ادبيات يک نقاب است تا از پشت آن سخن گفت. آنچه را صراحت آن به مزاج خوش نيست. ارباب زاده اي را تصور کن. فرزند پنجم يک فئودال قرون وسطايي که مجبور است شواليه شود. اما مي گذارد و در مي رود، گوشه اي به نجاري. روزي در حالي که الوار کج و معوجي را به دوش مي کشد، دوشيزه را مي بيند.
-اين الوار به چه درد تو مي خورد. بار تو آنقدر کج است که هرگز به منزل نمي رسد.
-من نجاري بلد نيستم. بايد شواليه مي شدم. جبر موقعيت مرا اين گوشه انداخت. زير پاي شما.
-شمشيرت کجاست شواليه؟
-ترکم کرد. در من توان جنگ نمي ديد. بازوانم برازنده اش نبود. جايي ميان جنگل ماند تا شواليه آرزوهايش سوار بر زين زرين به دنبالش بيايد. من منطق دارم و به حقوق زنان معتقدم. پس به جدايي تن دادم. امتيازات را يکسره واگذار کردم.
-شواليه! اين چه عشقي ست؟ دخترکان بايد عاشقت باشند و تو عاشق زنان شوهر دار. تو را چه آمده است؟
- من از حقوق شهروندي خلع شده ام. راست مي گويي. گنده تر از دهانم سخن گفته ام و در آب گوزيده ام. نخند. من بريده ام. انتظار ريشخند از تو ندارم. انتظارم دلسوزي هم نيست. مي خواهم جدي باشم.
-عاشق شده اي؟
-دوست داري بشنوي آري؟ نه. اگر خواهشت را پاسخ مثبت آورم خوارم مي شمري. نمي شمري؟ اما اکنون مقابل تو ايستاده ام و ادبيات را بهانه کرده ام. کافي نيست؟ کافي نيست تا مرا به دنبال آب حيات يا دندان اژدهاي هفت سر دريايي بفرستي، يا پشم گوسفند طلايي طلب کني؟
-اسبت کجاست؟ مرا با چه خواهي برد؟
-اسب محدوديت است. ياد لگام و دهنه مي افتم. من مي خواهم از درختان بلند بالا بروم و جلوي بانوان زيبا چون تو تعظيم کنم. دنيا پر است از اسبان وحشي و من يکي را براي تو تنها رام مي کنم. اسبي که در اصطبل پدري رام شده باشد شايسته ي تو نيست.
-شواليه هذيان مي گويي. اين راه تو نيست. شرافت براي تو و تو براي شرافت به دنيا آمده اي.
-مزخرف است. دلي از سنگ مي خواهم تا به دستان تو تنها نرم شود. گور پدر شرف. من غرورم را به کف گرفته ام. دوشيزه! من فصل سرد را حس کرده ام. آتشي برايت تدارک ديده ام .
-اگر سر راهت قرار نمي گرفتم چه مي شد؟ فرقي داشت؟ حال نيز همانگونه باش و مرا فراموش کن. سراغ ديگري .
-سوالي بس سخت است و سخني بيجا. مرا ببخش. دنيا ميلياردها راه براي رسيدن به اين لحظه داشت و اين لحظه ناشي از ضرب احتمال تمام آنهاست. تصادف کور سازنده ي زندگي ماست. کم است اما ممکن است و من به ممکن ها مي انديشم. من اکنون هستم و فردا را اکنونِ من و تو مي سازد. با هم يا بي هم. و هردو به شصت سال و اندي عمر (احتمالا) ختم مي شود. با هم يا بي هم.
-گيجم مي کني و گوي تمرکز را مي ربايي. من نمي توانم . من مي ترسم.
-اين يک بازي ست. ما تمام عمر بازي مي کنيم. تمام کارهاي ما نوعي بازي ست. ما بازي هاي مختلفي را مي آزماييم تا بازيگر نقش مقابل خود را بيابيم. آرامش و بقا يا تشويش و گسست نتيجه ي بازي هاي متقابل ماست. تا به روي صحنه نيايي هيچ کدام را نخواهي يافت. من شايد جاي درستي نباشم اما قاعده ي بازي را رعايت کردم. از اينجا به بعد با توست که به همش بزني ، جر زني کني يا مهره بعدي را حرکت دهي.
دوشيزه گريخت و شواليه همچنان به کشيدن الوار ادامه داد …
