آنیمای من
این روزها هرچه بیشتر به جنبه های زنانه ی خود پی می برم. احتمالا برای هر پسر دیگری این باعث سرافکندگی ست اما انگار شناخت بیشتر این مسئله پیکان را به سمت دیگر می چرخاند.

یونگ می گوید هر انسان دارای دو نیمه ی آنیما و آنیموس است که از زمانی که جنسیت در نوزاد شکل می گیرد برای مرد مشخصات آنیموس و برای زن بخش آنیما قوی می شود و جنسیت را تعریف می کند. این آنیما و آنیموس اگر چه ناظر به بعد روانی ست اما در فیزیولوژی و تفاوت های هورمونی و تأثیرات آنها نیز واضح است. درک زمان برای زنان به واسطه ی حالت پریود، دوره های بلندتری را طی می کند این سبب می شود گذر زمان برای این دو جنس مشابه نباشد. نوع ارتباط زن با دنیای اطراف خود از نوع اثر پذیری، انفعال و ایجاد تطابق است در حالی که برای مرد این حالت تهاجمی ست و او همیشه محیط را به نفع خود تغییر می دهد. زن درک سه بعدی پایین تری نسبت به مرد دارد. زن قدرت سخن وری و انتزاع پایین تری دارد. اما این جنبه ها توزیعی صفر و یکی ندارند و انگار جنسیت طیف پیوسته ای ست که هر کس در جایی از آن قرار دارد. از این لحاظ می توان به تفاوت بارز و عمده ی زن و مرد پی برد تا آنجا که بسیاری اعتقاد دارند زن و مرد در دو دنیای متفاوت زندگی می کنند. به این معنی که نگاه و درکشان از محیط اطراف کاملا متفاوت و برای دیگری غریب است.
آنچه جامعه تا به امروز به انحاء مختلف به انسان القا کرده (خیلی بیشتر از دو یا سه هزار سال) چیزی ست که متناسب با طرز تفکر و مشخصات جنس غالب یعنی مرد بوده است. روزگار درازی با غلبه ی فیزیکی و زور معیارهای خود را حاکم کرده و امروز با آنچه در گوشت و پوست ما جا داده. ارزش هایی که در نگاه اول هیچ کس شکی در آنها نمی کند در واقع کاملا مطابق معیارها و طرز نگاه مردان طراحی شده. قدرت، شجاعت، تمرکز، تولید کنندگی، ثبات، قدرت کلام و بسیاری معیارهایی که در واقع دنیای مدرن بر پایه ی آنها بنا شده و سیستم های مدیریت، صنایع، علم و بند بند جامعه بر آن استوار شده همه از مشخصات مردانه است. کسی فکر هم نمی کند که توانایی هایی مثل احساسات یا parallel processing می تواند سیستم بهتری تولید کند. ورزش های ما همه بر اساس توانایی های مردانه طراحی شده و حضور زنها در این ورزش ها ترحم برانگیز است. در حالی که ارزش مشخصات زنانه گاهی آنچنان بر مشخصات مردانه می چربد، که انسان آرزو می کند کاش جهت تاریخ عوض میشد و در جامعه ای زن سالار زندگی می کرد. برای مثال ارزش زندگی برای زن که تولیدکننده ی آن است، چنان بالاست که مطمئنا برای هیچ چیزی تن به جنگ های خونین تاریخ نمی داد یا استثمار انسان از انسان احتمالا هیچ گاه رخ نمی داد.
به هر حال اندر درک مشخصات زنانه ی اینجانب تأثیر پذیری شدید از محیط اطراف و انفعال نسبت به آن است. زن ها به علت ارتباط بیشتر بین دو نیمکره ی مغز و قوی بودن پروسه ی ادراک در آنها (به شناخت شناسی رجوع شود) به شدت نسبت به محیط خود واکنش نشان می دهند. پس بیشتر از ناملایمات افسرده می شوند و ارتباط با دیگران اهمیت و تأثیر زیادی در زندگی شان پیدا می کند. آنها قدرت بیشتری در ادراک وضعیت اطراف نه با منطق و آزمایش که با احساس خود دارند. در نتیجه می گوییم که زنها احساساتی اند.
همیشه علم و تجربه و قوانینی که خدایگان روزگار نوین اند آنچنان بی بدیل و قطعی در نظام آموزشی به ما تلقین شده اند که کسی فکر نمی کند که برای حل یک مسئله می توان از روش های دیگری نیز بهره برد. جایی شنیدم که اکنون عده ای به این فکر افتاده اند که موجود کم هوش و نحیفی مثل قورباغه چنان به دقت از زبان خود برای شکار استفاده می کند که اگر بخواهیم دستگاه مشابه ای برای آن بسازیم گذشته از عدم توانایی رسیدن به سرعت و دقت آن، به هزار برابر جثه ی او تجهیزات نیاز داریم. پس جایی راه را اشتباه رفته ایم و طبیعت با قانون سعی و خطای ساده ی خود خیلی از ما جلوتر است. در مورد جامعه ما نیز انگار مسئله مشابه است. فمینیست های ما هم وقتی از حقوق زن حرف می زنند چیزی جز آرزوی مرد شدن ندارند و مدام از آنجلا مرکل و شیرین عبادی سخن می گویند که چیزی جز مردانی با آلت تناسلی زنانه نیستند. آنها اگر در نظام مردانه توانستند به جایگاه بالایی برسند تنها به این دلیل بود که کاملا مطابق قوانین مردانه عمل کرده اند. کدام ویژگی زنانه در این زنان وجود دارد؟ می توانند از قواعد و ارزش های مردانه گذر کنند؟ می توانند نظام سیاسی یا حقوقی متناسب با زنان تنظیم کنند؟
این راه اشتباهی ست که همه مان می رویم و من نیز تا یکی دو سال پیش جزء همین دسته بودم. آزادی برای زنان بدون در هم ریختن این جهانِ از بیخ و بن مردسالار، ممکن نیست. زنان در معیارهای مردانه پیچیده شده اند و فکر میکنند خودشان تصمیم گرفته اند که فلان لباس را بپوشند، لاغر باشند، موقر باشند، ریاضیدان شوند یا بتوانند در ورزش های مردانه حضور داشته باشند. در حالی که اکثر این خواسته ها القائاتی ست که زمانی به زور شلاق به آنان تحمیل می شد و حالا لای برگ گل. ارزش های والایی که زنان به دنبال اثبات آنها برای خود هستند هیچ چیزبا ارزشی نیست که زنانه باشد و یا اصلا ارزش مطلق باشد.

از این لحاظ بنده به این مشخصات زنانه ی خود افتخار میکنم و اصلا از این به بعد سعی می کنم بعد آنیمای خود را هرچه بیشتر قوی کنم و به تعادل با آنیموس برسانم.
«نخستین بوسه و ابهام رابطه» یا «صبحانه ی دودی»

چگونه لایق بوسه ی تو شدم؟ تو کیستی عشق یک شبه ی من؟ فاصله ی میان شهوت و عشق آنچنان ناچیز است و شکننده که وقتی بازوانم گرد تو حلقه می زنند، خرد میشود. حس مبهمی از میان لبانم به درون می خزد، عشق شبانه ی من با شرم گلاویز می شود و پلک ها در خلسه ی بوسه ای دیگر بسته می شود. در آغوش کشیدن چون تویی خروارها صمیمیت می خواست و من به پنج ساعت و شش پیک مالک آن شدم. اما سهل الوصولی رابطه چیزی از اصل نکاست. آنچه از هم می خواستیم ساده بود و ارزان، چند بوسه و اندکی آغوش، و تونیز می دانستی آنچه ارزشمند است و پای می بندد، میان مرزهای روشن ِ محاط ما باقی ست و لذت، توان آمیختن این مرزها را ندارد. چه سعادتی ست این لذت بی چشمداشت که تو به من ارزانی کردی. اگر کوچک بود و کوتاه اما “یگانه بود و هیچ کم نداشت” و من آن را کنار افتخار افروختن سیگار تو می گذارم نازنین یک شبه ی من.
صبح چشمان تو از من می گریخت و من از خودم. باز واقعیت آمیخته با دود سیگار احاطه ام می کند. ناکامی در ذات رابطه است و ما تنها می توانیم صرفنظر کنیم، ببخشیم، نادیده بگیریم و دوباره آغاز کنیم. رابطه در بند واژگان است و نقصان در کلام ما. پس بهتر که خاموش شویم و نگاه کنیم. چشم ها قاصدان صادق تری اند. بهتر که در سکوت تنها به گرمای مبهم رابطه، هرچند بی معنی، هرچند بی هدف، بسنده کنیم. دود ناشتا را حلقه می کنم و به تبلور این تجربه می بالم.
غرولند دودی
واسه همه پیش میاد که لحظاتی یا مدتی از همه چی خسته بشن، حتی از نفس کشیدن. یه بار شنیده بودم یکی اینقدر نفسش رو نگه داشت تا بمیره و مرد. فکر کنم این یه داستان تخیلیه یا اشاره ای به عمق فاجعه ای که می تونه رخ بده. من خسته شدم. من از اینکه هر روز بیدار شم و خودم رو از روی فنر تخت که در محدوده کمرم بیرون زده جابجا کنم. از اینکه شب دوباره در زاویه ای قرار بگیرم که فنر بذاره بخوابم خسته شدم. از این سیگار خسته شدم و از اینکه موقع کشیدنش سکسکه کنم متنفرم. امشب موقع شام درست کردن به این فکر میکردم که رابطه من و هم خونه ایم به غذایی که سر سفره می خوریم و اطلاعاتی که رد و بدل می کنیم خلاصه شده. قسمت غذا، بعد از اینکه به دست پخت من و غذای خوب خوردن (البته در مقایسه با پنج سال خوابگاه) عادت کرد، دیگه هیچ جذابیتی نداره. قسمت تبادل اطلاعات هم مثل شیر گوگل ریدر می مونه چه فرقی می کنه که من بگم یا تو ریدر بخونه؟ اکثر اوقات یه گوشه میشینه و زبان می خونه یا پشت کامپیوترش کارهای شرکت رو انجام میده. صدای غلیظ و نقره ای کرنبریز یا عود سمیر جبران هم نمی تونه سکوت رو سبک کنه. اینجور موقع ها واقعا با گلدون بنفشه آفریقایی من فرقی نداره.
متأسفانه من مقادیری روحیات دخترانه دارم و خوب، احساس کمبود توجه می کنم و اگه کسی رو پیدا نکنم که باهاش حرف بزنم و قالبشو بگیرم (که معمولا پیدا نمی کنم) دچار پرش های ذهنی می شم. اونوقت دیگه فیلم و کتاب هم معمولا نمی تونن اوضاع رو تغییر بدن. پس سیگار می کشم و سیگار می کشم تا گلوم درد بگیره بعد چایی می ذارم که بازم بتونم سیگار بکشم. احساس پوچی و خستگی می کنم و از خودم بدم میاد و بیشتر سیگار می کشم. اونوقت زنها رو درک می کنم چون تو اون لحظه تبدیل به یکی از اونا شدم. ناامیدکننده ست ولی واقعیت فعلا اینجوریه.
دلتنگی های دودی
هیچ کس را لایق نیافتم دلتنگی های مرا بشنود جز تو که اگر دلتنگی ام با تو آغاز نشود، به تو می انجامد. امشب به تو رو کردم ای خاطره ی جاری… و تو به تمامی در مقابلم. آن دستهای تیره از آفتاب که چین و شکافهایش هنگام بازی روی میز سنگی یکه تاز چشم های من میشد. لب هایت که در یک کادر کم رنگ همیشه غنچه بود. حریر موهایت که بدون فکر قبلی همیشه زیباترین بود. همه ی خاطرات قطرات اشکند و من امشب هوای گریه دارم. امشب هوای آن را کردم که عادی ترین حرفهایت را بزنی. از حرف ها و مزه های دوستان بی شمارت تا لیست دردهای سر و کمر و پا و … شانه های من هنوز تحمل بارهای بزرگتر از این را دارد. ترس دوباره نبودنت، به بی تفاوتی ام میکشاند. تا به حال گفته بودم که سیگارهای فیلتر قرمز و قرمزی مرده ی لبانت شباهت عجیبی به هم دارند؟ هردو ملغمه ای از سایق مرگ و سایق عشق اند. و همیشه دود تو در چشمان من بود. تو به من ثابت کردی که تضادهای آشکار و نهان من چنان منطقم را به خاک میکوبند که سرانجام اشک آدم خود را به دروازه های چشم بکوبد.
سرم را کمی کج میکنم تا دودی که از سیگار روی لبم متصاعد میشود اشکم را که پی بهانه می گردد، بی پروا نکند. دستانم روی کیبرد به خاکستر سیگاری که هرلحظه به سقوط نزدیک تر می شود توجهی نمی کنند و در برابر امواج کلمات به رعشه می افتند.