برای او که بخشی از رفتنم را به گردنش افکنده ام
این روزها روزگارم تسلیم است. همه چیز و همه کس را می گذارم و می روم. خسته ام آری، کم می شوم از اصفهان و تو. کار من امروز رفتن است و رها کردن همه ی نیمه کاره ها و آغازنکرده ها. عشق، قرار گرفتن در مکان و زمان مناسب است، به همین سادگی. شاید روزی دیگر، جایی دیگر و آغازی.
زندگی تو این روزها جای آن دیگری ست و من به این روزها تسلیم می شوم که هیبت تو ویرانگر است و من از ویرانی می ترسم. عشق، حدیث خودخواهی ها و تملک های ماست و چه پوچ است اگر بیش از این بپنداریمش. تو را با تمام آنها که حس تملک دارند می گذارم و می روم.
آری پریشان، پیر، خسته و دورم. شست پایم درد می کند بس که این روزها قدم زدم و نرسیدم. هیچ کس منتظر هیچ کس نمی ماند، دنیا که برای ما صبر نمی کند. تو این گوشه و من آن گوشه بر مدار خود خواهیم چرخید و گاهی به هم لبخند خواهیم زد، با پیامکی، تماس بی پاسخی و… اینها سهم بی چرای کسی ست که می گذارد و می رود.
خداحافظ لذت های کوچک اصفهان
لذت های کوچک واقعیت زندگی اند. خاطرات شیرین هیچ کدام از برنامه ریزی و هدف گذاری بیرون نیامده اند بلکه از اتقاقات کوچک میان لذت های کوچک زاییده می شوند. هدف های بزرگ لذت های کوچک را له می کند. نگاه سنتی اما از این فلسفه بیزار است. پدر و مادرها دوست دارند ببینند که فرزندشان در مسیر یک هدف تأیید شده ی درشت دانه سگ دو می زند. وقتی می گویم من به خانه ای اجاره ای، اتومبیلی معمولی و حقوقی که کفاف لذت های کوچکم را بدهد، راضی ام، انگار مصیبتی عظمی بر پدر و مادرم نازل شده. با چشمانی آکنده از ترحم و تأسف نصیحت و حتی تحقیرم می کنند. زندگی سنتی در فردایی که هیچ وقت نمی آید معنی می یابد. همیشه برای مبادای فردا امروز قربانی می شود.
من هفت سال بدون ساز رقصیدم، عقده هایم را خالی کردم و به “خود” معنی دادم. حالا اما باید تمام اصفهان را ترک کنم. تمام آدم ها، تمام پل ها، تمام خانه ام، میزبانی هایم، تمام هرچه داشتم که نه فقط مال من که خود خودم بودند. به خانه ی پدری می روم جایی که پدر با تمام آنچه از تحکم پدرانه بلد است تمام سهم من می شود و سلایق و علایق جاری در خانه که دقیقا وارونه ی من است.
رفتن اجبار است اما اگر رفتنی نبود برگشتنی هم نبود. برگشت ها همیشه مهمترند. حضور آمیزه ای از تکرار و ملال است. گاهی رفتن و دوباره خواستن چیزهای دوست داشتنی، محکی ست برای حقیقی و دروغ بودنشان. باید بگذارم زندگی با تمام تلخی و فقدان هایش در من جاری شود. باید خودم را دوباره بیرون بکشم. رفتن تسلیم است و گاهی تسلیم هم بخشی از زندگی ست.
عقده های کودکی و دفاع از Anime
دریچه های سکوت
خیال
همانند سازی و هنر آوانگارد
THE MIST


رابطه های عاشقانه ای که عاشقانه نیست



رشیدالدین وطواط، یعنی چه؟
دوست شما دارای 397 دوست می باشد، دوست شماره 234 او که دارای صورت جالبی است در وبلاگش ریاکارانه شعری از رشیدالدین وطواط گذاشته است و شما که از صورت او خوشتان آمده است کامنتی در مدح رشیدالدین وطواط را بهانه می کنید و با او نیز دوست می شوید. خوب این یعنی چه؟
به نیابت از یک دوست
خاک باد آتش آب
1
پنجه هایم را در تو فرو می کنم. می گذارم سپیدی گندمین تو سرانگشتان حریصم را سیراب کنند. خاک امنیت است برای دست هایی که می کارند. بذرهای فردا در تو ریشه می دوانند و فردا و فرداها با تو تناور می شوند. ذره ذره ی این خاک از آن من است و می خواهم قطره های عرقم از کنار ابروی شکسته ام و چشم های مشتاقم تا روی چانه بلغزد، بچکد روی تو. می خواهم مرزهای مزرعه ام کشورم باشند، وطنم باشند و من هر صبح را به تنهایی با تو و تنها تو به غروب متصل کنم و شب را بدون هیچ حجاب در آغوش تو مجلل سازم. زارع چیزی جز خاک نمی خواهد.
2
کجایی که چشم های من هرچه ریز می شوند، حجم تو را نمی یابند. غوغای طوفان نزدیک است، کجایی که آغوش من انتظار تو را می کشد. می لرزم. انگار لمس شده ام. چیزی انگار بر پوستم می نشیند و هوهوی تو گوشهایم را پر می کند. دست های تو در دشت خیال من می خرامد و شرق و غرب را دگرگون می کند. از زیر به رو می آیم، می پیچی لای اندامم و در اوج می یابمت. نه. گواه تو، چشم نیست.
3
خیره می شوم به رقص زرد و سرخ در حجمی از جسم تهی. با تو زبانه می کشم و زمان بی معنی می شود. انگار از آغوش ما تاریخ زاده می شود. انگار جهان آبستن می شود. انگار چنان در هم فرو می رویم که حتی صورِ اسرافیل توان خیزاندنمان را نخواهد داشت. در برم گیر و بسوزان که کار تو سوزاندن است. که دیالکتیک آتش، یگانگی رنگ هاست.
4
چک چک چکه های تو انعکاس زندگی ست. انگشتانم را به هم می فشارم و جرعه ای خنکای مسیحایی تو پوست داغ مرا فرا می گیرد و خلسه از آرامشی انگار بی انتها روی پلک های من می نشیند. می لغزی و جاری می شوی روی تنم، سینه ام را می پوشانی و به تمامی احاطه ام می کنی. غوطه ور در پیوستگی ازل و ابد، از تو لبریز می شوم.






5 دیدگاه