رابطه های عاشقانه ای که عاشقانه نیست



رشیدالدین وطواط، یعنی چه؟
دوست شما دارای 397 دوست می باشد، دوست شماره 234 او که دارای صورت جالبی است در وبلاگش ریاکارانه شعری از رشیدالدین وطواط گذاشته است و شما که از صورت او خوشتان آمده است کامنتی در مدح رشیدالدین وطواط را بهانه می کنید و با او نیز دوست می شوید. خوب این یعنی چه؟
به نیابت از یک دوست
خاک باد آتش آب
1
پنجه هایم را در تو فرو می کنم. می گذارم سپیدی گندمین تو سرانگشتان حریصم را سیراب کنند. خاک امنیت است برای دست هایی که می کارند. بذرهای فردا در تو ریشه می دوانند و فردا و فرداها با تو تناور می شوند. ذره ذره ی این خاک از آن من است و می خواهم قطره های عرقم از کنار ابروی شکسته ام و چشم های مشتاقم تا روی چانه بلغزد، بچکد روی تو. می خواهم مرزهای مزرعه ام کشورم باشند، وطنم باشند و من هر صبح را به تنهایی با تو و تنها تو به غروب متصل کنم و شب را بدون هیچ حجاب در آغوش تو مجلل سازم. زارع چیزی جز خاک نمی خواهد.
2
کجایی که چشم های من هرچه ریز می شوند، حجم تو را نمی یابند. غوغای طوفان نزدیک است، کجایی که آغوش من انتظار تو را می کشد. می لرزم. انگار لمس شده ام. چیزی انگار بر پوستم می نشیند و هوهوی تو گوشهایم را پر می کند. دست های تو در دشت خیال من می خرامد و شرق و غرب را دگرگون می کند. از زیر به رو می آیم، می پیچی لای اندامم و در اوج می یابمت. نه. گواه تو، چشم نیست.
3
خیره می شوم به رقص زرد و سرخ در حجمی از جسم تهی. با تو زبانه می کشم و زمان بی معنی می شود. انگار از آغوش ما تاریخ زاده می شود. انگار جهان آبستن می شود. انگار چنان در هم فرو می رویم که حتی صورِ اسرافیل توان خیزاندنمان را نخواهد داشت. در برم گیر و بسوزان که کار تو سوزاندن است. که دیالکتیک آتش، یگانگی رنگ هاست.
4
چک چک چکه های تو انعکاس زندگی ست. انگشتانم را به هم می فشارم و جرعه ای خنکای مسیحایی تو پوست داغ مرا فرا می گیرد و خلسه از آرامشی انگار بی انتها روی پلک های من می نشیند. می لغزی و جاری می شوی روی تنم، سینه ام را می پوشانی و به تمامی احاطه ام می کنی. غوطه ور در پیوستگی ازل و ابد، از تو لبریز می شوم.
خراب (آغاز نتایج عاشقانه ی مرخصی)
مدت درازی وبلاگم رو ترک کردم تا دوباره رو کاغذ نوشتن رو تجربه کنم. نوشته هایی که امشب و شبهای بعد آپ می کنم نتیجه ی این مدت دوریه. البته که روی کاغذ انگار جز عاشقانه نمی آد.
خرابم. انگار وقفه ی زمان به جان جهان افتاده است. رابطه آبستن تصادف است و اکنون که درد زایمان اش فرا رسیده مرا جز انتظار چه در توان؟ جز زمان کدام قابله میتواند این فرزند را به بار نشاند؟ درد و رنج انسان را تک بعدی می کند و انسان در لجبازیِ تحمل پشت امید پنهان می شود. “انسان با امید زنده است” اما چون درد پایان یافت، شانه های سنگی امید پنجه را سرد می کند. امید بتی بیش نیست، که اگر روزگاری معجزه کند بر حسب اتفاق است، اما در خیانت خبره است و ما در خیانت های مکرر امیدهایمان زندگی می کنیم.
خرابم نازنینم. مشکوکم به این بت کج و معوج. تو بی محابا در عشق می تازی و من لنگ می زنم. تو صادقانه اعتماد می کنی و من به این باد که بادبان هایم را پر کرده شک می کنم. دریا بی پروایی می طلبد و من گوشه نشین تنهایی های کبودم. من به زمین سفت عادت کرده ام.
در شهریور از سرما زیر پتو می خزم و تو گلوله ی آتش، برهنه بر فراز و فرود می گردی. من فلسفه نشخوار می کنم و تو رها از هر پیچیدگی عشق می ورزی. من چرخ دنده های ظریف زمان را می نگرم که تصادف می زایند و تو چون لذت کشف، بی علتی را صحه می گذاری.
خرابی از حد گذشته نازنین. عشق ما شمایل امید به دست گرفته و برای ابدی شدن استغاثه می طلبد. دست های ما برای چیدن بی قرار است اما اگر آفتاب فردا از مغرب طلوع کند؟ اگر من در هیئت گربه و تو در مقام کبوتر نسخ شویم؟ قهر طبیعت مان پیروز مطلق خواهد بود و ما جز دست های سرد از شانه های امید بهره ای نخواهیم برد. آنگاه نگاه های سرزنش بار پیروزی حقیقت موعودشان را در سقوط قلعه ی رویاهای سبز ما جشن خواهند گرفت و هلهله ی ملامت شان گردن ما را خم خواهد کرد.
چشم هایت بی قرار اشک اند و من سر به زیر می افکنم. می دانم که اگر برگ های شیرین زبان به شاخه دارم، از ریشه تلخم. بیا. بیا در آغوشم تا خود را به زمان و بازی بی رحمانه ی او وا نهایم تا دنیایمان را از تصادف پر کند.
که امشب خرابم… خراب.