تأملات دودی


شاهرود بارانی من

نوشته شده در ادبیات من در آوردی با آيدين در ژانویه 27, 2009

این داستان رو حدود یک سال و دو سه ماه پیش نوشتم و دیشب که تو فایل هام می گشتم پیداش کردم. از اونجا که الان جزء اطلاعات سوخته محسوب می شه و می شه چاپش کرد با یه ویرایش کوچولو می ذارمش.

1.
ترمینال خلوت شاهرود، با اون سالن تازه ساخت دلگیر، با پسته هایی که نصفشون خرابن، با آسمونی که یهو رحمتش گرفت. خوب شد با خودم قلم کاغذ آوردم!  اینا از سیگار واجب ترند:
زندگی جدیدی شروع کردی. خوب واضحه که من نباید باشم. می ترسی از اینکه گذشته ت رو بشه. خوب واضحه که من نباید باشم. من باید تو همون خاطرات ، با بقیه چیزها دفن بشم.
علی بازیگر خوبی نیست ولی من هستم. همون اول استرس و ناراحتی شو نشون داد. اخمی کرد و رفت دستشویی. اما دیدی من چقدر خوب نقشمو بازی کردم. حتی خودت هم گول خوردی. وقتی زنگ زدی و گفتی یه چیزی می خوای بهم بگی دلم هری ریخت اما چه با ذوق خندیدی وقتی گفتم: “فقط همین؟” همین! با چه وسواسی اون گردنبند رو خریدم و چه بچگونه تمام راه به کشیدگی گردن تو که با این گردنبند بیشتر زیبا می شه فکر کردم. اما حالا…
لبخند، شادی، تبریک و  “امیدوارم همین طور که شروع کردید به خوبی و خوشی ادامه بدید و خوشبخت بشید” هیچ کس نفهمید…
تو چشم های «بازیگر بد» خیلی چیزها رو خوندم که ماست مالی تو باعث خنده شد. دیدم که بزودی دور تا دور تو یک خط سفید می کشه و اونوقته که می فهمی مردها خیلی ساده ن چون قانون های ساده ای دارن. خیلی ساده…
اما به قول خودت تو «به روش خودت» ازدواج کردی. و چه حلقه ای!! اگه قطرش اینقدر کم نبود با قلاده ی فلزی اشتباه می گرفتمش. اصلا مگه حلقه ازدواج همون قلاده نیست؟ مگه تو هم همینو نمی گفتی؟ پس آخه چی شد؟!!!
علی موفق شد چون وقتی وقتش بود، کنارت بود. همین. کسی چه می دونه؟ شاید سه ماه قبل که پیشم بودی هم وقتش بود.
2.
دفن شدم. من آخرینشون بودم. تموم شد. هنوز نمی دونم چی شده. گیجم. منگم. گرمم. هیچ جام زخمی نیست. هیچ دلخوری ندارم. از هیچ کس بدم نمی یاد (حتی از علی). احساس شکست نمی کنم. اصلا انگار هیچ کدوم از 10 به توان 11 سلول مغزم کار نمی کنن. گلوم می سوزه بس که سیگار کشیدم. 3 ساعت وقت دارم تا اتوبوس راه بیفته، 12 ساعت تا اصفهان و 40 سال تا آخر عمرم. 40 سال؟!!
تو که رفتی بارون هم تموم شد. ولی سرده. شاهرود شهر قشنگیه. باور کن! خیلی قشنگه. دوباره میام اینجا؟
حالا چند تا صادق منتظرن تا من با پیروزی برگردم. اما من، شوالیه گردن شکسته، حتی شمشیر از نیام نکشیدم. اصلا جنگی شروع نشد. تسلیمم کردی. پراکنده شدم. متواری شدم…
حالا برمی گردم و با یک جمله میدان نبرد رو ترسیم می کنم: ازدواج کرد! اعتراف می کنم انتظار اینو نداشتم.
«انگار امشب هم همسفریم!»
«اصفهان میای؟»
«آره»
«در خدمتیم»
آره برمی گردم اصفهان. همین یک بار هم زیاد بود. علی حق داره. من نباید اینجا باشم. آخه مگه من می دونستم؟ نمی خواد از دستت بده. شاید هنوز خودشم باور نکرده. منو به چشم دزد می بینه و واقعا هم برای دزدی اومده بودم.
3.
«یه ایستک»
«چه طعمی؟»
«فرقی نمی کنه»
واقعا مگه فرقی هم می کنه؟ سیب، هلو یا انار؟ اینجا کوه هاش شبیه صنعتیه. اما سرده. تمام لباسامو پوشیدم ولی باز سرده.
«تهران یه نفر، تهران!»
“دفعه بعد خبر بده و بیا” نه دیگه نمی آم. نمی خوام زندگی ت خراب شه. تو یه دختر معمولی شدی و بهتر بگم می خوای که معمولی باشی پس من چرا یادت بیارم که نبودی، نیستی و نمی شی.
«تعاونی 3 کدوم وره؟»
«اون پایین، دکه سبز»
4.
سرده. کاپشن پویان و کلاه طاها هم فایده نداره چون سرده. می فهمی؟ دو ساعت مونده، دوازده ساعت و چهل سال. چقدر دانشگاه داره این شهر و چقدر جفت. دیگه دوست ندارم هیچ جفتی ببینم. اما باور کن دلخور نیستم. گیجم. گیج. عجب طعم تلخی داره این فیلتر سیگار و چه صدای رو اعصابی این دختر که با موبایل حرف می زنه! کاش تنها می دیدمت تا از زبون خودت بشنوم که چی شد. چی شد؟ مگه علی با بقیه چه فرقی می کرد؟ پس من من چی؟ نه اینو هیچ وقت نمی گفتم. مگه من گدام؟
«شما تهران می ری؟»
«نه»
نه. نه. نه. یخ زدم.
5.
کاش این آسمان فرصت می داد تا گریه کنم. فرصت می داد تا یک تنه ناودانهای تمام شهر های بین راه و مسیل های جاده را پر کنم. آخر تو هم نفهمیدی که این بازیگر چرا آنجا بود. گیجی صبحگاهی ات با تعجب بُر خورد وقتی با آن شادی کودکانه ی همیشگی ماشین ها را هی کردی تا به من برسی که پک آخر را به سیگار ناشتا می زدم و بگویی “دیوونه اینجا چیکار می کنی؟” و بعد وقتی من تو پارک کودک منتظر بودم تا از دانشگاه برگردی و من بقیه سناریو را برایت بازی کنم، زنگ بزنی و نگران باشی که شوهرت از گذشته چیزی نداند. چقدر ساده ای دختر؟ من بازیگرم. سوپر استار صحنه های شکست پر افتخار شوالیه های گردن شکسته. کاش گریه می کردم.
6.
«سمنان!»
چرا هرچه می گذرد سخت تر می شود؟
از همان اول از بین اون همه پسری که دنبالت بودن، حس کرده بودم که علی سخت ترینشان است. نه چون بهتر بود. چون به موقع بود. ولی تو خیال مرا راحت می کردی. تو با سادگیت حق داشتی که بازی سخت مرا این همه مدت حدس نزنی. اون سادگی احمقانه که از کسی به باهوشی تو بعید بود. گاهی فکر می کنم هیچوقت نشناختمت.
این بار من این قصه قدیمی را بازی کردم. تاریخ تکرار می شه، کمدی یا تراژدی فرقی نمی کنه، فقط اشک آدمو در میاره. گرمه. گرم. گُر گرفتم. 9 ساعت مانده و 40 سال
«آقا اون چراغ رو خاموش کن»
از این نور آبی مخملی لعنتی متنفرم. وقتی جلوی من با هم شوخی می کردید. تو مو از لباسش بر می داشتی. او زیپ کاپشنت را بالا می کشید. تو کلاهش را روی سرش می کشیدی. نمی دیدی . نمی تونستی ببینی که من چه حالی دارم چون من همه رو با لبخند دوستانه ای می گذروندم و گاهی اصلا خودمو به ندیدن می زدم. آقا بزن کنار می خوام سیگار بکشم. مگه سیگار کشیدن کمتر از قضای حاجت اضطراریه؟
«آقا اون چراغ رو خاموش کن»
7.
 ”علی عذر خواهی کرد. این روزها خیلی تحت فشار بود، به خاطر پروژه ش” خیلی ساده ای دختر! خیلی ساده ای. فکر کردی دروازه بانت توپ را گرفت؟
8.
اتوبوس دانشگاه تکون می خوره و خط ها رو بهم میریزه. زیر بارون شدید علی بین من و تو ایستاده بود. شایدم تو بین من و  اون وایساده بودی! سیگار تعارفش کردم. با اصرار پذیرفت و وقتی روشن می کردیم تو بودی که با چشمان گنهکار گفتی “آیدین تو هم سیگاری شدی؟” مطمئن بودی که من نمی گم که خودت سیگاریم کردی نالوتی. تو بودی که قبل از من تیر و بهمن و 57 می کشیدی. حالا مثل دختر های چشم و گوش بسته از سیگار بدت می آد؟ حالا دیگه گل مصنوعی از دانشگاه دو در می کنی و قطار می کنی و می دی به علی و سفارش می کنی که “با ملافه فوتبال نکنین گل های من خراب شه!” و علی نباید بدونه که تو پابرهنه 5 کیلومتر روی خارهای سید ممد نصف شب راه می رفتی. بزودی آشپزی و شست و شو هم که بلد نبودی یاد می گیری و البته بچه داری. کی فکرشو می کرد که عاقبتِ تو هم این بشه؟ “کاش خبر می دادی که تدارک ببینیم. از این ناراحتم که نتونستیم وسایل پذیرایی رو حاضر کنیم” می خواستم پوزخندی بزنم و بگم خر خودتی علی آقا. اما گفتم “نه . ما دانشجوییم. عادت داریم. این جوری بهتره. آخه اصلا قرار نبود ببینمتون. من اومده بودم عروسی رفیقم. گفتم تا اینجا که اومدم سری به یه دوست قدیمی بزنم” دروغ شاخدار به این می گن. اگه ذره ای باهوش باشه با اون حس بدبینی وحشتناکی که داشت، حتما فهمیده. چقدر تلاش کردم که حضورمو توجیه کنم. نمی دونم چرا، همونطور که نمی دونم چرا وقتی می رفتم بهت اس ام اس دادم که هر وقت مشکلی واست پیش اومد هنوز می تونی رو من حساب کنی. ته دلم دوست داشتم برگردی. اما می دونستم که حتی اگه همین حالا هم برگردی هیچی فرقی نمی کنه. تو واسه من تموم شدی. مردها قوانین ساده ای دارن. خیلی ساده!
9.
به دلم ننشست این علیِ تو . امیدوارم… ولش کن دیگه رسیدم دانشگاه. حوصله نوشتن ندارم. می خوام فقط سیگار بکشم.

22 پاسخ تا 'شاهرود بارانی من'

مشترک دیدگاه‌ها شوید با RSS یا دنبالك تا 'شاهرود بارانی من'.

  1. farzad گفت,

    آیدین جان سلام. باور کن می پسندیدم که داستان را تا انتها بخوانم اما به که باید گفت که بی حوصله تر از آنم که گمانش را ببری.
    با این حال، کپی کردم تا سر حوصله بخوانم.
    از نظرت نیز ممنون. بخش آرنت را می پذیرم و البته باز هم مقصر همین بی حوصلگی لعنتیست که بر جانم نشسته. حتی می شد و باید بر روی مفهوم «خود» و نقش آن در پرداخت «شخصیت دموکراتیک» و بحث «شخصیت اقتدارطلب» (آدورنو) نوشت، اما چه بگویم؛ بی حوصله ام.
    دارم از یاد تو میرم ببین آهسته آهسته
    جراحتهای این قصه به مرگ ما کمر بسته
    تو میتونی تومیتونی شکستنهامو دریابی
    تو این تبعید تحمیلی بشی آغوش آفتابی

    • آيدين گفت,

      فرزاد جان، بی حوصلگی ت من فکر می کنم از انزواست. خوب پاشو بیا دیگه! قول می دم حالت خوب شه.
      راستی به «شخصیت اقتدار طلب» آدورنو، اریک فروم رو هم اضافه کن. من این بشر رو خیلی می پسندم.

  2. Nima گفت,

    آیدین، میفهمت عزیز. میفهمم.
    نمی دونی چقدر خوشحال میشم زود به زود اینجا می نویسی. بیشتر… بیشتر

  3. صحبت گفت,

    وقت خوش

    خواندمت

    قلمت پيسدار وباقي بقايتان

    دل نوشته ام تقديمت

    • آيدين گفت,

      و صحبت محترم، ممنون از پیس التفاتی تان. ولی وبلاگت انگار مسدوده. دسته جمعی بر والده و گردانندگان بلاگفا لعنت حواله می کنیم.

  4. صحبت گفت,

    وقت خوش

    نازنين به خوان پايدار

  5. علی گفت,

    آیدین، فضاسازیش رو خیلی دوست داشتم. مخصوصن اونجاهایی که داری یه پلانو تعریف می کنی و یه هو انگار یه چیزی وسطش میاد! یعنی واقعیش می کنه. تیکه های مربوط به سیگارتم که، به به

  6. میرا گفت,

    برادرا شما از زبان ما میگویی و ما از دلمان!
    آیدین جان برادر من که نوشتتو جلو چشمت دزدیم و گذاشتم اونور ! نظرم که میدونی
    فقط اومدم بگم بابا دمت گرم!

  7. mohsen گفت,

    salam chetori ba axe khafanet comment gozashti? ayam be kame? mokhlesim besiaar khosh bashi

  8. haabaa گفت,

    تو بگو داستان من میخونم خاطره مزخرف تخمی که کله سحری حال من یکی و خراب کرد . نه مردها اونقدر هم قوانین ساده ای ندارن وقتی اونطرف دیگه بازیشون وایستاده باشی.

    • آيدين گفت,

      البته این حوا خانم اینقدرا هم سطحی نیست فقط یکم آب روغن قاطی داره. موجودی که دوره پیله شو طی می کنه. زیاد به پل و پاش نپیچین. القاب التفاتی ایشون به داستان بنده از الطافشونه که نصیب هر کسی نمی شه.

  9. میرا گفت,

    هممممممممممممممم!!!!
    بله شما براتون خاطره دیگران مزخرفه دیگه؟ مردا هم موجودات ساده با قوانین ساده نیستند؟ جالبه!
    مردا حداقل در این گوشه آشنا برای من، موجودات دیگرن! دسته بندی کلی تمام موجودات موجود در یک قفسه خاک خورده احساسی دقیقا همون چیزیه که من از جنسی که مقابلمه انتظار دارم! دسته بندی خامی که چیزی به جز خود محوری و با کفشای خود راه رفتن هیچ چیزی دیگری را به حمایت خود برنداشته! آری دسته بندی از روی اینکه با نقد کردن منفی میشه همه ارزش مسائل را عوض کرد و شاید گفت که من متفاوتم از آنکه تو در خیال می آری!
    نه اینطور نیست،این خاطره ضربه خوردن مردی است از موجودی که نمیداند در زندگی واقعا چه چیزی را دنبال میکند. دیده و دیدن رو باید شست>:)

    این شاید یکی از سطحی ترین نظراتی بود که تو عمرم خونده بودم، خاکستری رنگ برای متفاوت بودنی سطحی!!!

  10. haabaa گفت,

    ههههه تو که خودت میدونی من چی میگم چرا خوشگلش کنم ؟ اگه گفتم مزخرف واسه این بود که از این حسهای آشنا بود که باز خودت میدونی . حالا سطحی و غیر و سطحی چه فرقی میکنه؟ یک لحظه است که میبینی یکی توی شهری تو ایران داشته یکی هم مثل من یک جای دورتر . منم که آدم توضیح دادن نیستم اینم احتملا فهمیدی تاحالا در نتیجه داستانت اون روز صبح حال خراب مارو حراب تر کرد و بس . حرفهای خوشگل و روشنفکری هم که بقیه بلدن دمشون هم گرم :)

  11. aedalat گفت,

    سلام

    این آهنگ عبدیو کام بگیر که غیر از ارتباط شدید با مطلبت،از ساز مورد علاقه ات هم عجیب استفاده شده.حالشو ببر که زندگیه
    http://tinyurl.com/aob9ty

  12. فمینا گفت,

    ایدین عزیز ممنون که اومدی ادامه مطلب رو می ذارم وقتی کنکور کارشناسی ارشد لعنتی تموم بشه یعنی اخر همین هفته و متاسفانه وقت نشد داستانت را بخونم با اینکه این شاهرود لعنتی را زندگی کردم و داستان می نویسم اما…
    من از نقدت خوشم اومد اما کتاب انگلس رو نخوندم باید بگم خواهم خوند بزودی بعد کنکور

  13. م ب ح گفت,

    آیدین لعنتی!

    روزهای زیادی می شود که ترجیح داده ام به دستم نگاه نکنم! به دست راستم! می فهمی چرا؟

    متن را من برخلاف اون حوا یا حبا به نام داستان خوندم و برام هم فرقی نمی کنه که خاطره باشه یا نه.

    خب مسلمه که تو داستان نویسی کار نکردی. مسلمه که زیاد یا روایت سر و کله نزدی تا کنج و کناره هاش رو ناخن بزنی.
    با این دید دارم می نویسم

    یک جای داستان مثل تیر می خورد وسط پیشانی خواننده> انجایی که راوی به راننده می گوید بایستد تا سیگار بکشد…

    تکه تکه بودن متن دلیل درون متنی ندارد. روان گسیختگی راوی در بهترین حالت رویات آشفته را توجیه می کند..

    ولی راستش اینکه داستان نوشتن این روزها اینقدر سخت شده که همین روایت های سر راست، آشفته غنیمت است. متن صمیمی غنیمت است. متن آشفته غنیمت است.

    گور پدر دانشگاه صنعتی

    بای

  14. روزبه گفت,

    سلام آیدین
    امروز که متن شاهرود بارانی رو خوندم، متوجه شدم که قبلاً هیچ وقت اونو نخونده بودم. اما یه سوال دارم: الان که به این موضوع فکر می کنی، جدای از تمام جزئیات اون از نحوه برخورد خودت لذت می بری یا نه؟
    یعنی از اینکه توی اون شرایط، اینطوری فیلم بازی کردی و مهم تر اینکه تونستی فیلم بازی کنی الان چه حسی داری؟ (البته برخورد توی داستانت رو می گم!)

  15. bib گفت,

    اینا رو واسه چی نوشتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    • آيدين گفت,

      واسه اینکه اگه نمی نوشتم، احتمالا می ترکیدم. مدتها نمی خواستم منتشرشون کنم. اما به این نتیجه رسیدم که افشاش از نگه داشتنش راحت تره


  16. پس از يک روز:
    از مرگ برميخيزي.
    پک ميزني؛
    فکر ميکني؛
    پک ميزني؛
    فکر ميکني؛
    وفيلتر:
    در حبس ميان دو انگشتانت
    مثل گردن مردي که خود را ساعتها بدار آويخته
    مو ميشود.
    ول مي شوي
    و فقط:
    ول ميشوي
    و دوباره،
    ميميري.

    يک آرزوي پوچ و دروغ برايت ميکنم:
    اميدوارم هميشه شاد باشي.

  17. فهیم گفت,

    مرد – زن
    از این دو واژه حالم به هم می خوره!
    از این که عاقبت همه دخترها همینه هم همینطور!
    حتی از اینکه مردها موجودات ساده ای هستند!

    • آيدين گفت,

      اصولا آدمیزاد تا حالش به هم نخوره نمی فهمه دنیا یعنی چه


پاسخ دهید