تأملات دودی


عشق اعتقاد نمی خواهد، منطق می خواهد

نوشته شده در بدون دسته بندی با آيدين روی می 30, 2009

RunLolaRunBed

در فیلم run lola run لولا به دوست پسرش مانی میگوید: «از کجا میدونی که منو دوست داری؟» مانی می گوید: «نمی دونم. فقط میدونم که دوستت دارم» مانی لولا را بهترین دختر دنیا میداند ولی نمی داند برای چی؟ خوب وقتی کار را به احساس بسپاری، در حساس ترین موقعیت تنهایت می گذارد. به همین دلیل من همیشه گفته ام که برای دوست داشتن باید دلیل داشت. باید منطق، احساس را تأیید کند تا ضمانتی باشد بر آنچه احساس می گوید.

دختر ها از نگاه پسرها یک سری مشخصات عمومی دارند که دختربودن نام گرفته . این به معنی آن نیست که تمام دخترها این ویژگی ها را دارند یا باید داشته باشند، بلکه این نشان دهنده ذهنیت پسرهاست و مشخصاتی ست که جامعه پسرها تیپ کرده و جامعه دخترها کم و بیش آن را قبول کرده است. دختری زیبا با تیپ س ک سی، وابسته ی مرد (در واقع تنبلی دخترانه به این مشخصه تعبیر می شود، دختر ها فکر میکنند با حضور مرد باید همه چیز را به مرد واگذار کنند)،  دختری که حرف شنوی دارد، غر میزند و ناز میکند، از سوسک و رعد و برق می ترسد، مدام ابراز عشق و دلتنگی می کند (طوری که ارزش این کار را از بین میبرد و آن را به یک امر عادی تقلیل می دهد) عاشق بوسیدن است، حسود است و از منطق سر در نمی آورد . در واقع دخترها سعی می کنند خود را از مواجه با منطق دور نگه دارند. وقتی با منطق مواجه می شوند یا خود را به مظلومیت می زنند و گریه می کنند یا به سرعت تسلیم می شوند و سعی می کنند منطق را با تحریک احساسات ضعیف کنند. اگر دختری عکس این ویژگی ها را داشته باشد می گویند “مرد است”! (البته این جنبه تعریف دارد، انگار مرد بودن عین ارزش مندی ست)

خوب این مشخصات عمومی دختر بودن هیچ ویژگی خاصی به همراه ندارد و در واقع اگر دختری این مشخصات را داشت، صرف این که دختر است یا زیباست، نمی توانم ادعا کنم که دوستش دارم. من برای دوست داشتن دلیل محکمی می  خواهم. باید ویژگی خاصی باشد که من را مجاب کند با او باشم نه هیچ کس دیگر. در واقع هم این اتفاق می افتد. فقط یک پسر باید مطمئن باشد ویژگی منحصر به فرد دختر مورد نظر او آنقدر مجاب کننده هست که باعث تزلزل او نشود.

14 نظر تا 'عشق اعتقاد نمی خواهد، منطق می خواهد'

مشترک نظرات شوید با RSS یا دنبالك تا 'عشق اعتقاد نمی خواهد، منطق می خواهد'.

  1. علی گفت,

    آیدین.به نظرم تو ذات این موضوع یک تناقض وجود داره. به زاویه نگاه شخص تو و متد طرح موضوعت هم ربطی نداره..
    .البته اگه هدف تو از طرح ابن بحث این باشه که مثلن تو رابطه های ما تاثیر بذاره و خطاهای اون رو کم کنه اون موقع میگم شاید..بی نتیجه باشه به خاطر وجود همون تناقض. . .حالا چرا…

    جدا از اینکه همه ی شاعران ظریف بینی مثل حافظ و سعدی تقریبا همیشه عشق رو در مقابل عقل قرار دادند..
    به این فکر کن که: وقتی توی نوعی ناخودآگاه به عشق پناه می بری..در واقع داری به <>، پناه می بری..و ذات نشعگی هم با عقل و این چیزها در تناقضه..

    و اگه کسی عاشق شد…واقعن فکر نکنم با منطق و استدلال ضربان قلبی که بعضی موقع ها با فکر کردن یا تصور طرف بالا، میره پایین بیاد. . .
    در عمل فکر می کنم -اگه بشه-هرچی بیشتر منطق رو به یک رابطه ی احساسی تزریف کرد ناخودآگاه اون رو از احساس و لذت خاص احساس داری خالی می کنی…
    البته من خودم م از طرفداران این نوع تزریق هستم…
    فکر کنم یه کم نامنظم شد..حضوری باید حرف بزنیم..
    ناخودآگاه=به صورات یا غیر اردادی…

    • علی گفت,

      در داخل > ها کلمه ی نعشگی عشق قرار داشته است

  2. امین گفت,

    چرا فکر می کنی دوست داشتن دلیل می خواد من هنوز توجیه نشدم،به نظرم تنها چیزی که دلیل نمی خواد دوست داشتنه.ببین اگه تو خودتو بشناسی دوست داشتن دلیل نمی خواد.اما این نکته رو بگما،این دوست داشتنی کهمن می گم آروم آروم به وجود باید بیاد،یعنی به زاری اون احساسو تیکه تیکه هضم کنی.این که هر کی با عشوه سحبت کرد یا هر کی چشم و ابروی قشنگی داشت دوست داشتنی رو منم قبول ندارم اگر منظورت این بوده !

    نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
    نه هر که آینه سازد سکندری داند
    غلام همت آن رند عافیت سوزم
    که در گداصفتی کیمیاگری داند
    وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی
    وگرنه هر که تو بینی ستمگری داند

    • آيدين گفت,

      عشقی که شاعران نکته بین ما اشاره کرده اند، چند خاصیت دارد: 1- کاملا افراطی ست (خوب قراره معشوق نهایی خدا باشه)
      2-هیچ گاه به وصل نمی رسه یعنی اصلا برای وصل توصیف نشده
      3-بت گونه است یعنی معشوق موجودیت مادی ندارد و بیشتر در ذهن عاشق پر و بال گرفته و انتزاعی ست
      اگر به همین چند مورد توجه کنیم متوجه می شویم که عشق می تواند به یک بیماری تبدیل شود و حتی ضد خود یعنی نفرت را از درون خود متولد کند. اینجاست که منطق از دو جهت مهم می شود: 1-از آتش عشق می کاهد یعنی با نگاه زمینی و عادی به معشوق آن حالت بتواره و بی نقص او از بین می رود و او نیز به انسانی هم پایه ی عاشق بدل می شود پس رویه ی دوم عشق یعنی نفرت خنثی می شود
      2-باعث پایداری عشق می شود یعنی به جای اینکه وصل معشوق هدف باشد خود معشوق و مشخصات او هدف می شود. برای تشخیص مشخصات و خصوصیات هدف و البته تایید اینکه این خصوصیات برای عاشق ارزش است باید منطق وارد عمل شود.
      احساس پایدار نیست و دچار نوسان می شود. ضربان قلبی که علی از آن یاد کرد ناشی از ترشح یک هورمون است و به خیلی از عوامل جسمی و روحی مرتبط است اما منطق به سلول های خاکستری قابل اطمینان و منظم فرد مربوط است و اگر سلامت عقلی حاکم باشد دایمی و قابل اتکاست.
      من هنوز اصرار دارم که عشق دلیل محکمی می خواهد.

  3. no-name گفت,

    اتفاقن واسه جلوگيري از همون هناق بود ، فقط يه نيرو محركه ميخواست كه بشه !
    ما كوچيكتيم بابا آيدين جون .

  4. فمینا گفت,

    خوب که مطلبت را می خونم می بینم من هم خیلی وقتها دنبال دلیل محکمی برای دوست داشتن بوده ام و بعد که اتفاق افتاد دلیل هایش هم امد به نظرم نباید دنبال دلیل ها گشت بعد دنبال دوست داشتن اول باید دنبال دوست داشتن گشت بعد دلیل هایش
    در ضمن به نظرم چنین تعریفی از ددخترها کلیشه ای ترین تعریف ممکن بود راستش را بخوای من به عنوان یک دختر از این تیپ دخترها اگر حتی خواهر خودم باشند متنفرم

  5. a girl گفت,

    واقعا تصویر ما دخترا اینه.چه وحشتناکه……………!!!!!پس من جز اون مردام!که خیلی هم خشنن!
    عشق همیشه بی دلیله ولی دوست داشتن دلیل نیاز داره و مستحکم تره.

  6. آیدین گفت,

    من هم بدم میاد و این چیزا که نوشتم صرفا یه ذهنیت مبهم در اکثریت پسرهاست. پسرهایی که به زید باز معروفن. در واقع با این پیش فرض کار می کنن.
    یه چیز دیگه هم این که با هر پسری حرف بزنی اینا رو انکار میکنه. چون ما (همه مون) با خودمون هم رودربایستی داریم.
    با این که برای عشق نباید دنبال دلیل گشت که اصلا به ذاته گزاره صحیحیه چون ذات عشق چیزی جز یه سری احساسات و حالات ناشی از تاثیرات روانی و شیمیایی نیست. اینا هم که دلیل نمی خوان. من بحثم رو همون قسمت عشقه که خودآگاه وارد میشه و میخواد کنترل اوضاع رو دست بگیره. ناسلامتی ما آدمیم فرقمون با همین حالت که تو حیوونا هم هست، یه چیزی باید باشه یا نه؟

  7. bib گفت,

    فکر کنم آسونتر از این همه پیچیدگی باشه….

  8. چه فرقی میکنه؟ گفت,

    درسته آدم میتونه یه نفر یا خیلیا رو بدون هیچ دلیل و منطقی دوست داشته باشه ولی دوست داشتنی که مدنظر منه چندتا مشخصه داره:باید همیشگی باشه در نتیجه دلیل میخواد.باید حس خوب بهم بده حس غرور حس پیروزی حس زندگی و…نباید آزار دهنده باشه منظورم حس هایی که یه دوست داشتن معمولی رو متلاطم میکنه.به خودت ربط داشته باشه حتی اگه طرف مقابل هیچ حسی نسبت بهت نداشته باشه البته رو این قسمتش بیشتر باید فکر کرد چیزی که الان به ذهنم میرسه اینه که بهرحال حس دوست داشتن وجود داره و اشکالیم نداره هرچند یه حدودیم باید براش تعریف کرد (در ضمن تعهدیم بهمراه نداره )و چون با منطقه هیچ وقت سرخورده نمیشی .

  9. sebghat.azad گفت,

    نظر من اینه که بین عشق و دوست داشتن راه زیادی عشق در واقع سپردن تمام و کمال خود بدست احساساته , و زیاد با عقلانیت سازگار نیست اما دوست داشتن ویژگی بارز و مهم اون اینه که با منطق همراهه

  10. هومان گفت,

    با دو دوست عاشق پيشه‌اي كه به قول خودشون راه رسم عشق بازي رو از سعدي هم بهتر ميدونستن در باره دلايل عاشقي و شرايطش صحبت ميكرديم تقريباً از زاويه ديد آيدين ازشون خواستم دلايل منطقي عاشق شدن رو برام توضيح بدن البته واقعاً به عنوان يه شاگرد كه از ته دل ميخواست عشق_ البته زميني رو_ تو زندگيش تجربه كنه آخر حرفاشون همين بود كه عشق آمدني بود نه آموختني و پند اونا رو سعي كردم كه به كار ببندم: بدون منطق سخت گيرانه‌ و فلسفه بافي با دلت زندگي كن
    با پندي از دوستان مورد اعتماد رفتم و روابطي كه با آدمهاي دور و برم داشتم رو با دلم دنبال كردم البته نه با هدف اينكه دختري پيدا كنم كه مهرش به دلم بشينه. گذشت حدود يك سال يا بيشتر بعد مهر دختري به دلم نشست البته اندك اندك و به مرور ماه‌ها هر چند با ايشون از يك سال قبل هم رابطه داشتم عادي و حتي عادي‌تر از ديگران اما اين بار با دلم_ و اندكي هم عقلم كه ديگر مجال چند و چون زياد بهش نميدام_ و او هم كه اصلاً آدمي بود كه احساسگرا يا حداكثر تجربه گرا بود دوستي ما گرم صميمي وفادارنه و لذت بخش شد حالا ديگه من هم خودم رو عاشق ميدونستم چون دلم رو ميلرزوند حتي بعد از يك سال و بيشتر مطمئن شديم كه با هم ازدواج كنيم در اينجا البته به ضرورت، عقلم رو مجال بيشتري دادم كه با كمي تساهل پذيرفت و هنوز بعد از گذر 4 سال كمابيش بر سر همان قراريم. اما ميخوام بگم كه اصولاً مردهايي مثل من كه گرچه تجربيات احساسي زيادي دارند اما تنها عقله كه رضايت كاملشون رو فراهم ميكنه دست آخر از زندگي بر مبناي احساس، به دامن زندگي عاقلانه فرار ميكنن گرچه هرچه همچين زندگي‌اي براي من با سختيهايي همراه بوده است كه…
    الآن باز به همون اعتقاد اوليه‌ام برگشتم كه بايد دليل منطقي محكم و گاه بزرگي باشد تا مردي مثل من به قول عوام يه دل نه صد دل عاشق بشه و بين مفهوم اين جمله با جهان بيني مبتني بر انديشه تناقض ريشه‌اي هست چرا كه عشق دلالت بر حالتي شديد و دور از ميانه‌روي دارد و عقلا هميشه به تعادل و ميانه‌روي فكر ميكنند.
    الآن من هر روز به پايان دادن رابطه‌ام با دختر هنوز گرامي‌اي كه زماني گمان ميكردم عاشقش هستم فكر ميكنم و همان دوستان عاشق پيشه‌اي كه مرشد من بودند و شايد ديگران دليلش رو عادي شدن جنس مخالف به دلايلي از قبيل اينكه كشف كردم ديگران خوشگل ترند يا همش به خاطر غريزه جنسي بوده كه بعد از ارضا شدنش دچار پوچي شدم و فشار زندگي و فقر و … ميدونستن. اما من كه مدعي عقل و واقع‌بيني‌ام و با خودم هم تعارف ندارم دليل اساسي رو همون عقل ميدونم كه رضايت به عاشق شدن نميده و با تمام سخت‌گيريهاش هنوز بهش مؤمنم.
    در اين مورد انديشه‌هاي اين افراد رو مطالعه كردم كه عده‌اي عاقلند و عده‌اي عاشق:
    مولوي، ابن عربي، سهروردي، ملاصدرا. كانت، نيچه، فرويد و …
    وقتي اينا رو به يكي از همون استادان درس عشقم گفتم لبخندي عاشقانه زد و با نگاهي عارفانه نگام كرد و گفت:
    بشوي اوراق اگر همدرس مايي
    كه علم عشق در دفتر نباشد
    ولي من همچنان به ستونهاي ستبر منطق كه در عقلم برافراشته‌ام اميدوارم.
    هر چند اگر زماني احساسي چنان دلم را بلرزاند كه تمام اين ستونها با خاك يكسان شود شكر گزار خواهم بود.

  11. مهدی گفت,

    دوست داشتن دلیل نمی خواد ، دل میخواد .

  12. فهیم گفت,

    اساسش که خود خواهی محضه!
    عاشقانه ترین جمله من اینه:
    دوستت دارم نه به خاطر خودت، بلکه به خاطر احساس خوبی که در کنارت پیدا می کنم.(از 13 خط برای زندگی)
    غیر از این هم نیست.


يك پاسخ برايش بگذاريد