اولین باران پاییز
اولين باران پاييز هم باريد. اما چه کسي بر پوست چاک چاک عطشناک من خواهد باريد. خشکسالی و سيل چه فرقی برای زارع مصيبت زده دارد؟ وقتي سيل يأس و خشکی نااميدی بند بندم را مي درد. به کدام گوشه ی اين مصيبت کده دل خوش کنم؟ کجا قباي کهنه ي خود را بياويزم؟ که قلب و فکر مردم اين ديار باير است. احتمالا مقنّی ها روشنفکرترين مردم اين ديار بودند که در دل زمين پی روزنه ی اميد بودند. که مي دانستند بر روی زمين و مردم اش اميدی نيست.جهنمی ساخته ايم براي خودمان که ابر ها هم جرات نمی کنند از لهيب آتشش با ترنمی چند بکاهند. مي گريزند به اروپا و آمريکا و بدبخت ما خارهای پابسته به اين بيابان که مدام سلام به باد می سپاريم…
در قبح ناسیونایسم
چندی پيش که بحث دريای خزر و ترکمانچای دوم و … داغ بود يکی از هم رشته ای هايم، در خوابگاه، به من رسيد و گفت “چرا انجمن اسلامی در مورد اين قضيه موضع گيری نمی کند؟ چرا در مقابل فروش مرز های کشور مقاومت نمی کنيد؟ مگر نمی بينيد که حق ما زيشر سوال رفته؟”"حق؟ کدام حق؟ اين حق را از کجا آورده ايم که 50% از دريايی که بين 5 کشور مشترک است از آن ما باشد؟ کدام مرز؟” بهتر ديدم بحث را به صورت مکتوب ادامه دهم:
می خواهم از مرز بندی شروع کنم. مرز کشورها را چه چيزی مشخص می کند؟ اصلاً وجه تمايز کشورها از هم چيست؟ قوميت، زبان يا مذهب؟ با نگاهی به نقشه ی جهان می بينيم که هيچ علت ثابتی برای اين مرزبندی ها وجود ندارد. جايی به علت ايدئولوژی متفاوت، دو کره از هم جدا شده اند. جايی در آفريقا با خط کش انگليس و فرانسه کشورها را جدا کرده اند و جايی تفاوت های قومي_نژادي. حال آنچه مرزهای کشور ما ايران را مشخص کرده کدام است؟ چه چيز سبب می شود که 70 ميليون جمعيت ما خود را يکی ببينند و مرزها را چون ناموس حفظ کنند؟
از کشورگشايی های پادشاهان جنگ طلب مان که بگذريم، حوزه ی نفوذ ايران در همين محدوده فعلی با کمی کم و زياد (در افغانستان و باکو و ارمنستان) بوده. اما هيچ گاه در تاريخ برای ما مليت ايرانی مطرح نبوده. همواره آنچه باعث اتحاد ما شده يا مذهب بوده (که در زمان صفويان مطرح شد و دستاويز اتحاد بود) يا قدرت يک حاکم مقتدر. هر زمان هم که به جنگ با اجنبی (که در هر دوره به مفهومی بوده) رفته ايم، اتحادی بوديم از قبايل و اقوامی مستقل، با فرماندهانی مستقل که حول يک هدف مشخص گرد آمده اند به طوری که اگر فرماندهان يک قوم کشته می شدند خود بخود آن قوم از جنگ کنار می کشيد( از زمان هخامنشيان گرفته تا قاجار وضع به همين منوال بوده). بحث ناسيوناليسم در ايران را می توان به حوالی مشروطه نسبت داد. جايی که نخبگان ما با مفهوم ناسيوناليسم اروپايی آشنا شدند و آن را به جامعه ايران بسط داده و سعی در اشاعه آن نمودند. تلاش نخبگان مشروطه و پس از آن در نماياندن قدرت دولت های پيش از اسلام و تخدير مردم با عظمت گذشته ايران، قابل تامل است. اما حتی آن زمان هم مفهوم ملت در بين مردم عادی به مفهوم امروزی جا نيفتاده بود. ديد مردم و روحانيون به ملت همان مفهوم امت اسلامی (يعنی آنهايی که به سبب اشتراک عقايد مذهبی به هم نزديکند) بود. اصلا ايرانيت برای کسی مطرح نبود. اگر هم جنگی در می گرفت جنگ کفر و اسلام بود و مردم با فتوا به ميدان جنگ می رفتند.
اما ناگهان همه چيز تغيير کرد و ايرانيان وطن پرستانی دو آتشه شدند. دوران رضاخانی و پس از آن همه در مدح و ستايش بزرگی ايران و پاکی خاک وطن، دست يازيدن به استخوان های مردان بزرگ گذشته و حسرت کورش و داريوش گذشت. باز هم افراطی ديگر. افراط در برتری نژاد و پان ايرانيسم. «هنر نزد ايرانيان است و بس.» «چو ايران نباشد تن من مباد.» طوری که ديگر هيچ معيار انسانی و اخلاقي، برتر از حفظ ميهن برايمان باقی نماند. مجاز بوديم که هر کس که مشکوک به وطن فروشی ست را به عقوبتی سخت دچار کنيم. با افتخار به ژاندارمی منطقه، جنبش آزاديخواهانه ی يمن را به خاک و خون بکشيم و سرکوب کنيم. عرب را سوسمار خور و پست بناميم و …يک لحظه انديشيديم “پس انسانيت چه؟”
اما ؛ علت ديگر علاوه بر مذهب و ايدئولوژی که انسان های يک جامعه را در کنار هم نگه می دارد ارتباط اقتصادی ست. طبيعتا دو شهر و دو قوم که زبان نزديکی دارند. عادت و فرهنگ و مذهب يکسانی دارند دارای ارتباط اقتصادی بيشتری هستند و اين خود به نزديک شدن بيشتر آنها منجر می شود و اين ارتباط، در گذر تاريخ، به اتحادی می انجامد که مرزبندی های قراردادی در قالب آنها و در سايه آنها قرار می گيرد. جنگ ها هم (که اکثراً از منافع و علايق اقتصادی سرچشمه گرفته) همه در راستای همين زير بنا و انگيزه های آن شکل گرفته. حداقل در چند قرن اخير که کشورگشايی به مفهوم باستانی آن از درجه اعتبار ساقط است، اين مسئله ملموس تر است. اين همان دليلی ست که سبب می شود تبريزی که اکثريت سنّی آن از شمشير شاه اسماعيل صفوی در عذاب بود، در مقابل سپاه سلطان سليم سنّی مقاومتی جانانه کند.همچنين لشکر کشی کريم خان به بصره، اشغال مناطق شمالی ايران توسط روسيه، مسئله ی هرات و دخالت روسيه و انگليس، درگيری های قديمی با عثمانی و … همه نمونه های بارزی از اين انگيزه های پنهان اقتصادی ست.حال هموطنان وطن پرست ما می خواهند با مفهومی انتزاعی و ارزش هايی ساختگی (عزت و بزرگی ايران و حس افتخار به نام) که نقش روبنا را برای فرهنگ جوامع دارد، چه چيز به دست آورند؟ در بهترين حالت اگر بازيچه ی قدرت نشوند، غرق در توهم و تعصب می شوند و وقتی کور شدند دست به اقداماتی غير انسانی می زنند و اگر قدرت داشته باشند، همچون فاشيست های آلمان و ايتاليا به فکر برتری جويی و انتقام گيری (مثلا از اعراب) می افتند. حالا سخن از برتری ايران و حقِ! ايران در مالکيت بی چون و چرا بر نيمی از خزر می زنند، فردا از مالکيت ايران بر ارمنستان و نخجوان و … دم می زنند و احتمالا روزی ديگر به فکر شوش و مداين می افتند و داغ قديمی دشمنی عرب و عجم را تازه می کنند. شايد هم از الحاق افغانستان به ايران دفاع کنند. برای اين عده سرکوب استقلال طلبان کرد و ترک و بلوچ ( که دلايل خود را برای جدايی مطرح می کنند) از اهم واجبات است. احتمالا من هم از نظر اين عده خائن به مام ميهن و مستوجت اعدام يا تبعيدم.
مگر ساکنان کشور های همسايه شمالی ما انسان نيستند؟ مگر حق حيات اقتصادی ندارند. مگر حق آنها از ما کمتر است؟ پس چگونه به همين راحتی نيمی از اين دريا را از آن خود می دانيم و آنها را محکوم به عسرت و وابستگی می کنيم؟ اين اقتدار گرايی و ناسيوناليسم_شووينيسم ما را به کجا رسانده؟ حقوق برابر انسانها را از ياد برده ايم و خود را سربازان و بردگان موجودی انتزاعی به نام ايران کرده ايم.ديگر بايد بپذيريم که دوره اين حرف ها گذشته و انسانيت در مفهوم جهانی آن، بر هر بنياد گرايی (چه اسلامی چه ايرانی چه هر چيز ديگر) ارجح است و مرز ها جز خط کشی هايی صوری و فرهنگی چيز ديگری نيستند. انتهای اين بحث را باز می گذارم چون سخن بسيار است و حوصله اندک…