شوالیه و پیرمرد
شوالیه به کلبه ای رسید و پیرمردی را یافت که پرپشت ترین سبیل دنیا را داشت.
-شوالیه! خسته شده ای. کمی استراحت کن و پیاله ای شیر و یخ بنوش.
-آری. نمی دانم از گِردی زمین است یا کندیِ زمان که این جاده به درازای عمر من کشیده شده. این الوار هم که هر قدم بد قلق تر می شود. می دانی پیرمرد که این جاده به کجا منتهی می شود؟
-به ناکجا. اما من وتو را به آن چه کار؟ تو هرگز به انتهای آن نخواهی رسید. درازای این جاده از تاریخ فراتر است. پس آهسته طی مسیر کن و از مناظر لذت ببر. این چوب چیست که حمل می کنی؟
-من اسیر این تکه چوبم. بر دوشش گرفتم تا از آن تندیسی ماندگار بسازم. دستان من جادو می کنند اما مدتهاست که در حمل آن حل شده ام. انگار هدف جهان، حمل این تکه چوب است. پیرمرد سخنی با تو دارم. گویند که از زنان تنها با مردان سخن باید گفت و تو مردی دنیا دیده ای. سخنی با من بگو. زنان را چگونه یافتی؟
- آه شوالیه! این سخن را خود من گفته ام. با تو حاصل عمرم را خواهم گفت. نیک گوش دار که حاصل عمر، گاه در جوانی بدست می آید. تو مردی و” مرد راستین خواهان دو چیز است: خطر و بازی. از این رو زن را همچون خطرناک ترین بازیچه می خواهد.” (“*” برگرفته از چنین گفت زرتشت) حریف سرسخت مرد را به وجد می آورد و پیش می تازاند.
زن بازی را دوست دارد اما هوش دار که او در بازی و نقش خود غرق می شود. مرد تنها وسیله ای ست برای زن. زنان می آزارند چون طبیعت این نقش را برای آنان قرار داده.
-اما پیرمرد! زن نیز انسان است. بقای زن و مرد در گروِ یکدیگر است. چگونه حکمی قطعی می دهی؟ شاید دچار بدبینی شدی. شاید زنی در زندگی باعث آزارت شده و در تو تاثیر نهاده. بدان که خوب و بد آمیخته ی یکدیگرند.
- می دانم شوالیه. این را بسیار به من گفته اند. تو لحظه ای پیش گفتی هدف حمل تکه چوب را فراموش کرده بودی. زنان هم فراموش کارند، حتی بیش از مردان. عشق را بازی قرار می دهند. در حالی که بازی، مقدمه ی عشق است. زنان پر حوصله اند اما دور اندیش نیستند. زور بازوی مرد را می بینند و آن را می ستایند، اما زمانی آن را درک می کنند که آن دست برویشان بلند شود. زنان عنان خود را به احساس می سپارند و به آن اعتماد می کنند و این آنان را ضربه پذیر می کند. از این رو مدافع بار می آیند تا خود را در برابر خطرها و دام ها که جمع های انسانی و مرد سالار برایشان گسترده، حفظ کنند. این تدافع سبب می شود تا به سختی اجازه دهند که خود را به شکلی عادی اثبات کنی.
-و مردان؟
مردان در روابط خود با زنان دو دسته اند: دسته ای تحکم می کنند و با تازیانه، بازی را به دست می گیرند. زنان برده آنها می شوند و به این بردگی رضایت می دهند. دسته دیگر گردِ پیله زن می گردند و راه نفوذی نمی یابند. آنان زن را چون مرد می بینند و رشته امور را به کلافی سردرگم می بازند. بدان که آنچه مرد را به زن می کشاند تضاد است. جمع تضادها به تعادل منجر خواهد شد و نباید این قانون را به هم زد.
-پیرمرد سخنانت را شیر و یخ یافتم. چون شیر کامل و چون یخ گوارا. اکنون باید راهی شوم. راهی دراز در پیش دارم.
…
شوالیه و دوشیزه
ادبيات يک نقاب است تا از پشت آن سخن گفت. آنچه را صراحت آن به مزاج خوش نيست. ارباب زاده اي را تصور کن. فرزند پنجم يک فئودال قرون وسطايي که مجبور است شواليه شود. اما مي گذارد و در مي رود، گوشه اي به نجاري. روزي در حالي که الوار کج و معوجي را به دوش مي کشد، دوشيزه را مي بيند.
-اين الوار به چه درد تو مي خورد. بار تو آنقدر کج است که هرگز به منزل نمي رسد.
-من نجاري بلد نيستم. بايد شواليه مي شدم. جبر موقعيت مرا اين گوشه انداخت. زير پاي شما.
-شمشيرت کجاست شواليه؟
-ترکم کرد. در من توان جنگ نمي ديد. بازوانم برازنده اش نبود. جايي ميان جنگل ماند تا شواليه آرزوهايش سوار بر زين زرين به دنبالش بيايد. من منطق دارم و به حقوق زنان معتقدم. پس به جدايي تن دادم. امتيازات را يکسره واگذار کردم.
-شواليه! اين چه عشقي ست؟ دخترکان بايد عاشقت باشند و تو عاشق زنان شوهر دار. تو را چه آمده است؟
- من از حقوق شهروندي خلع شده ام. راست مي گويي. گنده تر از دهانم سخن گفته ام و در آب گوزيده ام. نخند. من بريده ام. انتظار ريشخند از تو ندارم. انتظارم دلسوزي هم نيست. مي خواهم جدي باشم.
-عاشق شده اي؟
-دوست داري بشنوي آري؟ نه. اگر خواهشت را پاسخ مثبت آورم خوارم مي شمري. نمي شمري؟ اما اکنون مقابل تو ايستاده ام و ادبيات را بهانه کرده ام. کافي نيست؟ کافي نيست تا مرا به دنبال آب حيات يا دندان اژدهاي هفت سر دريايي بفرستي، يا پشم گوسفند طلايي طلب کني؟
-اسبت کجاست؟ مرا با چه خواهي برد؟
-اسب محدوديت است. ياد لگام و دهنه مي افتم. من مي خواهم از درختان بلند بالا بروم و جلوي بانوان زيبا چون تو تعظيم کنم. دنيا پر است از اسبان وحشي و من يکي را براي تو تنها رام مي کنم. اسبي که در اصطبل پدري رام شده باشد شايسته ي تو نيست.
-شواليه هذيان مي گويي. اين راه تو نيست. شرافت براي تو و تو براي شرافت به دنيا آمده اي.
-مزخرف است. دلي از سنگ مي خواهم تا به دستان تو تنها نرم شود. گور پدر شرف. من غرورم را به کف گرفته ام. دوشيزه! من فصل سرد را حس کرده ام. آتشي برايت تدارک ديده ام .
-اگر سر راهت قرار نمي گرفتم چه مي شد؟ فرقي داشت؟ حال نيز همانگونه باش و مرا فراموش کن. سراغ ديگري .
-سوالي بس سخت است و سخني بيجا. مرا ببخش. دنيا ميلياردها راه براي رسيدن به اين لحظه داشت و اين لحظه ناشي از ضرب احتمال تمام آنهاست. تصادف کور سازنده ي زندگي ماست. کم است اما ممکن است و من به ممکن ها مي انديشم. من اکنون هستم و فردا را اکنونِ من و تو مي سازد. با هم يا بي هم. و هردو به شصت سال و اندي عمر (احتمالا) ختم مي شود. با هم يا بي هم.
-گيجم مي کني و گوي تمرکز را مي ربايي. من نمي توانم . من مي ترسم.
-اين يک بازي ست. ما تمام عمر بازي مي کنيم. تمام کارهاي ما نوعي بازي ست. ما بازي هاي مختلفي را مي آزماييم تا بازيگر نقش مقابل خود را بيابيم. آرامش و بقا يا تشويش و گسست نتيجه ي بازي هاي متقابل ماست. تا به روي صحنه نيايي هيچ کدام را نخواهي يافت. من شايد جاي درستي نباشم اما قاعده ي بازي را رعايت کردم. از اينجا به بعد با توست که به همش بزني ، جر زني کني يا مهره بعدي را حرکت دهي.
دوشيزه گريخت و شواليه همچنان به کشيدن الوار ادامه داد …
(1)
از درگاه بی در غول پیکر رد شد. عصبانی بود و از عطش سیگار له له می زد. کمی که دور شد برگشت و به غول بدشکلی که دربان الهی بود نگاهی انداخت. بیچاره احساس می کرد که کار مهمی انجام می دهد. خوشبختانه این حوالی هیچ وقت باد نمی آید تا کبریتش را خاموش کند. پک های کوتاه و سریع می زد و احساس می کرد که نیکوتین می شود. سیگار فوق العاده ترین کشف انسان ها است. دستشان درد نکند.
“من برمی گردم. برمی گردم تا ثابت کنم می توانم و هستم. خودمم نه جبری مقهور. در ضمن باید نام لکه دار شده ام را هم پاک کنم .”
همینطور که زیر لب زمزمه می کرد از لای رودهای شربت آبلیمو و آبشارهای شیر که زیر درخت هایی که عسل ازشان می چکید، جاری بودند، رد شد. حوری های هوس برانگیز که به انسان وعده داده شده را با کوزه های طلایی به دوش کنار رود توری های خود را می شستند. از این وعده ها که انتظار بازشدن درهای بهشت بروی انسان را داشتند متنفر بود. مگر اینجا چیزی کثیف می شود که خود را می شویند؟ نه. اینها تمثال شهوتند و باید شهوت انگیز باشند. حتما فکر می کنند انسان این کارها را دوست دارد. اما انسان متفاوت است. انسان با این شیر و عسل و حوری و غلمان راضی نمی شود. انسان همان است که مدام به دنبال میوه ی ممنوعه خواهد بود و با این چیزها نمی توان جلوی او را گرفت. او مرزها را خواهد شکست و خود را آنقدر قوی می کند تا بر هر چیز پیروز شود. همان طور که بر خدایان یونان پیروز شد، بر طبیعت، فضا، بیماری و … پیروز شد و مدام دنبال هماورد جدید می گردد و روزی که دیگر هماوردی نماند خود را نابود می کند. آن روز که اینها منتظرش هستند آخرین روز بهشت او، زمین او، خواهد بود. اما اگر تا آن زمان عرش الهی به تسخیر انسان در نیامده باشد!!
فرشتگان شمشیر به دست سوت می کشیدند و در آسمان پرواز می کردند و سفیدی شان چشمش را اذیت می کرد. اینها می خواهند ضابطین جهنم و بهشت باشند؟ چه خوش خیال، هیچ چیز نمی تواند انسان را یک جا نگه دارد. نگاهی به بالهایش کرد که هیچ علاقه ای به استفاده از آن نداشت.
-ابلیس !
روبرگرداند. چند تا فرشته نزدیک شدند. لبخند مهربانشان اعصابش را خورد می کرد. آنها هرگز نمی توانستند عصبانی شوند. نمی توانستند مهربان نباشند. مجسمه بلاهت بودند هرچند ابلهانی شاد و مهربان. نقطه مقابل انسان که از دانستن رنج می کشید. واقعا نمی دانست کدام بهتر است.
-کجا می روی؟ پیش خدا بودی؟ چه سعادتی داری ابلیس. من فقط دو بار او را دیده ام اما تو بیشتر از موهای سرت او را دیده ای و ساعت ها نزد او بودی؟ این بار چه شد؟ تعریف کن. زود باش.
_ باز دنبال بهانه می گردید که او را ستایش کنید؟ خوب کارتان را بکنید. دانستن برای شما چه معنی دارد؟ اصلا از این فعل چیزی می دانید که انتظار دارید برایتان صحبت کنم؟ فقط اعصابم را خورد می کنید
-اعصابم را خورد می کنی یعنی چی؟ یعنی چی شدی؟
ولش کن بابا می خوام برگردم زمین. دو هفته ست که نرفته ام زمین.
-دو هفته دیگه چیه؟
-اه بیخیال ما شو
وفرشته ی مبهوت را که دهانش تا نیمه باز ماند ه بود رها کرد و این بار از بال هایش استفاده کرد. زمین راطلب می کرد …
تاوان (atonement)
Atonement در یک کلام فیلمی استثنایی، با ساختی فوق العاده. بسیار لذت بخش است وقتی کارگردان جدیدی به نام “جو رایت” را شناختم که لذت کامل یک فیلم را به من چشاند. فیلمی که از فیلمنامه آن بگذریم که در بیان روابط پیچیده انسانی و بخصوص عشق موفقیت ویژه ای یافته. با اینکه به ظاهر خیلی عادی و سریع موضوع را مطرح می کند اما واقعیتی انکار ناپذیر و شاید از دیدی زننده با مضمون شهوت را به صورت بیننده می کوبد.
با اینهمه قدرت این فیلم را در استفاده عالی کارگردان از نور در فیلم می بینم. نامه ای که از سوی “روبی” به “سیسیلیا” به دست “براینی” سپرده می شود و در لحظه ای که نامه داده می شود به طرزی استثنایی می درخشد. پرتو آفتابی که کاملا واقعی روی نامه منعکس می شود و مکثی معنی دار روی این صحنه. کمی بعد وقتی براینی وارد تاریکی اتاق می شود و روبی و خواهرش را در حال عشق بازی می بیند باریکه ی نوری رو ی صورت او میریزد. روبی وقتی در جبهه شمال فرانسه به سمت نیروهای خودی برمی گردد کلاه را برمی دارد و وقتی سر را به بالا می گیرد تصویر روشن می شود و وقتی پایین می آورد دوباره هوای ابری فرانسه نور طبیعی را برمی گرداند. و بسیاری جاهای دیگر این نکته را اثبات می کند که نور القای حسی را در این فیلم به اوج می رساند.
نقطه قوت دیگر این فیلم استفاده عالی و معنی دار از موسیقی ست. استفاده از صدای ماشین تایپ در قسمت هایی که مسبب ماجرای اصلی فیلم را استفاده از ماشین تایپ برای نوشتن نامه مذکور القا می کند و در پایان فیلم مشخص می شود که این صدا نشانه ای از آن است که این ماجرا در حال نوشته شدن است و به عنوان آخرین رمان براینی تالیس به پایان می رسد. همچنین ترکیب این صدا با صداهایی مثل ضربه های اعتراض آمیز چتر مادر روبی بر روی ماشین پلیس و ادامه آن با موسیقی متن هیچ نقطه خالی از احساسی برای بیننده باقی نمی گذارد.
همچنین استفاده از فلاش بک های کوتاه متمادی در نیمه ی اول فیلم که دیده های نصفه نیمه ی براینی را به شکل واقعی روایت می کند و به زمان اصلی برمی گردد و درآمیختن خیال و واقعیت در نیمه دوم آن همواره بیننده را مشتاق و منتظر با فیلم پیش می برد و سرانجام غافلگیری انتهای فیلم با دانستن پایان واقعی و تلخ فیلم بیننده را میخکوب می کند.
اینجاست که تفاوت جشنواره ای مثل کن با جشنواره ی صرفا پرآوازه ی اسکار مشخص می شود. دیدن این فیلمِ واقعا خوش ساخت را به شدت توصیه می کنم.
نسیم
نمی خواستم در مورد نسیم چیزی بنویسم. خودم رو محِق نمی دونستم. اما امروز … یه چیز:
نسیم رفت. به فاصله “برداشتن یا برنداشتن چند قدم” اما من می گم تقصیر اون چند متر نیست که هیچ وقت طی نشد. تقصیر اون خواب هم نیست که به جای اینکه جدی بگیردش باید با خمیازه ی دوم فراموشش می کرد. تقصیر وحید هم نیست. تقصیر امامزاده هم نیست با اون سنگ سبز مسخره ش و دم و تشکیلات دیگه ش. تقصیر شهرداری هم نیست که باید اونجا پل عابرپیاده می زد. حتی تقصیر ایران خودرو هم نیست که با ترمزهای قراضه ی این پیکان پیزوریش بند کرده به حلقوم ما و هی قربانی می گیره. اصلا تقصیر ماست که اینقدر از رفتن نسیم ناراحتیم و دنبال مقصر می گردیم.
کاش بیشتر می شناختمت نسیم! تو که راحت شدی، شعرهات و غمت موند واسه دور و بریات.