سازمان مجاهدین خلق، با طعم تنوری
این روزها بحث خارج شدن سازمان مجاهدین خلق از لیست سازمان های تروریست از بحث های داغ حداقل اطراف من است. من اخیرا خود را آدمی سیاسی، و موضع گیری خود را دارای هیچ اهمیتی، نمی دانم اما به دلایلی کاملا شخصی لازم می بینم مطالبی در این خصوص بنویسم.
آیا حضور نام این سازمان در لیست اهمیتی دارد یا نه؟ آیا این مسئله فقط تضعیف یا تقویت جمهوری اسلامی ست یا تاثیری در آینده ی سیاسی ایران نیز خواهد داشت؟ آیا ضعیف شدن مجاهدین به معنی قوی شدن جمهوری اسلامی ست؟ جواب واضح است خارج شدن مجاهدین از لیست موجب توانایی این گروه در دریافت کمک های مالی اروپا و آمریکا به عنوان داعیه دار اپوزوسیون جمهوری اسلامی و شورای ملی مقاومت و همچنین قدرت بیشتر این گروه در تحت شعاع قرار دادن نام و فعالیت دیگر گروه ها تحت لوای فعالیت خود می شود. آنها جنبش مردم ایران را به نام خود و از آن خود می کنند چنانکه هم اکنون نیز می دانند. آنها خود را تنها آلترناتیو جمهوری اسلامی معرفی می کنند و از این طریق به مجاب کردن دولت های غربی در حمایت مالی و معنوی از خود می پردازند. اما مثل همه ی گروه های دیگر خارج نشین ارتباطشان و تاثیر و تاثرشان بر جنبش داخل ایران بسیار ضعیف به نظر می رسد، وجهه بین المللی جمهوری اسلامی نیز از مجاهدین متاثر نبوده که با، یا بدون حضور آنها در لیست تغییری کند. حالا ببینیم این گروه آنطور که ادعا می کند می تواند خواست گروه ها و از آن مهمتر مردم ایران را در دست یابی به آزادی ها و اهدافشان تامین کند. آیا این گروه واقعا متحول شده و به دمکراسی و حکومت لیبرال سکورال اعتقاد پیدا کرده؟
تاریخچه ی مختصر سازمان مجاهدین خلق
این سازمان در اواخر دهه چهل با اتکا بر اسلام و الهام از مبارزات مارکسیستی تشکیل شد و در سال 54 تقی شهرام با در دست گرفتن قدرت در این گروه و اعلام موضع مارکسیستی، جنگی درون گروهی به راه انداخت که به انشعاب در این سازمان و بعدها تشکیل سازمان پیکار منجر شد. از سال انقلاب و با آزاد شدن زندانیان پرتعداد این گروه به سرکردگی رجوی سازمان مجاهدین با استخوانبندی کنونی شکل گرفت. این متحد و مدافع سینه چاک انقلاب اسلامی خیلی زود یعنی سال 60 متوجه شد که جایی در حکومت ندارد و مثل خیل گروه های دیگر در حال حذف شدن است پس اعلان جنگ نموده و با هماهنگی با بنی صدر قصد قدرت گرفتن را می نماید که با شکست این پروژه، شمار عظیمی از اعضای آن بازداشت و شکنجه و در دو مرحله به همراه زندانیان مارکسیست، اعدام دسته جمعی می شوند که همان مسئله کشتارهای سال 67 مرحله ی دوم این اعدام هاست. به این ترتیب سازمان از سال 60 به بعد عملا نیروهای فراری از کشور و عمدتا متمرکز شده در عراق است. در سال های 63 و 64 با مشخص شدن شکست نهایی پروژه به قدرت رسیدن سازمان و زیر سوال رفتن رهبری سازمان اولین مرحله انقلاب ایدئولوژیکی سازمان شروع می شود و عده ی زیادی از اعضای بلندمرتبه مجبور به توبه از شک به رهبری می شوند و عده ای نیز مانند علی زرکش (از اعضای بلند مرتبه) خلا مرتبه و بعدها بی سر و صدا کشته می شوند.
انقلاب ایدئولوژیک اول در واقع همان ازدواج مسعود رجوی با مریم قجر عضدانلو است که می شود معیار پاکی و ناپاکی، معیار مجاهد بودن یا مشرک و عامل رژیم آخوندی بودن و در نامه هایی که اعضا به رهبری می نویسند با عنوان ها و القاب نبی وار از رجوی و رهبریتش و از این انقلاب ایدئولوژیک که رهایی زن در گرو آن نمایش داده می شود، یاد میشود. به قول خود مسعود رجوی در مراسم ازدواجش: «آنکس را که این خبر نکشته و زنده نکرده است، مجاهد نیست». بعدها در انقلاب ایدئولوژیک دوم و سال 68 انقلاب جنسی مطرح می شود و اعضا مجبور می شوند که تخیلات جنسی خود را برای مسعود و مریم بنویسند و یا در جمع بلند بیان کنند تا دیگر نگاهی جنسی به همرزمان خود نداشته باشند و تنها دو تن از این نگاه جنسی مبرا هستند و آنها رجوی و همسرش هستند. ظاهرا ازدواج در اردوگاه های مجاهدین ممنوع است.
به این ترتیب رهبری در سازمان مجاهدین تبدیل می شود به جایگاهی پیامبر گونه که انگار رجوی حجت خدا بر زمین است و ایدئولوژی سازمان می شود آنچه رهبری به آن می اندیشد و شک به تفکر او شرک مسلم و نشانه ی بریدن و سرسپردگی، و به این بهانه زندانی کردن و شکنجه اعضا آغاز می شود که مدارک آن در کتاب هایی که اعضای جداشده و فراری آن منتشر کرده اند مثل مجاهدین خلق در آینه تاریخ: راستگو، روزهای تاریک بغداد: سبحانی و شکنجه در زندان های رجوی: رضوانی، موجود است و لیست زیر عده ای از شاهدان عینی ماجرا هستند که حاضرند در دادگاه های بین المللی شهادت دهند. به گفته ی همین شاهدان و آزادشدگان مثل علی قشقاوی و جمشید چارلنگی در کنفرانسی که از سوی سازمان های حقوق بشر در آوریل 2008 در پاریس برگزار شد مدعی شده اند از 500 تا 1000 نفر در زندان های این سازمان زندانی و شکنجه شده اند و حداقل 12 نفر که نام و مشخصاتشان در این کتاب ها آمده در زندان و زیر شکنجه کشته شده اند که پرویز احمدی از اعضای با سابقه ی این سازمان در میان آنهاست. بماند از عده ی زیادی که مرگشان مشکوک و با تصادف و یا خودکشی صحنه سازی شد.
در مورد زندان های سازمان به این لینک رجوع کنید: http://www.psri.ir/mojahedin/21-3.pdf
در مورد انقلاب ایدئولوژیک: http://www.siahkal.com/publication/mojahedin-va-enghelab-idelojiki.pdf
گذشته از این رفتار درون سازمانی این سازمان به عنوان متحد صدام شناخته می شود و در سرکوب و کشتار شیعیان و کردهای عراق نقشی تعیین کننده بازی کرده است که پرونده آن در سازمان حقوق بشر دنبال می شود. همین طور به خاطر میاورم فیلم هایی که از همکاری این سازمان با ارتش عراق بر ضد نیروهای ایرانی و دادن گرا برای بمباران و موشک باران تهران در زمان جنگ، در تلوزیون دولتی پخش شد.
با تمام این کارنامه ی سیاه اکنون این سازمان مدعی ست که دچار تحول شده و دیگر از برقراری جامعه بی طبقه توحیدی و مشی نظامی دست برداشته و با برنامه ای که ارائه نموده قصد دارد با اتحاد گروههای اپوزیسیون در لوای شورای ملی مقاومت و ساقط کردن جمهوری اسلامی همه پرسی برقرار کرده و حکومتی مطابق میل مردم برقرار نماید. دمکراسی، سکولاریسم، آزادی زن، آزادی بیان و فعالیت احزاب از بندهای این مانیفست به اصطلاح جمهوری خواهی شورای ملی مقاومت است. بعد از این تاریخ گویی صرف باب اصلی بحث باز می شود.
وعده سر خرمن
معیار مقبولیت یک گروه یا سازمان آن چیزی نیست که می گوید بلکه آن چیزی ست که عمل می کند. اصولا آنکه به قدرت نرسیده، همیشه دمکرات است و به حقوق بشر اعتقاد دارد. اما معیار زمانی ست که قدرتی به دست می رسد. هربار که قدرتی حتی نمایشی در رهبری شورای ملی مقاومت به دست مجاهدین افتاد با برخوردی تمامیت طلب سعی در هضم و له کردن تمام گروه های دیگر داشته اند که موجب جدا شدن تمام گروه ها از آن شده است، یا منش برخورد آنها با منتقدینشان (چه برسد به مخالفینشان) به شدت تمامیت گرا و همراه با تعصب و خشونت است. نمونه اش همین برنامه ی اخیر «به عبارت دیگر» BBC. همانطور که در فوق اشاره شد اصولا اندیشیدن مخالف اندیشه ی رهبری در این سازمان کفر محسوب می شود چه برسد به بیان آزادانه ی آن و می توان گفت در درون این سازمان کوچکترین نشانه ای از دمکراسی، حقوق بشر و آزادی بیان به چشم نمی خورد. پس چگونه می توان به چنین گروهی در اجرای برنامه بعد از به دست گرفتن قدرت تمام عیاری چون حکومت ایران دل خوش کرد؟ یعنی واقعا کسی که سی سال رهبری یک سازمان را رها نکرده، بعد از به قدرت رسیدن و در آغوش کشیدن معشوق، کناره گیری می کند و به نوشتن چهار جلد تبیین جهان می نشیند؟ چگونه این سازمان خود را قیم انقلاب و معیار درستی و نادرستی، و مجاز به تعیین صلاحیت شریکان قدرت نخواهد دانست و به واقع رفراندومی آزاد را به راه خواهد انداخت؟
بن مایه ی مذهبی اندیشیدن مجاهدین و اعضای آنها و سازماندهی و ایدئولوژیک بودن آنها و همنچنین منش سانترالیسم چریکی، سبب مطلق انگاری بی چون و چرا ی آنها شده است به طوری که آنها (از دکترو مهندس و سخنگو و مسئول تا بی سواد و دون پایه) تمام مخالفان و منتقدان خود را بدون استثنا عاملان رژیم و مزدور و خائن معرفی می کنند و به سرعت عصبی شده و شروع به پرخاش می کنند. لباس های متحد الشکل، حتی سر و شکل یکسان و (با رجوع به نظراتشان در فیس بوک یا جاهای دیگر،) کلمات و جملات یکسان همه نشان از صلب اندیشی و ماشین وار بودن اعضای مجاهدین دارد. در واقع وقتی کسی تنها از یک روش اندیشیدن برخوردار بوده و ارتباطش با دنیای بیرون کاملا قطع شده و بی رحمانه و همه جانبه تحت هجوم تبلیغات یکسویه قرار دارد و به او القا شده که صراط مستقیم همین است و بس، انتظار دیگری نمی توان داشت. حال چگونه می توان امید داشت چنین گروهی که سازماندهی چریکی آن پتانسیل کامل برای تشکیل گروه های ترور و حذف مخالفین را دارد با در دست گرفتن قدرت، حکومت وحشت به راه نیاندازد و پیامبر خود را که اکنون بیش از سی سال از رهبری بی چون و چرایش بر سازمان می گذرد، رهبر ایران اعلام نکرده و همسرش را که بی رقیب و پشت سر هم رییس جمهور منتخب ایران معرفی می شود، مادام العمر بر کرسی ننشاند. به خصوص که معتقد به مبرا بودن رجوی و همسرش از اشتباه و خطا هستند و حتی معتقدند او نگاه جنسی نیز ندارد و به واقع مسیح مجسم است و از همین رو شورای رهبری آنها از 12 زن مثل 12 حواریون مسیح یا 12 عالم شیعه، تشکیل شده (به ظاهر برای میدان دادن به زنان و در واقع برای جلوگیری از مخالفت با رهبری و فاصله افتادن میان رهبری و اعضای زیردست و القای هاله ی قدسی به او). سازمانی که رهبر مادام العمرش را چون بت و معبود می پرستد و انقلاب خنده دار ایدئولوژیکی (برحق بودن رهبری در ازدواج با مریم رجوی با وجود شوهر و فرزند داشتن او، در راستای ارتقای مقام زن و آزادی جنسیتی و در لوای آن سرکوب منتقدان) را با آب و تاب در بوق و کرنا کرده و به خشک اندیشی خود افتخار می کند و سیاسی بازی اش به جایی می رسد که هر بار متحد کسی می شود و دست به دامان کسی می برد و در این کار از هیچ قول و وعده ای به لرد های انگلیس یا سناتورهای آمریکا یا از همکاری با صدام حسین و غیره ابایی ندارد، اصلا قابل اطمینان هست؟
من به شخصه نمی توانم و حاضر نیستم تنها به این دلیل که این سازمان متشکل ترین و قویترین گروه مخالف جمهوری اسلامی ست، به آن تن دهم تا فعلا از شر این دیکتاتوری خلاص شویم. شخصا معتقدم مسیر آگاهی سیاسی و دمکراسی خواهی ایرانیان خیلی فراتر از تن دادن به چنین گروهی برای موفقیت است و قدرت گرفتن چنین سازمانی یک پسرفت و شکست برای جنبش مدنی محسوب می شود. دیر رسیدن بهتر است از به اینجا رسیدن.

جمشید چالنگی یا چارلنگی؟
خوشحالم که برخلاف خیلی از روشنفکران (!) بلاگر تنوین رو به شکل صحیح می نویسی
من نمی دونم این دیگه چه جورشه؟! عرب ستیزی؟ یا پاسداشت فرهنگ پارسی!!!
و نیز این مقاله بسیار به اطلاعات من افزود.(نقطه)
سپاسگزارم
چارلنگی، حداقل در اسناد اینطور نوشته اند. ن یا تنوین به عادت نوشتاری برمیگرده، اینکه هدفی والا جهت دهنده ی گفتار و برهم زننده ی عادات بی آزار ما باشه، خنده داره. مثل اینکه به جای سلام بگیم «درود». هوووووق. واقعا هیچ حسی به ن یا تنوین ندارم، صرفا از روی عادت کار می کنم.
به هر حال لطف دارید و ممنون.