تأملات دودی


همانند سازی و هنر آوانگارد

نوشته شده در فلسفه, موسيقي كتاب فيلم با آيدين روی نوامبر 18, 2009
Tags: , , , ,
زمانه، زمانه ی همانندسازی ست. همه چیز در حال بازتولید است و همانند شدن. شاعران از خط شعری ثابتی تبعیت می کنند و دسته هایشان مشخص است. وجه تمایز دسته ها و حلقه هایشان، همانندی مضامین و فرم هایشان است و شاعر بودنشان نیز در قالب یک نظام مدون سطح بالاتر، تعریف شده است. نویسندگان روزنامه و تلوزیون هم به مشی مشخصی می نویسند، اخبار ظاهرا متفاوت است اما تأثیرشان روی مخاطب ثابت است. مقدار خاصی جلب توجه، به مقدار لازم تحریک احساسات و با چاشنی تصاویر حساب شده. اسم آن را هم می گذارند “پاسخ به خواست مخاطب” اما هیچ کس به خاطر نمی آورد که خواست خود را کی به گوش آنها رسانده است. در واقع آنها خودشان این خواست را بوجود آورده اند و اکنون برایش سینه چاک می دهند. همین است که وقتی به آنها که جلوی تلوزیون می نشینند یا روزنامه می خوانند دقت می کنیم می بینیم هیچ نوسان قابل توجهی از خود نشان نمی دهند انگار خبری که در جریان است چیزی خارج از انتظار نیست. در واقع هیجانات ما نیز از قبل اندازه گیری شده و قابل انتظار است. (پروپاگاندا)
***
در زمانه ی ما اوقات فراغت، زمانی ست که تلف می شود. فرقی نمی کند به پیک نیک برویم، تلوزیون نگاه کنیم یا روزنامه بخوانیم. شکل گذراندن اوقات فراغت چیزی ست که از قبل برای آن فکر و برنامه ریزی شده و گزینه های مطلوبپیش بینی شده است و این همان هاست که به ذهن ما خطور می کند. شهربازی، پارک، تفریحگاه های جنگلی، شمال، سینما، کافه و حتی شب نشینی در مدل های کاملا مشخص است و تقریبا همه نوعی تلف کردن وقت. برای سلایق و گروه های مختلف تفریحات متفاوتی پیش بینی شده که حتی وجه مشخصه ی آن گروه می شود. در این گروه ها، افراد گروه در یکدیگر بازتولید می شوند و هرچه بیشتر به هم شبیه می شوند. آنها تصور می کنند که خودشان مشخصات خود را تعیین می کنند ولی در واقع این پروپاگانداست که در سطحی بالاتر سلایق آنها را سامان می دهد و در مقیاس بزگتر، ویژگی هایی را در همه به یکسان منتشر می کند. سلیقه ها نتیجه ی مستقیم همین همانند سازی هاست.
***
هنر آوانگارد هنری ست که با هجمه ی مسلط همانندسازی جامعه به تضاد برمی خیزید. ناگهان میان این همه کالای هنری همسانِ به ظاهر متفاوت، قد علم می کند، دهن کجی می کند و نظم موجود را به بازی می گیرد. به هم زدن نظم برای مخاطبی که به نظم عادت کرده سنگین تمام می شود. منتقدین به هنر موجود استناد می کنند و احتمالا به تمسخر هنر جدید می پردازند و روزنامه ها و نشریات به نقد و هجو آن قلم می گردانند. اما سرشت این هنر کله شقی ست، پس بدون توجه به تمام نقدهای به ظاهر منطقی (در واقع منطقی که از نظم موجود برخاسته) به کار خود ادامه می دهد تا کم کم سلیقه مخاطب را به خود جلب می کند. آنگاه منتقدین و صاحبنظران به تدریج مجذوب می شوند. ناگهان تعداد هنرمندانی که آثاری در این سبک نو بوجود می آورند فزونی می یابد و آنگاه زمان مرگ این هنر فرا می رسد. همانندسازی از مدل کشف شده در این هنر، آوانگاردی آن را می گیرد و به قول فرانکفورتی ها هاله ی اثر را محو می کند. هنر آوانگارد به هنر موجود تبدیل می شود.
این حلقه یعنی دیالکتیک، یعنی تازگی، به جلو بودن و دیالکتیک هنر از این لحاظ جاودانه خواهد بود. هنرمند در این میان کسی ست که نه به تولید اثر هنری صرف، نه به مخاطب و نه به جامعه بیندیشد. بلکه کسی ست که در اثر زندگی کند یعنی به مرحله ای برسد که اثر هنری خود زندگی اش باشد نه ادا و اطواری که برای بقیه در می آورد. تعداد این نوع هنرمندان زیاد نیست. شاید به همین دلیل بود که استادان قدیم موسیقی ایران بدخلق بودند و تا می توانستند شاگردان را تحقیر می کردند. در واقع آنها میل و عادت همانندسازی شاگردان را از این طریق می کشتند. به این معنا که همانندِ هنرمند شدن با هنرمند شدن متفاوت است. در آن دوره آوانگاردی به همین معنا و جزیی بود. اکنون هر مرامی که محدودیتی باشد، قابلیت گذر دارد. محسن نامجو مصداق بارز یک هنرمند آوانگارد است.
***
هرچه هم که ابتذال وارد بعضی کارهای نامجو شود باز هم سرشت آوانگاردی خود را در یک آهنگ هم که شده ادامه می هد. کارهای نامجو اکثرا شبیه به هم و نهایتا در سه چهار تیپ قابل دسته بندی ست اما ناگهان کاری متفاوت غافلگیرمان می کند. یک ترانه ی اروتیک که نه برای عرف، که حتی برای گوش های ما آوانگارد محسوب می شود. وقتی انتظار داریم عشق دو نفر در چشم هایشان باشد و نهایتا لبهایشان که پنهانی روی هم بگذارند، ناگهان در میانه ی همآغوشی کامل و بی پروای ترانه گیر می کنیم، در واقع اکثرا توی رودربایستی تا آخر ترانه را گوش می دهند و در نهایت زبان خیلی ها به بدگویی از نامجو باز می شود. این واکنش خود جای بحث جداگانه ای دارد و از این مقال خارج است. در واقع ما انتظار داشتیم که نامجو خودش را سانسور کند و چیزی که عام ترین موضوع و عمل در میان انسانهاست را به پشت پرده ی پستو و تاریکی بستر تبعید کند، همانطور که تا امروز بوده است. اما آوانگاردی نامجو در بی سانسور بودن است. از آن بالاتر، آوانگاردی نامجو در “ایده” ی خواندن قرآن به سبک خود است نه در جیغ و دادی که به راه می اندازد.
اما گاهی متفاوت بودن با بقیه خود فرآیندی همانند می شود. در واقع اگر به دنبال متفاوت بودن باشیم به جای آوانگارد شدن، صرفا از مدل ها (در واقع ضد مدل ها) پیروی کرده ایم و این با همانندسازی تفاوتی نمی کند. در واقع با عکس کردن هنر موجود صرفا ادای آوانگارد شدن را در می آوریم. مثلا همین نامجو برای آنکه به زور آوانگاردی خود را نشان دهد موهای خود را آنچنانی می کند، گاهی بی جهت صدایش را نازک می کند و جیغ می کشد و صداهای ناهنجار در می آورد. تکنیک هایی که در بعضی از آثارش قدرت است اینجا به نقطه ضعف تبدیل می شود چون صرفا “همانند” است نه اصیل و آوانگارد.
***
نتیجه گیری به زور سر نیزه: آزادی این نیست که از بین گزینه های موجود آزاد باشی یکی را انتخاب کنی، آزادی توانایی ایجاد گزینه های ممکن و حتی غیرممکن است. یعنی مجال تصور کردن و فکر کردن بدون هیچ مرز و خودسانسوری. آزادی یعنی آوانگارد بودن.

THE MIST

نوشته شده در موسيقي كتاب فيلم با آيدين روی نوامبر 8, 2009
Tags: , , ,
the_mist_2
فیلم های ترسناک که قابل تأمل اند و به جز سرگرمی ، جلوه های ویژه و ایجاد آدرنالین در خون، چیزی برای گفتن دارند در دو دسته ی کلی قرار می گیرند: دسته ی علمی_اسطوره ای و دسته ی اجتماعی.
در دسته ی علمی_اسطوره ای فیلم بر اساس یک قانون علمی ست و با بیان ساده ی آن قانون، بیننده را به این مسئله ی علمی البته دست و پا شکسته وارد می کند مثلا یک بیماری روانی یا جهش ژنتیکی و یا بر اساس واقعه ای تاریخی_اسطوره ای ست که باز هم اطلاعات در این مورد (جدا از واقعیت داشتنش) مستند و با پایه کتب قدیمی یا مقدس عنوان می شود. آدم بعد از دیدن این نوع فیلم ها بخشی از میراث تمدن را ناخنک زده و احساس نمی کند وقتش تلف شده است.
اما دسته ی اجتماعی که من آن را خیلی بیشتر دوست دارم حاوی واقعیت هایی ست که ما از آن فرار می کنیم. هیچ کتابی نماینده ی این مفاهیم نمی تواند باشد و حتی بسیاری آن را رد هم می کنند. نمی توانیم قبول کنیم که ما وحشی تر از هر حیوان وحشی دیگریم. این همه درهم تنیدگی دنیای متمدن، سنت ها، تفکرات و اوهاماتِ انبار شده روی هم بسیاری واقعیت ها را پنهان کرده و این واقعیت ها گاهی اوقات مثلا در همین فیلم MIST چنان خود را عریان و زشت نشان می دهند که یا انکار می کنیم، یا ناامید می شویم. ما میراث دار خروارها کثافت نیاکانمان ایم.
دیدن این فیلم را به همه، با هر سلیقه و تفکری توصیه ی اکید می کنم. فقط آنها که نمی خواهند کسی کوچکترین نگاه چپی به باورهای تمام و کمال مذهبی شان بیاندازد، بهتر است به جای این فیلم به تلوزیون مفخم ایران رجوع کنند که همین فیلم را چنان سلاخی کرد که به واقع می توان گفت فیلمی دیگر ساخت. این فیلم علاوه بر محتوای قوی، دارای جلوه های ویژه و تکنیک مجازی قوی و همچنین صحنه های غافلگیرکننده و داستان پرکشش است. توضیح بیشتر لذت دیدن آن را از شما خواهد گرفت. فقط مکالمه ی فوق العاده ای از فیلم را اینجا می آورم که لطمه ای به داستان نخواهد زد:
the_mist1
زن-شما به انسانیت اعتقاد ندارید؟
مرد1-به هیچ وجه
زن-مردم اساسا خوب هستن و نجیب. ما یک جامعه ی متمدن هستیم.
مرد2-آره. ولی وقتی دستگاه ها کار کنن و بتونی شماره 911(پلیس) رو بگیری. اما اینا رو از دست دادسم و ردم تو تاریکی هستن و میشه اونا رو ترسوند. قانونی وجود نداره و خواهی دید که چقدر ابتدایی میشن.
مرد1-وقتی به اندازه کافی مردم رو بترسونی میتونی وادارشون کنی هرکاری بکنن و به هر کسی که راه حلی ارائه بده رو میارن
زن-«اوولی» حداقل تو از من حمایت کن
مرد3-بعنوان یک گونه، اساسا دیوانه ایم. اگر بیشتر از دو نفر توی یه اتاق باشیم، دو گروه می شیم و برای کشتن همدیگه دلیل میاریم. فکر می کنی چرا سیاست و مذهب رو ایجاد کردیم؟

رابطه های عاشقانه ای که عاشقانه نیست

نوشته شده در بدون دسته بندی با آيدين روی اکتبر 30, 2009
Tags: , , , ,

 

-دوستت دارم
-هوم
-خیلی دوستت دارم
-…
-خیلی دوستت دارم
-خوب؟
-خوب خیلی دوستت دارم دیگه
holding_hands
رابطه دختر و پسر صرف نظر از کشش اولیه آن، که به هر دلیلی می تواند باشد، بر اساس کنجکاوی شکل می گیرد. طرف رابطه در ابتدا، یک دنیای جدید و بکر برای ارضای حس کنجکاوی ماست. به خصوص اگر این طرف از جنس مخالف باشد که زاویه ی نگاه او به دنیا متفاوت است. این کنجکاوی تا سه چهار هفته ی اول مهمترین عامل در نزدیک شدن دو طرف و دوام رابطه است اما پس از آنکه دو طرف تا حدی یکدیگر را شناختند، کشش دیگری پررنگ و پررنگتر می شود. کششی که من آن را کشش جنسی می دانم و این مرحله را “کشف جسم” نام می دهم به امید اینکه فقط سک.س را به ذهن خواننده نیاورد. میل به گرفتن دست معشوق، بوسیدن لبش، در آغوش کشیدنش و… این کشش اصیل ترین میل آدمیزاد است و اصلا نباید به چوب تابو آن را تنبیه و سرکوب کرد. تجربه ای بکر برای پسرانی که از دنیای دختران بت ساخته اند و جسم آنها را حریمی ممنوع دانسته اند. آرامش روانی و کشش روحی دو طرف هم ریشه در همین کشش جنسی دارد. باز هم می گویم که اینقدر به سک.س فکر نکنید.
پس از آنکه دوره ی “کشف جسم” رابطه هم عادی و کم رنگ شد، دوام رابطه در گرو وارد شدن به مرحله ی دیگری ست که باز هم به میل خودم آن را مرحله “بازگشت” نام می گذارم. بازگشت به روزهای شیرین کشف. اینجا مرزهایی ست که هر کسی نمی تواند پا در آن بگذارد. وارد شدن به اینجا اصرار و استمرار می خواهد. اینجا باید زحمت کشید و به اینکه طرف رابطه ی ما از آنِ ماست دل خوش نکرد. ایجاد رابطه کار آسانی ست، نگه داشتن آن سخت است. چه جسمی و چه روحی باید نو شد و دوباره نو شد. باید مدام چیزهای جدیدی برای کشف ساخت، باید مدام دنبال ایجاد لذت کشف گشت.
holding-hands (2)
اما ازدواج بلای جان رابطه های عاشقانه ماست. ازدواج مفهوم پلیدی از تحکم مالکیت به همراه دارد که دو طرف را از تلاش برای رسیدن به مرحله “بازگشت” منصرف می کند. یعنی وقتی احساس مالکیت بر طرف مقابل، خود را در ذهن مستحکم کرد، طرف مقابل در حد شیء تحت تملک کاهش می یابد. هیچ کدام از دو طرف به خود زحمتی نمی دهند رابطه را پرشور نگه دارند، چون مطمئن اند دوام رابطه ی آنها با ازدواج تأمین شده است. انگار تمام تلاش برای بدست آوردن طرف بوده و حالا که بدست آمد، تلاشی لازم نیست. آنوقت به جای تلاش در بازتولید عشق، و برای اینکه از این رابطه ی کسل کننده _که احتمالا به مقادیر معتنابهی “دوستت دارم” تصنعی هم آغشته شده_ فرار کنند، شروع می کنند به بهانه تراشی و آزار و اذیت که مگر رابطه شان کمی متفاوت شود. حالا دیگر این رابطه برای همه آشناست. اکثر پدر مادرهای ما، اکثر دوستان ما در همین مرحله از رابطه اند و درجا می زنند.
می گویند”زیدهای قبلی همیشه برمی گردند” و این دقیقا به خاطر همین نو شدن است. به خاطر همین است که پدر و مادرهای ما بعد از یک مدت قهر، خیلی با هم مهربانتر می شوند و انگار احساسی خفته در آنها دوباره بیدار می شود.
حالا اگر خواستید می توانید دیالوگ اول پست را دوباره بخوانید.
holding-hands

 

رشیدالدین وطواط، یعنی چه؟

نوشته شده در بدون دسته بندی با آيدين روی اکتبر 24, 2009

 دوست شما دارای 397 دوست می باشد، دوست شماره 234 او که دارای صورت جالبی است در وبلاگش ریاکارانه شعری از رشیدالدین وطواط گذاشته است و شما که از صورت او خوشتان آمده است کامنتی در مدح رشیدالدین وطواط را بهانه می کنید و با او نیز دوست می شوید. خوب این یعنی چه؟

به نیابت از یک دوست

خاک باد آتش آب

نوشته شده در ادبیات من در آوردی با آيدين روی اکتبر 11, 2009

1
پنجه هایم را در تو فرو می کنم. می گذارم سپیدی گندمین تو سرانگشتان حریصم را سیراب کنند. خاک امنیت است برای دست هایی که می کارند. بذرهای فردا در تو ریشه می دوانند و فردا و فرداها با تو تناور می شوند. ذره ذره ی این خاک از آن من است و می خواهم قطره های عرقم از کنار ابروی شکسته ام و چشم های مشتاقم تا روی چانه بلغزد، بچکد روی تو. می خواهم مرزهای مزرعه ام کشورم باشند، وطنم باشند و من هر صبح را به تنهایی با تو و تنها تو به غروب متصل کنم و شب را بدون هیچ حجاب در آغوش تو مجلل سازم. زارع چیزی جز خاک نمی خواهد.
2
کجایی که چشم های من هرچه ریز می شوند، حجم تو را نمی یابند. غوغای طوفان نزدیک است، کجایی که آغوش من انتظار تو را می کشد. می لرزم. انگار لمس شده ام. چیزی انگار بر پوستم می نشیند و هوهوی تو گوشهایم را پر می کند. دست های تو در دشت خیال من می خرامد و شرق و غرب را دگرگون می کند. از زیر به رو می آیم، می پیچی لای اندامم  و در اوج می یابمت. نه. گواه تو، چشم نیست.
3
خیره می شوم به رقص زرد و سرخ در حجمی از جسم تهی. با تو زبانه می کشم و زمان بی معنی می شود. انگار از آغوش ما تاریخ زاده می شود. انگار جهان آبستن می شود. انگار چنان در هم فرو می رویم که حتی صورِ اسرافیل توان خیزاندنمان را نخواهد داشت. در برم گیر و بسوزان که کار تو سوزاندن است. که دیالکتیک آتش، یگانگی رنگ هاست.
4

چک چک چکه های تو انعکاس زندگی ست. انگشتانم را به هم می فشارم و جرعه ای خنکای مسیحایی تو پوست داغ مرا فرا می گیرد و خلسه از آرامشی انگار بی انتها روی پلک های من می نشیند. می لغزی و جاری می شوی روی تنم، سینه ام را می پوشانی و به تمامی احاطه ام می کنی. غوطه ور در پیوستگی ازل و ابد، از تو لبریز می شوم.

خراب (آغاز نتایج عاشقانه ی مرخصی)

نوشته شده در ادبیات من در آوردی با آيدين روی اکتبر 6, 2009

مدت درازی وبلاگم رو ترک کردم تا دوباره رو کاغذ نوشتن رو تجربه کنم. نوشته هایی که امشب و شبهای بعد آپ می کنم نتیجه ی این مدت دوریه. البته که روی کاغذ انگار جز عاشقانه نمی آد.

خرابم. انگار وقفه ی زمان به جان جهان افتاده است. رابطه آبستن تصادف است و اکنون که درد زایمان اش فرا رسیده مرا جز انتظار چه در توان؟ جز زمان کدام قابله میتواند این فرزند را به بار نشاند؟ درد و رنج انسان را تک بعدی می کند و انسان در لجبازیِ تحمل پشت امید پنهان می شود. “انسان با امید زنده است” اما چون درد پایان یافت، شانه های سنگی امید پنجه را سرد می کند. امید بتی بیش نیست، که اگر روزگاری معجزه کند بر حسب اتفاق است، اما در خیانت خبره است و ما در خیانت های مکرر امیدهایمان زندگی می کنیم.
خرابم نازنینم. مشکوکم به این بت کج و معوج. تو بی محابا در عشق می تازی و من لنگ می زنم. تو صادقانه اعتماد می کنی و من به این باد که بادبان هایم را پر کرده شک می کنم. دریا بی پروایی می طلبد و من گوشه نشین تنهایی های کبودم. من به زمین سفت عادت کرده ام.
در شهریور از سرما زیر پتو می خزم و تو گلوله ی آتش، برهنه بر فراز و فرود می گردی. من فلسفه نشخوار می کنم و تو رها از هر پیچیدگی عشق می ورزی. من چرخ دنده های ظریف زمان را می نگرم که تصادف می زایند و تو چون لذت کشف، بی علتی را صحه می گذاری.
خرابی از حد گذشته نازنین. عشق ما شمایل امید به دست گرفته و برای ابدی شدن استغاثه می طلبد. دست های ما برای چیدن بی قرار است اما اگر آفتاب فردا از مغرب طلوع کند؟ اگر من در هیئت گربه و تو در مقام کبوتر نسخ شویم؟ قهر طبیعت مان پیروز مطلق خواهد بود و ما جز دست های سرد از شانه های امید بهره ای نخواهیم برد. آنگاه نگاه های سرزنش بار پیروزی حقیقت موعودشان را در سقوط قلعه ی رویاهای سبز ما جشن خواهند گرفت و هلهله ی ملامت شان گردن ما را خم خواهد کرد.
چشم هایت بی قرار اشک اند و من سر به زیر می افکنم. می دانم که اگر برگ های شیرین زبان به شاخه دارم، از ریشه تلخم. بیا. بیا در آغوشم تا خود را به زمان و بازی بی رحمانه ی او وا نهایم تا دنیایمان را از تصادف پر کند.
که امشب خرابم… خراب.

مرخصی

نوشته شده در بدون دسته بندی با آيدين روی سپتامبر 6, 2009

دیگه نمی تونم بنویسم. فعلا می رم مرخصی. همین

غیض و بغض (در سوگ جواد پرنداخ)

وقتی آدم صبحش را با خبر یک مرگ آغاز می کند. مرگ یک دوست. یا بهتر بگویم یک قتل. جواد پرنداخ دانشجوی ورودی 84 مهندسی شیمی دانشگاه صنعتی اصفهان، 23 مرداد 1388 ظاهرا برای ادای توضیحات در مورد وقایع 24 خرداد دانشگاه صنعتی که منجر به حمله ی یگان ویژه به خوابگاه شد، به اطلاعات اصفهان احضار شد. پس از سه روز با قرار وثیقه آزاد شد اما دوباره احضار شد و اینبار جسدش را به خانواده اش تحویل دادند تا پنجم شهریور در زادگاهش گیلان غرب به خاکش بسپرند. خاکی که جز خون و اشک ندید.
حال بدی دارم. غیض و بغض آمیخته شده اند تا دستم هنگام نوشتن این سطور بلرزند. تمام کیس ام را گشتم تا عکسی از او بیابم و جز همین یکی هیچ نبود.

جواد پرنداخ
یاد بحث هایمان افتادم. پشت کشاورزی، تریای خوابگاه، ته راهروی خوابگاه 5، کتابخانه انجمن، سلف، هرجا که پیدایم می کردی بحث بود و بحث. گاهی خسته ام می کردی، گاهی فراریم می دادی. بحث با آدم دقیقی مثل تو کار سختی بود. یاد کتاب هایی افتادم که مثل تراکتور می خواندی و من می دویدم. لذت می بردم. به شدت از وجود یک کرد که به جای جدایی طلبی و حقوق پایمال شده ی ملت کرد (کلیشه ی کردها) از سرمایه داری، از خود بیگانگی، نقش ماشین در پروسه ی کار، انسانیت حرف بزند و هرچه به تعصب راه داشت را به دور افکند، لذت می بردم. یاد 40 واحدی افتادم که در دو ترم پاس کردی و کنکور فوقی که تمام وقتت را گرفته بود. یاد نشریه ات، یاد مقالاتی که هیچ وقت برای نشریه ی ما ننوشتی.
طوفانی که به راه افتاده بود قربانی می خواست و هر چه بی گناه تر بهتر. آخر به چه جرمی؟ فکر می کردم اگر سگان قصد دریدن داشته باشند حداقل یک نفر هست که بگوید چه کسی را بدرند و چه کسی را نه. مگر کاری غیر از خواندن و خواندن و بحث کردن کرده بودی؟ دو سالی بود که می شناختمت و حالا… دیگر نمی توانم… حتی… یک کلمه…

بندهایی درباره ی سیگار

نوشته شده در بدون دسته بندی با آيدين روی آگوست 25, 2009
Tags:

1.چرا نکشم؟
اولین و عام ترین پاسخ به این سوال که “چرا سیگار می کشی؟” این است که “چرا نکشم؟” در واقع این پاسخ از این فلسفه ناشی می شود که سیگار از انتهای عمر کم می کند و از سال های پیری. خوب چه بهتر. من که دوست ندارم سن کلاغ و خرفتی لاک پشت داشته باشم. پس سلامتی دلیلی برای نکشیدن سیگار نیست. دلیل دیگر برای نکشیدن سیگار طرد شدن از گروه اجتماعی ست که در مورد من اصلا صدق نمی کند. گروه اجتماعی من تقریبا 90 درصد سیگاری هستند. خانواده هم مدتهاست که اعتبار خود را از دست داده. پس دلیلی برای نکشیدن سیگار وجود ندارد.
2.عادت
سیگار مفری برای تفکر است. 10 دقیقه سکوت و جداشدن از وضعیت است. این دلیل بیشتر نمایشی ست و توجیه محکمی ندارد. من آخر سال سوم دانشگاه سیگاری شدم ولی قبل از آن هم فکر می کردم و مشکلی نداشتم. این بیشتر عادت شده که برای بحث یا فکر کردن حالا مجبورم سیگار بکشم. هنوز هم ترک عادت موجب مرض است.
3.لذت دهانی
کشیدن سیگار لذت بخش است و به خصوص فوت کردن دود آن. شاید اگر فرویدی به قضیه نگاه کنیم این نوعی لذت دهانی ست و هیچ کس نمی تواند منکر آن شود. تجربه ی این لذت آنقدر خاص و منحصر به فرد هست که تحریک تکرار آن را توجیه کند. وسوسه ی سیگار در دهان متمرکز است و کنترل آن واقعا سخت است. بخصوص اگر کسی جلوی شما با لذت سیگار بکشد.

لذت دهانی دود
4.نوستالژیا
سیگار حاوی نوستالژی است. سیگار معمولا همیشه در لحظات خاطره انگیز زندگی حضور دارد. در اکثر لحظات خوب و تقریبا در همه ی لحظات بد چاشنی سیگار انگار الزامی ست. وقتی سیگار می کشی انگار با رشته ای از خاطرات و وقایع اتصال برقرار می کنی.
5.شرطی شدن
سیگاری ها معمولا به شدت نسبت به موقعیت های خاصی شرطی هستند. یک روز بارانی همیشه محرک خوبی برای کشیدن سیگار و دچار شدن به نوستالژی خودساخته است. یک غذای چرب و خوشمزه همیشه با سیگار پایان می یابد. یک موسیقی خوب سیگار می طلبد. یک امتحان سخت مهمترین چیزی که در پایانش دارد یک سیگار فیلتر قرمز است و موقعیت های بسیار دیگر.
6.ابزار ارتباط
سیگار خیلی اوقات وسیله ای ست برای تحکیم صمیمیت بین دو دوست سیگاری. دو سیگاری به واسطه کشیدن سیگار (یک کار مشترک) نسبت به هم احساس پیوستگی زودگذری می کنند که در شکل گرفتن رابطه ی آنها بسیار موثر واقع می شود. دو  دوست معمولا موقع کشیدن سیگار حرف های به خصوص و جدی تری می زنند و بیشتر درگیر عوالم درونی هم می شوند. البته این یک قانون عام نیست.
7.الگوی رفتاری
نمی توان انکار کرد که سیگار برای خیلی ها یک نوع تیریپ خاص یا به اصطلاح روشنفکریست. این خیلی هم بد نیست. یک نوع نشانه و مشخصه  است برای یک گروه. برخورد کردن با یک روشنفکر غیر سیگاری اتفاق عجیبی خواهد بود و هرکسی احساس خواهد کرد که انگار چیزی سرجای خودش نیست. سیگاری شدن به این دلیل اگر صرفا صحنه سازی نباشد بیشتر طبیعی ست تا باعث سرافکندگی. فرار از این حقیقت نوعی سر زیر برف کردن است که اکثر این نوع آدم ها ( و البته من) یک سیگاری _که فرد مهمی در زندگی آنها بوده_ داشته اند که قبح سیگار را در نظر آنان ریخته و تحریکشان کرده تا سیگاری شوند.
8.ساختارشکنی
این دلیل بیشتر برای دختران صدق می کند. انسان به چیزی که از آن منع می شود، کشش وصف ناپذیری می یابد. به خصوص اگر این منع همراه با یک بسته ی منحط از نباید های بی شماری باشد که به خصوص شامل دختران می شود و آنهایی که می خواهند از این نبایدها بگذرند سیگار را هم مشمول این گذر می بینند. البته این روزها با دخترهای چیپی برخورد کرده ام که این دلیل در مورد آنان صدق نمی کند. روزهایی را به خاطر دارم که دخترهای سیگاری همه آدم های خاص و جذابی بودند و با میل وافر آوانگارد من هماهنگ. اما امروز این مشخصه نیز در حال لوس شدن است.

girl smoking
در آخر چند توصیه برای سیگاری ها:
- هرگز نگذارید سیگارکشیدن تبدیل به عادت شود زیرا مهمترین دلیل خود یعنی لذت را از دست می دهد.
- سعی کنید بفهمید که سیگار برای بعضی گروه های اجتماعی سبب سقوط اعتبار شما می شود پس متوجه باشید که جلوی چه کسانی سیگار می کشید.
- به پروسه ی سیگار کشیدن از ابتدای روشن کردن تا خاموش کردن آن توجه کنید تا در آن دچار روزمرگی نشوید.
- سعی کنید سیگار را ترک کنید اما همیشه راهی برای برگشت باقی بگذارید. بازگشت به سیگار نشانه ضعف اراده و شکست شما نیست. ترک سیگار یعنی رها شدن از وابستگی به آن.
- قبل از اینکه سیگار را روشن کنید، زیرسیگاری خود را دم دست بگذارید.
- ترجیحا سیگار را پاکتی نخرید زیرا مفت کش ها مگسانند گرد شیرینی.
- وقتی در جمع سیگار می کشید حواستان به فندکتان باشد.

damien rice و تنهایی بازیافته ی من

نوشته شده در موسيقي كتاب فيلم با آيدين روی آگوست 10, 2009

بالاخره تموم شد. پروژه م رو تحویل دادم و این قوم وحشی ، این جماعت آوار، دست از سرم برداشتن و من دوباره تنهایی نازنینمو بدست آوردم. اینقدر لذت بخشه که خودمو موظف دونستم در مدح تنهایی چند خط بنویسم. ساکت نشستم و damien rice گذاشتم. سیگارمو کم کردم، پس آلبومی حدودا یه نخ می کشم. اصلا فکر نمی کنم. میذارم این جریان سیال هرجا دوست داره بره و هیشکی نیست که مجبور باشم باهاش حرف بزنم یا به حرفاش گوش بدم. دوباره می تونم به خودم برسم. به همین راحتی یه روز خوشبختی دارم. برای اینکه این پست خیلی آبکی نشه می خوام موسیقی فوق العاده ی  damien rice رو معرفی کنم.

1203_damien_rice_a
این آقای rice صدای عجیبی داره. کلا یه سری ناله ست به همراهی نامحسوس و ملایم  پیانو، ویولنسل، الکتریک و گاه درام و بیس و گیتار. و اوضاع بدتر میشه وقتی sara hannigan هم تو آلبوم ها و سینگل های این بابا می خونه و تکست های اونو می نویسه. این دو تا بد ایرلندی گاهی و تا حدی از موسیقی فولک ایرلندی تأثیر گرفته ن و در کل میشه گفت ریتم آروم و خلسه آوری دارن. خیلی درگیرت نمی کنن و اجازه می دن با فضای اونا تو فکرها و خیالات خودت غرق بشی. این موسیقی بهترین چیز برای تنهاییه. میشه ساعت ها از تنهایی و موسیقی لذت برد.
ظاهرا این آقای رایس با تمام حس نوع دوستی و فعالیت در زمینه صلح و آزادی و بخصوص آزادی رهبر مخالفین حکومت نظامی برمه، یه مقدار بداخلاق تشریف دارن و اخیرا با سارا خانم هم مثل گروه اولش در ایرلند، به هم زدن و جداگانه کار می کنن. به هر حال این دو تا آلبوم (o و 9) و چند تا کنسرت و سینگلی که دادن، اونقدر هست که برای تنوع در تنهایی یه راک باز و لذت بی نقص، کافی باشه.

از بهترین کارهاشون 9crime از آلبوم 9

و I remember از آلبوم 0

از تنهاییتون لذت ببرین

برگه‌ی بعد »