتاب می شود و هر نفر یک سنگ و اگر سنگسارشونده خود را از دایره خارج کند آزاد است. در واقع این قانون نه برای مرگ او که برای تأدیب اجتماعی او و دیگران است. اما قانونی که ما اجرا می کنیم: وارد دایره می شویم، پاره آجر را با تمام قوا به سر او می کوبیم، آنقدر پاره سنگ می زنیم تا جمجمه او خرد شود، اگر خارج شود هم اجازه نمی دهیم زنده بماند و یک مومن خداترس بزرگترین سنگ ممکن را برای حسن ختام می کوبد و خلاص.
اگر این بیماری روانی نیست پس چیست!؟ ما عقده ها و سادیسم خود را با نام دین و قانون خالی می کنیم و خود را معتقد می دانیم. اصلاً مگر این قانون اسلام نیست که حکم زنا در صورتی صادر می شود که 4 شاهد عاقل و بالغ زن و مرد را در حالی دیده باشد که نخی هم از میان آنها رد نمی شود و ما مثل آب خوردن به زنا متهم می کنیم و حد می زنیم، سنگسار می کنیم. اعدام می کنیم.
ما بیماریم. چه بدانم چه ندانیم. چه بخواهیم چه نخواهیم حتی من که این ها را می دانم از آن انتقاد می کنم هم در معرض هجوم این فرهنگ فراگیر بیمار شده ام. شاید به این صورت نه، ولی به هر حال سرخوردگی و افسردگی هم بیماری ست. دوست نداشتن خود هم بیماری ست و و و….
