تأملات دودی

برای او که بخشی از رفتنم را به گردنش افکنده ام

ارسال‌شده در ادبیات من در آوردی توسط آيدين در ژانویه 17, 2010

این روزها روزگارم تسلیم است. همه چیز و همه کس را می گذارم و می روم. خسته ام آری، کم می شوم از اصفهان و تو. کار من امروز رفتن است و رها کردن همه ی نیمه کاره ها و آغازنکرده ها. عشق، قرار گرفتن در مکان و زمان مناسب است، به همین سادگی. شاید روزی دیگر، جایی دیگر و  آغازی.
زندگی تو این روزها جای آن دیگری ست و من به این روزها تسلیم می شوم که هیبت تو ویرانگر است و من از ویرانی می ترسم. عشق، حدیث خودخواهی ها و تملک های ماست و چه پوچ است اگر بیش از این بپنداریمش. تو را با تمام آنها که حس تملک دارند می گذارم  و می روم.
آری پریشان، پیر، خسته و دورم. شست پایم درد می کند بس که این روزها قدم زدم و نرسیدم. هیچ کس منتظر هیچ کس نمی ماند، دنیا که برای ما صبر نمی کند. تو این گوشه و من آن گوشه بر مدار خود خواهیم چرخید و گاهی به هم لبخند خواهیم زد، با پیامکی، تماس بی پاسخی و… اینها سهم بی چرای کسی ست که می گذارد و می رود.

خداحافظ لذت های کوچک اصفهان

ارسال‌شده در بدون دسته بندی توسط آيدين در ژانویه 11, 2010

لذت های کوچک واقعیت زندگی اند. خاطرات شیرین هیچ کدام از برنامه ریزی و هدف گذاری بیرون نیامده اند بلکه از اتقاقات کوچک میان لذت های کوچک زاییده می شوند. هدف های بزرگ لذت های کوچک را له می کند. نگاه سنتی اما از این فلسفه بیزار است. پدر و مادرها دوست دارند ببینند که فرزندشان در مسیر یک هدف تأیید شده ی درشت دانه سگ دو می زند. وقتی می گویم من به خانه ای اجاره ای، اتومبیلی معمولی  و حقوقی که کفاف لذت های کوچکم را بدهد، راضی ام، انگار مصیبتی عظمی بر پدر و مادرم نازل شده. با چشمانی آکنده از ترحم و تأسف نصیحت و حتی تحقیرم می کنند. زندگی سنتی در فردایی که هیچ وقت نمی آید معنی می یابد. همیشه برای مبادای فردا امروز قربانی می شود.
من هفت سال بدون ساز رقصیدم، عقده هایم را خالی کردم و به “خود” معنی دادم. حالا اما باید تمام اصفهان را ترک کنم. تمام آدم ها، تمام پل ها، تمام خانه ام، میزبانی هایم، تمام هرچه داشتم که نه فقط مال من که خود خودم بودند. به خانه ی پدری می روم جایی که پدر با تمام آنچه از تحکم پدرانه بلد است تمام سهم من می شود و سلایق و علایق جاری در خانه که دقیقا وارونه ی من است.
رفتن اجبار است اما اگر رفتنی نبود برگشتنی هم نبود. برگشت ها همیشه مهمترند. حضور آمیزه ای از تکرار و ملال است. گاهی رفتن و دوباره خواستن چیزهای دوست داشتنی، محکی ست برای حقیقی و دروغ بودنشان. باید بگذارم زندگی با تمام تلخی و فقدان هایش در من جاری شود. باید خودم را دوباره بیرون بکشم. رفتن تسلیم است و گاهی تسلیم هم بخشی از زندگی ست.

عقده های کودکی و دفاع از Anime

ارسال‌شده در بدون دسته بندی, موسيقي كتاب فيلم توسط آيدين در ژانویه 3, 2010
اکثر نسل من با عقده هایی کوچک و بزرگ کودکی خود را گذراندند. عقده ی حضور پدری که زندان چهار سال معنی آن را از بین برده بود. تنها دیدارهای گاهگاه از پشت شیشه یا اتاق ملاقات کودکان با آن عکس های احمقانه روی در و دیوارش و آلبالو خشکه هایی که پدر خیس می داد که دستش جلوی فرزندش خالی نباشد. شنریزه های جلوی قزل حصار و مینی بوسی که در حدخفگی شلوغ بود. مادری که  30 تومان حقوق خود را به من اختصاص می داد که کمبودی حس نکنم. امنیتی که شب ها در آغوش سفت مادر زیر پله ها از ترس بمباران تهران نصیب من می شد. فکر این که بمب بعدی روی خانه ی ماست. احساسی که مادر آن را می فهمید و من تنها آغوش را.
عقده ی هم بازی هم سن و سال: مریم دختر بزرگ همسایه ی روبرویی که از پشت درِ بسته ی خانه ی نارمک همدم تنهایی هر روزه ی من می شد و از شکاف پست پفک تو می انداخت. قدسی خانم پیرزن طبقه ی پایین با موهای رنگ کرده و عینک فریم قهوه ای که همه جای خانه عکس فرزندان غایبش را داشت. روزهای بیمارستان محل کار مادر که اگر از ترس بازرس در کمد مخفی ام نمی کردند، در اتاقی تنها به لِگوهایم مشغول می شدم و دایناسورهایی که به جان آدمک هایم می انداختم. گاهی دایناسورها آدم ها را می کشتند و می خوردند. ذهن کودک واقع گراتر از آن چیزی ست که تصور می کنیم. دکتر موحدی که از او جز شبح یک پیرمرد با روپوش سفید چیز زیادی در خاطرم نیست. بشیر همبازی مهدکودک که بعدها رفتم و دوش پدر وقتی پیشانی اش را می چسبیدم و می خواند: “تو که منو خسته کردی، مرغ پربسته کردی”. و البته کتک هایش را هم فراموش نمی کنم. پدر همه اقتدار بود و به تمامی «فراخود» نه احساس امنیت. امنیت دامان مادر بود که در مقابل پدر سپرم می شد.
خلاصه می کنم که خیلی ها را حتی نمی دانم. نهایتا عقده ی دیدن کارتون و ارضای خیالبافی کودکانه ام: تنهایی پر خیال را می گشاید و من بال هایی به بزرگی عقاب داشتم. برنامه کودک و خردسال شبکه دو در تلوزیون سیاه و سفید و کارتون هایی که با تمام نوستالژی من از آن روزها گره خورده است. بزرگتر که شدم، هنوز تشنه ی کارتون بودم و اسباب بازی هایم و بهانه ام برادر کوچک. سانسورهای توهین برانگیز تلوزیون و قطره های کارتونی که از دست های پر انگشتر آقایان صدا و سیمایی می چکید تنها عطشم را بیشتر و بیشتر کرد. وقتی تلوزیون گاهی یکی دو صحنه از انیمیشن های ژاپنی را در قالب تیزر برنامه هایش پخش می کرد از شوق می خواستم با صفحه ی تلوزیون یکی شوم و وقتی تمام میشد احساس بدبختی و محرومیت می کردم.
حالا اما دیدن سریال های رنگ و وارنگ ژاپنی یا همان Anime به یُمن دوستان دانلودبازم، آبی ست بر خاکستر آتشی که سال ها پیش انگار خاموشش کرده بودند. چنان لذت می برم که انگار یک قوطی خالی در من پر می شود. چشمه ی خیال بی شک در ژاپن است که رود انیمیشن را پر آب می کند. در عین حال Anime ها عین واقعیت اند. زندگی خشن، خون، مرگ، خیانت، قتل  و هر اتفاق دیگری ممکن است برای شخصیت های داستان های قوی آن ها رخ دهد. خشونت انسانی چه بسا به معنای واقعاً تاریخی خود و به ظرافتی عجیب نمایش داده می شود. چالش های اخلاقی به عمیق ترین فلسفه های غرب و عرفان های شرق نقب می زنند و قضاوت را آزاد می گذارند. باورها و اسطوره های کهن ژاپن جایگاه مهمی در آنها دارد و این پشتوانه ی غنی فرهنگی به همراهی تکنولوژی طراز اول و نبوغ بی نظیر انیمیشین سازی ژاپن Anime را بی رقیب می کند.
کارتون های هالیوودی اکثرا مضحک به نظر می رسند. شخصیت اول اسطوره ی اخلاق است، هیچ کس حتی نقش منفی کشته نمی شود و همه چیز به خوبی و خوشی تمام می شود. سعی مذبوحانه ی آمریکایی ها برای نفی و انکار واقعیت هیچ ربطی به خیال پردازی ندارد. خیال پردازی با قلب واقعیت هیچ نسبتی ندارد. فلسفه ی نخ نمای اخلاق انیمیشن های آمریکایی تنها به درد حماقت کاتولیکی آمریکایی می خورد و من شک ندارم که یک ژاپنی پانزده ساله بیشتر از یک آمریکایی سی ساله از دنیا درک دارد.

دریچه های سکوت

ارسال‌شده در ادبیات من در آوردی توسط آيدين در دسامبر 20, 2009
انسان از سکوت گریزان است. اگر یکی باشد، پی جفت می گردد و چون یافت، فقط بلد است با کلمات هیاهو کند. اما. اما این سر و صداها ما را از خود و از یکدیگر دور می کند. به بازی کلمات مشغول می شویم و فراموش می کنیم که چه می گذرد بر ما و بین ما.
وقتی چشم امن ترین و ساده ترین راه رابطه است، وقتی می توان با یک هجای ساده مثل “آ” یک دنیا حرف زد (*) چرا آنچه زبان مثله اش می کند را با نگاه و یک “آ” نگوییم؟ پنج دقیقه سکوت و تنها چشم در مقابل چشم. اگر از چشم ها چیزی نفهمیدیم، هرگز هیچ چیز نخواهیم فهمید.
کاش فرصت داشتم، دریچه ها را بگشایم تا دودها که رفت، قدم بگذاری و داخل شوی. آن گاه فروتن ِ داشته ها و مغرور ِ نداشته ها، لبخندت را در جای خالی اش نشانت دهم. اگر نگاهت از روی من نمی لغزید و بر زمین نمی افتاد، هزاران کتاب را می سوزاندم تا دودها که رفت، شعله را نشانت دهم.
چشم به درخت، دیوار، زمین و حتی گربه ای که رد می شود می اندازی و حرف می زنی، هی پشت هم حرف می زنی. نقل تمام خاندان را که بگویی و تمام داستان های جهان را هم که به پایان ببری، تنها لبخند می زنم. اما اگر لحظه ای به من نگاه کنی، آن سان که بیابمت، اصفهان را از هم می گشایم به لرزه ی شوقم.
و تو هر بار حرف پشت حرف می آوری و بی آنکه دیده باشمت، می روی.
.
.
.
(*) شب دوم از «داستان خرس های پاندا» نوشته ی «ماتئی ویسنی یک» را بسیار دوست دارم.
پانوشت: قرار نبود این متن به اینجاها برسد اما چه می توان کرد، قلم که به کاغذ می رسد، عصیان به جانش می افتد.

خیال

ارسال‌شده در بدون دسته بندی توسط آيدين در دسامبر 14, 2009
این رو به آن رو می شوی و گیسوان سیاه روی صورت سبزه ات هاشور می زند. چین به پلک می اندازی و جهان به مرزهای صورت تو محدود است. صبح آن است که از چشم تو برمیخیزد نه آنکه به پنجره می کوبد. تو به آرامشی پلک می گشایی که عقربه ها لحظه ای تعلل می کنند تا چنین معجزه ای آرامتر بگذرد. چشم های خواب آلود تو پی صفحه ی ساعت و دقیقه هاست که من… حیف! در آغوش کشیدنت اعجاز تو را به هم خواهد ریخت. آه بانو، تو که نمی بینی، مژه هایت جهانی را می روبد تا پلکی زده باشی. وقتی ظرافت اندام خود را تکان می دهی هوس آغوش می شوم، مدام چنانت بفشارم، که باور کنم “ما” توان بودن دارد.
و همه ی خلسه ی صبحگاهی من پایان می یابد، وقتی به چپ برمیگردم. و خالی جای تو، تهدیدی ابدی ست. دستم کورمال پی پاکت سیگار می گردد و به این فکر می کنم که تو هرگز چنان نبوده ای که می اندیشم و بوسه ی صبحگاهی مرا فقط نخی بهمن سویسی بشاید.

همانند سازی و هنر آوانگارد

ارسال‌شده در فلسفه, موسيقي كتاب فيلم توسط آيدين در نوامبر 18, 2009
زمانه، زمانه ی همانندسازی ست. همه چیز در حال بازتولید است و همانند شدن. شاعران از خط شعری ثابتی تبعیت می کنند و دسته هایشان مشخص است. وجه تمایز دسته ها و حلقه هایشان، همانندی مضامین و فرم هایشان است و شاعر بودنشان نیز در قالب یک نظام مدون سطح بالاتر، تعریف شده است. نویسندگان روزنامه و تلوزیون هم به مشی مشخصی می نویسند، اخبار ظاهرا متفاوت است اما تأثیرشان روی مخاطب ثابت است. مقدار خاصی جلب توجه، به مقدار لازم تحریک احساسات و با چاشنی تصاویر حساب شده. اسم آن را هم می گذارند “پاسخ به خواست مخاطب” اما هیچ کس به خاطر نمی آورد که خواست خود را کی به گوش آنها رسانده است. در واقع آنها خودشان این خواست را بوجود آورده اند و اکنون برایش سینه چاک می دهند. همین است که وقتی به آنها که جلوی تلوزیون می نشینند یا روزنامه می خوانند دقت می کنیم می بینیم هیچ نوسان قابل توجهی از خود نشان نمی دهند انگار خبری که در جریان است چیزی خارج از انتظار نیست. در واقع هیجانات ما نیز از قبل اندازه گیری شده و قابل انتظار است. (پروپاگاندا)
***
در زمانه ی ما اوقات فراغت، زمانی ست که تلف می شود. فرقی نمی کند به پیک نیک برویم، تلوزیون نگاه کنیم یا روزنامه بخوانیم. شکل گذراندن اوقات فراغت چیزی ست که از قبل برای آن فکر و برنامه ریزی شده و گزینه های مطلوبپیش بینی شده است و این همان هاست که به ذهن ما خطور می کند. شهربازی، پارک، تفریحگاه های جنگلی، شمال، سینما، کافه و حتی شب نشینی در مدل های کاملا مشخص است و تقریبا همه نوعی تلف کردن وقت. برای سلایق و گروه های مختلف تفریحات متفاوتی پیش بینی شده که حتی وجه مشخصه ی آن گروه می شود. در این گروه ها، افراد گروه در یکدیگر بازتولید می شوند و هرچه بیشتر به هم شبیه می شوند. آنها تصور می کنند که خودشان مشخصات خود را تعیین می کنند ولی در واقع این پروپاگانداست که در سطحی بالاتر سلایق آنها را سامان می دهد و در مقیاس بزگتر، ویژگی هایی را در همه به یکسان منتشر می کند. سلیقه ها نتیجه ی مستقیم همین همانند سازی هاست.
***
هنر آوانگارد هنری ست که با هجمه ی مسلط همانندسازی جامعه به تضاد برمی خیزید. ناگهان میان این همه کالای هنری همسانِ به ظاهر متفاوت، قد علم می کند، دهن کجی می کند و نظم موجود را به بازی می گیرد. به هم زدن نظم برای مخاطبی که به نظم عادت کرده سنگین تمام می شود. منتقدین به هنر موجود استناد می کنند و احتمالا به تمسخر هنر جدید می پردازند و روزنامه ها و نشریات به نقد و هجو آن قلم می گردانند. اما سرشت این هنر کله شقی ست، پس بدون توجه به تمام نقدهای به ظاهر منطقی (در واقع منطقی که از نظم موجود برخاسته) به کار خود ادامه می دهد تا کم کم سلیقه مخاطب را به خود جلب می کند. آنگاه منتقدین و صاحبنظران به تدریج مجذوب می شوند. ناگهان تعداد هنرمندانی که آثاری در این سبک نو بوجود می آورند فزونی می یابد و آنگاه زمان مرگ این هنر فرا می رسد. همانندسازی از مدل کشف شده در این هنر، آوانگاردی آن را می گیرد و به قول فرانکفورتی ها هاله ی اثر را محو می کند. هنر آوانگارد به هنر موجود تبدیل می شود.
این حلقه یعنی دیالکتیک، یعنی تازگی، به جلو بودن و دیالکتیک هنر از این لحاظ جاودانه خواهد بود. هنرمند در این میان کسی ست که نه به تولید اثر هنری صرف، نه به مخاطب و نه به جامعه بیندیشد. بلکه کسی ست که در اثر زندگی کند یعنی به مرحله ای برسد که اثر هنری خود زندگی اش باشد نه ادا و اطواری که برای بقیه در می آورد. تعداد این نوع هنرمندان زیاد نیست. شاید به همین دلیل بود که استادان قدیم موسیقی ایران بدخلق بودند و تا می توانستند شاگردان را تحقیر می کردند. در واقع آنها میل و عادت همانندسازی شاگردان را از این طریق می کشتند. به این معنا که همانندِ هنرمند شدن با هنرمند شدن متفاوت است. در آن دوره آوانگاردی به همین معنا و جزیی بود. اکنون هر مرامی که محدودیتی باشد، قابلیت گذر دارد. محسن نامجو مصداق بارز یک هنرمند آوانگارد است.
***
هرچه هم که ابتذال وارد بعضی کارهای نامجو شود باز هم سرشت آوانگاردی خود را در یک آهنگ هم که شده ادامه می هد. کارهای نامجو اکثرا شبیه به هم و نهایتا در سه چهار تیپ قابل دسته بندی ست اما ناگهان کاری متفاوت غافلگیرمان می کند. یک ترانه ی اروتیک که نه برای عرف، که حتی برای گوش های ما آوانگارد محسوب می شود. وقتی انتظار داریم عشق دو نفر در چشم هایشان باشد و نهایتا لبهایشان که پنهانی روی هم بگذارند، ناگهان در میانه ی همآغوشی کامل و بی پروای ترانه گیر می کنیم، در واقع اکثرا توی رودربایستی تا آخر ترانه را گوش می دهند و در نهایت زبان خیلی ها به بدگویی از نامجو باز می شود. این واکنش خود جای بحث جداگانه ای دارد و از این مقال خارج است. در واقع ما انتظار داشتیم که نامجو خودش را سانسور کند و چیزی که عام ترین موضوع و عمل در میان انسانهاست را به پشت پرده ی پستو و تاریکی بستر تبعید کند، همانطور که تا امروز بوده است. اما آوانگاردی نامجو در بی سانسور بودن است. از آن بالاتر، آوانگاردی نامجو در “ایده” ی خواندن قرآن به سبک خود است نه در جیغ و دادی که به راه می اندازد.
اما گاهی متفاوت بودن با بقیه خود فرآیندی همانند می شود. در واقع اگر به دنبال متفاوت بودن باشیم به جای آوانگارد شدن، صرفا از مدل ها (در واقع ضد مدل ها) پیروی کرده ایم و این با همانندسازی تفاوتی نمی کند. در واقع با عکس کردن هنر موجود صرفا ادای آوانگارد شدن را در می آوریم. مثلا همین نامجو برای آنکه به زور آوانگاردی خود را نشان دهد موهای خود را آنچنانی می کند، گاهی بی جهت صدایش را نازک می کند و جیغ می کشد و صداهای ناهنجار در می آورد. تکنیک هایی که در بعضی از آثارش قدرت است اینجا به نقطه ضعف تبدیل می شود چون صرفا “همانند” است نه اصیل و آوانگارد.
***
نتیجه گیری به زور سر نیزه: آزادی این نیست که از بین گزینه های موجود آزاد باشی یکی را انتخاب کنی، آزادی توانایی ایجاد گزینه های ممکن و حتی غیرممکن است. یعنی مجال تصور کردن و فکر کردن بدون هیچ مرز و خودسانسوری. آزادی یعنی آوانگارد بودن.

THE MIST

ارسال‌شده در موسيقي كتاب فيلم توسط آيدين در نوامبر 8, 2009
the_mist_2
فیلم های ترسناک که قابل تأمل اند و به جز سرگرمی ، جلوه های ویژه و ایجاد آدرنالین در خون، چیزی برای گفتن دارند در دو دسته ی کلی قرار می گیرند: دسته ی علمی_اسطوره ای و دسته ی اجتماعی.
در دسته ی علمی_اسطوره ای فیلم بر اساس یک قانون علمی ست و با بیان ساده ی آن قانون، بیننده را به این مسئله ی علمی البته دست و پا شکسته وارد می کند مثلا یک بیماری روانی یا جهش ژنتیکی و یا بر اساس واقعه ای تاریخی_اسطوره ای ست که باز هم اطلاعات در این مورد (جدا از واقعیت داشتنش) مستند و با پایه کتب قدیمی یا مقدس عنوان می شود. آدم بعد از دیدن این نوع فیلم ها بخشی از میراث تمدن را ناخنک زده و احساس نمی کند وقتش تلف شده است.
اما دسته ی اجتماعی که من آن را خیلی بیشتر دوست دارم حاوی واقعیت هایی ست که ما از آن فرار می کنیم. هیچ کتابی نماینده ی این مفاهیم نمی تواند باشد و حتی بسیاری آن را رد هم می کنند. نمی توانیم قبول کنیم که ما وحشی تر از هر حیوان وحشی دیگریم. این همه درهم تنیدگی دنیای متمدن، سنت ها، تفکرات و اوهاماتِ انبار شده روی هم بسیاری واقعیت ها را پنهان کرده و این واقعیت ها گاهی اوقات مثلا در همین فیلم MIST چنان خود را عریان و زشت نشان می دهند که یا انکار می کنیم، یا ناامید می شویم. ما میراث دار خروارها کثافت نیاکانمان ایم.
دیدن این فیلم را به همه، با هر سلیقه و تفکری توصیه ی اکید می کنم. فقط آنها که نمی خواهند کسی کوچکترین نگاه چپی به باورهای تمام و کمال مذهبی شان بیاندازد، بهتر است به جای این فیلم به تلوزیون مفخم ایران رجوع کنند که همین فیلم را چنان سلاخی کرد که به واقع می توان گفت فیلمی دیگر ساخت. این فیلم علاوه بر محتوای قوی، دارای جلوه های ویژه و تکنیک مجازی قوی و همچنین صحنه های غافلگیرکننده و داستان پرکشش است. توضیح بیشتر لذت دیدن آن را از شما خواهد گرفت. فقط مکالمه ی فوق العاده ای از فیلم را اینجا می آورم که لطمه ای به داستان نخواهد زد:
the_mist1
زن-شما به انسانیت اعتقاد ندارید؟
مرد1-به هیچ وجه
زن-مردم اساسا خوب هستن و نجیب. ما یک جامعه ی متمدن هستیم.
مرد2-آره. ولی وقتی دستگاه ها کار کنن و بتونی شماره 911(پلیس) رو بگیری. اما اینا رو از دست دادسم و ردم تو تاریکی هستن و میشه اونا رو ترسوند. قانونی وجود نداره و خواهی دید که چقدر ابتدایی میشن.
مرد1-وقتی به اندازه کافی مردم رو بترسونی میتونی وادارشون کنی هرکاری بکنن و به هر کسی که راه حلی ارائه بده رو میارن
زن-«اوولی» حداقل تو از من حمایت کن
مرد3-بعنوان یک گونه، اساسا دیوانه ایم. اگر بیشتر از دو نفر توی یه اتاق باشیم، دو گروه می شیم و برای کشتن همدیگه دلیل میاریم. فکر می کنی چرا سیاست و مذهب رو ایجاد کردیم؟
برچسب زده شده با:, , ,

رابطه های عاشقانه ای که عاشقانه نیست

ارسال‌شده در بدون دسته بندی توسط آيدين در اکتبر 30, 2009

 

-دوستت دارم
-هوم
-خیلی دوستت دارم
-…
-خیلی دوستت دارم
-خوب؟
-خوب خیلی دوستت دارم دیگه
holding_hands
رابطه دختر و پسر صرف نظر از کشش اولیه آن، که به هر دلیلی می تواند باشد، بر اساس کنجکاوی شکل می گیرد. طرف رابطه در ابتدا، یک دنیای جدید و بکر برای ارضای حس کنجکاوی ماست. به خصوص اگر این طرف از جنس مخالف باشد که زاویه ی نگاه او به دنیا متفاوت است. این کنجکاوی تا سه چهار هفته ی اول مهمترین عامل در نزدیک شدن دو طرف و دوام رابطه است اما پس از آنکه دو طرف تا حدی یکدیگر را شناختند، کشش دیگری پررنگ و پررنگتر می شود. کششی که من آن را کشش جنسی می دانم و این مرحله را “کشف جسم” نام می دهم به امید اینکه فقط سک.س را به ذهن خواننده نیاورد. میل به گرفتن دست معشوق، بوسیدن لبش، در آغوش کشیدنش و… این کشش اصیل ترین میل آدمیزاد است و اصلا نباید به چوب تابو آن را تنبیه و سرکوب کرد. تجربه ای بکر برای پسرانی که از دنیای دختران بت ساخته اند و جسم آنها را حریمی ممنوع دانسته اند. آرامش روانی و کشش روحی دو طرف هم ریشه در همین کشش جنسی دارد. باز هم می گویم که اینقدر به سک.س فکر نکنید.
پس از آنکه دوره ی “کشف جسم” رابطه هم عادی و کم رنگ شد، دوام رابطه در گرو وارد شدن به مرحله ی دیگری ست که باز هم به میل خودم آن را مرحله “بازگشت” نام می گذارم. بازگشت به روزهای شیرین کشف. اینجا مرزهایی ست که هر کسی نمی تواند پا در آن بگذارد. وارد شدن به اینجا اصرار و استمرار می خواهد. اینجا باید زحمت کشید و به اینکه طرف رابطه ی ما از آنِ ماست دل خوش نکرد. ایجاد رابطه کار آسانی ست، نگه داشتن آن سخت است. چه جسمی و چه روحی باید نو شد و دوباره نو شد. باید مدام چیزهای جدیدی برای کشف ساخت، باید مدام دنبال ایجاد لذت کشف گشت.
holding-hands (2)
اما ازدواج بلای جان رابطه های عاشقانه ماست. ازدواج مفهوم پلیدی از تحکم مالکیت به همراه دارد که دو طرف را از تلاش برای رسیدن به مرحله “بازگشت” منصرف می کند. یعنی وقتی احساس مالکیت بر طرف مقابل، خود را در ذهن مستحکم کرد، طرف مقابل در حد شیء تحت تملک کاهش می یابد. هیچ کدام از دو طرف به خود زحمتی نمی دهند رابطه را پرشور نگه دارند، چون مطمئن اند دوام رابطه ی آنها با ازدواج تأمین شده است. انگار تمام تلاش برای بدست آوردن طرف بوده و حالا که بدست آمد، تلاشی لازم نیست. آنوقت به جای تلاش در بازتولید عشق، و برای اینکه از این رابطه ی کسل کننده _که احتمالا به مقادیر معتنابهی “دوستت دارم” تصنعی هم آغشته شده_ فرار کنند، شروع می کنند به بهانه تراشی و آزار و اذیت که مگر رابطه شان کمی متفاوت شود. حالا دیگر این رابطه برای همه آشناست. اکثر پدر مادرهای ما، اکثر دوستان ما در همین مرحله از رابطه اند و درجا می زنند.
می گویند”زیدهای قبلی همیشه برمی گردند” و این دقیقا به خاطر همین نو شدن است. به خاطر همین است که پدر و مادرهای ما بعد از یک مدت قهر، خیلی با هم مهربانتر می شوند و انگار احساسی خفته در آنها دوباره بیدار می شود.
حالا اگر خواستید می توانید دیالوگ اول پست را دوباره بخوانید.
holding-hands

 

رشیدالدین وطواط، یعنی چه؟

ارسال‌شده در بدون دسته بندی توسط آيدين در اکتبر 24, 2009

 دوست شما دارای 397 دوست می باشد، دوست شماره 234 او که دارای صورت جالبی است در وبلاگش ریاکارانه شعری از رشیدالدین وطواط گذاشته است و شما که از صورت او خوشتان آمده است کامنتی در مدح رشیدالدین وطواط را بهانه می کنید و با او نیز دوست می شوید. خوب این یعنی چه؟

به نیابت از یک دوست

خاک باد آتش آب

ارسال‌شده در ادبیات من در آوردی توسط آيدين در اکتبر 11, 2009

1
پنجه هایم را در تو فرو می کنم. می گذارم سپیدی گندمین تو سرانگشتان حریصم را سیراب کنند. خاک امنیت است برای دست هایی که می کارند. بذرهای فردا در تو ریشه می دوانند و فردا و فرداها با تو تناور می شوند. ذره ذره ی این خاک از آن من است و می خواهم قطره های عرقم از کنار ابروی شکسته ام و چشم های مشتاقم تا روی چانه بلغزد، بچکد روی تو. می خواهم مرزهای مزرعه ام کشورم باشند، وطنم باشند و من هر صبح را به تنهایی با تو و تنها تو به غروب متصل کنم و شب را بدون هیچ حجاب در آغوش تو مجلل سازم. زارع چیزی جز خاک نمی خواهد.
2
کجایی که چشم های من هرچه ریز می شوند، حجم تو را نمی یابند. غوغای طوفان نزدیک است، کجایی که آغوش من انتظار تو را می کشد. می لرزم. انگار لمس شده ام. چیزی انگار بر پوستم می نشیند و هوهوی تو گوشهایم را پر می کند. دست های تو در دشت خیال من می خرامد و شرق و غرب را دگرگون می کند. از زیر به رو می آیم، می پیچی لای اندامم  و در اوج می یابمت. نه. گواه تو، چشم نیست.
3
خیره می شوم به رقص زرد و سرخ در حجمی از جسم تهی. با تو زبانه می کشم و زمان بی معنی می شود. انگار از آغوش ما تاریخ زاده می شود. انگار جهان آبستن می شود. انگار چنان در هم فرو می رویم که حتی صورِ اسرافیل توان خیزاندنمان را نخواهد داشت. در برم گیر و بسوزان که کار تو سوزاندن است. که دیالکتیک آتش، یگانگی رنگ هاست.
4

چک چک چکه های تو انعکاس زندگی ست. انگشتانم را به هم می فشارم و جرعه ای خنکای مسیحایی تو پوست داغ مرا فرا می گیرد و خلسه از آرامشی انگار بی انتها روی پلک های من می نشیند. می لغزی و جاری می شوی روی تنم، سینه ام را می پوشانی و به تمامی احاطه ام می کنی. غوطه ور در پیوستگی ازل و ابد، از تو لبریز می شوم.