تأملات دودی


همه دیکتاتوریم

نوشته شده در اجتماعي با آيدين روی ژانویه 7, 2008

شاید درست نباشد در حالت عصبانیت بنویسم اما باید این مطالب را به کاغذ بیاورم. همه ما شاید بارها به اوضاع کنونی جامعه اندیشیده ایم. مشکلات را دیده ایم و سخن گروه های درگیر را نیز شنیده ایم. هریک نیز مدلی! دست و پا شکسته برای علاج، در ذهن مجسم کرده ایم. احتمالا ما و اکثریت مردم ایران آزادی بیان و دمکراسی انتخاباتی و شاید نهایتا پلورالیسم سیاسی و آزادی احزاب را به عنوان مدینه فاضله خود، در ذهن داریم. برای احقاق این اهداف نیز چشم امید بسته ایم به گروه هایی چون مشارکت و مجاهدین و … می گویم گروه، چون هیچ کدام آنان حزب نیستند؛ که ما در ایران اصلا نمی دانیم حزب چیست. اما این علمداران توسعه سیاسی چه کسانی اند؟ سر لیست اصلاح طلبان یعنی مشارکت! که خود را داعیه دار اصلاحات در ایران می داند و خود را تنها راه رسیدن به آزادی (در معنای کاملا مبهم آن) می نمایاند مگر یک بار امتحان خود را پس نداده؟ چه مشارکتی؟ همان که در جریان 18 تیر تمام شعارهای آزادیخواهانه خود را از یاد برد و دانشجو را با قصابان و چماق بدستان تنها گذاشت و حتی او را به نابالغی سیاسی و جوزدگی و رادیکالیسم متهم کرد. مگر همین دانشجو نبود که با آنچه سال 76 بلوغ جنبش نامیده شد اصلاح طلبان را به قدرت رسانید. یا این همان مشارکتی نیست که هنوز هم سنگ ملت و حقوق ملت را به سینه می زند و وقتی اتوبوس رانان و معلمان به دنبال تامین شرایط اولیه زندگی و نه هیچ چیز دیگر بودند، در مورد تمام شعار ها و اهداف حقوق بشر طلبانه دچار نسیان شد، مبادا در انتخابات بعدی چهار نماینده و کاندیدایش رد صلاحیت شوند (که البته بدون این کارها هم می شوند). امروز هم که در مورد دانشجویان و بازداشت های متعدد و غیر متمدنانه آنان لام از کام نگشودند که حتی دوباره از تندروی دانشجویان و توهم مقصر بودن دانشجویان در شکست مفتضحانه شان دم زدند. اکنون هم که جز حرف کار مهم دیگری در عرصه اجتماعی ندارند مدام از آزادی (در همان معنای مبهمش) و حقوق بشر و زنان و … سخن می گویند. از اعتبار پوپولیستی خاتمی استفاده می کنند و امیدوارند که ما کارنامه سیاهشان را فراموش کنیم. می خواهند که ما را از اژدهای دولت نهم و یا جنگ بترسانند که به آغوش افعی بازگردیم؟ حداقل ما دانشجویان چهره مزور این جماعت را شناخته ایم و از آنان هم مثل بقیه ی حاکمیت زخم خورده ایم و می دانیم که ما اولین قربانی های آنان برای اثبات خودی بودنشان خواهیم بود.
اماچه کنیم که به انفعال و بی تفاوتی متهم نشویم؟ اکثریت ما که دچار نوعی روزمرگی سیاسی شده ایم نهایت فعالیت مان درگیر شدن در پاس کاری قدرت همین چند گروه محدود از نوع مشارکت خواهد شد در حالی که همه فراموش کرده ایم که مشکل ما نه اصول گرا و اصلاح طلب از نوع مشارکت! که فرهنگ ملت خودمان است. فرهنگی که سبب می شود هر گروهی که قدرتی هرچند محدود (حتی در انجمن دانشگاه خودمان) بدست می آورد شروع می کند به دیکتاتوری. حق را منحصر به نظر خود می داند و هرچقدر هم تلاش کند به پلورال و دمکرات بودن خود صحه بگذارد، تحمل نظر مخالف را ندارد. در این مورد اصلاح طلب و اقتدارگرا فرق چندانی با هم نمی کنند. فرهنگی که همه ما را دیکتاتورهایی در خانواده و در زندگی زناشویی و آزادیخواهان و برابری طلبانی در صحنه اجتماع می کند. معتقدین به حقوق بشری که اگر قدرت داشته باشند گروه های مخالف خود را قلع و قمع می کنند. چه انتظاری داریم وقتی هنوز دنیایی از خرافات عجیب و غریب مثل دحو و … اطرافمان را گرفته و هنوز اصلاح امور را به عهده نیروهای ماوراء الطبیعه می اندازیم.
واقعیت این است که هیچ کدام ما درک روشنی از آزادی نداریم و طبیعتا هنگامی که موعد عمل فرا می رسد هیچ تعهدی در مورد پایبند بودن به آن هم در خود احساس نمی کنیم. پس آزادی را در حد شعاری خوش آب و رنگ استفاده می کنیم و سینه برایش چاک می دهیم. که همین ما، ضد آزادی ترین مردم جهانیم و کاملا بر حق است که محروم از هر نوع آزادی باشیم. دوستی مدت ها پیش حرف جالبی زد که ما در تمام کتاب های داستان کودکان خود شهر خوب قصه را با شاهی خوب می شناسیم و صاحب جنگل را سلطان آن یعنی خشن ترین حیوان، شیر، و هرگز به این نیندیشیده ایم که اینگونه ورود دیکتاتوری به اذهان را راه درمانی نیست. همین مشکلات فرهنگی ست که باید از سنین اولیه در خانه های ما ریشه کن گردد و ما نیز تا می توانیم می بایست خانواده ها و والدین امروز و آینده را آگاه کنیم تا شاید 50 سال بعد بتوان امیدی به این مملکت و مردم بست.

يك پاسخ برايش بگذاريد