تأملات دودی


حقيقت مطلق نيست

نوشته شده در فلسفه با آيدين روی ژانویه 30, 2008

در پست های قبل به این رسیدیم که هستی و طبیعت مدام دگرگون می شوند و تغییر می یابند و این دگرگونی بر انسان هم تاثیر می گذارد. پس هم محیط و هم انسان تغییر می کند پس رابطه بین اینم دو یعنی شناخت هم متغیر است. پس حقیقت بنا به تعریف آن که یک ملاک برای شناخت است نیز تغییر می کند. توجه شود شناخت تنها در محیط ذهن رخ می دهد که واسطه طبیعت و انسان است. بدون طبیعت و انسان، رابطه بین این دو اصلا معنی ندارد.

اشتباه ما معمولا در اینجاست که تصور می کنیم قاعده های ریاضی از آسمان آمده اند و برای هر موضوعی قابل تعمیم اند. برای مثال ارسطو اعداد را موهبت خدایان می دانست و در ایران هم فرقه های عددیه و شيخيه و اعقابشان تقدس عجیبی برای اعداد و ریاضیات به مثابه یک امر آسمانی قائل اند. در اینجا هم فکر می کنیم رابطه مورد نظر ما، مثل یک تابع ریاضی می تواند ثابت باشد ولي متغیر های آن که انسان و طبیعت باشند، تغییر کنند. در حالی که این مسئله به هیچ وجه صادق نیست. تابع و اصلا ریاضیات در دنیای ذهنی ما معنی می یابد و تعریف می شود. ما احکام و قوانین آن را در حافظه حفظ می کنیم و در متغیر های بعدی استفاده می کنیم اما در رابطه طبیعت و انسان، دنیای ذهنی پیش از ارتباط این دو وجود ندارد که چیزی در آن قابل حفظ شدن و به تبع آن ثابت بودن باشد. وقتی این ارتباط شکل می گیرد، در هر کس و هر زمان مسیر مستقلی را طی می کند و صفت ثابت بودن برای آن صادق نیست. اصلا به همین دلیل مفهومی به نام حقیقت برای محک زدن میزان انطباق این دریافت با واقعیت (متغیر) تعریف می کنیم.
پس زمان مشمول حقیقت می شود. این شمول برای برخی مسائل انسان، به علت مقاومت او در برابر تغییر طولانی و گاه بدون تغییر به نظر می آید. ما در طول زندگی کوتاه خود و پدرانمین که قابل درک مستقیم یا یک واسطه برای ماست، تصور می کنیم که حقایق جهان ثابت است در حالی که این حقیقت تغییراتی هرچند جزئی می کند که برای ما قابل حس نیست. این سبب می شودتا تصور کنیم حقایق کلی و اولیه ای وجود دارند و آن را یا فطرت بنیمیم یا مثل کانت احکام پیشینی برای جهان تعریف کنیم، یا مثل هگل Geist را حاکم بر جهان بنامیم و تمام فیلسوف های ایده آلیست که به نوعی به این مفهوم استناد نموده اند در حالی که خود این مطلب را بررسی نکردند بیا در آن به اشتباه رفتند. در حالی که حقایق در ذات (حالا یکی گیر بده که ذات که وجود نداره!!!) خود متغیرند و نمی توان آن ها را مطلق در نظر گرفت.

میلاد

نوشته شده در ادبیات من در آوردی با آيدين روی ژانویه 29, 2008

میلاد
خاطره ملال های مداوم است و مدام
یادآور انتظار مبهم است به سرانجامی یکسان
یادآور بیهودگی مان در پهنای زمان و مکان.
چگونه از غمباد نمی میریم؟
اکسیژن فرو می دهیم و شر می پراکنیم.
پس کی می فهمیم که بزرگترین ظلم را آنان به ما کردند
که نغمه سراییدند، شعر سرودند
و با کلاه بوقی شان خواندند:
«زندگی زیباست، بخند»
که این لودگیِ ساده لوحانه صدبار هولناک تر از دیوانگی های هیتلر است.
آنان که نئشه مان کردند
از عرفان پوچ و رمانتیسم خوش باورانه
آگاه یا ناآگاه
قاتلان اندیشه بودند
و خماری جنایتکارانه را به میراثمان نهادند.
به خاطر بیاور با میلادت
قساوت های فکرها و قلب های بیمار را
که عمر را کفاف تحمل شان نیست.
مجبور به سفاهت مان می کنند
که جهان انبوهی از مصیبت است
و کوله بار ما کوچک

اشراق و حقیقت

نوشته شده در فلسفه با آيدين روی ژانویه 28, 2008

گاه پیش می آید که شناخت منطقی در روند طبیعی خود پس از شناخت حسی رخ نمی دهد و یا بین این دو فاصله می افتد و حتی سال ها بعد در خواب یا یک حالت ویژه ی روانی پروسه ی شناخت کامل می شود و انسان به موضوعی آگاهی می یابد. گاهی هم آنقدر فاصله بین مراحل شناخت کوتاه است که در یک لحظه کل پروسه ی شناخت طی می شود. این بستگی به ویژگی های مغز و شرایط زمانی و مکانی فرد دارد. اما این پدیده غریب است و سبب به اشتباه افتادن اکثر مردم می شود که تصور می کنند این پدیده ای خارق العاده و ماوراءالطبیعی ست و نام اشراق و شهود بر آن می نهند و از توان انسان خارجش می کنند در حالی که شهود مرحله نهایی نتیجه گیری از پروسه ی شناخت است.
بنا به تعریف آریانپور ادراک انعکاس واقعیت خارجی ست و عاطفه برانگیختگی حسی ذهن انسان به سبب این ادراک است. هردو اینها در ذهن تغییر ایجاد می کنند و آن را نسبت به لحظه پیش از شناخت کامل تر می کنند و سبب می شوند انسان به حالتی دست یابد که به آن خودآگاهی گویند و این تفاوت اصلی انسان و حیوان است. اما توجه کنیم که ادراک ازعاطفه و احساس جدا نیست بلکه این دو همزمان موجودند و هیچ یک بدون دیگری معنی ندارد. عواطف ما از تجربیات و ادراکات قبلی ما ناشی شده اند و خود روی ادراکات بعدی اثر می گذارند و ماهیت و کیفیت آن را تعیین می کنند. یعنی هیچکس از ابتدای تولد احساساتی یا خشن نیست بلکه شرایط محیط و شناخت ها و ادراکات متعدد او از محیط، عواطف او را شکل می دهند و البته توانایی مغزی او نیز در این بین موثر است. از طرفی هر شناخت تا حدودی عاطفی و تا حدودی ادراکی ست. تنها درصد آنها در موارد گوناگون متفاوت است. مثلا شناخت حسی یک نقاشی یا شعر بیشتر بوسیله عواطف و مسائل ریاضی یا فلسفی بیشتر با منطق و ادراک شناخته می شوند.
حال به یک نتیجه منطقی می رسیم. چون شناخت انسان ناشی از برخورد محیط و اوست و ادراک و حس ناشی از تصویرهای ذهنی پیشین و تجربیات و احکام پیشین مغز او هستند و طبیعتا این تصویرها و احکام در هر انسان متفاوت است پس انسانها در برخورد با پدیده های مشابه به درجه شناخت کم و بیش متفاوتی (با درصد عاطفه و ادراک متفاوتی) دست می یابند. یعنی درجه درستی یک موضوع در هر فرد متفاوت است. پس باید ملاکی برای این درستی وجود داشته باشد که آن را حقیقت می نامیم. جامعه شناسان در تعریف حقیقت گفته اند تطابق شناخت است با واقعیت. شناخت منطبق بر هستی، حقیقت نام دارد. به یاد کانت می افتم که می گفت ما قادر به درک شیء فی نفسه نیستیم بلکه تنها با حواس خود درکی کلی و ناقص از آن می یابیم. بگذریم، شاید در این مورد بعدها پستی گذاشتم. ادامه بحث را در پست بعدی پی خواهم گرفت.

شناخت انسانی و شعور

نوشته شده در فلسفه با آيدين روی ژانویه 9, 2008

احساس کردم بد نیست پاره ای از زیر بناهای فکر فلسفی را در اینجا بنویسم. نگاه فلسفی به دنیا و زندگی چیزی ست که انسان متفکر و دغدغه مند به آن نیاز شدیدی دارد. امیدوارم کلام ناقص من موثر باشد.

انسان جزیی از هستی است ، اگر انسان را از هستی جدا کنیم و بقیه را طبیعت بنامیم تا ارتباط این دو و تاثیراتشان را بررسی کنیم، درمی یابیم که انسان در ابتدای حیات تنها قادر به فعالیت های غریزی ست. غریزه تکرار ساده ی عاداتی ست که نوع انسان در طول حیات خود در زمین فرا گرفته و بنا به قانون انتخاب طبیعی داروین منجر به بقای او و نسل او تا به امروز شده است و با وجود آنکه حس می کنیم ثابت است اما در طول نسل های متمادی تغییر می کند و با محیط جدید منطبق می شود. یعنی هرگاه انگیزه و مقتضیات زمان با غریزه هماهنگ نباشد سبب ناآرامی و اغتشاش غریزی انسان می شود و این خود سبب رسیدن به حالت تعادلی جدید و ایجاد تغییرات در عمل انسانی می شود و هرکه به این تغییرات تن ندهد محکوم به نابودی طبیعی ست.
در طی این ارتباط همراه با تغییر ممحیط و انسان، شناخت و آگاهی نسبت به طبیعت حاصل می شود. یعنی با برخورد انسان با محیط و طبیعت آگاهی و شعور در انسان شکل می گیرد. اگر انسان در مرحله غریزه بماند با حیوان فرقی ندارد و این قدرت تغییر در رفتار و اوست که باعث ایجاد شعور و قدرت تشخیص در او می شود. این شعور و شناخت دو مرحله دارد: اول شناخت حسی و دوم شناخت منطقی. در مرحله شناخت حسی تغییر در محیط و مواجه انسان با یک عنصر طبیعت (با تعریفی که در ابتدا ارائه شد) سبب برانگیختن یکی از حواس انسان می شود و این به ایجاد احساس و به خاطر توانایی ویژه مغز به ادراک منجر می شود. پس از پایان یافتن برخورد محرک اثر آن به صورت تصویر ذهنی در مغز می ماند و در صورت مواجه با عین همان موضوع به یادآوری و در صورت مواجه با پدیده ای مشابه در روندی می افتد که در ادامه توضیح داده خواهد شد.
مرحله شناخت منطقی: در نتیجه ادراک حسی یک پدیده، انسان با استفاده از تصاویر ذهنی پیشین موجود است تعمیم می یابد و تحت نام در می آید (این مسئله در جای خود قابل بررسی ست و به زبان شناسی برمی گردد). اکنون انسان با یک “مفهوم” روبروست که نماینده یک سری از پدیده های مشابه است است. از برخود مفهوم ها با هم و نگرش کلی به آنها “قضاوت” پدید می آید و پس از آن استنتاج و در ادامه قیاس شکل می گیرد که قیاس مقایسه ی این احکام و قضاوت ها با قضاوت های پیشین ذهن است. تمام این روند به یکدیگر وابسته و از هم جدایی ناپذیرند. به این ترتیب روند شناخت انسان در محیط ذهن که حد فاصل طبیعت و انسان است، رخ می دهد.
ادامه دارد…

همه دیکتاتوریم

نوشته شده در اجتماعي با آيدين روی ژانویه 7, 2008

شاید درست نباشد در حالت عصبانیت بنویسم اما باید این مطالب را به کاغذ بیاورم. همه ما شاید بارها به اوضاع کنونی جامعه اندیشیده ایم. مشکلات را دیده ایم و سخن گروه های درگیر را نیز شنیده ایم. هریک نیز مدلی! دست و پا شکسته برای علاج، در ذهن مجسم کرده ایم. احتمالا ما و اکثریت مردم ایران آزادی بیان و دمکراسی انتخاباتی و شاید نهایتا پلورالیسم سیاسی و آزادی احزاب را به عنوان مدینه فاضله خود، در ذهن داریم. برای احقاق این اهداف نیز چشم امید بسته ایم به گروه هایی چون مشارکت و مجاهدین و … می گویم گروه، چون هیچ کدام آنان حزب نیستند؛ که ما در ایران اصلا نمی دانیم حزب چیست. اما این علمداران توسعه سیاسی چه کسانی اند؟ سر لیست اصلاح طلبان یعنی مشارکت! که خود را داعیه دار اصلاحات در ایران می داند و خود را تنها راه رسیدن به آزادی (در معنای کاملا مبهم آن) می نمایاند مگر یک بار امتحان خود را پس نداده؟ چه مشارکتی؟ همان که در جریان 18 تیر تمام شعارهای آزادیخواهانه خود را از یاد برد و دانشجو را با قصابان و چماق بدستان تنها گذاشت و حتی او را به نابالغی سیاسی و جوزدگی و رادیکالیسم متهم کرد. مگر همین دانشجو نبود که با آنچه سال 76 بلوغ جنبش نامیده شد اصلاح طلبان را به قدرت رسانید. یا این همان مشارکتی نیست که هنوز هم سنگ ملت و حقوق ملت را به سینه می زند و وقتی اتوبوس رانان و معلمان به دنبال تامین شرایط اولیه زندگی و نه هیچ چیز دیگر بودند، در مورد تمام شعار ها و اهداف حقوق بشر طلبانه دچار نسیان شد، مبادا در انتخابات بعدی چهار نماینده و کاندیدایش رد صلاحیت شوند (که البته بدون این کارها هم می شوند). امروز هم که در مورد دانشجویان و بازداشت های متعدد و غیر متمدنانه آنان لام از کام نگشودند که حتی دوباره از تندروی دانشجویان و توهم مقصر بودن دانشجویان در شکست مفتضحانه شان دم زدند. اکنون هم که جز حرف کار مهم دیگری در عرصه اجتماعی ندارند مدام از آزادی (در همان معنای مبهمش) و حقوق بشر و زنان و … سخن می گویند. از اعتبار پوپولیستی خاتمی استفاده می کنند و امیدوارند که ما کارنامه سیاهشان را فراموش کنیم. می خواهند که ما را از اژدهای دولت نهم و یا جنگ بترسانند که به آغوش افعی بازگردیم؟ حداقل ما دانشجویان چهره مزور این جماعت را شناخته ایم و از آنان هم مثل بقیه ی حاکمیت زخم خورده ایم و می دانیم که ما اولین قربانی های آنان برای اثبات خودی بودنشان خواهیم بود.
اماچه کنیم که به انفعال و بی تفاوتی متهم نشویم؟ اکثریت ما که دچار نوعی روزمرگی سیاسی شده ایم نهایت فعالیت مان درگیر شدن در پاس کاری قدرت همین چند گروه محدود از نوع مشارکت خواهد شد در حالی که همه فراموش کرده ایم که مشکل ما نه اصول گرا و اصلاح طلب از نوع مشارکت! که فرهنگ ملت خودمان است. فرهنگی که سبب می شود هر گروهی که قدرتی هرچند محدود (حتی در انجمن دانشگاه خودمان) بدست می آورد شروع می کند به دیکتاتوری. حق را منحصر به نظر خود می داند و هرچقدر هم تلاش کند به پلورال و دمکرات بودن خود صحه بگذارد، تحمل نظر مخالف را ندارد. در این مورد اصلاح طلب و اقتدارگرا فرق چندانی با هم نمی کنند. فرهنگی که همه ما را دیکتاتورهایی در خانواده و در زندگی زناشویی و آزادیخواهان و برابری طلبانی در صحنه اجتماع می کند. معتقدین به حقوق بشری که اگر قدرت داشته باشند گروه های مخالف خود را قلع و قمع می کنند. چه انتظاری داریم وقتی هنوز دنیایی از خرافات عجیب و غریب مثل دحو و … اطرافمان را گرفته و هنوز اصلاح امور را به عهده نیروهای ماوراء الطبیعه می اندازیم.
واقعیت این است که هیچ کدام ما درک روشنی از آزادی نداریم و طبیعتا هنگامی که موعد عمل فرا می رسد هیچ تعهدی در مورد پایبند بودن به آن هم در خود احساس نمی کنیم. پس آزادی را در حد شعاری خوش آب و رنگ استفاده می کنیم و سینه برایش چاک می دهیم. که همین ما، ضد آزادی ترین مردم جهانیم و کاملا بر حق است که محروم از هر نوع آزادی باشیم. دوستی مدت ها پیش حرف جالبی زد که ما در تمام کتاب های داستان کودکان خود شهر خوب قصه را با شاهی خوب می شناسیم و صاحب جنگل را سلطان آن یعنی خشن ترین حیوان، شیر، و هرگز به این نیندیشیده ایم که اینگونه ورود دیکتاتوری به اذهان را راه درمانی نیست. همین مشکلات فرهنگی ست که باید از سنین اولیه در خانه های ما ریشه کن گردد و ما نیز تا می توانیم می بایست خانواده ها و والدین امروز و آینده را آگاه کنیم تا شاید 50 سال بعد بتوان امیدی به این مملکت و مردم بست.