تأملات دودی

استاکر (stalker): همسایگی هایدگر و تارکوفسکی

ارسال‌شده در فلسفه, موسيقي كتاب فيلم توسط آيدين در نوامبر 10, 2011

نوشتن در مورد استاکر کار دشواری ست، باور کنید. مثل این است که بخواهید در مورد زندگی بنویسید. استاکر نورد انسان در دنیاست. واژه استاکر (stalker) به معنی کسی ست که در راهی مصرانه پای می فشارد و راهی طولانی را می پیماید. ریشه ی آن باز می گردد به شکارچیانی که پیاده به دنبال شکارشان راهی طولانی می پیمودند، و همین معنا در فیلم مورد نظر بوده است. شکار برای شکارچیان باستانی بیش از تامین حیات بود و نوعی مذهب و فرهنگی تمام عیار به همراه داشته که مبنای آن یکی شدن با طبیعت است. یگانگی با طبیعت و یکی شدن با روح شکار، توتم ها، قربانی کردن و همه ی آیین های حواشی این نوع زندگی نشان از شیوه ای الهیات فراموش شده است. شکارچی در مسیر طولانی تعقیب و شکار، زندگی را در تمام معنای خود درک می کند و در هستی قرار می گیرد. شکار برای او هدفی ست که در عین جزء بودن، واسطه ای ست برای درک بی واسطه ی کل.

استاکر تارکوفسکی اما به دنبال چیست؟ اینجا دیگر شکاری در کار نیست. سفری ست که استاکر راهنمای آن است. سفر در اغلب فرهنگ ها نشانه ی تحول است، بهانه ی تحول است، سفر اسطوره ای، سفر حج، سفر به اماکن مذهبی می خواهد اسلام باشد یا بودیسم و هندوییسم، گیل گمش باشد، ادیسه یا هفت خوان رستم. سفر یعنی پا گذاشتن به جهانی غریبه و مکاشفه و این کشف و شناخت دغدغه ی کهن بشر در تمام تاریخ بوده است. انسان باستان با الهیات اینهمانی اسطوره ای به معرفت می رسید.

فیلم در فضایی سرد و خاکستری آغاز می شود. مثل اکثر فیلم های تارکوفسکی نور کم، هوای مه آلود و افسردگی انسان ها یک نوع دلزدگی و فقدان را تداعی می کند. سیاه و سفید بودن آغازین فیلم تنها ژستی روشنفکرانه نیست. انسان پس از رنسانس رنگ را فراموش کرد. انتخاب نویسنده و پرفسور هم انتخابی ساده انگارانه نیست. این دو نمایندگان تام و تمام نگاه علم باور و شکافنده ی انسان امروز اند. انسانی که روح را زیر چاقوی جراحی می کشاند و هرچه به چارچوب نیاید و تجزیه نشود برایش بی معنی ست. انسانی که فرمول می سازد و حساب می کند. برای نوشتن و برای حساب کردن، صفحه ای سفید و جوهری سیاه کافیست و این معنی همه چیز است. براستی که بنیان تکنولوژی مدرن، “صفر و یک” است.

 انسان مدرن انسان تکنولوژیک است و تکنیک یعنی دستکاری در اشیا برای بهتر کردن یا همان کاربردی کردن. یعنی شی را از هستی واقعی خود جدا کردن و در قالبی نو درانداختن. در حین این عمل شی تازه با جدا شدن از هستی تاریخی و طبیعی خود نقشی جدید می گیرد و به نوبه ی خود در دنیا تغییر ایجاد می کند. با پیش رفتن تکنولوژی در هرچه بیشتر دگرگون کردن، اکنون دیگر دنیا و اشیا برای ما معنی ای جز وسیله ندارند. اما وسیله برای چه؟ هدف انسان رنسانس بهتر زندگی کردن بود و خوشبختی. انسان امروز چقدر به این هدف نزدیک شده است؟ اصلا زندگی بهتر یعنی چه؟ هرچه علم پیش می رود و تکنولوژی رشد می کند انگار خوشبختی از دست انسان می لغزد و می گریزد. انسان می ماند و آرزو. حالا در استاکر تارکوفسکی جایی پیدا می شود در میان سیم خاردارها و گارد مسلح که آرزوهای او تحقق می یابند. جایی به نام زون (zone) که محل برخورد شهاب است، هدیه ای از آسمان.

اینجا شباهت ظریفی دیده می شود میان zone و sein هایدگر که هستی ترجمه شده است. در zone برگشتی در کار نیست و این یک سویگی انگار نشان از جهت بی بازگشت پیکان زمان است. زندگی شاید در دور تکرار قرار گیرد اما هرگز باز نمی گردد. این اشاره به یک سویگی به همان صراحتِ هایدگر، تنها رو به مرگ دارد. از نگاه هایدگر مرگ تنها واقعیت و هدف بی بدیل جهان است. انتهای دنیای امکان ها و ناکامی تمام آرزوهاست. در کنار اتاق آرزو پرفسور دو اسکلت انسان را می بیند که یکدیگر را در آغوش گرفته اند و از میانشان ساقه ی گیاهی روییده و از همه مهمتر دری که رویشان مدام باز و بسته می شود، شاید اشاره ای باشد به تکرار بی امان مردن و باز زاده شدن. مرگ را جدا از دیدگاه ماورایی به آن و مصادره شدن اش در سوژگی اجتماعی انسان، می توان به زبان طبیعت ترجمه کرد: مرگ تجزیه است. از این دید زندگی انسان نوعی زوال است، حرکتی ست رو به نابودی و این “نابودی و ایجاد” در یک تسلسل بی انتها، معنای هستی ست. در zone همه چیز در حال فساد و تجزیه است. تیر برق های شکسته، اتومبیل ها و تانک های زنگ زده و انباشته از گیاه، دیوارهای شکافته و اندوده از خزه همه اشاره ای ست به سرانجام هر هستنده، که به تصرف طبیعت در آمدن است: مرگ.

در چنین محلی ست که خوشبختی نهفته است. اتاقی ست که در آن آرزوها تحقق می یابد و چه آرزویی بالاتر از خوشبختی؟ اما به راستی خوشبختی چیست؟ چگونه وقتی هرکس از دریچه ی ایدئولوژی، مذهب، فرهنگ و زبان خود خوشبختی را تعریف می کند می توان امید داشت که به تعریفی مشترک از آن دست یافت؟ و وقتی نمی توان حتی تعریفش کرد، چگونه می توان مسیر رسیدن به آن را معین نمود؟ می توان اندیشید یک نقطه ی اشتراک در این تعاریف متفاوت انسان ها از خوشبختی، آزادی ست. آزادی همراه جدانشدنی خوشبختی برای انسان است. رابطه ی آزادی و خوشبختی مشخص است. آزادی محدود کننده ی شادی و خوشبختی اما در عین حال تضمین کننده ی تداوم آن است. آزادی، ممنوعیت آن آرزوهای ماست که سبب آزار دیگران شود. به این ترتیب این وجه سلبیِ جدایی ناپذیر آزادی، جنبه ی پارادوکسیکال آن را نمایان می کند. ابهام ناگزیر تعریف این حد و مرزها و تغییر مداوم آن در زمان و حتی از یک فرهنگ به فرهنگ دیگر، دستیابی به خوشبختی و آرزو را برای تجربه ی واقعی انسان هر چه بیشتر دور می نماید. این است که بشردوستی عالمانه ی پرفسور حکم به نابودی zone  می دهد تا راه بر سوءاستفاده و تحقق آرزوهای خطرناک بشر بسته شود. چگونه می توان اجازه داد تا آرزوهای افسار گسیخته ی انسان ها تحقق یابد و انتظار زندگی بهتر را داشت؟

آزادی از دیدگاه هایدگر آشکار کردن چیزی ست، رها کردن آن است، چنان که هست و این یک کنش است نه انفعال. این رهاکردن، درگیر شدن با ابژه است و دخالت در این رهابودگی. نوعی پاسداشت از هستی ست، آن طور که باید باشد. این کنش مثبت دقیقا در تضاد با آن نوع کنش انسانی ست که ایده آلیست ها بنیان نهادند و در روشنگران رنسانس به اوج خود رسید یعنی خارج شدن از هستی و تحلیل اجزا به منظور دست بردن در طبیعت و سلطه بر آن. آنگاه که انسان سلطه گر متولد شد، پایان آزادی انسان رقم خورد.  zone دقیقا به علت همین رها شدگی، انباشته از آزادی است. تجلی خوشبختی ست. نوعی خلوص در آن نمایان است و نماد آشکار آن حضور سمبل آب است. در بسیاری از فرهنگ های باستانی که همه بر بنیان طبیعت بنا شده اند، آب و الهه ی آب نقشی کلیدی را بازی می کنند و همینگونه است که آب در فیلم های تارکوفسکی سمبل خلوص و پاکی ست. مسافران فیلم برای طی مسیر خود مدام از آب رد می شوند و گاهی تا گردن در آب فرو می روند. تن دادن به این خلوص و رها شدگی راهی ست برای آگاهی دازاین از هستی، آگاهی ای که مستلزم آزادی ست. چنین آگاهی ای از هیچ مسیر مقدر یا قابل کشفی نمی گذرد. همه واسطه های شناخت و ابزار دخالت انسان در هستی، از مسلسل و سرنگ و سکه ی طلا تا شمایل مسیح به آب سپرده می شوند، رها می شوند تا انسان دست خالی در برابر هستی قرار گیرد.

در zone آزمایش ها، نتایج غیر قابل انتظار دارند مثل آن سنگ که نویسنده به چاه می اندازد، حقایق و قوانین وجود ندارند و روش های آشنای تفکر همه بیهوده اند. حرکت به سمت اتاق به جای مستقیم بودن (که عادت دانش است) در مسیرهای تصادفی و کاتوره ای دور می زند و هربار با قبل تفاوت می کند، همه چیز مدام در حال تغییر و دگرگونی است. این برای انسان وحشت آور است چرا که انسان تشنه ی ثبات است و از تغییر متنفر. انسان برای شناخت، نام می گذارد، تا تصرف کند، تا تفکر کند، اما به محض نامگذاری یک چیز معنی آن را از دست می دهد. نام آن چیز، هستی واقعی آن را می پوشاند و از آن تنها یک کلمه وارد شبکه ی تو در توی زبان می شود. چرا که دال، ثابت است و مدلول متغیر. انسان با این نام ها می اندیشد و برنامه ریزی می کند، اما به جای آنچه می خواهد، چیزی دیگر به دست می آورد. به رغم این نفرینِ ناکامی انسان، واقعیت چون شعری در حال سروده شدن است و تمام این سفر و دور زدن و شاعرانگی همه برای درک واقعیت متغیر و زوال پذیر هستی ست. انگار نوعی عذرخواهی ست برای خلوص، برای دازاین شدن.

شاید تصور انطباق فلسفه ی هایدگر و فیلم های تارکوفسکی دور از ذهن بنماید چرا که در آثارش بخش های کتاب مقدس، سمبل ها و ادعیه بسیار دیده می شود و حتی عده ای او را فردی مذهبی خوانده اند اما این نبوغ تارکوفسکی ست و قدرت نهفته در ساخته هایش، که او فیلم هایش را نیز رها می کند. تارکوفسکی به فیلم هایش هستی می دهد. فیلم های او فراتر از سمبل های ساده انگارانه ایست که به او نسبت می دهند و از این رو مثل هستی که قابل فروکاستن به اجزایش نیست ، این همه هست و هیچ نیست، فیلم های او نیز در عین نظر به جنبه های مختلف روح انسان و در واقع حمل این جنبه های همپوشان و غیر قابل تفکیک، در عین سمبلیک بودن، هستی ای فراتر می یابد و هم عرض فلسفه می شود. فیلم و فلسفه هر دو دغدغه ای مشترک را زندگی می کنند. مخلص کلام، ژیل دلوز به درستی می گوید: نسبت فلسفه و سینما، همسایگی است.

 

منابع:

- هستی و زمان/مارتین هایدگر/ سیاوش جمادی/ نشر ققنوس

- هایدگر و تاریخ هستی/ بابک احمدی/نشرمرکز

بمب ساعتی سرمایه داری در نیویورک منفجر می شود.

ارسال‌شده در اجتماعي توسط آيدين در اکتبر 17, 2011

غوغایی به پا شده. عرب ها بر علیه دیکتاتورها برخاسته اند اما این خیلی مهم نیست، هیچ وقت نمی توان امید زیادی به اعراب داشت. اما نیویورکی ها چه می گویند که بلافاصله بسیاری شهرهای آمریکا و دنیا مثل سیدنی، توکیو، رم، لندن و … به آنها می پیوندند؟ آنها از وال استریت و بانک مرکزی چه می خواهند؟ برای فهمیدن آن باید ابتدا بدانیم که ساز و کار فعلی اقتصاد جهان چگونه است و چرا چنین حجم گسترده ای از اعتراض آن هم در کشورهای تراز اول و نه در جهان سوم بوجود می آید؟ و اضافه می کنم که این تنها یکی از ده ها و صد ها انتقادی ست که به سرمایه داری امروز وارد است.

جزوه ای توسط بانک مرکزی آمریکا منتشر شده به نام مکانیک پول مدرن (Modern Money Mechanics) که در آن بانک مرکزی برای بانک های زیر مجموعه اش توضیح می دهد که چگونه پدیده ای به نام  ذخیره ی جزیی (fractional reserve) یعنی افزایش حجم اولیه ی پول بدون وجود خارجی داشتن آن، بوجود می آید. قبل از آن اشاره می کند که فقط سه درصد از پول آمریکا به صورت فیزیکی وجود دارد و بقیه فقط در کامپیوتر ها و فضای مجازی موجود است. در واقع این حجم عظیم بر می گردد به زمانی که دولت آمریکا با توجه به رشد اقتصادی، 10 بیلیون دلار را با اوراق قرضه ی بانک فدرال یا همان مرکزی خودمان، به صورت مجازی بوجود آورد و با واسطه بانک ها وارد چرخه اقتصاد کرد. به بیان ساده تر دولت این پول را از بانک وام گرفت و ضمانت کرد که این پول را بر می گرداند. حالا برای توضیح ذخیره ی جزیی به تصویر نگاه کنید.

 فرض کنید 10 بیلیون دلار در یک بانک موجود است. بر اساس همان جزوه ی فوق الذکر باید ده درصد از این پول به عنوان ذخیره ی بانک دست نخورده باقی بماند یعنی 9بیلیون را بانک می تواند در کارهای مختلف سرمایه گذار کند، یعنی وام دهد. کسی یا شرکتی که این پول را وام می گیرد، این پول ها را در حساب بانکی خود قرار می دهد که در واقع همان جیب بانک است، یا حتی وقتی آن را خرج می کند، باز هم این پول وارد حساب بانکی نفر دیگری شده، که آن هم جیب بانک است. یعنی این پول در یک پروسه ی وام دادن، دوباره به بانک بر میگردد. بانک با حجم پول تازه که به حجم قبلی اضافه شده چه کار می کند؟ خوب معلوم است. 10 درصد آن را نگه می دارد و بقیه را دوباره وام می دهد و مطابق نموداری که می بینید این عمل تا رسیدن به حدود 9 برابر حجم پول اولیه قابلیت تکرار دارد. چطور این اتفاق می افتد و چرا این پول به پول قبلی اضافه می شود؟ همه چیز از اینجا آب می خورد که 10 بیلیون اولیه اصلا قرار نیست بازپرداخت شود و در واقع این عملیات سوری بین بانک مرکزی و دولت بوده است.

همه می دانیم که پول به خودی خود معنی ای ندارد و باید ارزش خود را از جایی دریافت کند. در واقع پول قدیمی ارزش خود را از حجم فلزات گرانبها می گرفت ولی این پول جدید ارزش خود را از ارزش موجود پول قبلی می گیرد و این یعنی قدرت خرید پول قبلی بین پول بیشتری تقسیم می شود و این دقیقا یعنی تورم. این ذخیره ی اضافی پول هیچ ربطی به عرضه و تقاضا (که عامل سنتی موثر بر تورم است) ندارد. در واقع ارزش پول از آن دزدیده شده و به بانک ها منتقل می شود. برای مثال یک دلار در سال 1913 که (بانک ذخیره فدرال دوباره تاسیس شد) معادل 21.6 دلار سال 2007 ارزش داشته است.

در یک کلام می توان گفت که در اقتصاد امروز، پول همان وام است و بدون وام، پولی هم نیست. ورشکستگی و فقر فزاینده یک اتفاق طبیعی در این سیستم است چون پول هایی که باید به بانک بازپرداخت شود اصلا وجود خارجی ندارد، از اول هم نداشته است. در واقع بانک به شما حقه زده و پول های افراد را دست به دست کرده است. در نتیجه همه مجبور می شوند بیشتر و بیشتر کار کنند تا بتوانند وام های خود را با پول واقعی ناچیزی که وجود دارد بازپرداخت کنند و این یعنی رقابت دیوانه وار با هم و البته همیشه عده ی بسیاری شکست می خورند و شغل و خانه شان را از دست می دهند. هرچه پیشتر می رویم حجم وام ها بیشتر و بیشتر می شود و تعداد ورشکسته ها هم بیشتر و بیشتر. این همان اتفاقی ست که امروز افتاده است. این همان برده داری مدرن است که مارکسیسم اخطارش می داد (البته این به معنای محق بودن آنها در هر موردی نیست). اربابان امروز اما بانک ها هستند و ارباب بزرگ، بانک جهانی و صندوق بین المللی پول.

بانک جهانی همین روند را در سطح جهانی هدایت می کند. او به کشورها وام می دهد و کشورها این پول ها را به چند شرکت از 51 شرکت همکار با بانک جهانی (که 47 تای آنها آمریکایی اند) می دهند تا مثلا پروژه ای زیرساختی و غیره را در کشور اجرا کند. در واقع این وام به همین شرط و ده ها شرط دیگر داده می شود از جمله حذف سیاست های حمایتی و تعرفه ها، حذف یارانه ها، حذف خدمات رایگان بهداشتی و آموزشی و هر چیزی که سود مالی مستقیم در آن وجود ندارد. اینجا هم همان اتفاق می افتد و پول وام داده شده، دوباره به همان بانک منبع باز میگردد و از آنجا که آن کشور هرگز نخواهد توانست وام ها را بازپس دهد مجبور است مثل قمارباز اول منابع و سپس کل کشور را ببازد. تعداد اندکی از طبقه ی بالای آن کشور پولدار و پولدارتر می شوند و در عوض اقتصاد داخلی نابود می شود و شرکت های بین المللی از پیتزا و همبرگر تا تولید پیچ و میخ را در دست می گیرند. همه کارگران و کارمندان آنها می شوند که با خوشحالی وام خواهند گرفت و با خوشحالی تا آخر عمر برای آنها مثل خر کار خواهند کرد و احتمالا ورشکست خواهند شد. برده های شاد و راضی امروزی.

اما نمی توان آدم ها را با پروپاگاندا و تلوزیون و دمکراسی کنترل شده، برای همیشه فریب داد. خلاصه می کنم:

اینگونه است که این بمب ساعتی کم کم به انفجار نزدیک می شود.

برچسب زده شده با:,

تنها، پای چوبه ی دار

ارسال‌شده در اجتماعي توسط آيدين در اکتبر 13, 2011

این روزها اعدام و مسائل پیرامون آن باب صحبت و بحث بسیاری از بلاگ ها و تلوزیون ها و برخی روشنفکران است. در همین فیس بوک سوالی مطرح شد که آیا به دیدن مراسم اعدام می روید و اکثریت قریب به اتفاق گفتند “هرگز”، و آنها که کمی متعادل تر بودند گفتند “نه” و هرچه ماند گفتند “بستگی دارد”. اما چرا هرگز؟ چرا باید پای چوبه ی دار را واداد به آنها که هلهله می کشند از کشته شدن یک انسان، می روند که تکان های احتزار کسی را ببینند که لحظاتی پیش با چهره ای آکنده از ترس و خواهش به آنها می نگریست. چرا چنین عرصه ی نمایش عمومی نمی تواند برای ما محمل کنشی مثبت باشد؟ هم این است که ما در انتخابات شرکت نمی کنیم و حتی سعی می کنیم در روز رای گیری اصلا از خانه بیرون نیاییم. در حالی که روز انتخابات بهترین فرصت برای فتح عرصه ی عمومی ست.

***

/در مراسم تعذیب (اعدام) شخصیت اصلی نمایش، مردم اند. که حضور واقعی و بی واسطه شان برای اجرای این مراسم ضروری است. تعذیبی که همگان از آن با خبر باشند اما به طور مخفیانه اجرا شود، معنایی ندارد. دادن سرمشق و درس عبرت هدف است، آن هم نه فقط با دادن این آگاهی که کوچکترین جرم به احتمال زیاد تنبیه می شود، بلکه با برانگیختن احساس رعب و وحشت از طریق نمایش قدرتی که با تمام نیرو، خشم خود را بر مجرم وارد می کند…

اما در این صحنه ی ارعاب، نقش مردم دو پهلو است. مردم به منزله ی تماشاگران فراخوانده می شوند، آنان برای مشاهده ی نمایش های عمومی ]اعدام[ و اعتراف در ملاء عام دعوت می شدند. مردم نه تنها باید آگاه می شدند بلکه باید با چشم خود می دیدند، چون باید می ترسیدند و نیز چون باید به منزله ی ضامن های تنبیه، شاهدان آن می بودند، و چون باید تا حدی در آن شرکت می کردند...

اما درست در همین نقطه است که همان مردمی که به نمایش تعذیب ]اعدام[ فراخوانده می شدند تا مرعوب شوند، ممکن بود سرپیچی خود از قدرت تنبیهی را نشان دهند و گاه شورش کنند. جلوگیری از اعدامی که ناعادلانه تلقی می شد، بیرون کشیدن محکوم از دست جلاد، گرفتن عفو محکوم با زور، احتمالا تعقیب جلادها و حمله به آنها و در هرحال ]به عنوان کمترین کار[ لعن و نفرین به قضات و اعتراض به حکم آنان، همه و همه بخشی از کنشهایی مردمی بود که آیین تعذیب را وارونه می ساخت…

مردم در این آیین ها که بنا بود نمایش گر جرم نفرت انگیز و قدرت شکست ناپذیر باشد بیش از همیشه به محکومان احساس نزدیکی می کردند. مردم مانند محکومان بیش از همیشه خود را در معرض تهدید خشونت قانونی یی احساس می کردند که نه اعتدالی می شناخت و نه حد و اندازه ای…

در اواخر سده ی هفدهم در آوینیون فرانسه، قرار بود قاتلی به نام پیر دو فور به دار آویخته شود. او چند بار پاهایش را به لبه ی پلکان گیر داد و از همین رو کاملا در هوا معلق نمی شد. جلاد با دیدن این وضع صورت او را با نیم تنه ی خود پوشاند و از پایین با زانو به شکم و سینه ی او ضربه زد. وقتی مردم دیدند که جلاد درد زیادی را به او وارد می کند… نسبت به عذاب دیده احساس دلسوزی کردند و از دست جلاد خشمگین شده و به سنگ پرتاب کردند، در همین اثنا جلاد دو نردبان را باز کرد و عذاب دیده را پایین انداخت و روی شانه های او پرید و شروع به فشارآوردن بر او کرد، و در همین زمان همسر جلاد نامبرده هم از پایین چوبه ی دار، پاهای عذاب دیده را می کشید. این کار باعث شد تا از دهان عذاب دیده خون جاری شود. اما باران سنگ روی جلاد شدت گرفت و این وضع جلاد را مجبور کرد که به طرف نردبان برود و با چنان شتابی از آن پایین بیاید که از وسط نردبان افتاد و با سر به زمین خورد. آن گاه جمعی از مردم بر سر او ریختند. او نیز سرنیزه به دست، در حالی که تهدید می کرد هرکس را به او نزدیک شود خواهد کشت، از زمین بلند شد. اما بعد از چند بار زمین خوردن و بلند شدن، به دست مردم هیجان زده و خشمگین حسابس کتک خرد و درون گل و لای جوی غلتانده و همانجا خفه شد و سپس تا دانشگاه و از آنجا تا گورستان کوردلیه روی زمین کشانده شد. دستیار او نیز حسابی کتک خورد و چند روز بعد در بیمارستان مرد. در همین اثنا چند نفر از نردبان بالا رفتند و طناب دار را بریدند و دیگران از پایین مرد به دار آویخته را پس از اینکه مدت زیادی آویزان بود گرفتند. سپس جمعیت چوبه ی دار را شکستند و نردبان جلاد را تکه تکه کردند. بچه ها هم به سرعت چوبه ی دار را به داخل رود رُن انداختند. محکوم را نیز به قبرستانی بردن تا دست عدالت به او نرسد و از آنجا به کلیسای سنت انتوان منتقل کردند. اسقف او را عفو کرد و دستور داد او را به بیمارستان منتقل کنند و به ماموران سفارش کرد از او مواظبت و پرستاری ویژه ای بنمایند./

/برگرفته از کتاب «مراقبت و تنبیه، تولد زندان» از آثار درخشان میشل فوکو/

برچسب زده شده با:,

طبل حلبی، فریاد علیه اعدام محیط بان

ارسال‌شده در اجتماعي, بدون دسته بندی توسط آيدين در اکتبر 9, 2011

خبر تکان دهنده است: یک محیط بان به علت قتل یک شکارچی غیرقانونی در درگیری به اعدام محکوم شد.

اصا قصد ندارم به شواهد و قراین این حکم یا حتی به مسئله ی ناعادلانه و وحشیانه بودن حکم اعدام بپردازم که هرکدام در جای خود صحیح و متین اند. می خواهم ابتدا از تجربه ی نزدیک خودم از دوران اجباری (سربازی) در سردشت بنویسم. شرایط خاص مرز در آن نواحی بر کسی پوشیده نیست و گزارش های پراکنده از کشتار بی محابای چهارپایان و تیراندازی به انس و جن و هر جنبنده ای که بجنبد به گوش می رسد. اما هیچ وقت کسی در این راستا حتی محاکمه نمی شود. یعنی حمایت از نیروهای مرزی توسط حکومت، با تمام ارکانش، مسئله ای بلاشک است. حالا چطور و چرا یگان حفاظت از محیط زیست و محیط بانان از چنین حمایتی محروم اند علامت سوالی ست خیلی بزرگ تر از حلقه ی طناب دار.

مطابق قانون بکارگیری سلاح، تیراندازی به خودروهای حامل مواد مخدر، مشروبات الکلی، کالای قاچاق و دزدی یا آدم ربا، دزد و قاطع الطریق و تروریست و خرابکار با رعایت مراتب تیر اندازی مجاز است. همچنین در صورت حمله به مامورین با سلاح گرم، یا حمله توسط سلاح سرد به طوری که راهی جز استفاده از سلاح نباشد یا بیم از دست رفتن سلاح و مهمات برود. یا جان کسی در خطر باشد تیراندازی مجاز است و هیچ نوع مسئولیتی متوجه مامورین نمی باشد. متن کامل قانون در سایت سازمان قضایی نیروهای مسلح

راه های زیادی برای زیرپا گذاشتن و کتمان آن در واقعیت وجود دارد، به طوری که مامورین نیروی انتظامی در مرز اصلا به این قانون فکر نمی کنند و به راحتی و در هر مورد کوچک و بزرگی از سلاح خود استفاده می کنند. به خاطر می آورم روزی به یک خودروی تویوتا که خالی و به اصطلاح اسکورت قاچاق بود، تیراندازی کرده و جفت چرخ های جلو را پنچر کردیم یا به موتور خودروی دیگری که پس از تحویل بار برمیگشت تیراندازی کردند. یا یکی از آنها تعریف می کرد که بعد از تیر اندازی، خودروی قاچاق به ته دره رفته و منفجر می شود. در نهایت هم اگر قتل یک قاچاقچی توسط مامورین غیرقانونی تشخیص داده شود هیچ گاه مامور قربانی نمی شود بلکه سازمان آن را توجیه نموده و دیه پرداخت می کند.

حالا چطور 5 شکارچی یک کل وحشی با یک شکاربان درگیر می شوند و در هیچ کدام از بندهای قانون بکار گیری سلاح نمی گنجد. چطور همان حکومت و همان سازوکار از محیط بان دفاع نمی کند؟ آیا دستی از شکارچیان حمایت می کند یا دستی به گوش محیط بانان نواخته می شود؟

چه فرقی می کند؟ مهم این است که هنوز نمی فهمیم محیطبانی فراتر از یک شغل است. هنوز نمی دانیم محیط زیست چه اهمیتی برای انسان دارد و نمی دانیم آنها که حیات محیط زیست را به خطر می اندازند جانیانی اند که حتی قابل مقایسه با قاچاقچی های بینوای کرد نیستند که کاسه بشقاب جابجا می کنند. چطور می توان کسی را که جان به کف دست گرفته تا از محیط زیست دفاع کند، بی دفاع رها کرد. حتی اگر مقصر بوده نباید به این راحتی چهارپایه را از زیر پایش کشید و شکارچیان را در عمل شوم خود جری کو محیط بانان را دست بست. خوب جمع کنید این بساط محیط بانی را و خلاص، تا حداقل محیط بانان توسط این جانیان به قتل نرسند تا چنین خبر هایی را نبینیم. تا حداقل خودمان مردترین مردان خویش را به چوبه ی دار تسلیم نکنیم

باید کاری کرد. باید کاری کرد. حالا که نهادی قانونی حامی اینان نیست، مردم هزارپاره ی ما و اینهمه لایک و کمپین و کامیونیتی مجازی هم نیستند؟

کاش صدایم چنان بلند بود که شیشه های عینک ها ترک برمیداشت و چنان بر طبل حلبی ام می کوفتم که صور اسرافیل شرمنده شود. کاش به جای این همه گوش شنوا، یک دست توانا بود.

طرح جلد طبل حلبی نوشته گونتر گراس برنده ی نوبل

سازمان مجاهدین خلق، با طعم تنوری

ارسال‌شده در اجتماعي توسط آيدين در اوت 31, 2011

این روزها بحث خارج شدن سازمان مجاهدین خلق از لیست سازمان های تروریست از بحث های داغ حداقل اطراف من است. من اخیرا خود را آدمی سیاسی، و موضع گیری خود را دارای هیچ اهمیتی، نمی دانم اما به دلایلی کاملا شخصی لازم می بینم مطالبی در این خصوص بنویسم.

آیا حضور نام این سازمان در لیست اهمیتی دارد یا نه؟ آیا این مسئله فقط تضعیف یا تقویت جمهوری اسلامی ست یا تاثیری در آینده ی سیاسی ایران نیز خواهد داشت؟ آیا ضعیف شدن مجاهدین به معنی قوی شدن جمهوری اسلامی ست؟ جواب واضح است خارج شدن مجاهدین از لیست موجب توانایی این گروه در دریافت کمک های مالی اروپا و آمریکا به عنوان داعیه دار اپوزوسیون جمهوری اسلامی و شورای ملی مقاومت و همچنین قدرت بیشتر این گروه در تحت شعاع قرار دادن نام و فعالیت دیگر گروه ها تحت لوای فعالیت خود می شود.  آنها جنبش مردم ایران را به نام خود و از آن خود می کنند چنانکه هم اکنون نیز می دانند. آنها خود را تنها آلترناتیو جمهوری اسلامی معرفی می کنند و از این طریق به مجاب کردن دولت های غربی در حمایت مالی و معنوی از خود می پردازند. اما مثل همه ی گروه های دیگر خارج نشین ارتباطشان و تاثیر و تاثرشان بر جنبش داخل ایران بسیار ضعیف به نظر می رسد، وجهه بین المللی جمهوری اسلامی نیز از مجاهدین متاثر نبوده که با، یا بدون حضور آنها در لیست تغییری کند. حالا ببینیم این گروه آنطور که ادعا می کند می تواند خواست گروه ها و از آن مهمتر مردم ایران را در دست یابی به آزادی ها و اهدافشان تامین کند. آیا این گروه واقعا متحول شده و به دمکراسی و حکومت لیبرال سکورال اعتقاد پیدا کرده؟

تاریخچه ی مختصر سازمان مجاهدین خلق

این سازمان در اواخر دهه چهل با اتکا بر اسلام و الهام از مبارزات مارکسیستی تشکیل شد و در سال 54 تقی شهرام با در دست گرفتن قدرت در این گروه و اعلام موضع مارکسیستی، جنگی درون گروهی به راه انداخت که به انشعاب در این سازمان و بعدها تشکیل سازمان پیکار منجر شد. از سال انقلاب و با آزاد شدن زندانیان پرتعداد این گروه به سرکردگی رجوی سازمان مجاهدین با استخوانبندی کنونی شکل گرفت. این متحد و مدافع سینه چاک انقلاب اسلامی خیلی زود یعنی سال 60 متوجه شد که جایی در حکومت ندارد و مثل خیل گروه های دیگر در حال حذف شدن است پس اعلان جنگ نموده و با هماهنگی با بنی صدر قصد قدرت گرفتن را می نماید که با شکست این پروژه، شمار عظیمی از اعضای آن بازداشت و شکنجه و در دو مرحله به همراه زندانیان مارکسیست، اعدام دسته جمعی می شوند که همان مسئله کشتارهای سال 67 مرحله ی دوم این اعدام هاست. به این ترتیب سازمان از سال 60 به بعد عملا نیروهای فراری از کشور و عمدتا متمرکز شده در عراق است. در سال های 63 و 64 با مشخص شدن شکست نهایی پروژه به قدرت رسیدن سازمان و زیر سوال رفتن رهبری سازمان اولین مرحله انقلاب ایدئولوژیکی سازمان شروع می شود و عده ی زیادی از اعضای بلندمرتبه مجبور به توبه از شک به رهبری می شوند و عده ای نیز مانند علی زرکش (از اعضای بلند مرتبه) خلا مرتبه و بعدها بی سر و صدا کشته می شوند.

انقلاب ایدئولوژیک اول در واقع همان ازدواج مسعود رجوی با مریم قجر عضدانلو است که می شود معیار پاکی و ناپاکی، معیار مجاهد بودن یا مشرک و عامل رژیم آخوندی بودن و در نامه هایی که اعضا به رهبری می نویسند با عنوان ها و القاب نبی وار از رجوی و رهبریتش و از این انقلاب ایدئولوژیک که رهایی زن در گرو آن نمایش داده می شود، یاد میشود. به قول خود مسعود رجوی در مراسم ازدواجش: “آنکس را که این خبر نکشته و زنده نکرده است، مجاهد نیست”. بعدها در انقلاب ایدئولوژیک دوم و سال 68 انقلاب جنسی مطرح می شود و اعضا مجبور می شوند که تخیلات جنسی خود را برای مسعود و مریم بنویسند و یا در جمع بلند بیان کنند تا دیگر نگاهی جنسی به همرزمان خود نداشته باشند و تنها دو تن از این نگاه جنسی مبرا هستند و آنها رجوی و همسرش هستند. ظاهرا ازدواج در اردوگاه های مجاهدین ممنوع است.

به این ترتیب رهبری در سازمان مجاهدین تبدیل می شود به جایگاهی پیامبر گونه که انگار رجوی حجت خدا بر زمین است و ایدئولوژی سازمان می شود آنچه رهبری به آن می اندیشد و شک به تفکر او شرک مسلم و نشانه ی بریدن و سرسپردگی، و به این بهانه زندانی کردن و شکنجه اعضا آغاز می شود که مدارک آن در کتاب هایی که اعضای جداشده و فراری آن منتشر کرده اند مثل مجاهدین خلق در آینه تاریخ: راستگو، روزهای تاریک بغداد: سبحانی و شکنجه در زندان های رجوی: رضوانی، موجود است و لیست زیر عده ای از شاهدان عینی ماجرا هستند که حاضرند در دادگاه های بین المللی شهادت دهند. به گفته ی همین شاهدان و آزادشدگان مثل علی قشقاوی و جمشید چارلنگی در کنفرانسی که از سوی سازمان های حقوق بشر در آوریل 2008 در پاریس برگزار شد مدعی شده اند از 500 تا 1000 نفر در زندان های این سازمان زندانی و شکنجه شده اند و حداقل 12 نفر که نام و مشخصاتشان در این کتاب ها آمده در زندان و زیر شکنجه کشته شده اند که پرویز احمدی از اعضای با سابقه ی این سازمان در میان آنهاست. بماند از عده ی زیادی که مرگشان مشکوک و با تصادف و یا خودکشی صحنه سازی شد.

در مورد زندان های سازمان به این لینک رجوع کنید: http://www.psri.ir/mojahedin/21-3.pdf

در مورد انقلاب ایدئولوژیک:  http://www.siahkal.com/publication/mojahedin-va-enghelab-idelojiki.pdf

گذشته از این رفتار درون سازمانی این سازمان به عنوان متحد صدام شناخته می شود و در سرکوب و کشتار شیعیان و کردهای عراق نقشی تعیین کننده بازی کرده است که پرونده آن در سازمان حقوق بشر دنبال می شود. همین طور به خاطر میاورم فیلم هایی که از همکاری این سازمان با ارتش عراق بر ضد نیروهای ایرانی و دادن گرا برای بمباران و موشک باران تهران در زمان جنگ، در تلوزیون دولتی پخش شد.

با تمام این کارنامه ی سیاه اکنون این سازمان مدعی ست که دچار تحول شده و دیگر از برقراری جامعه بی طبقه توحیدی و مشی نظامی دست برداشته و با برنامه ای که ارائه نموده قصد دارد با اتحاد گروههای اپوزیسیون در لوای شورای ملی مقاومت و ساقط کردن جمهوری اسلامی همه پرسی برقرار کرده و حکومتی مطابق میل مردم برقرار نماید. دمکراسی، سکولاریسم، آزادی زن، آزادی بیان و فعالیت احزاب از بندهای این مانیفست به اصطلاح جمهوری خواهی شورای ملی مقاومت است. بعد از این تاریخ گویی صرف باب اصلی بحث باز می شود.

وعده سر خرمن

معیار مقبولیت یک گروه یا سازمان آن چیزی نیست که می گوید بلکه آن چیزی ست که عمل می کند. اصولا آنکه به قدرت نرسیده، همیشه دمکرات است و به حقوق بشر اعتقاد دارد. اما معیار زمانی ست که قدرتی به دست می رسد. هربار که قدرتی حتی نمایشی در رهبری شورای ملی مقاومت به دست مجاهدین افتاد با برخوردی تمامیت طلب سعی در هضم و له کردن تمام گروه های دیگر داشته اند که موجب جدا شدن تمام گروه ها از آن شده است، یا  منش برخورد آنها با منتقدینشان (چه برسد به مخالفینشان) به شدت تمامیت گرا و همراه با تعصب و خشونت است. نمونه اش همین برنامه ی اخیر “به عبارت دیگر” BBC. همانطور که در فوق اشاره شد اصولا اندیشیدن مخالف اندیشه ی رهبری در این سازمان کفر محسوب می شود چه برسد به بیان آزادانه ی آن و می توان گفت در درون این سازمان کوچکترین نشانه ای از دمکراسی، حقوق بشر و آزادی بیان به چشم نمی خورد. پس چگونه می توان به چنین گروهی در اجرای برنامه بعد از به دست گرفتن قدرت تمام عیاری چون حکومت ایران دل خوش کرد؟ یعنی واقعا کسی که سی سال رهبری یک سازمان را رها نکرده، بعد از به قدرت رسیدن و در آغوش کشیدن معشوق، کناره گیری می کند و به نوشتن چهار جلد تبیین جهان می نشیند؟ چگونه این سازمان خود را قیم انقلاب و معیار درستی و نادرستی، و مجاز به تعیین صلاحیت شریکان قدرت نخواهد دانست و به واقع رفراندومی آزاد را به راه خواهد انداخت؟

بن مایه ی مذهبی اندیشیدن مجاهدین و اعضای آنها و سازماندهی و ایدئولوژیک بودن آنها و همنچنین منش سانترالیسم چریکی، سبب مطلق انگاری بی چون و چرا ی آنها شده است به طوری که آنها (از دکترو مهندس و سخنگو و مسئول تا بی سواد و دون پایه) تمام مخالفان و منتقدان خود را بدون استثنا عاملان رژیم و مزدور و خائن معرفی می کنند و به سرعت عصبی شده و شروع به پرخاش می کنند. لباس های متحد الشکل، حتی سر و شکل یکسان و (با رجوع به نظراتشان در فیس بوک یا جاهای دیگر،) کلمات و جملات یکسان همه نشان از صلب اندیشی و ماشین وار بودن اعضای مجاهدین دارد. در واقع وقتی کسی تنها از یک روش اندیشیدن برخوردار بوده و ارتباطش با دنیای بیرون کاملا قطع شده و بی رحمانه و همه جانبه تحت هجوم تبلیغات یکسویه قرار دارد و به او القا شده که صراط مستقیم همین است و بس، انتظار دیگری نمی توان داشت. حال چگونه می توان امید داشت چنین گروهی که سازماندهی چریکی آن پتانسیل کامل برای تشکیل گروه های ترور و حذف مخالفین را دارد با در دست گرفتن قدرت، حکومت وحشت به راه نیاندازد و پیامبر خود را که اکنون بیش از سی سال از رهبری بی چون و چرایش بر سازمان می گذرد، رهبر ایران اعلام نکرده و همسرش را که بی رقیب و پشت سر هم رییس جمهور منتخب ایران معرفی می شود، مادام العمر بر کرسی ننشاند. به خصوص که معتقد به مبرا بودن رجوی و همسرش از اشتباه و خطا هستند و حتی معتقدند او نگاه جنسی نیز ندارد و به واقع مسیح مجسم است و از همین رو شورای رهبری آنها از 12 زن مثل 12 حواریون مسیح یا 12 عالم شیعه، تشکیل شده (به ظاهر برای میدان دادن به زنان و در واقع برای جلوگیری از مخالفت با رهبری و فاصله افتادن میان رهبری و اعضای زیردست و القای هاله ی قدسی به او). سازمانی که رهبر مادام العمرش را چون بت و معبود می پرستد و انقلاب خنده دار ایدئولوژیکی (برحق بودن رهبری در ازدواج با مریم رجوی با وجود شوهر و فرزند داشتن او، در راستای ارتقای مقام زن و آزادی جنسیتی و در لوای آن سرکوب منتقدان) را با آب و تاب در بوق و کرنا کرده و به خشک اندیشی خود افتخار می کند و سیاسی بازی اش به جایی می رسد که هر بار متحد کسی می شود و دست به دامان کسی می برد و در این کار از هیچ قول و وعده ای به لرد های انگلیس یا سناتورهای آمریکا یا از همکاری با صدام حسین و غیره ابایی ندارد، اصلا قابل اطمینان هست؟

من به شخصه نمی توانم و حاضر نیستم تنها به این دلیل که این سازمان متشکل ترین و قویترین گروه مخالف جمهوری اسلامی ست، به آن تن دهم تا فعلا از شر این دیکتاتوری خلاص شویم. شخصا معتقدم مسیر آگاهی سیاسی و دمکراسی خواهی ایرانیان خیلی فراتر از تن دادن به چنین گروهی برای موفقیت است و قدرت گرفتن چنین سازمانی یک پسرفت و شکست برای جنبش مدنی محسوب می شود. دیر رسیدن بهتر است از به اینجا رسیدن.

رستم و اسفندیار: سگی اما واقعی

ارسال‌شده در بدون دسته بندی توسط آيدين در ژوئن 30, 2011

سگ در چشمانش غرور بود. هیکل مشکی درشتش را در سایه ی دیوار پاسگاه رها می کرد و زیر چشمی مراقب بازیگوشی دو توله ی تازه جوان شده بود که گاهی سر به سر خونسردی اش می گذاشتند. با تبختر قدم می زد و زیر اخم سفیدی که جای ابرو داشت، نگاهی عمیق خانه داشت. می گویند هرگز در چشمان سگ خیره نشوید و او چشمانش چاه بود. انگار یک دنیا حرف داشت. چنان به نگاه عاقل اندر سفیه به سربازانی که سربه سرش می گذاشتند می نگریست که پهلوانی به شیطنت کودکی و همین بود که رستم نام نهاده بودیمش.

رستم یک تنه مقابل سگان ولگردی که از جلوی درب پاسگاه می گذشتند می ایستاد، زخمی می شد اما پا پس نمی گذاشت. هرگز گدایی استخوان های ما را نکرد و هرچه خورد با وقار یک درویش دم تکان داد. پهلوانی که خم شده بود، اما زمین نخورده بود.

سگ جوانی هم بود جویای نام که اسفندیار بود در رکاب رستم و خاک راه او می خورد. سگی به تمامی سفید با سایه ی حنایی که ههنوز سر به زیر بود و دست فرو بسته اما ولیعهدی می نمود که نیم نگاهش همیشه به تخت پدر دوخته است. از فرزندان رستم همه مردند و تنها سهراب مانده بود که سگ قابلی نبود. حریف تمرینی اسفندیار بود و مجیز گوی پدر. بعدها سهراب که از ضربه ی تویوتای قاچاق لنگ شده بود و درد می کشید گم گور شد و دیگر کسی او را ندید. تهمینه هم که ترس به کمر بسته بود و دندان هایش فقط برای نمایش بود. گوش هایش آویزان بود و دنده هایش پیدا که انگار فقط بود که توله بزاید.

روزی از روزها رستم انگار طاقتش از تهمینه طاق شد یا شاید از آزار سربازان بود یا احساس بازنشستگی زودرس یا شاید هوای بهار بود و سگان ماده و آب سرد و استثقا، که هوای آوارگی به سرش زد. روزی رفت و هرچه کردیم برنگشت. رفت و آزادگی و گرسنگی برگزید. از آن روز شد دون ژوآن دارساوین، محبوب سگان ماده. نوچه های جدیدش پشتش دستمال می کوفتند و جلویش لنگ می انداختند اما هروقت از جلوی پاسگاه که می گذشت به پاس نان و نمک بود انگار که دست می بست و دم به علیک سهراب و اسفندیار تکان می داد. اما اسفندیار سایه اش را هنوز سنگین می دید.

سگ ماده ای هم بود که بهنوش نام داشت و دون ژوآن دل از او ربوده بود و سوگلی اسفندیار، هوایی شده بود. اسفندیار هرچه در پنجه ی رستم زد به زمین خورد که رویین تنی اش افسانه ی فردوسی و بود و جهان نه به منوال کتاب. تقدیر جهان را جور دیگر نوشته اند که اینبار یر نه از سیمرغ و کمان رستم بر چشم اسفندیار، که از کلاشینکف استوار بود بر پیشانی رستم. پهلوان بی هیچ آخ، برای اولین و آخرین بار زمین افتاد و لاشه اش زیر پایکوبی اسفندیار تکه تکه شد.

که روزگار با پهلوانانش بد تا می کند، روزی که خویشتن خویش را طلب کنند.

چند پاره نوشته در مورد دیکتاتوری

ارسال‌شده در اجتماعي توسط آيدين در ژوئن 25, 2011

دیکتاتورهای کوچک

دوستی می گفت اگر دنبال ردپای دیکتاتوری می گردی به داستان های کودکان توجه کن. داستان هایی که شهرهای آدمیان پادشاهی دارند که قدرت مطلق است و در عین حال عاقل و کامل و اگر هم مشکلی دارد، وزیری هست که زیرکانه و عالمانه او را کامل می کند. جنگلی هست که شیر پادشاه آن است. بعدها هم در کتابهای درسی، بخصوص کتاب تنفر برانگیز “اجتماعی” این رویه استبدادپروری پی گرفته می شود.. بی جهت نیست که فروید، شکل گیری ناخودآگاه را در دورانی می داند که به یادش نمی آوریم یعنی یک سالگی و می توان گفت که بخش عمده ای از شخصیت تعیین کننده ی ما قبل از شش سالگی شکل می گیرد. در تمام این مدت دنیای کودک یا پدر مستبد است یا داستان های مستبدانه و یا بازی های مستبدانه. اینها دیکتاتورهای کوچکی اند که یاد می گیرند چگونه با هم مقابله کنند نه همکاری.

فوتبال دیکتاتورها

به امثال دایی و پروین و قلعه نوعی توجه کنید. آدم های بی اخلاقی که روابط مافیایی دارند. کوچکترین مخالفت را بر نمی تابند و گاهی حتی برای اثبات قدرت و استبدادشان به بهانه های مختلف یکی را سر جایش می نشانند. رسانه ها (علی الخصوص 90 که شاید تنها برنامه آزاد تلوزیون باشد) را مغرض و اجیر شده می دانند. خودشان را عالم و بقیه را خر فرض می کنند. چیزی به نام قضاوت را از پایه قبول ندارند چه برسد به مفهومی به نام داور. همین ها چنان محبوب هواداران می شوند که مفتخر به القاب سلطان و خان و … می شوند که چه برازنده شان باد. این جور وقت ها دیکتاتوری مطلوب است چرا که ما استقلالی و پرسپولیسی هستیم و برای حفظ حیثیت گروهمان یا همان تیم مان باید استبداد را توجیه کنیم. سرمربی لازم نیست پاسخگو باشد چون مطمئنا او بهتر می داند و ما هم اصلا خواستار پاسخ نیستیم چون لزومی به دانستن ما نیست. کافی ست که سرمربی در کل کل آبی و قرمز و زرد کم نیاورد. شکست را هم گردن داورو سلزمان لیگ و آمریکا و اسراییل بیندازد. ما پسِ ذهن مان (اگر سر زبانمان نباشد) مؤید استبدادیم و آن را مفید می دانیم به خصوص اگر مستبد طرف ما باشد و تا چنین است خرمان همان خر خواهد بود.

مرگ بر دیکتاتور

این شعار دیگر به گوش اکثر مردم ایران آشناست. اما آیا بهتر نبود می گفتیم مرگ بر دیکتاتوری؟ و ما خرده دیکتاتورها چگونه می خواهیم دیکتاتوری را براندازیم؟ از خانواده ی مرد محور گرفته تا هر اداره و سازمان و دولتی و خصوصی، گروه های کاری و علمی و فرهنگی و ورزشی  و کوفت و زهرمار در این مملکت را که بگردی چیزی به نام کار گروهی یافت نمی شود که همه دیکتاتوری ست. حالا انتظار داریم حاکم مان دیکتاتور نباشد؟ ما حتی در تعریف دمکراسی هم دیکتاتوریم. دمکراسی که صندوق رای و مجلس و حاکم منتخب اکثریت نیست، دمکراسی مطالبه گری عمومی ست و رعایت حقوق اقلیت یا به عبارت بهتر مخالف. یعنی حق حیات و حضور اجتماعی برای تفکر مخالف. تفکری که بتواند همپای تغییر دائمی جامعه، با دنیای کهن در بیفتد و دست دیالکتیک باشد در آستین امروز برای ساختن جهان نو. تفکری که انتقادی نام دارد. این است معنای جامعه ی دمکرات و این است دلیل درافتادن با علوم انسانی و مطالعات فرهنگی.

قبیله یعنی یه نفر

بسیاری ساخت اجتماعی ایران را از گذشته های دور، قبیله ای دانسته اند. گذشته از شهرهای بزرگ که محل حضور پادشاه یا فرماندار و سپاه و صنایع و خدمات مرتبط با آنها بوده و یا به تقلید از رقبا ساخته شد، اکثر مردم ایران در قبایل کوچ نشین یا یکجانشین زندگی می کردند که البته شکل طبیعی حیات اقتصادی شان یعنی دامپروری و کشاورزی بوده است. ویژگی اصلی قبایل (در اینجا و بخصوص) ایرانی فرمانبرداری بی چون و چرای جامعه ی قبیله از یک رییس یا در بهترین حالت چند ریش سپید است. به طوری که وقتی بزرگ خاندان، قبیله یا دهات نظری می دهد تقزیبا کسی در صحت آن شکی نمی کند. ریش سپید هم همواره حافظ سنت است و مردم معنای خود را از او می گیرند. شاید به همین دلیل تغییر فرهنگی در ایران به کندی صورت گرفته است. این ساختار در دوران بدوی واجب بود چرا که خطرات تهدید کننده ی اجتماع انسان سبب می شد که گروه به انسجامی صددرصد نیازمند باشد (مثل گروه کوهنوردی) اما در دوره های بعد با وجود کاهش خطرات تهدید کننده، این مدل نه تنها در ساخت سیاسی جامعه بلکه در ساخت فرهنگی آن ادامه یافت. خانقاه ها و پیر و مرشد و شاگرد و استاد و تمام آنچه عامل انتقال فرهنگ به حساب می آید حامل همین دیکتاتورمآبی بوده اند و به این صورت دیگر دیکتاتوری یک شر ناگزیر نیست بلکه ارزشی اخلاقی ست و طبیعی. حال امروز که کم کم زمزمه ی تغییر از دهان دوخته ی فرهنگ جوان به گوش می رسد در جامعه ای که می خواهد همچنان تحت لوای یک دیکتاتوری باقی بماند، باید خطر ساخته و بازتولید شود و به آن آب و تاب داده شود. آمریکا و اسراییل و جنگ نرم و … و در مدل های خارجی: تروریسم القاعده و ایران هسته ای و چینی ها و فضایی ها و … همه خطرات بدلی جوامع بدوی امروزی اند برای توجیه تسلط یک ایده و حفظ سخت قبیله ای.

سربازی آدم ات می کند

ما وقتی از ایران صحبت می کنیم و برای آن نظری صادر می کنیم تماما مدل قبیله ای را در پسِ ذهن داریم یعنی ایران را یک قبیله ی بزرگ فرض می کنیم که قبایل کوچکی (که فرق مهمی با هم ندارند!) را در دل دارد. پس هنوز اعتقاد داریم همه باید زیر لوای یک هژمونی غالب (می خواهد مذهب باشد یا ملیت) باشیم و طبیعتا در چنین سیستمی که به زور منجر خواهد شد باید دیکتاتور سر کار باشد، می خواهد با کودتا سر کار آمده باشد یا با رای اکثریت. او صرفا یک نماینده است برای غلبه ی یک هژمونی و اصل، آن جامعه ای است که این غلبه را می پذیرد و با ریزساختارها و ساز و کارهای خود آن را تایید کرده و قدرتمند می سازد. جامعه ی دیکتاتور مثل پدر دیکتاتور فرزندان خود را چنان بر سر جا می نشاند که همواره مطیع خانواده باشند و از آن بدتر ممنون و مدیون خانواده ای باشند که سرکوب و له شان می کند. باید از معلم کشیده خورد و دستش را بوسید. باید دانشگاه رفت و مثل مکتب خانه ها، دستمال به دست، شاگردی استاد کرد و به خاطر نمره ی تک در امتحان مزخرفشان، به خاطر مهندسی احمقانه شان، به خاطر علمی که ندارند و ادعا و عقده ای که خروار خروار انبار کرده اند تحقیر شد و به مدرک مهندسی و این عنوان مسخره افتخار کرد. انسانی تک بعدی شد که به رضا تن داده به این گورستان ابتکار و استعداد. باید در سربازی خرد شد و مثل برده زیردست یک مشت احمق بی سواد بود و گفت “سربازی آدم ات می کند” که در قبیله آدم یعنی کسی که مخالفت نمی کند، فکر نمی کند. اصلا وجود ندارد.

شکوفه های تلخ

ارسال‌شده در بدون دسته بندی توسط آيدين در آوریل 19, 2011

چشمم از پله بالا می رفت

نفهمید از کنارت رد شد

اتفاق های بزرگ همیشه وقتی می افتند که عجله داری. وقتی نگاه می کنی و نمی بینی. تو با کتانی های کانورست سیب های سبز روی زمین را جمع می کنی و من به اتفاقی فکر می کنم که نیفتاد. این اتفاق هایی که نمی افتند، زندگی های موازی اند، و ما یک رشته از این هزار هزار احتمال مکانی و زمانی را میریسیم که زندگی ما باشد. نه بهتر از بقیه، نه بدتر.

این روزها می گذرد به تلخی شکوفه های بادام وحشیِ اطراف پاسگاه. در ژاپن ترس منفجر می شود میان شکوفه های گیلاس، در لیبی جنون کلاشینکف به دست گرفته، شکوفه های مرگ و من نگران استاد سمندریانم که میان همخوانیِ “حیدر حیدر” یک مشت غریق ولایت، طوری اش نشده باشد. یکی دو باری که دیدمش پیرمرد شیر خریده بود و در ایتالیا با همسرش انتهای روز را به منزل می برد.

پاکت سیب های سبز پاره می شود که بایستم، ولی من حواسم اینجا نیست. ژاپن است و لیبی و ایتالیا.

چشمم از پله بالا می رود و از کنارت رد می شود.

زندگی میان خزندگان سبز رنگ

ارسال‌شده در بدون دسته بندی توسط آيدين در فوریه 9, 2011

هر رخت را بر قامت تن می برند اما تن را بر رخت سربازی می چپانند. برای یک جوان نوزده ساله اندازه ی هر لباس شدن آسان است اما برای کسی که سال های استقلالش ابعادش را مشخص کرده این یعنی خفگی. شاید خیلی جاهای دیگر این مملکت آدمها در جاهای کوچکتر یا بزرگتر از خودشان قرار دارند اما اینجا فرق می کند. اینجا تو دقیقا عکس آنجا که باید باشی قرار می گیری. انگار جای بنده و ارباب را عوض کرده باشند. اما از این هم مهم تر و حق مطلب اینجاست که میبینی آنچه برای تو پیش از این ارزش و مایه ی احترام بوده اینجا اسباب تحقیر و خنده است. کسانی که آن سوی سیم خاردارها حتی خاری هم برایت نبودند اینجا خدایند. که خدا از آن اکثریت غالب است حتی اگر اکثرهم لا یعقلون.

وقتی میان خزندگان زندگی می کنی، معیار می شود خرفتی. آنها با چشمهای سرد تو را به تمسخر می نگرند و سعی می کنند میان چسبندگی و لزجت شان هضم ات کنند. هرچه سعی کنی از دستشان بگریزی فس فس کنان دنبالت می آیند تا دندان نیش خود را در اعصابت فرو کنند.

دستی به بینی ورم کرده و سرخش می کشد و از میان دندان های کج و معوج اش خنده ای زرد رنگ ترشح می کند.اگر همین طور از صبح تا شب با همین آهنگ زجر آور به خنده ادامه دهد می ترسم تا ابد از خنده منزجر شوم. تنها راه چاره این است خود را به نشنیدن بزنی اما انگار اینجور مواقع قدرت شنوایی چند برابر می شود که حتی صدای پلک زدنشان را می شنوی. پوتین هایم را می پوشم تا پناه ببرم به نوستالژی برف. برف اینجا خوفی دارد. سگ انگار از همین خوف است که گوش تیز کرده به عمق برف. به جایی که جایی نیست خیره مانده میان خط الرأسی که مرز عراق است. هرچه سعی می کنم ترانه ی برف فرهاد را به خاطر بیاورم، نمی شود. سیگار را هم که ترک کرده ام بزم تنهایی ام خالی تر از آن چیزی می شود که انتظار د اشتم.

به یاد میدان تجریش می افتم و م ب ح و انتظار مجید که بهمن سویسی می شد. شاید 4 یا 5 نخ. و برف می آمد. موزه  سینما  (باغ فردوس) و احساس غریب نزدیکی به خانه ی بیژن الهی و آن همه فانوس زیر برف درشت« شبِ تازه از راه رسیده» که چیده بودند همه جای حیاط  و پله ها،  و صدای یاسمین لوی (yasmin levy) که از زیر پله می آمد. آدم های فرهنگی که انگار برای کار فرهنگی به دنیا آمده بودند. اینجا باید باشی که بفهمی این خاطرات چقدر خوب اند. اینجا باید باشی که بفهمی اینجا کجاست و آنجا کجا. کافه گالری باغ موزه هنر افتتاحیه نمایشگاه نقاشی ، ashes & snow و آن شاعری که عین شعرهایش مزخرف می گفت و ما هرچه زور زدیم نفهمیدیم چرا نشر چشمه و گروس خان عبدالملکیان این مزخرفات را چاپ می کنند. و برف می آمد. شبی که پنج نفر بودیم در برف درکه خزیدیم توی اتاقکی شبیه لانه ی سگ و لواشک و سیگار چرخاندیم یک گاز و دو پک. برف می آمد و ما می رفتیم در بام تهران با میم الف و سیاوش از کجا؟ از روی پل فردیس. از روی پل فردیس. از روی پل فردیس…

سرما از انگشت هایم می خزد و بالا می آید. آرام آرام برمیگردم کنار بخاری نفتی آسایشگاه که خیره شوم به تلوزیون. که خودم را به نشنیدن بزنم. کی تمام می شود! کی تمام می شود! کی تمام می شود!

نامه ها «به م ب ح»

ارسال‌شده در نامه ها توسط آيدين در ژانویه 13, 2011

ما خداوندگار خویشیم. ملکی که چون جلوس کرد چشم بر ملک می بندد. قانون بر سنگ می نویسد و دنیا را بر سنگ پشت می نشاند. اما دنیا به فرمان هیچ فرمانروایی نگردیده و به هیچ قانونی نمی ایستد.

«والعصر. ان الانسان لفی خسر»

عصر امروز عصر عکس است و مشخصا نه حجاری و تندیس سازی. عکس ها بی شمارند و در این تکثر از اجماع بر یک تعریف و سبک گریزان. اما آنچه با صلبیت سر و کار دارد، صلبیت را نیز انعکاس است. یکی ست برای سال ها، بی زمان و این یعنی جماد، یعنی ثباتی که آرزوی قدیمی بشر است برای رام کردن طبیعتی که لحظه ای نمی ایستد. “شمایل” میشود دستاویز بشر. بودای بزرگ اندازه ی یک باور است به عظمت رویای آن. مریم مقدس و عیسای مصلوب و تمام سقف های بلند با نقاشی های وسیع کلیساها و گنبدهای کاشی کاری بهت برانگیز و عرفانی، تعظیم اند به کمالی بی نقص و ابدی. اکثر آثار کلاسیک و رئالِ شمایل محور فرزند هنرهای آیینی اند (همانطور که عکس در ابتدای حیاتش همین گونه بود) شمایل های منقوش یا مجسم که برای فخر زاده می شوند، برای آنکه سر مقابلشان فرود آید، برای سروری.

اما عکس برای تفکر است، برای زندگی، برای بشر. جادویی الهی و فرامادی در خود ندارد، فقط انباشته از واقعیت است. عکس قالبی ست برای آزاد منشی.

زمانه ی آثار عظیم و ماندگار به سر آمده. تعظیم مقابل عظمت بی نقص و ظرافت یک اثر صفت آنانی ست که برای استاد استاد گفتن و نوچه گی از هم پیشی می گیرند. انسان هایی که برابر نیستند، بردگانی نوین اند که پی ارباب خویش می گردند.

عکس مختص نخبگان و هنرمندانی نیست که عمری در دیالکتیک استاد و شاگرد غوطه خورده اند. هرکس با یک دوربین یا حتی موبایل عکس می گیرد و دریچه ی نگاه خود را ثبت می کند. شاید هاله ی هنری اش ضعیف باشد یا اصلا ایده ای نداشته باشد و نتوان از آن برداشتی هنرمندانه کرد و … اما همین گستردگی تولید کننده و مصرف کننده قدمی ست در هنر توده ای، قدمی ست در شکستن ژست های بی معنی و مسموم، قدمی در دمکراسی. عکاسی هنر دمکراتیک است.

عکس خود عینیت است. ناگزیر بازتاب تلخی زندگی ست، تلخی هایی که می پیچند به تار و پود زندگی های هم پوشان ما، تلخی هایی که نمی خواهیم به یاد بیاوریم. شاید آن آیدین که در عکس دیگران است آن چیزی نباشد که امروز از خود انتظار دارم یا شاید می ترسم که مورد قضاوت واقع شوم اما این به ما حق نمیدهد که منع کنیم و رویش خاک بپاشیم که نگیرید، نکنید و الی آخر. ما هیچ گاه توان حذف خود از زندگی آن هایی که دوستمان دارند را نداریم.

عکس شمایل پرستی نیست. این تاریخ مندی ست، قبول و اذعان به قرائت های زمانمند و متکثر است. این نفی توهم و ذهن گرایی ست آنجا که می خواهیم به جای تجسم مادی، وجودی ملکوتی پیدا کنیم، همانچه حول القاب و اسامی مستعار شکل می گیرد، همانچه آرزوی قدیمی کمال و جاودانگی بشر است. عکس دقیقا شکستن هر بت و شمایل و تندیس است.

اما تمام این حرف های قلمبه را دور بریز که  همه را تو بهتر از من از بری. این همه را گفتم که بگویم ببخش برای تمام آنچه نمی دانستم و حواسم نبود. اگر خطای من چون تمام خطاها تیری بود که بشد از شست. نمی دانم فرمان چندم بود و کدام تندیس که شکست اما سایه ی آزردگی این درخت رنجش، این دو ده روز میوه ی تلخم بار داده است و دیگر مذاق نازکم را توان طاقت نیست. شاید دوری و سکوت است که مه این دلخوری را سرد تر از آن چیزی می نُماید که هست. شاید تمام کلماتی که این روزها به یاد آوردم و هی با خودم تکرار کردم وباور نکردم هیچ کدام آن نبودند که بودند اما می خواهم به جای تشریح این جنازه ی بدشکل و عفن آلود آن را زیر همین سایه ی سرد دفن کنیم و به آفتاب سال ها خاطرات خوش هم بازگردیم و دوباره دنیا از هر طرف که بگردد ما را به هم برساند.

ای عشق افلاطونی من.

برچسب زده شده با:, ,
دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.