pulp fiction-3
اینم دو تراک از موسیقی فیلم pulp fiction البته این فیلم موسیقی به اون معنا نداره بلکه هرچی هست بازیگرها در پخشش موثرند. یعنی موسیقی جدا از داستان نیست. من که با این شیوه حال کردم. اولی موقعیه که میا و وینسنت از رستوران برمی گردن و وینسنت میره دستشویی. میا این آهنگ رو می ذاره و شروع می کنه به یه رقص سرخوشانه:
(…http://www.box.net/shared/xs3g8dqg11 (overkill-girl you’ll be a
http://www.box.net/shared/j4nf2fihnt (آهنگ تیتراژ فیلم)
اینم لینک دو قسمت قبل:(باور کنین بلدم خود کلمه رو لینک کنم اما تو این ورد پرس و پروکسی دانشگاه جواب نمی ده!!!)
قسمت اول: http://chakosh.wordpress.com/wp-admin/post.php?action=edit&post=139
قسمت دوم: http://chakosh.wordpress.com/wp-admin/post.php?action=edit&post=172
بتوارگی کالا
انسان برای ادامه زندگی پرطمطراق خود و در طول تکامل خود از اشیا و طبیعت پیرامون خود استفاده می کند و از قِبَلِ تغییری که در پیرامون خود می دهد انسان است و در واقع تفاوت اصلی انسان با بقیه حیوانات در این قدرتِ تغییر پیرامون خود است. این تغییر هم سابژکتیو است و هم آبژکتیو اما ما فعلاً با بُعد آبژکتیو آن کار داریم پس می پردازیم به آنچه با توانایی دست او تغییر می یابد یعنی اشیا. این اشیا لزوماً برای انسان کاربردی مصرفی دارند، خواه این کاربرد در نیایش های مذهبی یا تزیینات باشد یا در تأمین قوت لایموتش. انسان از ابتدای پیدایش و در خانواده های پر جمعیت اولیه (خانواده هایی که تمام افراد همخون به صورت قبیله با یکدیگر می زیستند، به عبارتی کمون اولیه) همواره بنا به نیازش و بنا به توانایی و زمان، در اشیا به نفع خود تغییر ایجاد می نمود و از این بابت به آن ارزش می بخشید. اشیایی که از این طریق به کالا تبدیل می شوند را مارکس “کالاهای دارای ارزش مصرفی” (صرفاً مصرفی) می نامد.
اما مسئله از آنجا خود را می نماید که شیء بُعدی اجتماعی می یابد و به کالای امروزی که در ذهن همه ما تعریف شده است، بدل می شود. از اینجا نام این شیء را کالا می گذاریم. کالای امروزین سرشتی ماورایی و نامحسوس (در عین مادی بودن) دارد. ارزش آن و جایگاه این کالا در جامعه انسانی از حد چند پاره چوب که فقط به درد نشستن می خورد، به میزی که قابلیت تبدیل و استفاده و فخر و … دارد، تبدیل می شود. بیایید ببینیم چه اتفاقی برای شی ء در پروسه تبدیلش به کالا می افتد.
مارکس در سرمایه-فصل اول-4 می گوید: «این حقیقتی فیزیولوژیک است که آنها {کالاها} کارکرد های سازواره ی انسان اند و هرکدام از آن کارکردها، هر محتوا و شکلی هم که داشته باشند، اساساً حاصل به کارگرفتن مغز، اعصاب، عضلات، اندام های حسی و دیگر اندام انسان هستند» پس از این لحاظ کار انسان کلیتی همانند دارد و ناشی از توانایی انسان در استفاده از کارکردهای خود است. اما کالایی که محصول این کارکردهای انسان است چگونه به غولی تبدیل می شود که او را اسیر می کند؟ در فرآیند شکل گیری کالا سه مورد قابل بررسی ست:
1-«یکسانی یا همانندی کارهای انسانی، شکل شیء وار محصولات کار را به خود می گیرد، آنگاه که در شیئیت شان به عنوان ارزش همانندند.» یعنی کمیت و کیفیت کار انسانی که اساساً از ذات (نه فطرت!!!) انسان بودن او ناشی می شود و در معنای عام آن یکسان است، به محض تولید کالا، متمایز می شود و کار نجار و بنا به شکل محصولشان تعیّن می یابد. یعنی نجاری از آن رو متمایز است که محصول آن مثلاً میز است.
2-«مقدار زمانی که نیروی کار انسانی مصرف کرده، شکل مقدار ارزش محصول کار را پیدا می کند» برای توضیح می توان گفت زمان حداقل کمیتی ست که برای اندازه گیری ارزش قابل اتکاست اما خود ارزش -که بعد متوجه می شویم عوامل دیگری بر مقدار آن تأثیر می گذارند- متقابلاً تعیین کننده ی کیفیتِ (ارزش) کاری ست که بر روی کالا انجام می شود. برای نمونه در نظر بگیرید دو نفر یک ساعت زمان، یکی برای ساختن میز و دیگری طلاکاری مصرف کنند. ارزش افزوده ی بالاتر طلاکاری نسبت به ساختن میز (که نه از جوهر کار بلکه از مناسبات مبادله اجتماعی ناشی می شود) خود تعیین کننده ی ارزش یک ساعت کار طلاکار و نجار می شود و از آن، ارزش خود این مشاغل نیز تأثیر می پذیرند.
3-«سرانجام مناسبات بین تولیدکنندگان با یکدیگر، مناسباتی که بستر اهداف و علائق اجتماعی کار آنهاست، به شکل رابطه ی اجتماعی محصولات کار در می آید.» یعنی روابطی که اشیا با یکدیگر دارند و از رابطه اجتماعی شان ناشی می شوند، سبب می شود تا تولیدکنندگان کالاها که به واسطه ی کالاهایشان با یکدیگر در ارتباطند، همچون خود کالاها و شیءوار جلوه کنند. اما در واقع این رابطه اجتماعی بین آنهاست که اشیا را کالا می کند.
به این ترتیب اشیا به صورت کالا خود را به شکل عناصری بیرون از اجتماع انسانی چنان می نمایانند که انگار ارزش خود را به ذات دارند. مانند اسطوره ها که با وجود ساخته و پرداخته ی ذهن جمعی انسان ها بودن، چنان شخصیت قائم به ذات می یابند که انگار از ابتدا و مستقلاً وجود داشته اند. این پدیده را مارکس «بت وارگی» می نامد.
این بت وارگی به طبع اخلاقی را در انسان پرورش داد که تولید کننده هنگام تولید محصول خود و حتی قبل آن، به ارزش آن نظر دارد و هدف از تولید کالا نه رفع نیاز، نه صرفاً ارزش مصرف آن، بلکه ارزش مبادله آن است. ارزشی که در شکل کالای واسطه یعنی پول تثبیت شد و به قول مارکس «دقیقاً همین شکل حاضر و آماده ی جهان کالاها یعنی شکل پولی آنهاست که سرشت کارهای خاص و منفرد و بنابراین مناسبات اجتماعی کارکنان منفرد را شیءوار می کند و در پرده ی ابهام می پیچد» به این ترتیب تولیدکننده هیچ رابطه اصیلی با محصول خود برقرار نمی کند و از این بابت با کار خود بیگانه می شود. کاری که در شکل اصیل و اولیه ی خود منجر به تغییر شیء به کالای دارای ارزش مصرفی می شد. به این ترتیب کارگری که نه از محصول خود استفاده مستقیم می کند و نه محصولش ضرورتی را در جامعه انسانی ایجاب می کند (این ضرورت جدا از توهمی ست که از سود در اذهان ماست)، از کار خود تنها آنقدر می فهمد که در ازایش پول دریافت کند. جمعیت انبوهی که ماتیک به رنگ جگری براق! یا کرم مرطوب کننده با عطر خیار! تولید می کنند، لحظه ای با محصول خود احساس یگانگی نمی کنند آنگونه که صنعتگری خیش آهنی را در قرون وسطی تولید می کرد تا زمین شخم بخورد. این پدیده چنان به تمام تولیدات انسان سیطره یافته که حتی محصولات ضروری نیز از آن مستثنا نیستند. تولیدات انبوهِ مازاد نیاز که برای ادامه حیات سرمایه داری واجب اند، برای ادامه حیات خود به تنوع در بسته بندی و رنگ و … می پردازند بدون آنکه به شیء به صورت اصیل خود نظری داشته باشند.

در این راه، سرمایه دار برای قبولاندن تنوع محصولات مشابه و ابتکارات خود در مکیدن سرمایه به سمت خود، از فرهنگ بورژازی سود می برد که آن هم در تسخیر رسانه ها و تبلیغات است. کسی حق انسان در انتخاب آزاد و سلایق متنوع را رد نمی کند اما مسئله جهت گیری بورژوا مآبانه در این جهت است. جهت گیری ای که جشنواره های مد در جهان راه می اندازند تا مرزهای جدیدی برای سرمایه ها فتح کنند. در حالی که گشنگان آفریقا در خفت فقر خود می لولند و به بی فرهنگی ذاتی متهم می شوند و علت عقب ماندگی شان را به ارث می برند.
گشت ارشاد در دانشگاه صنعتی اصفهان
طبق قانون نیروی انتظامی حق ورود به دانشگاه را ندارد مگر به درخواست هیئت امنای دانشگاه. شنیدیم که بامبول جدیدی توسط نیروی انتظامی اختراع شده که نظارت بر اماکن عمومی می باشد و حتما دانشگاه را هم جزء اماکن عمومی حساب آورده اند. حاا اینکه جلوی دانشکده کشاورزی که گیر دادن به دخترهای آن از قدیم باب بوده، به چه علت و چرا و کی، به علت کمبود وقت نشد بفهمیم.
این عکس ها قرار بود در “سکسکه” (نشریه خبری دانشگاه صنعتی که به جای “کیلویی” فعال شد) چاپ شود، که شد. البته با تأخیر.



خلاء امتحانات
دوره امتحاناست و من تو فرجه ها. حرف زیاده ولی وقت آپ کردن نیست. نمی دونم چرا وقتی باید درس بخونی یاد تمام کارهای عقب افتاده و دردهای قدیمی و مشکلات بشریت می افتی!!!
کتاب سرمایه نیمه کاره رها شد و کتاب دستنوشته های اقتصادی فلسفی هم بهش اضافه شد. مقاله نیمه کاره اخگر، بیانیه ی ای که در نیومد. آناتمایی که به دستم نرسید. نوشینی که رفت. نگینی که اومد. و پارادوکسی که ا حل کردنش فرار می کنم. امیدوارم بعد از امتحانا به همه اینا برسم.
اینم قولم به نیما که عکس های غرفه انجمن اسلامی رو تو نمایشگاه دستاوردهای نداشته ی دانشگاه صنعتی اصفهان بریزم تو وب:


به یاد احسان جمشیدی
غروب جمعه اگر دلگیر است، برای ما هولناک بود. هیکل مهیب شاهکوه در سایه ی خاکستری فاجعه، لایق زشت ترین دشنام شده بود. دروغی، ابلهانه زور می زد حقیقت تلخ را رنگ امید بزند. رعشه دستان ناباور و بغض حنجره های عقیم توان درک نبودنت را محال می کرد. چشم ها و گوش ها بی هدف می چرخیدند و منتظر بودند کسی بگوید “نه”
آه احسان… نمی دانی وقتی میان کورسوی نورها می آمدی، چه غلغله ای بود این پایین.
آه احسان… نمی دانی سنگین بودی حتی وقتی سنگینی بار زندگی را از دوشت برداشته بودی. -یا علی! بلند کنید!- و استخوانهای شکسته ی تو ساقهایمان را می خراشید و فکر می کردم به آخرین جای پایت وقتی با کوه وداع کردی و پر گشودی.
اما چرا احسان؟ چرا فراموش کردی احسان؟ چرا به فکر ما نبودی که بی حس حضور تو چه کنیم. با این همه جای پای که برایمان گذاشتی و رفتی چه کنیم.
تکه تکه های تو را از سنگ سنگ شاهکوه به هم آوردیم و تکه تکه شدیم. تو که آسوده رفتی چه می دانستی که آسودگی خوابمان را بردی. می دانی بالشهای گاه به گاه خیسمان هم دیگر تاب ندارند و هنوز فکر می کنیم که جایی گوشه 128 یا 012 خوابیده ای و باز از کاشان جا مانده ای.
جا گذاشتیمان احسان…
به همین راحتی یک سال گذشت.
عشق (جبر-بازی)
ما در طول زندگی در موقعیت های گوناگونی قرار می گیریم که اکثرا دخالتی در بوجود آوردنشان نداریم. ما قدرت انتخاب نداریم. مجبوریم. مجبوریم به بازی و رعایت قوانین بازی در موقعیت. قوانینی که یا رعایت شان می کنی یا از بازی اخراج می شوی. قوانین را هم تو تعیین نمی کنی. آنها را می آموزیم و رعایت می کنیم. خیلی پیشتر هم می توان رفت. نیاز ما به بازی ما را دچار جبر بازی می کند. اکثر روابط اجتماعی ما مبتنی بر بازی ست. یعنی قانون دارد و در آن امتیازی رد و بدل می شود.
1)عشق پست
یک موقعیت عشقی را در نظر بگیرید. شما از دختری خوشتان می آید. خوب در سنی قرار دارید که تمام غده ها و فیزیولوژیتان در این مسیر قرار دارد. اگر چند ده هزار سال پیش زندگی می کردید- وقتی هیچ بندی بر آن حاکم نبود- قدرت این کشش را می دیدید. احتمالا تا 24 سالگی هفت هشت تا بچه کاشته بودیم. اما چرا از بعضی دخترها خوشمان می آید و فکر می کنیم که کار الهه عشق است؟
شوپنهاور می گوید عشق نیرنگ طبیعت است. ما هر کدام دارای نقص ها و ضعف هایی هستیم و تجلی عقده ها و خواسته های خود را در جنس مخالف خود می یابیم که نتیجه آن فرزندی دارای ویژگی های متعادل و میانگین دو طرف عشق است. این دست ناپیدا و ناآگاه طبیعت است که تعیین می کند عاشق چه تیپ هایی شویم. این بین، عقده های روانی ما هم تأثیر بسزایی دارند. به عنوان نمونه عقده الکترای دختران و ادیپ پسران (واپس زدگی جنسی از سوی پدر یا مادر) عموما جهت دهنده سلیقه جنسی ماست.
فروید این عقده ها را مدون مطرح می کند و می گوید این به خاطرات ما و تجربیات ما برمی گردد که در ناخودآگاه ما وارد شده. مثلا در بچگی از زنی یا دختری با مشخصاتی شبیه دختر مورد نظر، خاطره ای خوب در ذهن ما نقش بسته است (فروید مسئله را جنسی می کند که از نظر من درست است، حالا شما می توانید پاستوریزه اش کنید). البته ممکن است اصلا یادمان نیاید ولی این در ناخودآگاه ما شکل گرفته و در برخورد با آن دختر، غده های خاصی از بدن تحریک می شود تا هورمون هایی را وارد خون کنند. مهمترین این هورمون ها اکسی توسین و هورمون هایی از خوانواده آمفتامین است. البته این هورمون ها خود سبب ترشح دپامین می شود که سبب لذت و شادی عاشق است. این هورمون ها علائمی چون طپش قلب، گرم شدن پوست و… را باعث می شوند و استمرار آن به صورت تحریک روانی باقی می ماند و ما عاشق می شویم. بد نیست این لینک را هم مطالعه کنید البته با فیل.ت.ر شکن (http://mojgankahen.blogfa.com/8605.aspx). پس اگر واقع بین باشیم عشق هیچ فرقی با احساس گرسنگی، گرما و سرما یا قضای حاجت ندارد. بیخود رنگ ماورایی و تقدس به عشقان نزنید و خود را اسیر این خرافه نکنید. حتی می توان این نتیجه را گرفت که جدا از اثر اجتماعی و شخصی، خیانت در عشق هیچ معنی خاصی ندارد و از هیچ ارزشی نمی کاهد. البته این نکته را هم فراموش نکنید که اصلا انسان به طور طبیعی تک همسر دائم نبوده و در دوره هایی آمیزش دسته جمعی یک عرف طبیعی بود. هنوز هم در بین سرخپوستان و قبایل بدوی می توان جوامع پونالویایی و اشترکی را مشاهده کرد. برای مطالعه بیشتر کتاب منشاء خانواده و مالکیت خصوصی (http://www.k-en.com/home.htm) نوشته انگلس را مطالعه کنید. اگر حوصله ندارید این لینک هم کمک می کند (http://www.changerasht.blogfa.com/post-19.aspx)

2) بازی عشق
وقتی از دختری خوشتان می آید چند کار ممکن است بکنید: یا مِن و مِن می کنید و با عوض شدن موقعیت، موضوع بازی عوض می شود، یا تحت تاثیر یک فعالیت مثل سیاست یا کنکور ارشد یا مشغول به کار شدن قرار می گیرد، یا جلو می روید و عنان زندگی را به دست عشق می دهید. طرف چه کار می کند؟ یا پاسخ مثبت می دهد (اگر همان چند ده هزار سال پیش بود احتمالا این کار را می کرد) یا به کل رد می کند و یا شروع می کند به بازی. بحث سر همین بازی ست.
این بازی مورد علاقه دو طرف است. هدف این بازی مشخص نیست در واقع در بسیاری موارد خود این بازی ست که اهمیت دارد نه نتیجه آن. دو طرف در این بازی به زورآزمایی می پردازند و در کش و قوس های این بازی به نیازهای روانی خود می رسند. آنها در جریان این بازی ساخته می شوند در واقع ممکن است شخصیتی که شما در ارتباط با دخترها دارید با جمع دوستان پسرتان کاملا متفاوت باشد. و پس از مدتی تجربه های این بازی در شخصیت شما وارد می شود. در نهایت اگر همه چیز مرتب باشد شما به صمیمیت می رسید که غایت هر بازی ست. اینجا هم بهتر است کتاب نظریه بازیها نوشته اریک برن را مطالعه کنید.
اما این بازی قانون دارد. ابتدا قوانینی که جامعه به شما تحمیل می کند(منظور عرف است). مجموعه ای از هنجارها و ارزش ها که تحت عناوین شیرین و ارزشی، یا به شکل تابو، در ذهن شما حک شده. مثلا صحبت در مورد س ک س یک تابو ست و یا وفاداری، چشم پاکی، خواهر برادری و… به عنوان ارزش شناخته شده اند. خیلی وقت ها این عرف در مقابل نیازهای واقعی جسمی و روانی شما قرار دارد ولی شما لحظه ای هم به عدول از آنها فکر نمی کنید. چون در این صورت از بازی کنار گذاشته می شوید و باید به تبعات آن یعنی طرد شدن تن دهید.
از طرف دیگر قوانینی وجود دارد که دو طرف ناآگاهانه برای هم می گذارند. شما به عنوان خواهان مجبورید که به دادن امتیازاتی تن دهید و در واقع بازی را با پواَن منفی شروع کنید. در ابتدای کار باید سمج باشید و پاپیچ قضیه، از هیچ دروغی هم ابایی نداشته باشید. اکثر دخترها بر خلاف آنچه می گویند، دوست دارند دروغ بشنوند و خیالبافی کنند. سپس باید خود را به هر ترتیب که تشخیص می دهید (چه راست چه دروغ) اثبات کنید. یعنی باید چیزی برای ارائه داشته باشید و اگر ندارید وانمود کنید که دارید. اگر در این زمینه کمی ضعف نشان دهید دیگر هرگز به امتیاز مقبول نمی رسید و شما در نهایت بازنده این بازی خواهید بود. احتمالا در ادامه بازیگر دیگری جای شما را خواهد گرفت و پایان.
شما یا به این بازی تن می دهید و یا می زنید کاسه کوزه را می شکنید. چون به هر حال اکثر دخترها از منطق سر در نمی آورند. و در واقع آنها بازی را از دید خود و درست پیش می برند. این اصل بازی ست که شر شده.
این است که می گویم جبر-بازی همه جا گریبان این روابط را گرفته است. البته رد کردن و تکفیر عشق به این دلایل از احمقانه ترین کارهاست چرا که دلیل زندگی لذت است و عشق لذیذترین چیزهاست. فقط باید واقع بین بود.

