یکشنبه بعدازظهر
این روزها زیاد تنها می شوم. اتاقی می شود پر از سکوت که مِتال می پوشاندش.
دیروز بعد از مقادیر متنابهی ANATHEMA ، EVANECENSE و LACRIMOSA و بعد از اینکه بیخیالِ بتن و بارگذاری شدم، «قمارباز» را دست گرفتم و در سکوت همراه با نسکافه و سیگار تند تند می خواندم: باد شدیدی می وزد. خیلی شدید. طوری که چند درخت روبروی پنجره ای که روی سکویش بساطم را پهن کرده ام و نشسته ام را به شدت تکان می دهد و گاه به هم می کوبد. گاهی درخت ها چنان به من نزدیک می شوند که می توانم سرانگشتی به شاخه های خشکشان بزنم. راستی هنوز نمی دانم که چرا در این بهار که تمام چشم انداز سبز است، این درختان خشکِ خشکند. انگار مرده اند. انگار از قافله جا مانده اند. گه گاه نگاهی به دو زاغچه ایی که روی یکی از آنها لانه ساخته اند، می اندازم که چگونه با این تکان شدیدِ لانه شان که به شکل احمقانه ای روی یکی از باریک ترین شاخه های لرزان بنایش کرده اند، همچنان مصرند که این مأمن جوجه هایشان خواهد بود. اصلا جُم هم نمی خورد مگر اینکه جفتش جای او را بگیرد.
در همین حین صدای شجریان از نمی دانم کجا به گوشم رسید: “در دل و جان، خانه کردی. در دل و جان خانه کردی عاقبت” و من شرطی شدم. یاد او افتادم. من آدم جوگیری هستم احتمالا. با «هیچ» عشق می ورزم و فاز می گیرم. جالب این است که بعد احساس می کنم باید وفادار باشم. درحالی که همه اش توهمی بیش نیست. مسخره است… نه، بیشتر ترحم بر انگیز است. انگار نمی خواهم آدم شوم. یک جوان معمولی با عادت ها و رفتار معمولی باشم. با احساساتی معمولی: بی رحم، هوسباز و دمدمی. باید بهتر از وضعیت فعلی ام باشد. اما این 23 سال اخلاق سازی و ارزش سازی بیخود با خونم جریان دارد و من مثل یک معتاد از نبودش می ترسم. و به این ترتیب خود را در معرض سواستفاده قرار می دهم. البته ب عزیز به نظر پاک تر از این حرف هاست که لحظه ای به این چیزها فکر کنم اما این چیزی از اصل ماجرا که طرز نگاه کردن من به جریان است، کم نمی کند. مَثَل معروفی بین پسر ها هست که می گویند «اگر قصد سکس با دختری را داشته باشی قطعا در روابطت موفق می شوی» (یعنی خودمانی تر مخش را می زنی). اما اگر دنبال عشق پاک و از این شاسکول بازی ها باشی فقط خودت را اسباب تمسخر کرده ای.
شاید درد بزرگ داستایوفسکی هم همین بود. عشق ناکام و پر از اخلاقیات که در آثارش موج می زند نشانه کوچکی ست که شاید ذهن تشنه من بیرون کشیده. اما رم کردن مَرکب دایوفسکی در جای جای رمان هایش از این اخلاق گرایی بیهوده همان است که این روزها مدام به آن می اندیشم. روانشناس بزرگی ست این بشر.

اگر قصد سکس با دختری را داشته باشی قطعا در روابطت موفق می شوی.
شك نكن… من از اخلاقياتم خوردم.