پارادوکس عشق
عشق چیست؟ آیا احساسی آسمانی و والا به جنس مخالف است که سبب می شود عاشق نسبت به معشوق فداکار شود؟ یا همان است که در حالت متعالی آن می گویند عشق به الله است که ورد زبان عرفاست؟
من اینطور فکر نمی کنم. اگر عشق این است هرگز وجود ندارد جز در قصه ها. شوپنهاور می گوید عشق فریب طبیعت است که سبب می شود دو نفر به هم علاقه مند شوند و دلیل این تنها آن است که هر کدام ضعف های خود را با دیگری می پوشاند و از ترکیب این دو ژن ناقص قرار است فرزندی کامل تر بوجود آید و این انتخاب طبیعی دو فرد را به هم علاقه مند می کند. مثال هایی چند می زند و نتیجه می گیرد که این احساس به ظاهر متعالی و فطری جز اجبار طبیعت نیست.
افلاطون هم چیزی شبیه این را می گفت و ادعا می کرد که هرگز آن احساس متعالی عشق، بین زن و مرد بوجود نمی آید. چون هدف تولید مثل خود را به این رابطه تحمیل کرده و مانع شکل گیری احساسی خالص می شود و پس از آن ادعا می کند عشق میان دو همجنس والاتر است!! اکنون عشق افلاطونی اصطلاحی ست که به عشق بدون سکس و هدف تولید مثل می گویند.
در زمانه ما عشق چه معنی دارد؟ بسیاری پسرهای ایرانی از ارتباطشان با جنس مخالف هدفی جز سکس ندارند و در این راه به هر عمل کثیفی دست می زنند و حتی بدتر از آن به این موضوع افتخار کرده و گاه با گوشی های خود و روش های دیگر اخلاق را دفن می کنند. بعضی دیگر هم ناآگاهانه به جنس مخالف تمایل می یابند که البته طبیعی ست اما زیر فشار تعصبات و فشارهای اجتماعی به کثافت کشیده می شوند.
اکثر ما هنوز چارچوب اخلاقی خاصی، حداقل در ارتباط با جنس مخالف برای خود تعریف نکرده ایم و تنها پاروی قایق خود را رها کرده ایم. تابوهای جامعه عقب مانده ما حتی اجازه فکر کردن به این موضوعات را هم نمی دهند. این است که وقتی با ازدواجی عجولانه به خواهش غریزی خود می رسیم هیچ دیدی از خانواده، همسر و مسئولیت نداریم و گاهی فراموش می کنیم که طرف مقابل مان انسانی ست که شاید بیشتر از ما نیازمند است.
اکثر سکس های زن و شوهرهای جامعه ما تجاوز به عنف است و هیچ احساسی در آن نیست. اصلاً به شریک جنسی خود فکر نمی کنیم. همین طور در تمام زندگی خود همین قدر غیر انسانی عمل می کنیم.
فرزند را برای حفظ پایه های خانواده ای که خود سستش کردیم به دنیا می آوریم و بعد که شیرینی 4-5 سال اول او رفت دیگر اهمیتی برایمان ندارد و به سراغ فرزند بعدی می رویم. انگار بازیچه برای خود ساخته ایم. نمی فهمیم چگونه افکار و تخیلات و اعتقادات فرزندمان زیر لگدهای سیستم آموزشی احمقانه مان خرد می شود. چگونه سرخورده می شود و بیماری به تیمارستان ایران اضافه می شود.
اصلا چطور به خود جرأت می دهیم وقتی اینقدر ناپخته ایم و خود اینقدر با زندگی مشکل داریم یک انسان دیگر را به این دنیای خشن و به خصوص به این ایران لعنتی وارد کنیم و زجر یک عمر را به او تحمیل کنیم. وقتی نمی توانیم از او حمایت فکری کنیم و او را از مسائل و بمباران های ایدئولوژیکی که از زمین و آسمان به او هجوم می آورند حفظ کنیم چطور به خود اجازه می دهیم؟!
همه یک مشت سادیستی احمق هستیم. متأسفم که عصبی شدم. نتوانستم جلوی خودم را بگیرم…

نه لازم نیست جلوی خودتو بگیری…
نتیجه گیری نکردی.
سلام این سه تا لینکو ببین.من شیمیستم و از این فراری نیست!علم آقا داره خیلی قوی می شه!
http://www.rsc.org/shop/books/2006/9780854048670.asp
http://www.rsc.org/chemistryworld/Issues/2006/February/CupidChemistry.asp
http://www.rsc.org/Publishing/News/LustandLove.asp
سلام ممنوم از اینکه آدرسه بلاگتو بهم دادی
من فکر نمی کنم دلیل عشق برطرف کردن نیاز جنسی و ایجاد موجودی کامل تر باشه
یه مثال نقض کافی به نظر می رسه:
عشق بین جبران و جیده(مطوئن نیستم اسمشو درست نوشته باشم. منظورم همون دوست لبنانیشه) اونا هیچ وقت همو ندیدن و نامه هاشون نشون نمی ده که خواستارش هم باشند. تو نامه هاشون هیچ اثری از میل جنسی نیست…
البته این موضوعی نیست که با چند خط نوشتن بشه راجع بهش بحث کرد
موفق باشی
سلام.حرفاتون رو قبول دارم.ولي بقيه فکر ميکنند اين حرفا يعني بدبيني!ياديوانگي!ولي اينجا ايرانه و بدبيني يعني واقع بيني.که البته بعد از کلي تناقض وتجربيات ناخوشايند مجبوريم اينطوري فکر کنيم.يعني فکر کنيم همه بيمارندمگر خلافش ثابت بشه.
مطالبتون جالبه.موفق باشيد.