صادق طولابی فر و بهانه ای برای بحث

این عکس زاده ی یک لحظه ناب در خوابگاهه. صادق طولابی فر در حمام. قبول ندارین که به شدت حرفه ای به نظر میاد؟
این منجر شد به باز شدن باب بحثی بین من و پویان در مورد هنر، پویان نماینده نظری بود که اعتقاد دارند باید طبیعت را بدون دستکاری و نظر شخصی در هنر منعکس کرد یعنی ناتورالیسم و من نماینده به اصطلاح قراردادی هنر مصنوع مثل سبک فوتوریسم. او از این لحاظ می گفت عکس هایی که عکاس لوکیشن رو درست می کنه تا عکس مطابق میلش در بیاد هنر رو زیر سوال می بره:
هنر به صورت سنتی زاییده تلفیق برداشت هنرمند از طبیعت و فلسفه و تجربیات او است و استفاده از یک سری آلات که با وجود مصنوع دست انسان بودن، به خاطر هماهنگی با طبیعت، طبیعی به حسابشان می آوریم. اما دوره مدرن و هنر مدرن حضور کامپیوتر را در هنر به خصوص موسیقی دارد و این باعث شده تا فوبیای انسانی نسیت یه ماشین، روبات و کامپیوتر دوباره تحریک شود! واقعا استفاده از تکنیک ها کامپوتری در افکت یا حتی به قول پویان مقایسه گیتار الکتریک با کلاسیک مشکلی دارد؟ از روح هنری اثر می کاهد؟
در عصری که انسان به شدت از طبیعت بیگانه شده و دغدغه هایش فراتر از طبیعت به نظرش می آید به کاری دست می زند که در آن خبره است و از آن انسان شده، بعنی صناعت. اما آیا این صناعت در جهت دوری او از طبیعت مادر است و اشکال دارد یا دنیای جدید انسان است و هنر بازتاب آن؟
این بار می خوام نظر همه رو بدونم و خودم هم تو نظرات ادامه مطلب رو بنویسم. البته اگه کسی علاقه مند بو
ملال، رنج و نعل های خوشبختی (2)
متأسفانه بدفهمی ناشی از غرض ورزی کتب دبیرستانی، این تصور را در اکثر مردم به وجود آورده است که فروید ریشه همه چیز را در میل جنسی می دید و اعتقاد داشت باید با آزاد کردن این میل مشکلات او را حل کرد. بیان تفکر فروید به این شکل وقیح و محدود طبیعتاً جبهه گیری سختی را به همراه خواهد داشت. به خصوص در جامعه ای که به شدت درگیر تابوها از یک سو و میل جنسی سرکوب شده از سویی دیگر است و میانگین مطالعه کتاب در آن از سالی سه دقیقه تجاوز نمی کند.
فروید انرژی و نیروی محرکه فعالیت های غیر غریزی انسانی مثل هنر، علم، عشق و … را «لیبیدو» می نامد و آن را دارای ریشه ای جنسی می داند چرا که او از انسان اولیه و اصیل شروع می کند. انسانی که هنوز تمدن را نساخته و هیچ فرهنگ و قانونی بر او حاکم نیست. او تمام اعمال چنین بشری به غیر از خورد و خوراک و امثال آن را به میل جنسی مربوط می داند و می گوید این لیبیدو در مراحلی که تمدن و فرهنگ شکل گرفت، تکه تکه شد و هر بخش آن به فعالیتی از انسان اختصاص داده شد. فعالیت هایی که مفهوم تمدن در آنها معنی می یابد و از این رو تمام این فعالیت ها را دارای اصالتی جنسی می داند. او این تغییر شکل را والایش لیبیدو نام نهاد.
نارسایی های موجود در گفته های فروید هرگز بزرگی تلاش او در تثبیت نظام فکری ای که سعی در بازنمایی و بازسازی منظم و منطقی انسان می کند را زیر سؤال نمی برد؛ نظام فکری ای که علاوه بر مایه های علم روانشناسی که او بنیانگذارش بود، ریشه های فلسفی افکار او در آن کاملاً عیان است. ما در اینجا و برای هدفی که از نوشتن این مقاله داریم تنها بر کتاب «تمدن و ملالت های آن» ترجمه محمد مبشری تمرکز می کنیم و در کنار آن به بیان خلاصه ی قسمتی از افکار او می پردازیم.

فروید در این کتاب به این موضوع اشاره می کند که انسان از سویی بر «اصل لذت به مثابه حاکم مطلق» استوار است و از سویی ناچار است برای دستیابی به امنیت و تداوم این ارضای لذت، آن را محدود کند. محدودیتی که به تدریج تمدن و فرهنگ را شکل می دهد. این تمدن و فرهنگ بر مفهوم انسان در مراحل بعدی تأثیر می گذارد و به عاملی بیرونی برای اعمال فشار و محدودیت بر ارضای نیازها و لذات او مبدل می شود. عاملی که به شکل های مختلف بروز می یابد و انسان مجبور است به این محدودیت تن دهد وگرنه از ارضای نیازهای خود که اکنون تنها در جامعه انسانی متمدن ممکن است، محروم می شود. مفهوم سعادت نیز در اصل لذت نهفته است. حتی ادیان نیز سعادت ترسیمی خود را که ظاهراً از دنیایی دیگر پشتیبانی می شود، با لذات دنیایی تعریف می کنند. لازم به ذکر است فروید عنوان می کند که والایش های لیبیدو به شکل زیبایی نیز ریشه ای جدا از همین دنیا ندارند و احساس اتصال به قدرتی فرا طبیعی و به عبارت بهتر یک کل قادر نیز ناشی از واپس گرایی ذهن انسان به دوران اولیه ی زندگی اوست، که هنوز «من» او از جهان خارج خود جدا نشده بود. فروید می گوید که قطعاً انسان در دوره حاضر و در تمام دوره های تمدن احساس سعادت نمی کند و نکرده است و همواره سعی در نفی تمدن و دنیا داشته و از این رو ادیانی که دنیا را نفی کرده اند تا این حد فراگیر شده اند.
انسان برای جبران این خلاء به روش های متفاوتی دست می زند؛ از روش های شیمیایی-ارگانیک مثل مواد مخدر و الکل گرفته تا عارف مسلکی و یا ساختن جهان از ابتدا و به صورتی بی نقص (کاری که ادیان انجام می دهند) تا انسان با تسلیم به مفهوم دین احساس آسودگی کند. فروید در مورد دین می گوید: “نیاز به دین از بی پناهی دوران کودکی ناشی می شود و به خصوص به این علت که این احساس… به طور ساده ادامه نمی یابد بلکه در اثر ترس از نیروی غالب سرنوشت، مداوم نگه داشته می شود.” و در جای دیگر از همین کتاب می نویسد: “دین راه لذت جویی و جلوگیری از رنج را به همگان به یک شیوه تحمیل می کند. فن دین این است که ارزش زندگانی را کاهش دهد و تصویر جهان واقعی را به طور وهم آمیخته ای دگرگون کند و شرط این کار ترساندن عقل است.” و به این وسیله دین موفق می شود تا افراد را از رنج فردی برهاند اما در این راه افراد مختلف به شرایط متفاوتی دچار می شوند چرا که ژنتیک و پیشینه روحی روانی هر کس با دیگری متفاوت است و در حالت عادی برآورده شدن لذات او باید به شیوه انتخاب و تطبیق انجام شود در حالی که برای همه یک نسخه پیچیده شده و آن تسلیم محض و بی چون و چراست. فروید بسیاری از کارکردهای دین را تحلیلی روانشناختی می کند و در مرحله بعد بسیاری از شعارهای اخلاقی که خود را در لایه های دین مخفی می کنند را به نقد می کشد. او به همین ترتیب ارزش ها، تابوها و مقدساتی را که بسیاری از ما حتی جرأت تفکر در مورد درستی آنها را هم نداریم، نقد می کند و مجبورمان می کند تا با واقعیات روبرو شویم. واقعیاتی که لاجرم تلخند و مرارت بار.

انسانی که چنین نقدهایی را از سر بگذراند خود را مانند نیو در ماتریکس، بیدار شده در میان کندوی انسان های در خواب می بیند. با ترس و وحشت به اطراف می نگرد و به امید روزنه ای می گردد. آیا این آمادگی روحی برای ما وجود دارد که قرص بیداری را انتخاب کنیم و با واقعیت رنج آور مواجه شویم؟ اصلاً آیا پیشینه فرهنگی و تاریخی جامعه ما اجازه می دهد تا فکر فلسفی در آن رشد کند و عقلانیت متولد شود؟
ملال، رنج و نعل های خوشبختی
(این مقاله نیز برای نشریه دانشجویی آفتاب فردا که بزودی منتشر می شود نوشته شد)
اکثر مردم می گویند ما به فلسفه نیازی نداریم و بدون آن زندگی می کنیم و حتی می گویند فیلسوفان عده ای مفتخورند که گوشه ای می نشینند و فکرهای صدتا یک غاز می کنند. اما اگر فلسفه را تبیین روابط بین انسان و طبیعت و انسان با انسانهای دیگر و تلاش برای توضیح و توجیه پدیده هایی که در این بین رخ می دهند بدانیم، آنگاه می توان گفت هر کس در سطحی از چنین فکر و نگاهی برخوردار است و برای زندگی اش دارای فلسفه ای است. فلسفه ای که به صورت یک اپیدمی در ارتباط با پیشینه تاریخی و فرهنگی و البته دینی یک قوم شکل می گیرد و در رابطه ای دو طرفه و دیالکتیکی با آن است. این فلسفه گاهی به صورت اخلاق خود را می نمایاند و گاه به صورت نصایح و قوانین اجتماعی و به طور کلی ایدئولوژی و جهانبینی دینی. این جهانبینی در خانواده ها آغاز به شکل گیری می کند، در مدرسه تثبیت می شود و به صورت عرف جامعه در می آید.
بخش بزرگی از این جهان بینی و آموزه های بالاخص دینی که در جامعه ما رواج دارد با جهانبینی هایی که تا پایان قرن 19 در بین مردم بسیاری کشورهای دیگر رایج بود، کم و بیش از یک جنس است. نصایح مسیحیت مثلا “دیگران را مثل خود دوست بدار” یا اعتقاد به روح، جهان دیگر، منجی آخرالزمان، فطرت پاک بشر، دوآلیسم خیر و شر و… شباهت بسیاری با نصایح و جهانبینی دینی ما دارد. در اروپای قرن 19 و پس از رنسانس متفکران عصر خرد، اعتقاد به اینکه به جای اتکا به کتاب آسمانی و قرائت های بی منطق و گاه عجیب و خرافاتی دین باید تنها به منطق و عقل اعتماد کرد، تثبیت شد. متفکرانی چون دکارت، اسپینوزا، لایبنیتس، پاسکال و… با دوباره چیدن فلسفی دنیا هر کدام گنگ بودن و بزرگی مسئله را بیشتر نمایاندند و هر کدام سعی نمودند از راهی به تثبیت و بازتعریف ارزش های انسانی بپردازند. پس از آنها هیوم، کانت، هگل و اعقابشان که اکثرا آلمانی بودند با تبیین شناخت شناسی، اخلاق شناسی و بسیاری بنیان های فلسفی، فیلسوفان بعدی را آماده نمودند تا به طور جدی فکری چنین ریشه دار را که با فرهنگ و گوشت و پوست مردم آمیخته بود، به چالشی جدی بکشانند. گذشته از تأثیر بسزای مارکس و متفکران مارکسیسم در تحلیل جامعه و روابط آن در جهانبینی مدرن ، شوپنهاور، نیچه و فروید از مهمترین متفکرانی بودند که در به چالش کشاندن ذهنیت عمومی و ساده انگارانه به جهان سهم بسزایی داشتند و نیهیلیسم، اگزیستانسیالیسم و حتی فلسفه تحلیلی بسیار وامدار آنان است.

تفکر شوپنهاور (arthur schopenhauer) را می توان حدفاصل تفکر کانت (که در واقع عصاره و نتیجه ی جریان فکری معاصرش بود) و نگاه نویی که در آثار نیچه، فروید و… ظاهر می شود دانست. حد فاصلی که می توان ردپای هر دو نوع تفکر را در آن به وضوح مشاهده کرد. شوپنهاور مانند کانت معتقد است جهان تا آنجا برای تجربه ما قابل درک است که نمودی از آن توسط حواس ما درک شود و این درک قطعاً ناقص خواهد بود چرا که حواس ما کامل مطلق نیستند و هرگز نمی توانند به آنچه او «شیء فی نفسه» می نامد، راه یابد. کانت برای شیء فی نفسه خارج از تصور ما هویتی قائل می شود که آن را نومن (nomena) می نامد و شوپنهاور این مفهوم را با اتلاق نام «اراده» بسط می دهد. یعنی هر شیء دارای دو بخش وجودی ست که در هم آمیخته اند. یکی قسمت بازنمود که آن را با تجربه درک می کنیم و دیگری اراده که می توان آن را به نوعی مفهوم هدف و کل در نظر گرفت اما هدفی کور. هدفی که برای انسان جز رنج به ارمغان نمی آورد. مثالی که به درک مفهوم «اراده ی شیء» کمک می کند این است که وقتی ما عضوی از خود را حرکت می دهیم اراده ی این حرکت در ما و این حرکت ما نهفته است و جزیی از ماست. او این اراده را در مورد هر شیء البته به صورت بدون شعور قائل است. این مفهوم در شکل گیری تفکر تسلط قدرت بر تمام اعمال ما در متفکران بعدی چون نیچه و فوکو مؤثر بود. مفهومی که به زیر سؤال رفتن قدرت اختیار انسان منجر شد. این که ما تحت تأثیر ناگزیر ژنتیک، سنت ها، فکرها، عادات و روابطی هستیم که پیش از ما تثبیت شده اند و حتی شیوه های فکر کردن ما را از آن خلاصی نیست. احساس حضور چنین سلطه ای بر رفتار آدمی فشاری فلسفی ست که می تواند او را ناامید و بدبین کند، همانطور که خود شوپنهاور بود.
علاوه بر این شوپنهاور مسئله رنج و ملال دائمی را مطرح می کند. مسئله ای که دلیل عمده ی شهرت او است. او می گوید اراده حاکم بر ما در پی برآورده کردن لذات ماست و تمام فعالیت های بشر به نوعی به این هدف منجر می شود؛ اما این لذات هرگز دائمی نیستند و با ارضای لذت، احساسی از ملال و دلزدگی به آدمی دست می دهد و حتی اگر لذتی مثل آرامش روحی که عرفا و مرتاض ها ادعای دستیابی به آن را دارند، نصیب آدمی شود باز لذت های دیگری هستند که ارضا نشده اند یا قربانی شده اند. پس آدمی همواره در میان رنج ناشی از ارضا نشدن لذت و ملال ارضای یک لذتِ تنها، در نوسان است و دستیابی به سعادت برای بشر هرگز ممکن نخواهد بود. او حتی عشق را زیر سؤال می برد و می گوید عشق چیزی جز فریب طبیعت برای حاکم کردن اراده بر زندگی انسان نیست. تأثیر این نگاه به ارضای نیازها و لذت ها را می توان در آرای فروید به وضوح یافت. آرایی که شکل دهنده ی بسیاری از تلقی های زندگی عصر مدرن بودند.
ادامه دارد…

افسردگی در خوابگاه های دانشجویی

(با توضیح اینکه این مقاله برای نشریه دانشجوی “آفتاب فردا” نوشته شد)
افسردگی در خوابگاه بر اساس آمارهایی که مثل تمام آمارهای دیگر در کشور، تنها هنگامی منتشر می شوند که در تأیید قواعد موجود جامعه باشند و نشانه های مثبتی را در خود داشته باشند، و البته بر اساس مشاهدات نگارنده که حدود 6 سال را در خوابگاه های دانشگاه صنعتی اصفهان به سر برده، مسئله ایست که در حال تبدیل شدن به بحران می باشد. مسئله کمیت این افسردگی نیست که سبب بحران است چرا که باید به این نکته توجه کنیم که اصولاً وجود افسردگی به نسبت یک به صد، بحران محسوب می شود و دیگر اینکه افسردگی بسیاری از ما پنهان است. ما سعی می کنیم در این مقاله ریشه های اجتماعی و روانی افسردگی در شخصیت فرد را بیابیم و تأثیر خوابگاه بر دامن زدن به این افسردگی را بررسی کنیم.
ابتدا کمی مطالب پیش پا افتاده را یادآوری می کنم: فروید سه جنبه برای شخصیت انسان قائل شد که بعدها بسط و توسعه یافت و به شدت در علم روانشناسی مورد استفاده قرار گرفت. این سه جنبه یا هویت یکی “خود”، ego یا به عبارتی بالغ، دیگری “فراخود”، super ego یا به عبارتی والد و آخری کودک. این سه جنبه در تمام افراد وجود دارند و با کم و زیاد شدن این جنبه ها شخصیت ما شکل می گیرد. بالغ همان منطق و عقلانیت است، والد تأثیراتی ست که شخصیت ها و عوامل برتر بر زندگی انسان می گذارند مثل تأثیری که پدر و مادر بر روی فرزند خود می گذارند و این جنبه شامل تمام امر و نهی های فردی یا اجتماعی در زندگی فرد هم می شود. کودک آن بخش احساساتی و لج باز انسان است. بخشی عاری از منطق که تنها بر روی غریزه و احساس عمل می کند.
ساخت جامعه ما بر اساس خانواده پدر سالار و با سابقه الیگارشی جا افتاده معمولا به استبداد فکری در خانواده منجر می شود. فرزند تا زمانی که در خانواده زندگی می کند تحت سیطره فکری و و حتی فیزیکی خانواده و بالاخص پدر قرار دارد. قوانین خانواده بسیار ساده همه چیز را توجیه می کند و به نام حفظ بنیان خانواده، خیر خواهی و تجربه اجازه شکل گیری نظرات مخالف را از فرزند می گیرند و این منجر به برخورد میان کودکان نوجوان و خانواده می شود که تقریباً همه ما تجربه ای از آن در ذهنمان داریم. مادر هم که به صورت سنتی هویت خود را در پدر گم کرده و تنها سعی می کند با دعوت به تسلیم، صلح را برقرار کند. در این صلح بالغ فرد قربانی والد می شود. بالغ تسلیم می شود و از آن به بعد نیروی منطق را در توجیه دستورالعمل های والد قرار می گیرد. والد در ابتدا والدین و بالاخص پدر است اما کمی بعد جامعه نیز وارد شده و تابوها و باید نباید های بیشتری را وارد حوزه والد می کند. بالغی که نتوانسته خود را به اثبات برساند در جامعه هم دنبال والدی می گردد تا تأیید و دستور هر فعالیتی را از او بگیرد. دیکتاتوری در چنین جامعه ای ناگزیر خواهد بود.
اما دانشگاه اولین جایی ست که فرد با افکاری متناقض با آنچه تا قبل از آن در خانواده به او القا می شد، مواجه می شود. با “خود”هایی دم خور می شود که همه کم و بیش از زیر سیطره “فراخود”های خود رهایی یافته اند و در پی یافتن دوباره خود هستند. اینجا والد فرد که به صورت قوانین نانوشته ای خود را در پستوهای مغز فرد پنهان کرده مدام خود را در تقابل با این مهمان ناخوانده قرار می دهد و سعی می کند با تکرار امر و نهی های شناخته شده، از تغییر جلوگیری کند. پیام های اخلاقی جا افتاده که “والد” فرد بانی آن است با ایجاد فشار درونی زیاد سبب می شود فرد با میدان دادن به بالغ مدام احساس گناه کند و این به درگیری ذهنی شدیدی منجر می شود. درگیری ذهنی ای که برای فرد افسردگی به بار خواهد آورد. البته واضح است که این نوع افسردگی به هیچ وجه عام نیست. اما مطمئناً در بسیاری افرادی که به افسردگی دچارند از دلایلی ست که در کنار عوامل دیگر می تواند مورد توجه قرار گیرد. میزان این افسردگی و اصلاً وقوع این نوع افسردگی البته به ژنتیک و پتانسیل فرد هم برمی گردد که فرد را آماده می کند تا در برخورد با محرک های محیطی از این دست به افسردگی دچار شود چنانکه می بینیم هستند بسیاری که با وجود برخورد با چنین مسائلی توانسته اند بدون دچار شدن به افسردگی از زیر فشار والد خود را برهانند.

اما در دانشگاه اتفاق دیگری هم می افتد. فردی که تا امروز به شدت از ارتباط با جنس مخالف منع شده بود با جوی مواجه می شود که یا با جنس مخالف خود ارتباط می یابد و یا اگر هم خود را به شدت محدود کند از ارتباط هم سن و سال ها و دوستان خود با جنس مخالف بسیار می شنود. این نیاز طبیعی و اصیل فرد که تا این روز سرکوب شده بود امروز سرباز کرده و تمام اخلاقیاتی را که او را محدود می کند، به چالش می کشد. جامعه ای که به هر بهانه ای سعی می کند این بخش از انسان را به شیوه مرتاض ها از میان ببرد تا مثلاً بنیان خانواده و جامعه را حفظ کند درواقع تیشه به ریشه عناصر جامعه خود می زند و انسان هایی افسرده و عقده ای بیرون می دهد. انسان هایی که می دانیم بسیاری شان این امیال سرکوب شده را با خود به زندگی آینده می برند و اخلاق فاسد و نگاه جنسی را به محیط کار.
این ها همه جدا از بیماری های افسردگی ای است که فرد به علت عدم توانایی برقراری ارتباط درست با جنس مخالف و میدان دادن شدید به “کودک” در جهت دهی این روابط رخ می دهد. کودکی که همیشه در مقابل “والد” می ایستد و تنها دستاویز فرد در تقابل با “والد” خود است. “کودک” غیر منطقی با اعمال کودکانه و احساساتی خود ابتدا تمام پیام ها و نصایح اخلاقی و امر و نهی ها را کنار می زند تا آنچه می خواهد را به دست آورد ولی بعد از بدست آوردن آن، به بهانه گیری و لج بازی و حتی به کار بردن همان امر و نهی ها و قوانین “والد” در مورد طرف مقابل می پردازد و طبیعتاً چنین رابطه ای که بالغ در آن نقشی ندارد به چه بحران هایی که منجر نمی شود. بسیاری از ازدواج های سنتی نیز به این درد دچارند و چه بسیار این مشکلات را در اطرافمان می بینیم تنها به این علت که می خواهیم جامعه را از گناه ارتباط با نامحرم حفظ کنیم. حتی در مورد آنان که ادعای مذهب دارند می بینیم که بسیاری از آنها وقتی به این نوع مسائل می رسند به شدت واکنش نشان می دهند در حالی که در مورد گناه های بزرگ دیگری از قبیل دروغ، ریا،غیبت و… که در جامعه بسیار مشاهده می شود معمولاً واکنش خاصی نمی دهند یا واکنشی خفیف دارند. این باز نشان می دهد در این زمینه کودک به تبعیت از والد درگیر می شود و اصلاً از بالغ فرد خبری نیست.
سرانجام باید توجه داشت افسردگی های ناشی از شکست های عشقی بسیار قابل لمس تر از بحران های شخصیتی ست که از برخورد تفکرات غالب جامعه و تفکرات فرد است. چرا که در افسردگی های عشقی کودک در گیر است و این نیاز، نیازی اولیه تر نسبت به بحران های فلسفی ست در حالی که در این بحران ها به خاطر درگیر بودن بالغ احتمال برخورد منطقی و کنترل بحران و در نتیجه رهایی از افسردگی بیشتر است. اصولاً در آنها که بالغشان ضعیف می ماند امکان درگیرشدن با مسائل فلسفی وجود ندارد. (مطمئنا ادامه دارد اما شاید دیگه حسش نباشه!)

- نماد جهانی افسردگی
برای مطالعه بیشتر در مورد مفاهیم به کار رفته در این نوشته می توانید به کتابهای زیر مراجعه کنید:
«تعبیر خواب» زیگموند فروید
«وضعیت آخر» تامس آ هریس
«نظریه بازیها» اریک برن

