همانند سازی و هنر آوانگارد
زمانه، زمانه ی همانندسازی ست. همه چیز در حال بازتولید است و همانند شدن. شاعران از خط شعری ثابتی تبعیت می کنند و دسته هایشان مشخص است. وجه تمایز دسته ها و حلقه هایشان، همانندی مضامین و فرم هایشان است و شاعر بودنشان نیز در قالب یک نظام مدون سطح بالاتر، تعریف شده است. نویسندگان روزنامه و تلوزیون هم به مشی مشخصی می نویسند، اخبار ظاهرا متفاوت است اما تأثیرشان روی مخاطب ثابت است. مقدار خاصی جلب توجه، به مقدار لازم تحریک احساسات و با چاشنی تصاویر حساب شده. اسم آن را هم می گذارند “پاسخ به خواست مخاطب” اما هیچ کس به خاطر نمی آورد که خواست خود را کی به گوش آنها رسانده است. در واقع آنها خودشان این خواست را بوجود آورده اند و اکنون برایش سینه چاک می دهند. همین است که وقتی به آنها که جلوی تلوزیون می نشینند یا روزنامه می خوانند دقت می کنیم می بینیم هیچ نوسان قابل توجهی از خود نشان نمی دهند انگار خبری که در جریان است چیزی خارج از انتظار نیست. در واقع هیجانات ما نیز از قبل اندازه گیری شده و قابل انتظار است. (پروپاگاندا)
***
در زمانه ی ما اوقات فراغت، زمانی ست که تلف می شود. فرقی نمی کند به پیک نیک برویم، تلوزیون نگاه کنیم یا روزنامه بخوانیم. شکل گذراندن اوقات فراغت چیزی ست که از قبل برای آن فکر و برنامه ریزی شده و گزینه های مطلوبپیش بینی شده است و این همان هاست که به ذهن ما خطور می کند. شهربازی، پارک، تفریحگاه های جنگلی، شمال، سینما، کافه و حتی شب نشینی در مدل های کاملا مشخص است و تقریبا همه نوعی تلف کردن وقت. برای سلایق و گروه های مختلف تفریحات متفاوتی پیش بینی شده که حتی وجه مشخصه ی آن گروه می شود. در این گروه ها، افراد گروه در یکدیگر بازتولید می شوند و هرچه بیشتر به هم شبیه می شوند. آنها تصور می کنند که خودشان مشخصات خود را تعیین می کنند ولی در واقع این پروپاگانداست که در سطحی بالاتر سلایق آنها را سامان می دهد و در مقیاس بزگتر، ویژگی هایی را در همه به یکسان منتشر می کند. سلیقه ها نتیجه ی مستقیم همین همانند سازی هاست.
***
هنر آوانگارد هنری ست که با هجمه ی مسلط همانندسازی جامعه به تضاد برمی خیزید. ناگهان میان این همه کالای هنری همسانِ به ظاهر متفاوت، قد علم می کند، دهن کجی می کند و نظم موجود را به بازی می گیرد. به هم زدن نظم برای مخاطبی که به نظم عادت کرده سنگین تمام می شود. منتقدین به هنر موجود استناد می کنند و احتمالا به تمسخر هنر جدید می پردازند و روزنامه ها و نشریات به نقد و هجو آن قلم می گردانند. اما سرشت این هنر کله شقی ست، پس بدون توجه به تمام نقدهای به ظاهر منطقی (در واقع منطقی که از نظم موجود برخاسته) به کار خود ادامه می دهد تا کم کم سلیقه مخاطب را به خود جلب می کند. آنگاه منتقدین و صاحبنظران به تدریج مجذوب می شوند. ناگهان تعداد هنرمندانی که آثاری در این سبک نو بوجود می آورند فزونی می یابد و آنگاه زمان مرگ این هنر فرا می رسد. همانندسازی از مدل کشف شده در این هنر، آوانگاردی آن را می گیرد و به قول فرانکفورتی ها هاله ی اثر را محو می کند. هنر آوانگارد به هنر موجود تبدیل می شود.
این حلقه یعنی دیالکتیک، یعنی تازگی، به جلو بودن و دیالکتیک هنر از این لحاظ جاودانه خواهد بود. هنرمند در این میان کسی ست که نه به تولید اثر هنری صرف، نه به مخاطب و نه به جامعه بیندیشد. بلکه کسی ست که در اثر زندگی کند یعنی به مرحله ای برسد که اثر هنری خود زندگی اش باشد نه ادا و اطواری که برای بقیه در می آورد. تعداد این نوع هنرمندان زیاد نیست. شاید به همین دلیل بود که استادان قدیم موسیقی ایران بدخلق بودند و تا می توانستند شاگردان را تحقیر می کردند. در واقع آنها میل و عادت همانندسازی شاگردان را از این طریق می کشتند. به این معنا که همانندِ هنرمند شدن با هنرمند شدن متفاوت است. در آن دوره آوانگاردی به همین معنا و جزیی بود. اکنون هر مرامی که محدودیتی باشد، قابلیت گذر دارد. محسن نامجو مصداق بارز یک هنرمند آوانگارد است.
***
هرچه هم که ابتذال وارد بعضی کارهای نامجو شود باز هم سرشت آوانگاردی خود را در یک آهنگ هم که شده ادامه می هد. کارهای نامجو اکثرا شبیه به هم و نهایتا در سه چهار تیپ قابل دسته بندی ست اما ناگهان کاری متفاوت غافلگیرمان می کند. یک ترانه ی اروتیک که نه برای عرف، که حتی برای گوش های ما آوانگارد محسوب می شود. وقتی انتظار داریم عشق دو نفر در چشم هایشان باشد و نهایتا لبهایشان که پنهانی روی هم بگذارند، ناگهان در میانه ی همآغوشی کامل و بی پروای ترانه گیر می کنیم، در واقع اکثرا توی رودربایستی تا آخر ترانه را گوش می دهند و در نهایت زبان خیلی ها به بدگویی از نامجو باز می شود. این واکنش خود جای بحث جداگانه ای دارد و از این مقال خارج است. در واقع ما انتظار داشتیم که نامجو خودش را سانسور کند و چیزی که عام ترین موضوع و عمل در میان انسانهاست را به پشت پرده ی پستو و تاریکی بستر تبعید کند، همانطور که تا امروز بوده است. اما آوانگاردی نامجو در بی سانسور بودن است. از آن بالاتر، آوانگاردی نامجو در “ایده” ی خواندن قرآن به سبک خود است نه در جیغ و دادی که به راه می اندازد.
اما گاهی متفاوت بودن با بقیه خود فرآیندی همانند می شود. در واقع اگر به دنبال متفاوت بودن باشیم به جای آوانگارد شدن، صرفا از مدل ها (در واقع ضد مدل ها) پیروی کرده ایم و این با همانندسازی تفاوتی نمی کند. در واقع با عکس کردن هنر موجود صرفا ادای آوانگارد شدن را در می آوریم. مثلا همین نامجو برای آنکه به زور آوانگاردی خود را نشان دهد موهای خود را آنچنانی می کند، گاهی بی جهت صدایش را نازک می کند و جیغ می کشد و صداهای ناهنجار در می آورد. تکنیک هایی که در بعضی از آثارش قدرت است اینجا به نقطه ضعف تبدیل می شود چون صرفا “همانند” است نه اصیل و آوانگارد.
***
نتیجه گیری به زور سر نیزه: آزادی این نیست که از بین گزینه های موجود آزاد باشی یکی را انتخاب کنی، آزادی توانایی ایجاد گزینه های ممکن و حتی غیرممکن است. یعنی مجال تصور کردن و فکر کردن بدون هیچ مرز و خودسانسوری. آزادی یعنی آوانگارد بودن.
9 دیدگاه
THE MIST

فیلم های ترسناک که قابل تأمل اند و به جز سرگرمی ، جلوه های ویژه و ایجاد آدرنالین در خون، چیزی برای گفتن دارند در دو دسته ی کلی قرار می گیرند: دسته ی علمی_اسطوره ای و دسته ی اجتماعی.
در دسته ی علمی_اسطوره ای فیلم بر اساس یک قانون علمی ست و با بیان ساده ی آن قانون، بیننده را به این مسئله ی علمی البته دست و پا شکسته وارد می کند مثلا یک بیماری روانی یا جهش ژنتیکی و یا بر اساس واقعه ای تاریخی_اسطوره ای ست که باز هم اطلاعات در این مورد (جدا از واقعیت داشتنش) مستند و با پایه کتب قدیمی یا مقدس عنوان می شود. آدم بعد از دیدن این نوع فیلم ها بخشی از میراث تمدن را ناخنک زده و احساس نمی کند وقتش تلف شده است.
اما دسته ی اجتماعی که من آن را خیلی بیشتر دوست دارم حاوی واقعیت هایی ست که ما از آن فرار می کنیم. هیچ کتابی نماینده ی این مفاهیم نمی تواند باشد و حتی بسیاری آن را رد هم می کنند. نمی توانیم قبول کنیم که ما وحشی تر از هر حیوان وحشی دیگریم. این همه درهم تنیدگی دنیای متمدن، سنت ها، تفکرات و اوهاماتِ انبار شده روی هم بسیاری واقعیت ها را پنهان کرده و این واقعیت ها گاهی اوقات مثلا در همین فیلم MIST چنان خود را عریان و زشت نشان می دهند که یا انکار می کنیم، یا ناامید می شویم. ما میراث دار خروارها کثافت نیاکانمان ایم.
دیدن این فیلم را به همه، با هر سلیقه و تفکری توصیه ی اکید می کنم. فقط آنها که نمی خواهند کسی کوچکترین نگاه چپی به باورهای تمام و کمال مذهبی شان بیاندازد، بهتر است به جای این فیلم به تلوزیون مفخم ایران رجوع کنند که همین فیلم را چنان سلاخی کرد که به واقع می توان گفت فیلمی دیگر ساخت. این فیلم علاوه بر محتوای قوی، دارای جلوه های ویژه و تکنیک مجازی قوی و همچنین صحنه های غافلگیرکننده و داستان پرکشش است. توضیح بیشتر لذت دیدن آن را از شما خواهد گرفت. فقط مکالمه ی فوق العاده ای از فیلم را اینجا می آورم که لطمه ای به داستان نخواهد زد:

زن-شما به انسانیت اعتقاد ندارید؟
مرد1-به هیچ وجه
زن-مردم اساسا خوب هستن و نجیب. ما یک جامعه ی متمدن هستیم.
مرد2-آره. ولی وقتی دستگاه ها کار کنن و بتونی شماره 911(پلیس) رو بگیری. اما اینا رو از دست دادسم و ردم تو تاریکی هستن و میشه اونا رو ترسوند. قانونی وجود نداره و خواهی دید که چقدر ابتدایی میشن.
مرد1-وقتی به اندازه کافی مردم رو بترسونی میتونی وادارشون کنی هرکاری بکنن و به هر کسی که راه حلی ارائه بده رو میارن
زن-«اوولی» حداقل تو از من حمایت کن
مرد3-بعنوان یک گونه، اساسا دیوانه ایم. اگر بیشتر از دو نفر توی یه اتاق باشیم، دو گروه می شیم و برای کشتن همدیگه دلیل میاریم. فکر می کنی چرا سیاست و مذهب رو ایجاد کردیم؟


