تأملات دودی


انجماد

نوشته شده در ادبیات من در آوردی با آيدين در دسامبر 24, 2007

من دچار خفقانم…

دوره امتحانات نزدیک است و من دچار رخوت عجیبی شده ام. مدتی بود به بلاگمم سری نزدم. دو هفته پیش، احسان رفت و دیگر هیچ. ذره ای از نوشین باقی نیست و هیچ اهمیتی ندارد. چه دنیای غریبی ست که بهترین ها زودتر از زندگی می روند. مرگ حادثه مهمی ست؟ مرگ یک دوست، یک هم اتاق، یک رفیق، یک… حال که رفته حسرت روزهایی که کنارش نبودم را می کشم.

در مورد مرگ موضع گیری انسان ها جالب است. همه غمگین می شوند، افسوس می خورند و دل برای مرده می سوزانند و می گریند ولی همه از روی خودخواهی ست. ما دل برای خود می سوزانیم. این که دیگر احسان نیست تا از حضورش لذت ببریم. تا مشکلی از ما حل کند. تا …

همه چیز را برای خود می خواهیم. وگرنه او که راحت شد. از تحمل رنج زندگی راحت شد و چه راحت شدنی! از 170 متر سقوط می کنی و تکه تکه می شوی. و چه حالی داشتیم وقتی تکه هایش را جمع کردیم و از کوه پایین آوردیم. وقتی استخوان های شکسته اش را لمس می کردم و وقتی از سنگینی گاهی به زمین کشیده می شد و خونش زیر کیسه جسد جمع شد. وقتی کاسه ی سرش را پیدا نکردیم. چه کار می توانستیم برای یک جنازه بکنیم؟! دست های کوتاه و رنج دریا. اشک میریختیم و نمی دانی که این گریه فرق می کرد. فرق می کرد. که از گریه مرد فراتر بود. انگار جایی در دوردست، دریا را به باد داده بودند.

خالی شدم.

و جای خالی احسان (انسان) گوشه ی اتاق ماند برای دل های شکسته ما.

پاسخ دهید