تأملات دودی


(1)

نوشته شده در ابلیس نامه با آيدين روی می 12, 2008

از درگاه بی در غول پیکر رد شد. عصبانی بود و از عطش سیگار له له می زد. کمی که دور شد برگشت و به غول بدشکلی که دربان الهی بود نگاهی انداخت. بیچاره احساس می کرد که کار مهمی انجام می دهد. خوشبختانه این حوالی هیچ وقت باد نمی آید تا کبریتش را خاموش کند. پک های کوتاه و سریع می زد و احساس می کرد که نیکوتین می شود. سیگار فوق العاده ترین کشف انسان ها است. دستشان درد نکند.
“من برمی گردم. برمی گردم تا ثابت کنم می توانم و هستم. خودمم نه جبری مقهور. در ضمن باید نام لکه دار شده ام را هم پاک کنم .”
همینطور که زیر لب زمزمه می کرد از لای رودهای شربت آبلیمو و آبشارهای شیر که زیر درخت هایی که عسل ازشان می چکید، جاری بودند، رد شد. حوری های هوس برانگیز که به انسان وعده داده شده را با کوزه های طلایی به دوش کنار رود توری های خود را می شستند. از این وعده ها که انتظار بازشدن درهای بهشت بروی انسان را داشتند متنفر بود. مگر اینجا چیزی کثیف می شود که خود را می شویند؟ نه. اینها تمثال شهوتند و باید شهوت انگیز باشند. حتما فکر می کنند انسان این کارها را دوست دارد. اما انسان متفاوت است. انسان با این شیر و عسل و حوری و غلمان راضی نمی شود. انسان همان است که مدام به دنبال میوه ی ممنوعه خواهد بود و با این چیزها نمی توان جلوی او را گرفت. او مرزها را خواهد شکست و خود را آنقدر قوی می کند تا بر هر چیز پیروز شود. همان طور که بر خدایان یونان پیروز شد، بر طبیعت، فضا، بیماری و … پیروز شد و مدام دنبال هماورد جدید می گردد و روزی که دیگر هماوردی نماند خود را نابود می کند. آن روز که اینها منتظرش هستند آخرین روز بهشت او، زمین او، خواهد بود. اما اگر تا آن زمان عرش الهی به تسخیر انسان در نیامده باشد!!
فرشتگان شمشیر به دست سوت می کشیدند و در آسمان پرواز می کردند و سفیدی شان چشمش را اذیت می کرد. اینها می خواهند ضابطین جهنم و بهشت باشند؟ چه خوش خیال، هیچ چیز نمی تواند انسان را یک جا نگه دارد. نگاهی به بالهایش کرد که هیچ علاقه ای به استفاده از آن نداشت.
-ابلیس !
روبرگرداند. چند تا فرشته نزدیک شدند. لبخند مهربانشان اعصابش را خورد می کرد. آنها هرگز نمی توانستند عصبانی شوند. نمی توانستند مهربان نباشند. مجسمه بلاهت بودند هرچند ابلهانی شاد و مهربان. نقطه مقابل انسان که از دانستن رنج می کشید. واقعا نمی دانست کدام بهتر است.
-کجا می روی؟ پیش خدا بودی؟ چه سعادتی داری ابلیس. من فقط دو بار او را دیده ام اما تو بیشتر از موهای سرت او را دیده ای و ساعت ها نزد او بودی؟ این بار چه شد؟ تعریف کن. زود باش.
_ باز دنبال بهانه می گردید که او را ستایش کنید؟ خوب کارتان را بکنید. دانستن برای شما چه معنی دارد؟ اصلا از این فعل چیزی می دانید که انتظار دارید برایتان صحبت کنم؟ فقط اعصابم را خورد می کنید
-اعصابم را خورد می کنی یعنی چی؟ یعنی چی شدی؟
ولش کن بابا می خوام برگردم زمین. دو هفته ست که نرفته ام زمین.
-دو هفته دیگه چیه؟
-اه بیخیال ما شو
وفرشته ی مبهوت را که دهانش تا نیمه باز ماند ه بود رها کرد و این بار از بال هایش استفاده کرد. زمین راطلب می کرد …

يك پاسخ برايش بگذاريد