“آینه” آندره تارکوفسکی
فیلمی بسیار سنگین با مفاهیمی بیگانه، ساختاری نمادین و روایتی به شدت در هم و پیچیده، روایتی که ترکیبی از یک داستان به ظاهر خطیِ به هم ریخته و یک سری سکانس های ظاهراً بی ربط است. هنر تارکوفسکی در این فیلم در ساختن تصاویری بدیع است با نورپردازی استثنایی و البته لوکیشن هایی که شاید کمتر بتوان در کار کارگردان های دیگر آن را یافت.
برای نمونه یک سکانس در ابتدای فیلم است. جایی که دکتر آلکسی از چمنزاری به سمت زنی جوان که نشسته روی پرچین در حال کشیدن سیگار است، می آید و بعد از کمی صحبت پشت به تصویر دور می شود. ناگهان بادی شدید شروع به وزیدن در خلاف جهت حرکت او و به سمت دوربین و زن می وزد و علف های بلند چمنزار را به موج می اندازد. مرد به پشت نگاه می کند و انگار تمام طبیعت او را به سمت زن می خواند. من واقعا تعجب می کنم که در سالی که تارکوفسکی این فیلم را ساخت چگونه با باد زد و بند کرده بود که دقیقا در این زمان و در حالی که آلکسی در این فاصله مشخص از تصویر قرار دارد بوزد و نقش خود را بازی کند.
پس از این سکانس بی همتا، صدایی شعری را می خواند که بیننده را میخکوب می کند در حالی که دوربین می گردد و تصویری از مختصات خانه و فضای فیلم به دست می دهد. با توجه به این مطلب که این فیلم به زبان روسی ست، متن انگلیسی و ترجمه دست و پا شکسته آن را می آورم. از اشتباهات ترجمه بگذرید. در ضمن ترجمه فارسی دی وی دی این فیلم بدست من رسید بسیار مزخرف و اشتباه است، خیلی به آن اکتفا نکنید. اعتراف می کنم که دیدن این فیلم خیلی سخت است.
we celebrated each moment of our meeting as a revelation, alone in the world.
ما هر لحظه از دیدارمان را بسان روز موعود جشن می گیریم به تنهایی در تمام دنیا.
you were lighter and bolder than a wing of a bird flying down the stairs two at a time pure giddiness, leading me through moist lilac to your domain beyond the looking glass.
تو سبکتر و جسورتر از بال یک پرنده پله ها را دو تا یکی به پایین پرواز می کردی. سرگیجه محض مرا درون یاس های نمناک قلمرو تو در آن سوی آینه می برد.
when night fell I was favored the alter gates were opened and in the dark there gleamed… your nudity, and I slowly bowed awakening, “be blessed” I said and knew my blessing to be bold for you still slept,
هنگامی که شب فرود می آید من مورد رحمت قرار می گیرم. دروازه های دگرگونی گشوده می شوند و در تاریکی، آنجا برهنگی تو سوسو می زند و من به آرامی به بیدار کردن تو خم می شوم و می گویم “خدا حفظت کند” و می دانستم که دعای من برای تو که هنوز خوابی گستاخانه است.
the lilac on the table stretched forth to touch your lids with heavenly blue and your blue-tined lids… were calm and your hand was warm locked in crystal river pulsed mountains smoked, seas glimmered, you held a sphere of crystal in your hand and slept on a throne and _righteous lord!_ you were mine.
یاس های روی میز به پیش می آیند تا پلک های تو را لمس کنند با آبی آسمانی و پلک های کوچک آبی تو آرام بودند و دستهایت گرم، بسته در رودخانه های بلورین جاری، کوههای مه گرفته و دریاها که به نوری ضعیف می تابیدند. تو گوی ایی از کریستال را در دست داشتی و بر سریر خوابیده بودی و _خدای من_ تو از آن من بودی.
you awakened and transformed our mundane, human words then did my throat fill with new power and give new meaning to “you” which now meant “sovereign”.
تو بیدار شدی و دگرگون گشتی با زبان دنیوی ما، سپس گلوی من پر شد از قدرتی تازه، و معنی جدیدی به “تو” داد که اکنون “سرور” معنی می داد.
all was transformed even such simple things as basin, pitcher when, like a sentinel, layered solid matter… lay between us.
همه چیز دگرگون شد حتی کوزه و دستشوی، هنگامی که مثل نگهبانی میان ما قرار می گیرند آبهای جامد لایه لایه.
we were down on and on where cities built by magic parted before us like mirage. mint carpeted our way, birds escorted us and fish swam upstream while the sky spread out before us as fate followed in our wake like a madman brandishing a razor.
ما کشیده می شدیم به شهرهایی که از جادوی گذشته ما ساخته شده بودند، مانند سراب. نعناع ها زیر پایمان گسترده بودند. پرنده ها همراهیمان می کردند و ماهیان پی ما در خلاف جهت آب شنا می کردند تا جایی که آسمان برای ما گسترده بود. و تقدیر که در پی شب زنده داری ما می آمد همچون مرد دیوانه ای با تیغی در کف.
در نوامبر 17, 2008 در 10:59 ق.ظ
سینما یعنی زندگی .
با سینماست که میفهمم چقدر به چشمام محتاجم
در ژانویه 10, 2009 در 1:04 ب.ظ
خسته نباشی دوست معنوی من
پست بعدی من تحلیلی از فیلم آینه است
از همین الان دعوتید
یا علی