شاهرود بارانی من
این داستان رو حدود یک سال و دو سه ماه پیش نوشتم و دیشب که تو فایل هام می گشتم پیداش کردم. از اونجا که الان جزء اطلاعات سوخته محسوب می شه و می شه چاپش کرد با یه ویرایش کوچولو می ذارمش.
1.
ترمینال خلوت شاهرود، با اون سالن تازه ساخت دلگیر، با پسته هایی که نصفشون خرابن، با آسمونی که یهو رحمتش گرفت. خوب شد با خودم قلم کاغذ آوردم! اینا از سیگار واجب ترند:
زندگی جدیدی شروع کردی. خوب واضحه که من نباید باشم. می ترسی از اینکه گذشته ت رو بشه. خوب واضحه که من نباید باشم. من باید تو همون خاطرات ، با بقیه چیزها دفن بشم.
علی بازیگر خوبی نیست ولی من هستم. همون اول استرس و ناراحتی شو نشون داد. اخمی کرد و رفت دستشویی. اما دیدی من چقدر خوب نقشمو بازی کردم. حتی خودت هم گول خوردی. وقتی زنگ زدی و گفتی یه چیزی می خوای بهم بگی دلم هری ریخت اما چه با ذوق خندیدی وقتی گفتم: “فقط همین؟” همین! با چه وسواسی اون گردنبند رو خریدم و چه بچگونه تمام راه به کشیدگی گردن تو که با این گردنبند بیشتر زیبا می شه فکر کردم. اما حالا…
لبخند، شادی، تبریک و “امیدوارم همین طور که شروع کردید به خوبی و خوشی ادامه بدید و خوشبخت بشید” هیچ کس نفهمید…
تو چشم های «بازیگر بد» خیلی چیزها رو خوندم که ماست مالی تو باعث خنده شد. دیدم که بزودی دور تا دور تو یک خط سفید می کشه و اونوقته که می فهمی مردها خیلی ساده ن چون قانون های ساده ای دارن. خیلی ساده…
اما به قول خودت تو «به روش خودت» ازدواج کردی. و چه حلقه ای!! اگه قطرش اینقدر کم نبود با قلاده ی فلزی اشتباه می گرفتمش. اصلا مگه حلقه ازدواج همون قلاده نیست؟ مگه تو هم همینو نمی گفتی؟ پس آخه چی شد؟!!!
علی موفق شد چون وقتی وقتش بود، کنارت بود. همین. کسی چه می دونه؟ شاید سه ماه قبل که پیشم بودی هم وقتش بود.
2.
دفن شدم. من آخرینشون بودم. تموم شد. هنوز نمی دونم چی شده. گیجم. منگم. گرمم. هیچ جام زخمی نیست. هیچ دلخوری ندارم. از هیچ کس بدم نمی یاد (حتی از علی). احساس شکست نمی کنم. اصلا انگار هیچ کدوم از 10 به توان 11 سلول مغزم کار نمی کنن. گلوم می سوزه بس که سیگار کشیدم. 3 ساعت وقت دارم تا اتوبوس راه بیفته، 12 ساعت تا اصفهان و 40 سال تا آخر عمرم. 40 سال؟!!
تو که رفتی بارون هم تموم شد. ولی سرده. شاهرود شهر قشنگیه. باور کن! خیلی قشنگه. دوباره میام اینجا؟
حالا چند تا صادق منتظرن تا من با پیروزی برگردم. اما من، شوالیه گردن شکسته، حتی شمشیر از نیام نکشیدم. اصلا جنگی شروع نشد. تسلیمم کردی. پراکنده شدم. متواری شدم…
حالا برمی گردم و با یک جمله میدان نبرد رو ترسیم می کنم: ازدواج کرد! اعتراف می کنم انتظار اینو نداشتم.
«انگار امشب هم همسفریم!»
«اصفهان میای؟»
«آره»
«در خدمتیم»
آره برمی گردم اصفهان. همین یک بار هم زیاد بود. علی حق داره. من نباید اینجا باشم. آخه مگه من می دونستم؟ نمی خواد از دستت بده. شاید هنوز خودشم باور نکرده. منو به چشم دزد می بینه و واقعا هم برای دزدی اومده بودم.
3.
«یه ایستک»
«چه طعمی؟»
«فرقی نمی کنه»
واقعا مگه فرقی هم می کنه؟ سیب، هلو یا انار؟ اینجا کوه هاش شبیه صنعتیه. اما سرده. تمام لباسامو پوشیدم ولی باز سرده.
«تهران یه نفر، تهران!»
“دفعه بعد خبر بده و بیا” نه دیگه نمی آم. نمی خوام زندگی ت خراب شه. تو یه دختر معمولی شدی و بهتر بگم می خوای که معمولی باشی پس من چرا یادت بیارم که نبودی، نیستی و نمی شی.
«تعاونی 3 کدوم وره؟»
«اون پایین، دکه سبز»
4.
سرده. کاپشن پویان و کلاه طاها هم فایده نداره چون سرده. می فهمی؟ دو ساعت مونده، دوازده ساعت و چهل سال. چقدر دانشگاه داره این شهر و چقدر جفت. دیگه دوست ندارم هیچ جفتی ببینم. اما باور کن دلخور نیستم. گیجم. گیج. عجب طعم تلخی داره این فیلتر سیگار و چه صدای رو اعصابی این دختر که با موبایل حرف می زنه! کاش تنها می دیدمت تا از زبون خودت بشنوم که چی شد. چی شد؟ مگه علی با بقیه چه فرقی می کرد؟ پس من من چی؟ نه اینو هیچ وقت نمی گفتم. مگه من گدام؟
«شما تهران می ری؟»
«نه»
نه. نه. نه. یخ زدم.
5.
کاش این آسمان فرصت می داد تا گریه کنم. فرصت می داد تا یک تنه ناودانهای تمام شهر های بین راه و مسیل های جاده را پر کنم. آخر تو هم نفهمیدی که این بازیگر چرا آنجا بود. گیجی صبحگاهی ات با تعجب بُر خورد وقتی با آن شادی کودکانه ی همیشگی ماشین ها را هی کردی تا به من برسی که پک آخر را به سیگار ناشتا می زدم و بگویی “دیوونه اینجا چیکار می کنی؟” و بعد وقتی من تو پارک کودک منتظر بودم تا از دانشگاه برگردی و من بقیه سناریو را برایت بازی کنم، زنگ بزنی و نگران باشی که شوهرت از گذشته چیزی نداند. چقدر ساده ای دختر؟ من بازیگرم. سوپر استار صحنه های شکست پر افتخار شوالیه های گردن شکسته. کاش گریه می کردم.
6.
«سمنان!»
چرا هرچه می گذرد سخت تر می شود؟
از همان اول از بین اون همه پسری که دنبالت بودن، حس کرده بودم که علی سخت ترینشان است. نه چون بهتر بود. چون به موقع بود. ولی تو خیال مرا راحت می کردی. تو با سادگیت حق داشتی که بازی سخت مرا این همه مدت حدس نزنی. اون سادگی احمقانه که از کسی به باهوشی تو بعید بود. گاهی فکر می کنم هیچوقت نشناختمت.
این بار من این قصه قدیمی را بازی کردم. تاریخ تکرار می شه، کمدی یا تراژدی فرقی نمی کنه، فقط اشک آدمو در میاره. گرمه. گرم. گُر گرفتم. 9 ساعت مانده و 40 سال
«آقا اون چراغ رو خاموش کن»
از این نور آبی مخملی لعنتی متنفرم. وقتی جلوی من با هم شوخی می کردید. تو مو از لباسش بر می داشتی. او زیپ کاپشنت را بالا می کشید. تو کلاهش را روی سرش می کشیدی. نمی دیدی . نمی تونستی ببینی که من چه حالی دارم چون من همه رو با لبخند دوستانه ای می گذروندم و گاهی اصلا خودمو به ندیدن می زدم. آقا بزن کنار می خوام سیگار بکشم. مگه سیگار کشیدن کمتر از قضای حاجت اضطراریه؟
«آقا اون چراغ رو خاموش کن»
7.
”علی عذر خواهی کرد. این روزها خیلی تحت فشار بود، به خاطر پروژه ش” خیلی ساده ای دختر! خیلی ساده ای. فکر کردی دروازه بانت توپ را گرفت؟
8.
اتوبوس دانشگاه تکون می خوره و خط ها رو بهم میریزه. زیر بارون شدید علی بین من و تو ایستاده بود. شایدم تو بین من و اون وایساده بودی! سیگار تعارفش کردم. با اصرار پذیرفت و وقتی روشن می کردیم تو بودی که با چشمان گنهکار گفتی “آیدین تو هم سیگاری شدی؟” مطمئن بودی که من نمی گم که خودت سیگاریم کردی نالوتی. تو بودی که قبل از من تیر و بهمن و 57 می کشیدی. حالا مثل دختر های چشم و گوش بسته از سیگار بدت می آد؟ حالا دیگه گل مصنوعی از دانشگاه دو در می کنی و قطار می کنی و می دی به علی و سفارش می کنی که “با ملافه فوتبال نکنین گل های من خراب شه!” و علی نباید بدونه که تو پابرهنه 5 کیلومتر روی خارهای سید ممد نصف شب راه می رفتی. بزودی آشپزی و شست و شو هم که بلد نبودی یاد می گیری و البته بچه داری. کی فکرشو می کرد که عاقبتِ تو هم این بشه؟ “کاش خبر می دادی که تدارک ببینیم. از این ناراحتم که نتونستیم وسایل پذیرایی رو حاضر کنیم” می خواستم پوزخندی بزنم و بگم خر خودتی علی آقا. اما گفتم “نه . ما دانشجوییم. عادت داریم. این جوری بهتره. آخه اصلا قرار نبود ببینمتون. من اومده بودم عروسی رفیقم. گفتم تا اینجا که اومدم سری به یه دوست قدیمی بزنم” دروغ شاخدار به این می گن. اگه ذره ای باهوش باشه با اون حس بدبینی وحشتناکی که داشت، حتما فهمیده. چقدر تلاش کردم که حضورمو توجیه کنم. نمی دونم چرا، همونطور که نمی دونم چرا وقتی می رفتم بهت اس ام اس دادم که هر وقت مشکلی واست پیش اومد هنوز می تونی رو من حساب کنی. ته دلم دوست داشتم برگردی. اما می دونستم که حتی اگه همین حالا هم برگردی هیچی فرقی نمی کنه. تو واسه من تموم شدی. مردها قوانین ساده ای دارن. خیلی ساده!
9.
به دلم ننشست این علیِ تو . امیدوارم… ولش کن دیگه رسیدم دانشگاه. حوصله نوشتن ندارم. می خوام فقط سیگار بکشم.
هذیان دودی
بوی سیگار می دهم عزیزم، می دانم. سرد است و من از انجماد مغزم می ترسم. می ترسم از غفلتش بند قلبم رها شود. زندگی ام به سیگار تسلیم شده است. شبها لابه لای سرفه هایم صدای قطران و خون و خس خس آمیخته اند. سیگار میان پرده ی کابوس های شبانه ی من است. سیگار مصیبت است وقتی معده خالی ست و مغز پر. اما این تنها دلیل رد زندگی نباتی من است. می نشینم و از سنتز نیکوتین و چای، دیالکتیک بی اخلاقی بازدم می کنم.
فکر می کنی کمونیست ام؟! می گویم. اگر تفتیش عقایدتان سررشته ی افکارم را زیر گیوتین نبرد. اعتراف می کنم که نه کمون را دیده ام نه به ایسم اعتقاد دارم. ایسم همسانی می آورد و همسانی بندگی و من از بندگی بیش از هر چیز متنفرم. اما برچسب ها اتفاقی نیستند پس گناه طرز فکر دیگران را به عهده می گیرم. می پذیرم که برای بشری چنین شرور دنیایی بزرگ خواسته ام. دنیایی که برای رسیدنش شرارت را از حد بگذراند.
صدای کمانچه و قیچک توی سرم جیغ می کشند و پیچ های مغزم را بیشتر می پیچانند. فاصله بین دو نت را دنیاها حرف پر کرده، می دانی؟ موسیقی ترا به مرزهای یک مفهوم محدود نمی کند، تو را اسیر فکر خالق خود، نمی کند. آزادی در موسیقی نهفته است و ما لاف زنان آزادی از آزادی می نویسیم. سرفه امانم را بریده.
ته قرمز این جانور را بر لب می گذارم و می گذارم تا بمکد شش هایم را و بگریزد.
پل های بی برگشت (تکه ای از یک هذیان)
عزیزم، از صمیمیت ما قارچ روییده. صمیمیت اکنون مصیبت میان من و توست. تو بر فراز من ایستاده، فاتحانه به کشف بی دردسرت نگاه می کنی. نگاه تو به افق است و دلتنگی ات برای من. اخم های اندوهبار و سکوت دردناکت برای من است. چرا من؟
فراموش کردی وقتی عاجزانه رو به من کردی، وقتی ظاهری درمانده داشتی و حق را یکجا به من واگذار کرده بودی، از این پل های چوبی باز گشتم به سویت. پل هایی که قرار بود خراب شده باشند. پل هایی که می دانستم عقیم شده اند. پل هایی که می توانند مرا هزاران بار دیگر به سوی تو بازگردانند. تو فراموش کردی. تو همیشه فراموش می کنی عزیزم. همیشه مرا با سیگارت دود می کنی. تفننی، از سر لج بازی یا دلزدگی.
اینجا هوا گرفته است دلبرم و من هوس رعد و برق کرده ام تا تنها منبع کربن این دشت خالی باشم. هوس کرده ام با سر توی سرنوشت بپرم.
