اارتباط به ضرورت مستلزم سوءتفاهم است. «ژاک لکان»
چندی پیش در وبلاگ دوست عزیزی zholan.blogfa.com مطلبی خواندم با عنوان «دایلمای زبان» و چند خطی هم نوشتم اما فرصت نشد تا به سرانجامش برسانم.
تفکر ما در بند زبان ماست. یعنی هر اندیشه که از ذهن ما می گذرد در قالب پاره ای کلمات است و حتی بیان احساسات پیچیده ی ما در این قالب ها محدود است. در قرن گذشته مسئله زبان و تاثیر و تأثر آن بر فلسفه و کنش های اجتماعی بخش عمده ای از کار متفکران و اندیشه وران را تشکیل داد تا آنجا که نظریه کنش ارتباطی را جایگزین کنش ابزاری که از قدیم محل دعوای چپ و راست بوده، دانسته اند.
اما آنچه ذهن مرا مشغول کرده نه این جنبه فلسفی زبان که جای بحثی مفصل دارد، بلکه مشکل «سوءتفاهم زبانی» است که به نظر می رسد راه گریزی از آن
نیست. یا آنطور که دوستم در وبلاگش می گوید: زبان خیانتکار است. یعنی گاه علاوه برآنکه مفهوم مورد نظر ما را به مخاطب نمی رساند بلکه چیزی عکس آن را منتقل می کند و همه چیز را به هم می ریزد. همچنین بسته به ذهنیت و شرایط روحی و فرهنگی و… ما، یک جمله یا عبارت خاص می تواند به دو یا چند برداشت کاملا متفاوت منجر شود.
هابرماس می گوید که هر کنش گفتاری برای رسیدن به تفاهم است و برای رسیدن به این هدف شرایطی دارد. «1-معنای جملات و کلمات باید مشخص باشد و فهمیده شود»، یعنی گوینده و شنونده از فرهنگ زبانی کم و بیش یکسانی برخوردار باشند و کلمات ادا شده برای آنها آشنا باشد. هرچند که ویتگنشتاین و عده ای دیگر از نظریه پردازان کنش ارتباطی، شرط دیگری را هم به این بند ضمیمه می کنند و آن توافق اولیه بر یک سری احکام و اصول است.مثل اینکه راستگویی ارزش است یا بعضی کلمات فحش محسوب شده و بعضی دیگر شوخی اند. نیازی به توضیح نیست که این امر به چه مشکلاتی منجر می شود.
«2- گوینده حقیقت را بگوید»، واضح است که هیچ تضمینی برای این امر وجود ندارد و هیچ قانون کانتی ای نمی تواند انسان را ملزم به رعایت صداقت کند.
«3- این بیان را به شکل مناسبی انجام دهد»، از آنجا که در اکثر موارد گفتارهای ما پشت هم و بدون صرف وقت برای مقایسه و بدون جایگشت مناسب کلمات صورت می گیرد انتقال مفاهیمِ ذهن ما، با مشکل جدی مواجه می شود. حتی گاهی دایره لغوی ما توانایی بیان فکر و احساس ما را ندارد.
انسان برای جبران ضعف دایره لغات و ناقص بودن زبان، به اعمالی موازی دست می زند که احتمالا اصیل تر از خود زبان است. مجموعه ای از رفتارها، حرکات صورت و البته تکیه و لحن بیان کلمات. این بخش از ارتباط را متفکرانی چون جان سرل و یورگن هابرماس «کنش گفتاری» نام نهاده اند. اما آیا این رفتارها از قانون خاصی تبعیت می کنند؟ ما دریافت این حرکات را به صورت تجربی می آموزیم و می دانیم که این حرکات در افراد مختلف با وجود اشتراکاتی چند، منحصربه فردند. یعنی ناراحتی من از یک گفته ی شما ممکن است با ابرو بالا انداختن و در فرد دیگری با اخم و در دیگری با قرمز شدن همراه باشد. لحن هم گاهی قابل اطمینان نیست. هم اتاقی ای دارم که تن صدا و لحنش هنگام شوخی، درخواست و یا تعریف کردن خاطره هیچ فرقی با هم ندارد. اینها همه درحالتی است که گوینده نخواهد فیلم بازی کند در غیر این صورت…
حال می توان دید که ما در ارتباط روزانه خود بسیار به خطا می رویم. جملات اشتباه و ناپخته همراه با کنش های گفتاری متناقض با گفتار، مخاطب را به گرداب ابهامی می افکند که اکثرا هرگز از آن بیرون نمی آید و ملاحظات اجتماعی اجازه حل این سوء تفاهمات را نمی دهد.
با این شرایط چگونه می توان امیدوار بود که بیان یک جمله و حتی یک دسته جمله منجر به انتقال مفاهیم و حقیقت مورد نظر ما شود. اینست که ما برای ابد تنها خواهیم ماند. و البته جملات این متن نیز از این قضیه مستثنا نیستند. کسی چه می داند که من دقیقاً هنگام نوشتن این جملات، چه فکری می کردم و یا چه قصدی داشته ام.
شاید تنها کاری که برای تعدیل این خلط برداشت ها می توانیم انجام دهیم اینست که همواره این نقص زبان را به یاد داشته باشیم و از گفته های دیگران نتیجه گیری سریع و صریح نکنیم. یعنی مجموعه رفتار و گفتار طرف مقابل را حتی الامکان در چند مورد در نظر داشته باشیم تا به برداشتی نزدیکتر به واقع دست پیدا کنیم.