تأملات دودی


فراموشخانه ی انسانیت

نوشته شده در اجتماعي با آيدين روی اکتبر 20, 2007

شنیدن از اعتراض فعالین جنبش های زنان در مورد تبعیض ها و قوانین کشور، سخن تازه ای برای ما نیست. دیه و ارثیه ی نصف مرد برای زنان، عدم حق طلاق، عدم توانایی تصمیم گیری مستقل در مورد محل زندگی، کار ، عدم اجازه مسافرت بدون اذن شوهر، اعتبار نداشتن شهادت زن در دادگاه مگر مردی هم شاهد باشد و در آن صورت هم شهادت او نصف مرد محسوب می شود، نداشتن حق حضانت فرزندان مگر به هفت خوان رستم و …آنقدر در قانون اساسی ما از این قوانین یافت می شود که انسان امروزی را به فکر فرو می برد که آیا جامعه ای که 30 سال پیش این قوانین برای آن وضع شد تا این حد با جامعه امروز متفاوت شده یا این اجباری 1400 ساله است؟ استدلال شارعین و مدافعین ما در وضع آنها چیست؟ آیا غیر از این است که این قوانین برآمده از این تفکر است که: زن کلاً موجود پلیدی ست پس باید همواره با او به شدت برخورد کرد و اجازه نداد که ذات شیطانی خود را نمایان کند و مرد را منحرف کند. زن طفیلی مرد است و در برابر مرد نان آور خانواده و حافظ ارکان جامعه است. مرد دارای توان مدیریتی و ذهنی بالاتری نسبت به زن است. مرد قاطعیت دارد و منطقی تصمیم می گیرد. پس تمام تصمیم گیری ها در خانواده و جامعه و شغل های مهم و در یک کلام تمام حقوق به او اعطا و سپرده می شود و زنان مجبور به اطاعت بی چون و چرایند. می توانید به الگوهای ارائه شده برای زن مراجعه کنید (زن خانه دارِ مطیع و محجوب و مادری که عمر خود را حرام فرزندان کند.)حالا هم شاهد دیگری بر این مدعا: محدودیت سهمیه دختران برای حضور در دانشگاه ها! موضوعی که چند سالی بود که زمزمه های آن شنیده می شد (زمزمه های انقلاب فرهنگی را هم می شنویم!) اما امسال با آغاز سال تحصیلی دانشگاه ها شاهد اجرای آن هم هستیم. امسال بسیاری که رتبه های خوبی داشتند موفق به راهیابی به دانشگاه ها (یا دانشگاه های معتبر) نشدند تنها به این دلیل که دختر به دنیا آمده اند. باز باید عقب نگه داشته شوند، توسری بخورند، تحقیر شوند، پس زده شوند و به خود و والدینشان ناسزا بگویند که چرا دخترند!اما به واقع این این تبعیض جنسیتی ناشی از چیست؟ آیا قانونی برآمده از نیازهای جامعه است یا تحمیلی بر آن؟ برای پاسخ به این سوالات کافی ست نگاهی به جامعه بیندازیم. جایی که اکثر مشاغل در قبضه مردان است (البته به جز منشی گری و تایپیستی) و فضاهای به اصطلاح مردانه مناسب زنان ما نیست (مگر خودتان خواهر و مادر ندارید که می گویید زن با مرد نامحرم همکار شود!) و از سوی دیگر دختران و زنان جوان امروز که از چهار دیواری تحجرخانه های دیروز به بیرون گریخته اند، تنها راه پیشرفت، استقلال و اثبات خود را در تحصیل و مدرک می بینند. ناچارند که برای تحمیل خود به این دژ مستحکم خود را به مدرک بالا مسلح کنند (که با اینکه در این امر موفق بوده اند اما همیشه هم جواب نمی دهد). حکومت مردان چون این حمله را دیده (میزان بالای قبولی دختران نسبت به پسران) و از آنجا که نمی تواند برای این خیل عظیم تحصیل کرده های متوقع که دیگر نمی شود در خانه به آنها زور گفت و جهل شان را بر سرشان کوفت، کار تهیه کند اقدام به پاک کردن صورت مسئله می کند. اصلا زن را چه به تحصیل؟ مرد نان آور خانه است و زن را شوهرداری بس است. (زنی که وابسته اقتصادی شوهر خود باشد دیگر نمی تواند زبان درازی کند و از حق خود حرف بزند، نمی تواند طلاق بگیرد و بنیان خانواده را سست کند، نمی تواند به دلخواه خود زندگی کند، نمی تواند نظر بدهد و … می نشیند گوشه ی خانه و سریال های هندی_آبگوشتی می بیند و نهایت فعالیتش خاله زنک بازی و چشم و هم چشمی می شود) آیا جامعه ای که چنین دید منفی و سرکوبگر به زن داشته را باید محترم شمرد و برای خدشه دار نشدن عقاید سخیفانه اش قانون حمایتی صادر کرد؟ آن هم از مردان که یکه تاز عرصه ی اجتماع اند؟ چگونه می توان از عدم توانایی مدیریتی زن سخن گفت و چشم را به تمام پیشرفت های سیاسی و اقتصادی که به واسطه مدیران زن (چه کلان، چه خُرد) در جوامع دیگر بست؟ چگونه می توان از عدالت، برابری و حقوق بشر سخن گفت؟ این سوالاتی ست که احتمالا هیچ گاه پاسخ داده نخواهد شد و این جز میخ بر سنگ کوفتن نیست. به امید روزی که مرد و زن ما به لزوم گذار از این فراموشخانه ی انسانیت پی ببرند.

سرآغاز

نوشته شده در ادبیات من در آوردی با آيدين روی اکتبر 14, 2007

سیاهی چسبناکی که از شش هایم آویخته و قلمی که دراز است و زبانی کوتاه. وقتی آنقدر تند حرف می زنی که برای فهمش مجبوری بنویسی، از حوزه ی خصوصی عام.
«وقتی کلاغ هفت کفنش را پوساند، این سوسک است که برای هزارمین بار بالاآورده اش را می بلعد تا شاید این بار موفق به گوارشش شود. هرچه باشد این تنها راه اوست برای بقا؛ و چقدر خوب جواب داده است. می دانستید که بعد از حمله اتمی تنها موجودی که قادر به ادامه زندگی ست، سوسک است؟!»
بالا آورده ی سوسک های قبلی را می بلعم تا بقای “امید” را بدون تمسک به ماوراءالطبیعه تضمین کنم. مارکسیسم طناب دار من است. ترسوترین ها فجیع تر می میرند. [چقدر دوست دارم عینکی باشم و گاهی عینکم را بردارم تا دنیا را تار ببینم و یا اصلا نبینم] چه وحشتی دارد وقتی افکارت را به حراج چشم های حریص و چشم های خواب آلود می گذاری تا شاید… شاید چه؟!!!
کاش این بمب اتم هزار تنی منفجر شود تا کلاغ ها، منجی را برای آخرین بار اثبات انکاری کنند…