عشق اعتقاد نمی خواهد، منطق می خواهد

در فیلم run lola run لولا به دوست پسرش مانی میگوید: «از کجا میدونی که منو دوست داری؟» مانی می گوید: «نمی دونم. فقط میدونم که دوستت دارم» مانی لولا را بهترین دختر دنیا میداند ولی نمی داند برای چی؟ خوب وقتی کار را به احساس بسپاری، در حساس ترین موقعیت تنهایت می گذارد. به همین دلیل من همیشه گفته ام که برای دوست داشتن باید دلیل داشت. باید منطق، احساس را تأیید کند تا ضمانتی باشد بر آنچه احساس می گوید.
دختر ها از نگاه پسرها یک سری مشخصات عمومی دارند که دختربودن نام گرفته . این به معنی آن نیست که تمام دخترها این ویژگی ها را دارند یا باید داشته باشند، بلکه این نشان دهنده ذهنیت پسرهاست و مشخصاتی ست که جامعه پسرها تیپ کرده و جامعه دخترها کم و بیش آن را قبول کرده است. دختری زیبا با تیپ س ک سی، وابسته ی مرد (در واقع تنبلی دخترانه به این مشخصه تعبیر می شود، دختر ها فکر میکنند با حضور مرد باید همه چیز را به مرد واگذار کنند)، دختری که حرف شنوی دارد، غر میزند و ناز میکند، از سوسک و رعد و برق می ترسد، مدام ابراز عشق و دلتنگی می کند (طوری که ارزش این کار را از بین میبرد و آن را به یک امر عادی تقلیل می دهد) عاشق بوسیدن است، حسود است و از منطق سر در نمی آورد . در واقع دخترها سعی می کنند خود را از مواجه با منطق دور نگه دارند. وقتی با منطق مواجه می شوند یا خود را به مظلومیت می زنند و گریه می کنند یا به سرعت تسلیم می شوند و سعی می کنند منطق را با تحریک احساسات ضعیف کنند. اگر دختری عکس این ویژگی ها را داشته باشد می گویند “مرد است”! (البته این جنبه تعریف دارد، انگار مرد بودن عین ارزش مندی ست)
خوب این مشخصات عمومی دختر بودن هیچ ویژگی خاصی به همراه ندارد و در واقع اگر دختری این مشخصات را داشت، صرف این که دختر است یا زیباست، نمی توانم ادعا کنم که دوستش دارم. من برای دوست داشتن دلیل محکمی می خواهم. باید ویژگی خاصی باشد که من را مجاب کند با او باشم نه هیچ کس دیگر. در واقع هم این اتفاق می افتد. فقط یک پسر باید مطمئن باشد ویژگی منحصر به فرد دختر مورد نظر او آنقدر مجاب کننده هست که باعث تزلزل او نشود.
همیشه یکی باید اعتراف کند
این مصیبت ماست انگار، که همیشه میان من و تو، یکی باید قربانی شود.
اصلا چرا باید هنوز دوستت داشته باشم غزال گریز پای هزار داماد؟ و چرا هنوز دوستت دارم؟
بعضی اوقات کسانی در زندگی آدم هستند که هر چه می چرخی و می چرخی باز به آنها می رسی. انگار رهایی از دوست داشتنشان ممکن نیست.
سنگی بر گور اخلاق (2)
قسمت اول این نوشته:http://chakosh.wordpress.com/2009/04/29/سنگی-بر-گور-اخلاق-1
نیچه شاید از مهمترین متفکرینی بود که اخلاق را به آوردگاهی جدی کشاند و تمام ساختار اخلاقی پیش از خود را زیر سؤال برد. در «فراسوی نیک و بد» و به خصوص «تبار شناسی اخلاق» او به این موضوع می پردازد. او در تبارشناسی اخلاق تلاش می کند تا به بررسی چگونگی شکل گیری و تثبیت قوانین اخلاقی بپردازد. اخلاق در ابتدا از سوی طبقات مرفه و آریستوکرات جامعه بوجود آمد، طبقه ای که خود را با مردم عادی و عوام، متفاوت و بلندمرتبه تر حس می کردند و این برتری را به صورت ارزش های اخلاقی معرفی می کردند و از آنجا که آنها نمی توانند مانند آنها رفتار کنند، فرودست و پست خوانده می شدند. افلاطون را می توان نماینده فلسفی این نوع اخلاق دانست. او اخلاق منفک طبقات مختلف جامعه را در سه دسته بندی بزرگان، پشتیبانان یا سپاهیان و بردگان یا کارگران تعریف کرد و حکومت و عدالت را حق اشراف و حکیمان می دانست (جمهوری). تا مدتها وضع به همین منوال بود و مشخصات و منش زندگی بزرگان عین اخلاق بود. اما به گفته نیچه سنت یهودیت این ساختار را در هم ریخت و به اصطلاح نیچه بندگان و فرودستان اخلاق خود را به عنوان ارزش های اخلاقی مسلط جامعه جا انداختند. در واقع این جایگزینی اخلاقی با عوض شدن جایگاه خیر و شر همراه بود. نیچه ریشه این گردش اخلاقی یا شورش اخلاقی بردگان بر علیه اربابان را عواطف کین توزانه و حسدورزانه ای می داند که فرودستان نسبت به زندگی نجبا داشتند و با میل بر انداختن نظم موجود، نظام اخلاقی آنان را نیز هدف گرفتند. نیچه از این رو، در عین تحسین این عمل به عنوان واقعه ای تاریخی، به آن حمله می کند اگر دستمایه اخلاق عصر حاضر باشد. مسیحیت وارث چنین اخلاقی ست و نیچه از این رو اخلاق عصر خود، که از مسیحیت نشئت می گرفت، را به باد انتقاد گرفت. اخلاقی که بنیان و منشأ آن در تناقض با خود است چگونه می تواند چون عرش کبریایی پاک و غیرقابل دسترس باشد؟
***
اما نیچه تنها به بررسی تاریخی و روانشناسی اخلاق اکتفا نکرد. او از راه روش شناسی زبان، به ریشه یابی مفاهیم اخلاقی در مفاهیم نهفته در زبان روی آورد. از این لحاظ می توان کار نیچه را از ناب ترین و پیشروترین بررسی های زمان او دانست. زبان بستر تداوم فرهنگ و مکانی برای تبلور افکار و اعتقادات جمعی انسان هاست. از طریق شناسایی ریشه های زبانیِ مفاهیم می توان به روند تکامل و در واقع تبارشناسی مفاهیم دست یافت. واژه های اخلاقی نیز از این قانون مستثنا نیستند و می توانند در آشکارسازی ذات اخلاق بسیار سودمند باشند. برای مثال نیچه واژه ressentiment یعنی احساسی که ستمدیدگان طعم آن را می چشند را با واژه resentment یعنی کینه توزی دارای یک ریشه می داند. و این نوع خاصی از کینه توزی که در واقع انتقامی خیالی و ذهنی از آنهایی ست که ستم می کنند. رحم و بخشش مسیحی به جای انتقام جویی از همین دست است و در واقع معادل جایگزینی گناه با میل آزاررسانی انسان است. به این ترتیب نیچه آشکار می کند بسیاری اصول اخلاقی که در نظر ما ثابت ترین و مطلق ترین احکام اخلاقی اند و یا از آن ساده انگارانه تر جزء ذات بشرند، در واقع در طول زمان بارها و بارها تغییر مفهوم داده اند. از این بابت نباید انتظار داشت که از این پس نیز بدون تغییر بمانند. مثال جالب دیگری در این زمینه تبارشناسی واژه گناه است. نیچه ثابت می کند که گناه به معنی مجازات کسی که قرض خود را پرداخت نمی کند یا نقض قرارداد کند، بوده و اکنون به مسئولیت پذیری انسان در برابر اعمال خویش اتلاق می شود. در واقع این مسئله نشان می دهد که واژه گناه که امروزه باری اخلاقی دارد زمانی به کل معنی دیگری داشته است. کنار هم قرار دادن همه این مسائل کنار هم ما را به این فکر می اندازد که عدم ثبات مفاهیم اخلاقی آیا به معنی نسبیت اخلاق نیست؟ و آیا نباید به انتظار فروریختن نظام اخلاقی و در انداختن نظامی کم و بیش نو بود؟ اتفاقی که هم اکنون نیز می توان شاهد وقوع آن بود.
***
در واقع نیچه و اخلاق نیچه نه معرفی سازمان اخلاقی نو، بلکه نفی اخلاق و رویکرد به اخلاق به عنوان سازمان دهنده اراده است. اخلاقی که نمی تواند ثابت باشد، نمی تواند به عنوان دستاویز عمل انسان قرار گیرد. نیچه اما با گذر از اخلاق به چیزی مافوق آن می رسد، به «اراده به قدرت». اراده به قدرت که نام کتابی از او نیز هست اعمال انسان را ناشی از تسخیر اراده ای فرای آن می بیند. اراده ای که جزیی از خواص ماده است. در مقاله “ملال، رنج و نعل های خوشبختی” که در شماره پیش چاپ شد، از بیان شوپنهاور «اراده ی شیء» که ایده اولیه اراده به قدرت بود تا حدودی بررسی شد. اراده ای که معطوف به قدرت است. یعنی تنها چیز اصیل که می تواند دستمایه عمل بشری قرار گیرد، قدرت است. این موضع بی رحمانه در واقع حاوی حقیقتی تلخ برای ماست. حقیقتی که از آن گریزی نیست. ما پیچیده در قدرت های اطراف خود هستیم و هر عمل و هر تصمیم ما ناشی از پیشینه و شرایط مکانی و زمانی ماست. برای توضیح این مفهوم از یک مفهوم ثانوی آن یعنی سلطه استفاده می کنیم که برای ما قابل لمس تر است. اگر نگاهی به اطراف خود بیندازیم و به رفتار روزمره خود دقت کنیم متوجه می شویم ما تحت سلطه مفاهیمی مسلط بر جهانیم. مفاهیمی که ما را به سمت اتخاذ تصمیماتی و سامان دهی اعمالی در راستای یک کل هدایت می کنند. تسلط بر دیگران و اعمال قدرت ذات اصلی همه اعمال بشر است. این اعمال سلطه حتی در روابط زناشویی نیز قابل تأویل است. جایی که ارتباطی که باید از عشق و علاقه ای فرامادی نشئت بگیرد چنان در پیش فرض ها، سنت، فرهنگ، و حتی سوءتفاهم زبانی درگیر می شود که جز اسمی از این مفاهیم آسمانی! نمی ماند. در واقع ارتباط انسان ها با هم مبتنی بر تنازعی ست که هدف آن اعمال سلطه یکی بر دیگری ست. هر چند که این اعمال سلطه ناآگاهانه باشد، هرچند که حتی، سلطه گر تنها به کنش گری (در مقابل کنش پذیری طرف مقابل) در یک رابطه دوستانه قناعت کند. از این بابت با در نظر گرفتن تمام آنچه در حوزه عمل انسانی و تصمیمات او قرار می گیرد، روشن می شود که مفهوم اختیار و میزان آن آنقدر متزلزل است که می توان گفت اختیار به این معنی که انتخاب بین خیر و شر انجام شود، افسانه ای بیش نیست و ما در واقع همواره به اخلاقی نسبی عمل می کنیم. این آموزه ای ست که نیچه آموزگار آن بود و در واقع تفکر نیچه سنگی بود بر گور اخلاق سنتی.
سنگی بر گور اخلاق (1)
به صورت ابتدایی و اولیه اخلاق را نوعی قانون نانوشته فراگیر که وجدان را درگیر خود می کند تعریف می کنیم تا نقطه آغازی باشد برای طرح مطلب. در مقابل همه آنهایی که انسان را موجودی اجتماعی می دانند (از جمله نویسندگان کتابهای معارف) بسیاری از روانشناسان و جامعه شناسان از جمله نیچه انسان را موجودی فردگرا و خودخواه می دانند که به علت ضعف مفرط در برابر طبیعت به زندگی اجتماعی کشیده شد. پس از گذشت ده ها هزار سال از زندگی بشر، انسان و زندگی اجتماعی از هم جدایی ناپذیر شدند اما خواسته های خودخواهانه و امیالی چون میل آزار رسانی به شکل های مختلف در انسان باقی مانده است. تاریخ انسان از این امیال و مدارک آن انباشته است.
اما بشریت برای بقای خود بیکار ننشست و به روش های متفاوت، اجتماع انسانی، فرد را در خود حل نمود و امیال دیگرآزار او را کنترل نمود. مذهب قدرتمندترین ابزار در سرکوب این امیال بود و به شکلی بسیار هوشمندانه، مانند هرکول که برای نابودی مندوزا از آینه ای استفاده کرد، مذهب نیز میل آزار رسانی بشر را به خودش برمی گرداند. او حس گناه را در انسان به وجود می آورد، حسی که هم مانع است، هم میل او را ارضا می کند و هیچ گاه نیز از بین نمی رود. هیچ کس در هیچ درجه ای از خلوص مذهبی از حس گناه خلاصی ندارد.
نیچه حتی تأثیر این خودآزاری و برگشتن نفرت به خویشتن را در فیلسوفان، هنرمندان و بسیاری مظاهر تمدن نمایان می کند و آن را ناشی از واپس زدگی میل تسخیر جهان می داند. میلی که به علت ناتوانی صاحب خود، به صورت عقده و مازوخیسم به خود او برمی گردد.
***
بی شک نقش مذهب در ثبات و پایداری اجتماعات انسانی شایان توجه و قابل ارج است. اما مذهب در راه کنترل و تثبیت قوانین و از جمله اخلاق هیچ کرنشی نشان نمی دهد. دین به مثابه ایدئولوژی تغییر ناپذیر است و نمی تواند اصول خود را تغییر دهد. البته هر دین نزدیکی و وابستگی شدیدی به موقعیت مکانی، شرایط اقتصادی و فرهنگ بستر خود دارد اما گذشته از این شرایط متغیر در یک چیز ثابت است و آن لزوم همبستگی انسان ها (معتقدان به دین مذبور) در زیر لوای خود است. حکمی که مادر تمام قوانین اخلاقی جامعه می شود و آنها را نیز تثبیت می کند.
اما در این مورد دو مسئله بوجود می آید یک اینکه سیستم های حکومتی مطابق با هر روش تولید، فرهنگ خاص خود را با توجه به موقعیت مکانی می طلبند. اخلاق حکومت های سلطانیسم خاورمیانه با اخلاق حکومت های پاتریمونیال* شرقی یا فئودال اروپایی بسیار متفاوت است. از طرفی پیشرفت انسان در اقتصاد و تغییر روش های تولید روی روابط انسان ها و در نتیجه فرهنگ تأثیر می گذارد در نتیجه انطباق مجدد قوانین ثابت با شرایط جدید لازم به نظر می رسد. یعنی اخلاق مشمول مکان و زمان است. دیگر اینکه جهان مدام در حال تغییر است و انسان نیز که جزیی از همین طبیعت است در تغییر مداوم است. درک ما از جهان ناشی از منطق و قدرت ادراک ماست. ادراکی که انعکاس واقعیت خارجی ست و به شناخت منجر می شود. (این پست ها را بخوانیدhttp://chakosh.wordpress.com/2008/01/28/اشراق-و-حقیقت/ و http://chakosh.wordpress.com/2008/01/30/حقيقت-مطلق-نيست/) در نتیجه حقیقت به عنوان معیار انطباق شناخت و واقعیت نمی تواند ثابت باشد و در نتیجه ادعای نشئت گرفتن مطلق بودن اخلاق از ثبات حقیقت نمی تواند درست باشد. این نقطه آغاز بشر برای اندیشیدن به اخلاق در عصر خرد بود. اسپینوزا، کانت، هگل، نیچه، ماکس وبر و … همه به نوعی با فلسفه اخلاق درگیر شدند و در ساختن آن نقش بسزایی داشتند. گذشته از اخلاق نیکوماخوس ارسطو که پایه ی حرکت متفکرین رنسانس شد، اسپینوزا از در بند بودن اختیار انسان در پیش فرض ها و خواسته ها سخن می گوید و اخلاق ناشی از آن را زیر سؤال می برد هرچند که از یگانگی اخلاق و ماوراءالطبیعه دست نمی کشد. کانت ریشه اخلاق را از آب در می آورد و در نوع دوستی خوش بینانه ای می گذارد و اعتدال گرایی ارسطو را بسط می دهد و نیچه با تخریب کامل اخلاق سنتی دنیای جدید را لایق اخلاقی جدید می داند.
ادامه دارد…
*-حکومت های شرق آسیا نوعی از حکومت های پادشاهی بودند که پادشاه نماینده سنت ها و قوانینی از پیش تعیین شده بود و در واقع نمی توانست مثل سلطان خاور میانه ای به میل خود هر فرمانی بدهد و هر قانونی را جایگزین قانون قبلی کند. چنین حکومت هایی پاتریمونیال خوانده می شوند. شاید این همان علتی باشد که دمکراسی برای استقرار در شرق آسیا دچار دردسر کمتری است
ادب، بیخ ریش
ادب و رعایت آن خوب است. ادب از مظاهر تمدن است و در واقع کانال تضمین شده ای ست که ارتباط دو نفر را کانالیزه می کند و از این طریق مشکلات احتمالی را کاهش می دهد. این هدف غایی رعایت ادب است. این که رابطه ادب و اخلاق چیست و اینکه ادب هم مثل تمام چیزهای دیگر نسبی است محل بحث من نیست. اینجا می خواهم به نقصانی که ادب در ارتباط به وجود می آورد اشاره کنم. ارتباط بشر از طریق زبان صورت می گیرد. یعنی قطاری از کلمات که هرکدام تداعی مفهومی اند که گاه عینی و گاه ذهنی ست. بعضی نیاز به تعریف دارند و بعضی دیگر تصور و توصیف. حافظه انسان هم این مفاهیم را به صورت تصویر به خاطر می آورد. یعنی وقتی می شنویم درخت، یا تصویر نمادین یک درخت در ذهن ما شکل می گیرد یا شکل کلمه درخت در آن نقش می بندد (البته در مورد اعداد بعضی حافظه ها عدد را به طور مستقیم درک می کنند که چون حافظه من عددی نیست هیچ دیدی روی آن ندارم، مطالعه ای هم در این زمینه ندارم).
این مسئله سبب می شود تا در بسیاری موارد و به خصوص مواقعی که در باره مفاهیم ذهنی گفتگو می شود، آنچه درک می شود (در واقع تصویر می شود) با آنچه گوینده در ذهن داشته و قصد بیان آن را دارد، تفاوت فاحشی کند و دو طرف را کلا به سوء تفاهمی عمیق بیندازد. اتفاقی که بارها و بارها برای همه ما افتاده است. این اتفاق وقتی ارتباط ارتباط یک سری ابزار های خود مثلا حرکت صورت، لحن، مکث و … را از دست می دهد تشدید می شود. اتفاقی که در ارتباط تلفنی، اس ام اسی و چت رخ می دهد.
حال ادب این وسط شده قوز بالا قوز. ما برای بیان مفهوم مورد نظر، خود را ملزم می دانیم از کانال خاصی استفاده کنیم و بسیاری لغات را حذف می کنیم. لغاتی که در واقع مد نظر ما بوده اند و منتقل کننده حس اصیل تری اند. این شاید با معادل سازی هایی که انجام می شود تا حدی برطرف شود اما در حین ارتباط ما تنها مفاهیم را منتقل نمی کنیم. ما خودمان را عرضه می کنیم. مختصات فکری، روحیه، شخصیت، احساسات و بسیاری مشخصات دیگر فرد همراه کلمات و مفاهیمی که به کار می برد، منتقل می شود و اگر قرار باشد لغات و کلمات از فضایی بیرون از احساسات فرد بیایند، این انتقال مختل شده و تصویری اثیری از ما شکل می گیرد. مثلا استفاده از لغت fuck برای موصوف قرار دادن سرعت اینترنت، در حالی که ادب حکم می کند از لغت «پایین» به جای آن استفاده شود، احساس من نسبت به این پایین بودن سرعت را کلا حذف می کند در حالی که من هنگام بیان این کلمه درگیر احساس خود بوده ام. اینجا من در حد اخبارگویی که هیچ فهمی روی مطلبی که می خواند ندارد، پایین می آیم. این اتفاق در سطح های مختلف، زمانی که ادب را رعایت می کنیم رخ می دهد. از این لحاظ شری که ادب گاهی به وجود می آورد، گاهی قابل جبران نیست. توجه کنید اینجا منظور من از ادب، آن قسمت که طرف مقابل را خطاب قرار می دهد نیست که در این زمینه باید دقت بیشتری به خرج داد. مرز توهین و روراستی موی باریکی ست.
دختر فراری
من بارها و بارها در مورد دختر فراری فکر کرده ام. مسئله ای که همیشه درگیر و آشفته ام کرده است. یکی از فجایع انسانی که می توان تصور کرد قرار گرفتن یک انسان در موقعیت دختر فراری به خصوص در ایران است. خود را در این موقعیت تصور کنید. نه جایی برای خواب دارید، نه غذایی برای خوردن، نه کاری می توانید پیدا کنید، همیشه سایه تعقیب را پشت سر حس می کنید، پلیس، بیمارستان و تمام خدمات اجتماعی برای شما خطرناک است. بره ای در میان گرگ هایی که انواع سوءاستفاده ها از شما در چشمانشان برق می زند. نگاه همه به شما نگاه جنسی ست. خشونت در مورد شما هیچ مانعی ندارد. آرامش برای همیشه از میان رفته. اما آیا دخترهای فراری هنگام فرار از این موضوع خبر ندارند؟ به نظر من اکثر آنها می دانند چه فاجعه ای در انتظار آنان است و باید دید چه جهنمی را با این گودال فاجعه تعویض کرده اند.
به هرحال من قصد ندارم به این شکل به موضوع بپردازم بلکه می خواهم برخورد با دختر فراری را بررسی کنم. حال تصور کنید با یک دختر فراری مواجه شده اید. اگر آدمی مثل من رقیق القلب باشید مطمئنا حس انساندوستی تان به شدت تحریک می شود و به فکر می افتید که چه کاری می توانید انجام دهید. اولین چیزی که او از شما درخواست می کند جای خواب است. باز اگر مثل من موقعیت دادن جای خواب به او را داشته باشید ناگهان حس محافظه کاری به شما حمله ور می شود. از کجا می توان به او اطمینان کرد که دزد نباشد؟ اگر فردا در خانه شما خودکشی کند؟ اگر کس و کارش به دنبالش بیایند؟ این افکار پیش از برخورد با عینیت برای شما اصلا مطرح نبود اما حالا! او حاضر است در قبال جای خواب از او استفاده جنسی کنید اما اگر باز هم مثل من باشید این مسئله کثیف ترین شکل آن است که به سکس صرفا به عنوان ارضای هوس فکر کنید پس این مسئله برای شما منتفی ست. یعنی هیچ نفعی برای شما به جز ارضای حس انساندوستی وجود ندارد.
تصور کنید بر این مسئله فائق آمدید اما بعد از همه این ها مسئله دیگری خود را نشان می دهد. حال که خود را وارد زندگی او می کنید مسئول اتفاقاتی که در آینده برای او می افتد هم هستید، پس باید به این فکر کنید که شما نمی توانید به او به صورت نامحدود جای خواب بدهید. شما هیچ توجیحی برای حضور و رفت و آمد او به خانه استیجاری تان ندارید. پس بعد از چند روز باز هم او آواره خیابان ها می شود. کاری هم برایش نمی توانید انجام دهید. موقعیت دشواری ست که می توان عطایش را به لقایش بخشید.
اما انجام این کار یک نتیجه مهم و شاید تأثیرگذار برای این دختر خواهد داشت. اول اینکه با از بین رفتن فشار وحشتناکی که به او وارد می شود و قدرت استدلال و ادراک را از او گرفته، او می تواند به اوضاع خود و آینده اش فکر کند و تصمیم بگیرد. این که این تصمیم چه باشد به من و شما هیچ ربطی ندارد، همین که بتواند راحت فکر کند مهم است. و البته اینکه شما با اینکار ثابت کرده اید (هم به او و هم به خود) که هنوز انسانیت در عده ای زنده است و کسانی پیدا می شوند که بدون نگاه جنسی و قصد سوءاستفاده به کسی که دستش از همه جا کوتاه است کمک کنند و این جمله که “هرکه جای خواب می دهد، خوابی هم برایتان دیده است” می تواند نقض شود. و البته نباید فراموش کرد که همیشه باید انتظار داشت که آرمانگرایی و اخلاقی بودن، با سیلی سنگین واقعیت پایان یابد.
صادق طولابی فر و بهانه ای برای بحث

این عکس زاده ی یک لحظه ناب در خوابگاهه. صادق طولابی فر در حمام. قبول ندارین که به شدت حرفه ای به نظر میاد؟
این منجر شد به باز شدن باب بحثی بین من و پویان در مورد هنر، پویان نماینده نظری بود که اعتقاد دارند باید طبیعت را بدون دستکاری و نظر شخصی در هنر منعکس کرد یعنی ناتورالیسم و من نماینده به اصطلاح قراردادی هنر مصنوع مثل سبک فوتوریسم. او از این لحاظ می گفت عکس هایی که عکاس لوکیشن رو درست می کنه تا عکس مطابق میلش در بیاد هنر رو زیر سوال می بره:
هنر به صورت سنتی زاییده تلفیق برداشت هنرمند از طبیعت و فلسفه و تجربیات او است و استفاده از یک سری آلات که با وجود مصنوع دست انسان بودن، به خاطر هماهنگی با طبیعت، طبیعی به حسابشان می آوریم. اما دوره مدرن و هنر مدرن حضور کامپیوتر را در هنر به خصوص موسیقی دارد و این باعث شده تا فوبیای انسانی نسیت یه ماشین، روبات و کامپیوتر دوباره تحریک شود! واقعا استفاده از تکنیک ها کامپوتری در افکت یا حتی به قول پویان مقایسه گیتار الکتریک با کلاسیک مشکلی دارد؟ از روح هنری اثر می کاهد؟
در عصری که انسان به شدت از طبیعت بیگانه شده و دغدغه هایش فراتر از طبیعت به نظرش می آید به کاری دست می زند که در آن خبره است و از آن انسان شده، بعنی صناعت. اما آیا این صناعت در جهت دوری او از طبیعت مادر است و اشکال دارد یا دنیای جدید انسان است و هنر بازتاب آن؟
این بار می خوام نظر همه رو بدونم و خودم هم تو نظرات ادامه مطلب رو بنویسم. البته اگه کسی علاقه مند بو
ملال، رنج و نعل های خوشبختی (2)
متأسفانه بدفهمی ناشی از غرض ورزی کتب دبیرستانی، این تصور را در اکثر مردم به وجود آورده است که فروید ریشه همه چیز را در میل جنسی می دید و اعتقاد داشت باید با آزاد کردن این میل مشکلات او را حل کرد. بیان تفکر فروید به این شکل وقیح و محدود طبیعتاً جبهه گیری سختی را به همراه خواهد داشت. به خصوص در جامعه ای که به شدت درگیر تابوها از یک سو و میل جنسی سرکوب شده از سویی دیگر است و میانگین مطالعه کتاب در آن از سالی سه دقیقه تجاوز نمی کند.
فروید انرژی و نیروی محرکه فعالیت های غیر غریزی انسانی مثل هنر، علم، عشق و … را «لیبیدو» می نامد و آن را دارای ریشه ای جنسی می داند چرا که او از انسان اولیه و اصیل شروع می کند. انسانی که هنوز تمدن را نساخته و هیچ فرهنگ و قانونی بر او حاکم نیست. او تمام اعمال چنین بشری به غیر از خورد و خوراک و امثال آن را به میل جنسی مربوط می داند و می گوید این لیبیدو در مراحلی که تمدن و فرهنگ شکل گرفت، تکه تکه شد و هر بخش آن به فعالیتی از انسان اختصاص داده شد. فعالیت هایی که مفهوم تمدن در آنها معنی می یابد و از این رو تمام این فعالیت ها را دارای اصالتی جنسی می داند. او این تغییر شکل را والایش لیبیدو نام نهاد.
نارسایی های موجود در گفته های فروید هرگز بزرگی تلاش او در تثبیت نظام فکری ای که سعی در بازنمایی و بازسازی منظم و منطقی انسان می کند را زیر سؤال نمی برد؛ نظام فکری ای که علاوه بر مایه های علم روانشناسی که او بنیانگذارش بود، ریشه های فلسفی افکار او در آن کاملاً عیان است. ما در اینجا و برای هدفی که از نوشتن این مقاله داریم تنها بر کتاب «تمدن و ملالت های آن» ترجمه محمد مبشری تمرکز می کنیم و در کنار آن به بیان خلاصه ی قسمتی از افکار او می پردازیم.

فروید در این کتاب به این موضوع اشاره می کند که انسان از سویی بر «اصل لذت به مثابه حاکم مطلق» استوار است و از سویی ناچار است برای دستیابی به امنیت و تداوم این ارضای لذت، آن را محدود کند. محدودیتی که به تدریج تمدن و فرهنگ را شکل می دهد. این تمدن و فرهنگ بر مفهوم انسان در مراحل بعدی تأثیر می گذارد و به عاملی بیرونی برای اعمال فشار و محدودیت بر ارضای نیازها و لذات او مبدل می شود. عاملی که به شکل های مختلف بروز می یابد و انسان مجبور است به این محدودیت تن دهد وگرنه از ارضای نیازهای خود که اکنون تنها در جامعه انسانی متمدن ممکن است، محروم می شود. مفهوم سعادت نیز در اصل لذت نهفته است. حتی ادیان نیز سعادت ترسیمی خود را که ظاهراً از دنیایی دیگر پشتیبانی می شود، با لذات دنیایی تعریف می کنند. لازم به ذکر است فروید عنوان می کند که والایش های لیبیدو به شکل زیبایی نیز ریشه ای جدا از همین دنیا ندارند و احساس اتصال به قدرتی فرا طبیعی و به عبارت بهتر یک کل قادر نیز ناشی از واپس گرایی ذهن انسان به دوران اولیه ی زندگی اوست، که هنوز «من» او از جهان خارج خود جدا نشده بود. فروید می گوید که قطعاً انسان در دوره حاضر و در تمام دوره های تمدن احساس سعادت نمی کند و نکرده است و همواره سعی در نفی تمدن و دنیا داشته و از این رو ادیانی که دنیا را نفی کرده اند تا این حد فراگیر شده اند.
انسان برای جبران این خلاء به روش های متفاوتی دست می زند؛ از روش های شیمیایی-ارگانیک مثل مواد مخدر و الکل گرفته تا عارف مسلکی و یا ساختن جهان از ابتدا و به صورتی بی نقص (کاری که ادیان انجام می دهند) تا انسان با تسلیم به مفهوم دین احساس آسودگی کند. فروید در مورد دین می گوید: “نیاز به دین از بی پناهی دوران کودکی ناشی می شود و به خصوص به این علت که این احساس… به طور ساده ادامه نمی یابد بلکه در اثر ترس از نیروی غالب سرنوشت، مداوم نگه داشته می شود.” و در جای دیگر از همین کتاب می نویسد: “دین راه لذت جویی و جلوگیری از رنج را به همگان به یک شیوه تحمیل می کند. فن دین این است که ارزش زندگانی را کاهش دهد و تصویر جهان واقعی را به طور وهم آمیخته ای دگرگون کند و شرط این کار ترساندن عقل است.” و به این وسیله دین موفق می شود تا افراد را از رنج فردی برهاند اما در این راه افراد مختلف به شرایط متفاوتی دچار می شوند چرا که ژنتیک و پیشینه روحی روانی هر کس با دیگری متفاوت است و در حالت عادی برآورده شدن لذات او باید به شیوه انتخاب و تطبیق انجام شود در حالی که برای همه یک نسخه پیچیده شده و آن تسلیم محض و بی چون و چراست. فروید بسیاری از کارکردهای دین را تحلیلی روانشناختی می کند و در مرحله بعد بسیاری از شعارهای اخلاقی که خود را در لایه های دین مخفی می کنند را به نقد می کشد. او به همین ترتیب ارزش ها، تابوها و مقدساتی را که بسیاری از ما حتی جرأت تفکر در مورد درستی آنها را هم نداریم، نقد می کند و مجبورمان می کند تا با واقعیات روبرو شویم. واقعیاتی که لاجرم تلخند و مرارت بار.

انسانی که چنین نقدهایی را از سر بگذراند خود را مانند نیو در ماتریکس، بیدار شده در میان کندوی انسان های در خواب می بیند. با ترس و وحشت به اطراف می نگرد و به امید روزنه ای می گردد. آیا این آمادگی روحی برای ما وجود دارد که قرص بیداری را انتخاب کنیم و با واقعیت رنج آور مواجه شویم؟ اصلاً آیا پیشینه فرهنگی و تاریخی جامعه ما اجازه می دهد تا فکر فلسفی در آن رشد کند و عقلانیت متولد شود؟
ملال، رنج و نعل های خوشبختی
(این مقاله نیز برای نشریه دانشجویی آفتاب فردا که بزودی منتشر می شود نوشته شد)
اکثر مردم می گویند ما به فلسفه نیازی نداریم و بدون آن زندگی می کنیم و حتی می گویند فیلسوفان عده ای مفتخورند که گوشه ای می نشینند و فکرهای صدتا یک غاز می کنند. اما اگر فلسفه را تبیین روابط بین انسان و طبیعت و انسان با انسانهای دیگر و تلاش برای توضیح و توجیه پدیده هایی که در این بین رخ می دهند بدانیم، آنگاه می توان گفت هر کس در سطحی از چنین فکر و نگاهی برخوردار است و برای زندگی اش دارای فلسفه ای است. فلسفه ای که به صورت یک اپیدمی در ارتباط با پیشینه تاریخی و فرهنگی و البته دینی یک قوم شکل می گیرد و در رابطه ای دو طرفه و دیالکتیکی با آن است. این فلسفه گاهی به صورت اخلاق خود را می نمایاند و گاه به صورت نصایح و قوانین اجتماعی و به طور کلی ایدئولوژی و جهانبینی دینی. این جهانبینی در خانواده ها آغاز به شکل گیری می کند، در مدرسه تثبیت می شود و به صورت عرف جامعه در می آید.
بخش بزرگی از این جهان بینی و آموزه های بالاخص دینی که در جامعه ما رواج دارد با جهانبینی هایی که تا پایان قرن 19 در بین مردم بسیاری کشورهای دیگر رایج بود، کم و بیش از یک جنس است. نصایح مسیحیت مثلا “دیگران را مثل خود دوست بدار” یا اعتقاد به روح، جهان دیگر، منجی آخرالزمان، فطرت پاک بشر، دوآلیسم خیر و شر و… شباهت بسیاری با نصایح و جهانبینی دینی ما دارد. در اروپای قرن 19 و پس از رنسانس متفکران عصر خرد، اعتقاد به اینکه به جای اتکا به کتاب آسمانی و قرائت های بی منطق و گاه عجیب و خرافاتی دین باید تنها به منطق و عقل اعتماد کرد، تثبیت شد. متفکرانی چون دکارت، اسپینوزا، لایبنیتس، پاسکال و… با دوباره چیدن فلسفی دنیا هر کدام گنگ بودن و بزرگی مسئله را بیشتر نمایاندند و هر کدام سعی نمودند از راهی به تثبیت و بازتعریف ارزش های انسانی بپردازند. پس از آنها هیوم، کانت، هگل و اعقابشان که اکثرا آلمانی بودند با تبیین شناخت شناسی، اخلاق شناسی و بسیاری بنیان های فلسفی، فیلسوفان بعدی را آماده نمودند تا به طور جدی فکری چنین ریشه دار را که با فرهنگ و گوشت و پوست مردم آمیخته بود، به چالشی جدی بکشانند. گذشته از تأثیر بسزای مارکس و متفکران مارکسیسم در تحلیل جامعه و روابط آن در جهانبینی مدرن ، شوپنهاور، نیچه و فروید از مهمترین متفکرانی بودند که در به چالش کشاندن ذهنیت عمومی و ساده انگارانه به جهان سهم بسزایی داشتند و نیهیلیسم، اگزیستانسیالیسم و حتی فلسفه تحلیلی بسیار وامدار آنان است.

تفکر شوپنهاور (arthur schopenhauer) را می توان حدفاصل تفکر کانت (که در واقع عصاره و نتیجه ی جریان فکری معاصرش بود) و نگاه نویی که در آثار نیچه، فروید و… ظاهر می شود دانست. حد فاصلی که می توان ردپای هر دو نوع تفکر را در آن به وضوح مشاهده کرد. شوپنهاور مانند کانت معتقد است جهان تا آنجا برای تجربه ما قابل درک است که نمودی از آن توسط حواس ما درک شود و این درک قطعاً ناقص خواهد بود چرا که حواس ما کامل مطلق نیستند و هرگز نمی توانند به آنچه او «شیء فی نفسه» می نامد، راه یابد. کانت برای شیء فی نفسه خارج از تصور ما هویتی قائل می شود که آن را نومن (nomena) می نامد و شوپنهاور این مفهوم را با اتلاق نام «اراده» بسط می دهد. یعنی هر شیء دارای دو بخش وجودی ست که در هم آمیخته اند. یکی قسمت بازنمود که آن را با تجربه درک می کنیم و دیگری اراده که می توان آن را به نوعی مفهوم هدف و کل در نظر گرفت اما هدفی کور. هدفی که برای انسان جز رنج به ارمغان نمی آورد. مثالی که به درک مفهوم «اراده ی شیء» کمک می کند این است که وقتی ما عضوی از خود را حرکت می دهیم اراده ی این حرکت در ما و این حرکت ما نهفته است و جزیی از ماست. او این اراده را در مورد هر شیء البته به صورت بدون شعور قائل است. این مفهوم در شکل گیری تفکر تسلط قدرت بر تمام اعمال ما در متفکران بعدی چون نیچه و فوکو مؤثر بود. مفهومی که به زیر سؤال رفتن قدرت اختیار انسان منجر شد. این که ما تحت تأثیر ناگزیر ژنتیک، سنت ها، فکرها، عادات و روابطی هستیم که پیش از ما تثبیت شده اند و حتی شیوه های فکر کردن ما را از آن خلاصی نیست. احساس حضور چنین سلطه ای بر رفتار آدمی فشاری فلسفی ست که می تواند او را ناامید و بدبین کند، همانطور که خود شوپنهاور بود.
علاوه بر این شوپنهاور مسئله رنج و ملال دائمی را مطرح می کند. مسئله ای که دلیل عمده ی شهرت او است. او می گوید اراده حاکم بر ما در پی برآورده کردن لذات ماست و تمام فعالیت های بشر به نوعی به این هدف منجر می شود؛ اما این لذات هرگز دائمی نیستند و با ارضای لذت، احساسی از ملال و دلزدگی به آدمی دست می دهد و حتی اگر لذتی مثل آرامش روحی که عرفا و مرتاض ها ادعای دستیابی به آن را دارند، نصیب آدمی شود باز لذت های دیگری هستند که ارضا نشده اند یا قربانی شده اند. پس آدمی همواره در میان رنج ناشی از ارضا نشدن لذت و ملال ارضای یک لذتِ تنها، در نوسان است و دستیابی به سعادت برای بشر هرگز ممکن نخواهد بود. او حتی عشق را زیر سؤال می برد و می گوید عشق چیزی جز فریب طبیعت برای حاکم کردن اراده بر زندگی انسان نیست. تأثیر این نگاه به ارضای نیازها و لذت ها را می توان در آرای فروید به وضوح یافت. آرایی که شکل دهنده ی بسیاری از تلقی های زندگی عصر مدرن بودند.
ادامه دارد…

افسردگی در خوابگاه های دانشجویی

(با توضیح اینکه این مقاله برای نشریه دانشجوی “آفتاب فردا” نوشته شد)
افسردگی در خوابگاه بر اساس آمارهایی که مثل تمام آمارهای دیگر در کشور، تنها هنگامی منتشر می شوند که در تأیید قواعد موجود جامعه باشند و نشانه های مثبتی را در خود داشته باشند، و البته بر اساس مشاهدات نگارنده که حدود 6 سال را در خوابگاه های دانشگاه صنعتی اصفهان به سر برده، مسئله ایست که در حال تبدیل شدن به بحران می باشد. مسئله کمیت این افسردگی نیست که سبب بحران است چرا که باید به این نکته توجه کنیم که اصولاً وجود افسردگی به نسبت یک به صد، بحران محسوب می شود و دیگر اینکه افسردگی بسیاری از ما پنهان است. ما سعی می کنیم در این مقاله ریشه های اجتماعی و روانی افسردگی در شخصیت فرد را بیابیم و تأثیر خوابگاه بر دامن زدن به این افسردگی را بررسی کنیم.
ابتدا کمی مطالب پیش پا افتاده را یادآوری می کنم: فروید سه جنبه برای شخصیت انسان قائل شد که بعدها بسط و توسعه یافت و به شدت در علم روانشناسی مورد استفاده قرار گرفت. این سه جنبه یا هویت یکی “خود”، ego یا به عبارتی بالغ، دیگری “فراخود”، super ego یا به عبارتی والد و آخری کودک. این سه جنبه در تمام افراد وجود دارند و با کم و زیاد شدن این جنبه ها شخصیت ما شکل می گیرد. بالغ همان منطق و عقلانیت است، والد تأثیراتی ست که شخصیت ها و عوامل برتر بر زندگی انسان می گذارند مثل تأثیری که پدر و مادر بر روی فرزند خود می گذارند و این جنبه شامل تمام امر و نهی های فردی یا اجتماعی در زندگی فرد هم می شود. کودک آن بخش احساساتی و لج باز انسان است. بخشی عاری از منطق که تنها بر روی غریزه و احساس عمل می کند.
ساخت جامعه ما بر اساس خانواده پدر سالار و با سابقه الیگارشی جا افتاده معمولا به استبداد فکری در خانواده منجر می شود. فرزند تا زمانی که در خانواده زندگی می کند تحت سیطره فکری و و حتی فیزیکی خانواده و بالاخص پدر قرار دارد. قوانین خانواده بسیار ساده همه چیز را توجیه می کند و به نام حفظ بنیان خانواده، خیر خواهی و تجربه اجازه شکل گیری نظرات مخالف را از فرزند می گیرند و این منجر به برخورد میان کودکان نوجوان و خانواده می شود که تقریباً همه ما تجربه ای از آن در ذهنمان داریم. مادر هم که به صورت سنتی هویت خود را در پدر گم کرده و تنها سعی می کند با دعوت به تسلیم، صلح را برقرار کند. در این صلح بالغ فرد قربانی والد می شود. بالغ تسلیم می شود و از آن به بعد نیروی منطق را در توجیه دستورالعمل های والد قرار می گیرد. والد در ابتدا والدین و بالاخص پدر است اما کمی بعد جامعه نیز وارد شده و تابوها و باید نباید های بیشتری را وارد حوزه والد می کند. بالغی که نتوانسته خود را به اثبات برساند در جامعه هم دنبال والدی می گردد تا تأیید و دستور هر فعالیتی را از او بگیرد. دیکتاتوری در چنین جامعه ای ناگزیر خواهد بود.
اما دانشگاه اولین جایی ست که فرد با افکاری متناقض با آنچه تا قبل از آن در خانواده به او القا می شد، مواجه می شود. با “خود”هایی دم خور می شود که همه کم و بیش از زیر سیطره “فراخود”های خود رهایی یافته اند و در پی یافتن دوباره خود هستند. اینجا والد فرد که به صورت قوانین نانوشته ای خود را در پستوهای مغز فرد پنهان کرده مدام خود را در تقابل با این مهمان ناخوانده قرار می دهد و سعی می کند با تکرار امر و نهی های شناخته شده، از تغییر جلوگیری کند. پیام های اخلاقی جا افتاده که “والد” فرد بانی آن است با ایجاد فشار درونی زیاد سبب می شود فرد با میدان دادن به بالغ مدام احساس گناه کند و این به درگیری ذهنی شدیدی منجر می شود. درگیری ذهنی ای که برای فرد افسردگی به بار خواهد آورد. البته واضح است که این نوع افسردگی به هیچ وجه عام نیست. اما مطمئناً در بسیاری افرادی که به افسردگی دچارند از دلایلی ست که در کنار عوامل دیگر می تواند مورد توجه قرار گیرد. میزان این افسردگی و اصلاً وقوع این نوع افسردگی البته به ژنتیک و پتانسیل فرد هم برمی گردد که فرد را آماده می کند تا در برخورد با محرک های محیطی از این دست به افسردگی دچار شود چنانکه می بینیم هستند بسیاری که با وجود برخورد با چنین مسائلی توانسته اند بدون دچار شدن به افسردگی از زیر فشار والد خود را برهانند.

اما در دانشگاه اتفاق دیگری هم می افتد. فردی که تا امروز به شدت از ارتباط با جنس مخالف منع شده بود با جوی مواجه می شود که یا با جنس مخالف خود ارتباط می یابد و یا اگر هم خود را به شدت محدود کند از ارتباط هم سن و سال ها و دوستان خود با جنس مخالف بسیار می شنود. این نیاز طبیعی و اصیل فرد که تا این روز سرکوب شده بود امروز سرباز کرده و تمام اخلاقیاتی را که او را محدود می کند، به چالش می کشد. جامعه ای که به هر بهانه ای سعی می کند این بخش از انسان را به شیوه مرتاض ها از میان ببرد تا مثلاً بنیان خانواده و جامعه را حفظ کند درواقع تیشه به ریشه عناصر جامعه خود می زند و انسان هایی افسرده و عقده ای بیرون می دهد. انسان هایی که می دانیم بسیاری شان این امیال سرکوب شده را با خود به زندگی آینده می برند و اخلاق فاسد و نگاه جنسی را به محیط کار.
این ها همه جدا از بیماری های افسردگی ای است که فرد به علت عدم توانایی برقراری ارتباط درست با جنس مخالف و میدان دادن شدید به “کودک” در جهت دهی این روابط رخ می دهد. کودکی که همیشه در مقابل “والد” می ایستد و تنها دستاویز فرد در تقابل با “والد” خود است. “کودک” غیر منطقی با اعمال کودکانه و احساساتی خود ابتدا تمام پیام ها و نصایح اخلاقی و امر و نهی ها را کنار می زند تا آنچه می خواهد را به دست آورد ولی بعد از بدست آوردن آن، به بهانه گیری و لج بازی و حتی به کار بردن همان امر و نهی ها و قوانین “والد” در مورد طرف مقابل می پردازد و طبیعتاً چنین رابطه ای که بالغ در آن نقشی ندارد به چه بحران هایی که منجر نمی شود. بسیاری از ازدواج های سنتی نیز به این درد دچارند و چه بسیار این مشکلات را در اطرافمان می بینیم تنها به این علت که می خواهیم جامعه را از گناه ارتباط با نامحرم حفظ کنیم. حتی در مورد آنان که ادعای مذهب دارند می بینیم که بسیاری از آنها وقتی به این نوع مسائل می رسند به شدت واکنش نشان می دهند در حالی که در مورد گناه های بزرگ دیگری از قبیل دروغ، ریا،غیبت و… که در جامعه بسیار مشاهده می شود معمولاً واکنش خاصی نمی دهند یا واکنشی خفیف دارند. این باز نشان می دهد در این زمینه کودک به تبعیت از والد درگیر می شود و اصلاً از بالغ فرد خبری نیست.
سرانجام باید توجه داشت افسردگی های ناشی از شکست های عشقی بسیار قابل لمس تر از بحران های شخصیتی ست که از برخورد تفکرات غالب جامعه و تفکرات فرد است. چرا که در افسردگی های عشقی کودک در گیر است و این نیاز، نیازی اولیه تر نسبت به بحران های فلسفی ست در حالی که در این بحران ها به خاطر درگیر بودن بالغ احتمال برخورد منطقی و کنترل بحران و در نتیجه رهایی از افسردگی بیشتر است. اصولاً در آنها که بالغشان ضعیف می ماند امکان درگیرشدن با مسائل فلسفی وجود ندارد. (مطمئنا ادامه دارد اما شاید دیگه حسش نباشه!)

- نماد جهانی افسردگی
برای مطالعه بیشتر در مورد مفاهیم به کار رفته در این نوشته می توانید به کتابهای زیر مراجعه کنید:
«تعبیر خواب» زیگموند فروید
«وضعیت آخر» تامس آ هریس
«نظریه بازیها» اریک برن