اولین باران پاییز
اولين باران پاييز هم باريد. اما چه کسي بر پوست چاک چاک عطشناک من خواهد باريد. خشکسالی و سيل چه فرقی برای زارع مصيبت زده دارد؟ وقتي سيل يأس و خشکی نااميدی بند بندم را مي درد. به کدام گوشه ی اين مصيبت کده دل خوش کنم؟ کجا قباي کهنه ي خود را بياويزم؟ که قلب و فکر مردم اين ديار باير است. احتمالا مقنّی ها روشنفکرترين مردم اين ديار بودند که در دل زمين پی روزنه ی اميد بودند. که مي دانستند بر روی زمين و مردم اش اميدی نيست.جهنمی ساخته ايم براي خودمان که ابر ها هم جرات نمی کنند از لهيب آتشش با ترنمی چند بکاهند. مي گريزند به اروپا و آمريکا و بدبخت ما خارهای پابسته به اين بيابان که مدام سلام به باد می سپاريم…
یک نظر بنویسید