(2)pulp fiction
The path of the righteous man is beset on all sides by the inequities of the selfish and the tyranny of evil men. Blessed is he who in the name of charity and goodwill shepherds the weak through the valley of darkness, for he is truly his brother’s keeper and the finder of lost children. And I will strike down upon thee with great vengeance and furious anger those who attempt to poison and destroy my brothers. And you will know my name is the Lord when I lay my vengeance upon thee
The second version is identical except for the final line: “And you will know I am the Lord when I lay my vengeance upon you
“جزقیل 17:25 مسیر مرد درستکار از هر سو تحت هجوم نابرابری های مردان خودخواه و ستم مردان شرور.
خوشبخت آن است که با نیت خیر همچون چوپانی ضعفا را عبور دهد از دره تاریکی.
به درستی که او امین برادر خویش و یابنده کودکان گمشده است.
من آنهایی را که بخواهند برادران مرا مسموم کنند با انتقامی شدید و خشمی آتشین بلا نازل می کنم و تو خواهی دانست که نام من خداوند (lord) است هنگامیکه بر آنان انتقام می آفرینم.”
این دیالوگی که جولس (ساموئل ال جکسون) در دو سکانس از فیلم تکرار می کنه یه بار ابتدای فیلم که پایان بخش اوله و یه بار در بخش آخر که به خصوص در بخش پایانی مفصل در مورد آن صحبت می کنه. وقتی اسلحه دزد خرده پا (تیم راث) را می گیره و از موضع قدرت شروع می کنه به بیان فلسفه ش (که ناگهان به قول خودش با یه معجزه، تغییر کرده) می گه: تا حالا تصور می کردم که این جملات یه سری جملات خشن و کوبنده ست که برای کسی که چند لحظه دیگه می میره زده می شه… این جملات یعنی اینکه تو «شرور»ی و من «درستکار» و این اسلحه «چوپانه»_ این همون برداشتیه که تا حالا داشتم- یا اینکه تو «مرد درستکاری» و من «چوپان» و این دنیاست که «شرور» و بدذاته و من اینو دوست دارم. اما حقیقت این نیست. حقیقت اینه که تو ضعیفی و من استبداد مرد زورگو هستم. ولی من دارم سعی می کنم چوپان بشم…
فلسفه ای که از سیاهی روابط انسانها و خشونت حاکم بر آن و دنیا یا همان محیط جامعه که مسئول غیرمستقیم و گاه مستقیم بسیاری شرارت هاست در لایه لایه ی دیالوگ های این فیلم نهفته است. این که جامعه ما یه عده رو به سمتی می بره که خشن و بی رحم باشن و آدم ها رو له کنن و یه عده رو به سمتی که گوسفند باشن و در خطر کشته شدن و له شدن. حالا این وسط انجیل می کوبه تو سرش که “خواهش می کنم چوپان باشین” اما عناصر محرکه جامعه با این چیزا از خر شیطون پایین نمی آن. مثل وینسنت (تراولتا) که خیلی راحت، اتفاقی که جولس معجزه می دونست رو یه اتفاق صرفاً عجیب تعبیر می کنه و می گه احتمالش وجود داره و باز هم در جایگاه آدمکش خودش می مونه. حالا این که این “تازه چوپان” واقعا کشیش مآب شده یا فقط رنگ دیوارهای زندگی شو عوض کرده، باز می مونه و اصلا دیگه وظیفه این فیلم نیست که به این چیزا بپردازه.
علاوه بر فلسفه حاکم بر فیلم لحن بیان این جمله ها و حتی حالت چشم های جولس (ال جکسون) مسحورکننده ست. و البته بعد از شلیک که نورپردازی و پرداخت صحنه، حسی از بهت و رخوت القا می کنه.
عجب دارد این تارنتینو که از بازیگرها -که البته هر کدام یلی هستند- بازیی گرفته که حتی یک خطا و ضعف در هیچ صحنه ای دیده نمی شه. کامل ترین نوع القای حس و فضا. شاید جوگیر شدم و زیادی تعریف می کنم اما واقعیت اینه که من در طول دیدن این فیلم توش حل شدم. هر پنج تا حس و قوه ادراک و احساس و منطق و فلسفه و خلاصه هرچی که داشتم، درگیر این فیلم شد. طوری که موقع دیدن این فیلم از سرخوشی قه قهه می زدم یا با مشت رو پام می کوبیدم.


در نوامبر 28, 2008 در 7:20 ب.ظ
رشیدی جان سلام. واقعن باید تحسین کرد سلیقه خوشگل و سینمایی تو. من همیشه والبته نمیدونم دقیقن واسه چی به این سلیقه تو اعتماد داشتم. در ضمن dvd 21 گرم از جنابعالی از فکر کنم دو سال پیش پیش منه. مممنونم که بخشیدی بهم.
در مورد تارانتینو من بیل بکش 1 و 2 را دیدم و همین پالپ فیکشن رو. به نظرم این قصه های عامه پسند خیلی بهتره از اون 2 تای دیگه س. این صحنه هم که میگی دقیق یادم نیست اما خوب یه حس خوشایند روشنی از دیدن اون تو ذهنم مونده که به همراه اون رقص جاودانه و البته خلوت گوییهای تراولتا در دستشویی و صدالبته اون تمیز کردن ماشین توسط اون باباهه (چقدر با حوصله چقدر تر و تمیز و شیک) به نظرم شاید دیگه با دیدن هیچ فیلمی نصیبم نشه.
در آوریل 18, 2009 در 4:49 ب.ظ
من این فیلم را دوبار دیدم و عاشقش شدم