تأملات دودی


سرآغاز

نوشته شده در ادبیات من در آوردی با آيدين روی اکتبر 14, 2007

سیاهی چسبناکی که از شش هایم آویخته و قلمی که دراز است و زبانی کوتاه. وقتی آنقدر تند حرف می زنی که برای فهمش مجبوری بنویسی، از حوزه ی خصوصی عام.
«وقتی کلاغ هفت کفنش را پوساند، این سوسک است که برای هزارمین بار بالاآورده اش را می بلعد تا شاید این بار موفق به گوارشش شود. هرچه باشد این تنها راه اوست برای بقا؛ و چقدر خوب جواب داده است. می دانستید که بعد از حمله اتمی تنها موجودی که قادر به ادامه زندگی ست، سوسک است؟!»
بالا آورده ی سوسک های قبلی را می بلعم تا بقای “امید” را بدون تمسک به ماوراءالطبیعه تضمین کنم. مارکسیسم طناب دار من است. ترسوترین ها فجیع تر می میرند. [چقدر دوست دارم عینکی باشم و گاهی عینکم را بردارم تا دنیا را تار ببینم و یا اصلا نبینم] چه وحشتی دارد وقتی افکارت را به حراج چشم های حریص و چشم های خواب آلود می گذاری تا شاید… شاید چه؟!!!
کاش این بمب اتم هزار تنی منفجر شود تا کلاغ ها، منجی را برای آخرین بار اثبات انکاری کنند…

يك پاسخ برايش بگذاريد