header image
 

شوالیه و دوشیزه

ادبيات يک نقاب است تا از پشت آن سخن گفت. آنچه را صراحت آن به مزاج خوش نيست.  ارباب زاده اي را تصور کن. فرزند پنجم يک فئودال قرون وسطايي که مجبور است شواليه شود. اما مي گذارد و در مي رود، گوشه اي به نجاري. روزي در حالي که الوار کج و معوجي را به دوش مي کشد، دوشيزه را مي بيند.

-اين الوار به چه درد تو مي خورد. بار تو آنقدر کج است که هرگز به منزل نمي رسد.

-من نجاري بلد نيستم. بايد شواليه مي شدم. جبر موقعيت مرا اين گوشه انداخت. زير پاي شما.

-شمشيرت کجاست شواليه؟

-ترکم کرد. در من توان جنگ نمي ديد. بازوانم برازنده اش نبود. جايي ميان جنگل ماند تا شواليه آرزوهايش سوار بر زين زرين به دنبالش بيايد. من منطق دارم و به حقوق زنان معتقدم. پس به جدايي تن دادم. امتيازات را يکسره واگذار کردم.

-شواليه! اين چه عشقي ست؟ دخترکان بايد عاشقت باشند و تو عاشق زنان شوهر دار. تو را چه آمده است؟

- من از حقوق شهروندي خلع شده ام. راست مي گويي. گنده تر از دهانم سخن گفته ام و در آب گوزيده ام. نخند. من بريده ام. انتظار ريشخند از تو ندارم. انتظارم دلسوزي هم نيست. مي خواهم جدي باشم.

-عاشق شده اي؟

-دوست داري بشنوي آري؟ نه. اگر خواهشت را پاسخ مثبت آورم خوارم مي شمري. نمي شمري؟ اما اکنون مقابل تو ايستاده ام و ادبيات را بهانه کرده ام. کافي نيست؟ کافي نيست تا مرا به دنبال آب حيات يا دندان  اژدهاي هفت سر دريايي بفرستي، يا پشم گوسفند طلايي طلب کني؟

-اسبت کجاست؟ مرا با چه خواهي برد؟

-اسب محدوديت است. ياد لگام و دهنه مي افتم. من مي خواهم از درختان بلند بالا بروم و جلوي بانوان زيبا چون تو تعظيم کنم. دنيا پر است از اسبان وحشي و من يکي را براي تو تنها رام مي کنم. اسبي که در اصطبل پدري رام شده باشد شايسته ي تو نيست.

-شواليه هذيان مي گويي. اين راه تو نيست. شرافت براي تو و تو براي شرافت به دنيا آمده اي.

-مزخرف است. دلي از سنگ مي خواهم تا به دستان تو تنها نرم شود. گور پدر شرف. من غرورم را به کف گرفته ام. دوشيزه! من فصل سرد را حس کرده ام. آتشي برايت تدارک ديده ام .

-اگر سر راهت قرار نمي گرفتم چه مي شد؟ فرقي داشت؟ حال نيز همانگونه باش و مرا فراموش کن. سراغ ديگري .

-سوالي بس سخت است و سخني بيجا. مرا ببخش. دنيا ميلياردها راه براي رسيدن به اين لحظه داشت و اين لحظه ناشي از ضرب احتمال تمام آنهاست. تصادف کور سازنده ي زندگي ماست. کم است اما ممکن است و من به ممکن ها مي انديشم. من اکنون هستم و فردا را اکنونِ من و تو مي سازد. با هم يا بي هم. و هردو به شصت سال و اندي عمر (احتمالا) ختم مي شود. با هم يا بي هم.

-گيجم مي کني و گوي تمرکز را مي ربايي. من نمي توانم . من مي ترسم.

-اين يک بازي ست. ما تمام عمر بازي مي کنيم. تمام کارهاي ما نوعي بازي ست. ما بازي هاي مختلفي را مي آزماييم تا بازيگر نقش مقابل خود را بيابيم. آرامش و بقا  يا تشويش و گسست  نتيجه ي بازي هاي متقابل ماست. تا به روي صحنه نيايي هيچ کدام را نخواهي يافت. من شايد جاي درستي نباشم اما قاعده ي بازي را رعايت کردم. از اينجا به بعد با توست که به همش بزني ، جر زني کني يا مهره بعدي را حرکت دهي.

دوشيزه گريخت و شواليه همچنان به کشيدن الوار ادامه داد …

 

 

(1)

از درگاه بی در غول پیکر رد شد. عصبانی بود و از عطش سیگار له له می زد. کمی که دور شد برگشت و به غول بدشکلی که دربان الهی بود نگاهی انداخت. بیچاره احساس می کرد که کار مهمی انجام می دهد. خوشبختانه این حوالی هیچ وقت باد نمی آید تا کبریتش را خاموش کند. پک های کوتاه و سریع می زد و احساس می کرد که نیکوتین می شود. سیگار فوق العاده ترین کشف انسان ها است. دستشان درد نکند.
“من برمی گردم. برمی گردم تا ثابت کنم می توانم و هستم. خودمم نه جبری مقهور. در ضمن باید نام لکه دار شده ام را هم پاک کنم .”
همینطور که زیر لب زمزمه می کرد از لای رودهای شربت آبلیمو و آبشارهای شیر که زیر درخت هایی که عسل ازشان می چکید، جاری بودند، رد شد. حوری های هوس برانگیز که به انسان وعده داده شده را با کوزه های طلایی به دوش کنار رود توری های خود را می شستند. از این وعده ها که انتظار بازشدن درهای بهشت بروی انسان را داشتند متنفر بود. مگر اینجا چیزی کثیف می شود که خود را می شویند؟ نه. اینها تمثال شهوتند و باید شهوت انگیز باشند. حتما فکر می کنند انسان این کارها را دوست دارد. اما انسان متفاوت است. انسان با این شیر و عسل و حوری و غلمان راضی نمی شود. انسان همان است که مدام به دنبال میوه ی ممنوعه خواهد بود و با این چیزها نمی توان جلوی او را گرفت. او مرزها را خواهد شکست و خود را آنقدر قوی می کند تا بر هر چیز پیروز شود. همان طور که بر خدایان یونان پیروز شد، بر طبیعت، فضا، بیماری و … پیروز شد و مدام دنبال هماورد جدید می گردد و روزی که دیگر هماوردی نماند خود را نابود می کند. آن روز که اینها منتظرش هستند آخرین روز بهشت او، زمین او، خواهد بود. اما اگر تا آن زمان عرش الهی به تسخیر انسان در نیامده باشد!!
فرشتگان شمشیر به دست سوت می کشیدند و در آسمان پرواز می کردند و سفیدی شان چشمش را اذیت می کرد. اینها می خواهند ضابطین جهنم و بهشت باشند؟ چه خوش خیال، هیچ چیز نمی تواند انسان را یک جا نگه دارد. نگاهی به بالهایش کرد که هیچ علاقه ای به استفاده از آن نداشت.
-ابلیس !
روبرگرداند. چند تا فرشته نزدیک شدند. لبخند مهربانشان اعصابش را خورد می کرد. آنها هرگز نمی توانستند عصبانی شوند. نمی توانستند مهربان نباشند. مجسمه بلاهت بودند هرچند ابلهانی شاد و مهربان. نقطه مقابل انسان که از دانستن رنج می کشید. واقعا نمی دانست کدام بهتر است.
-کجا می روی؟ پیش خدا بودی؟ چه سعادتی داری ابلیس. من فقط دو بار او را دیده ام اما تو بیشتر از موهای سرت او را دیده ای و ساعت ها نزد او بودی؟ این بار چه شد؟ تعریف کن. زود باش.
_ باز دنبال بهانه می گردید که او را ستایش کنید؟ خوب کارتان را بکنید. دانستن برای شما چه معنی دارد؟ اصلا از این فعل چیزی می دانید که انتظار دارید برایتان صحبت کنم؟ فقط اعصابم را خورد می کنید
-اعصابم را خورد می کنی یعنی چی؟ یعنی چی شدی؟
ولش کن بابا می خوام برگردم زمین. دو هفته ست که نرفته ام زمین.
-دو هفته دیگه چیه؟

-اه بیخیال ما شو
وفرشته ی مبهوت را که دهانش تا نیمه باز ماند ه بود رها کرد و این بار از بال هایش استفاده کرد. زمین راطلب می کرد …

تاوان (atonement)

Atonement در یک کلام فیلمی استثنایی، با ساختی فوق العاده. بسیار لذت بخش است وقتی کارگردان جدیدی به نام “جو رایت” را شناختم که لذت کامل یک فیلم را به من چشاند. فیلمی که از فیلمنامه آن بگذریم که در بیان روابط پیچیده انسانی و بخصوص عشق موفقیت ویژه ای یافته. با اینکه به ظاهر خیلی عادی و سریع موضوع را مطرح می کند اما واقعیتی انکار ناپذیر و شاید از دیدی زننده با مضمون شهوت را به صورت بیننده می کوبد.
با اینهمه قدرت این فیلم را در استفاده عالی کارگردان از نور در فیلم می بینم. نامه ای که از سوی “روبی” به “سیسیلیا” به دست “براینی” سپرده می شود و در لحظه ای که نامه داده می شود به طرزی استثنایی می درخشد. پرتو آفتابی که کاملا واقعی روی نامه منعکس می شود و مکثی معنی دار روی این صحنه. کمی بعد وقتی براینی وارد تاریکی اتاق می شود و روبی و خواهرش را در حال عشق بازی می بیند باریکه ی نوری رو ی صورت او میریزد. روبی وقتی در جبهه شمال فرانسه به سمت نیروهای خودی برمی گردد کلاه را برمی دارد و وقتی سر را به بالا می گیرد تصویر روشن می شود و وقتی پایین می آورد دوباره هوای ابری فرانسه نور طبیعی را برمی گرداند. و بسیاری جاهای دیگر این نکته را اثبات می کند که نور القای حسی را در این فیلم به اوج می رساند.
نقطه قوت دیگر این فیلم استفاده عالی و معنی دار از موسیقی ست. استفاده از صدای ماشین تایپ در قسمت هایی که مسبب ماجرای اصلی فیلم را استفاده از ماشین تایپ برای نوشتن نامه مذکور القا می کند و در پایان فیلم مشخص می شود که این صدا نشانه ای از آن است که این ماجرا در حال نوشته شدن است و به عنوان آخرین رمان براینی تالیس به پایان می رسد. همچنین ترکیب این صدا با صداهایی مثل ضربه های اعتراض آمیز چتر مادر روبی بر روی ماشین پلیس و ادامه آن با موسیقی متن هیچ نقطه خالی از احساسی برای بیننده باقی نمی گذارد.
همچنین استفاده از فلاش بک های کوتاه متمادی در نیمه ی اول فیلم که دیده های نصفه نیمه ی براینی را به شکل واقعی روایت می کند و به زمان اصلی برمی گردد و درآمیختن خیال و واقعیت در نیمه دوم آن همواره بیننده را مشتاق و منتظر با فیلم پیش می برد و سرانجام غافلگیری انتهای فیلم با دانستن پایان واقعی و تلخ فیلم بیننده را میخکوب می کند.
اینجاست که تفاوت جشنواره ای مثل کن با جشنواره ی صرفا پرآوازه ی اسکار مشخص می شود. دیدن این فیلمِ واقعا خوش ساخت را به شدت توصیه می کنم.

 

نسیم

نمی خواستم در مورد نسیم چیزی بنویسم. خودم رو محِق نمی دونستم. اما امروز … یه چیز:

نسیم رفت. به فاصله “برداشتن یا برنداشتن چند قدم” اما من می گم تقصیر اون چند متر نیست که هیچ وقت طی نشد. تقصیر اون خواب هم نیست که به جای اینکه جدی بگیردش باید با خمیازه ی دوم فراموشش می کرد. تقصیر وحید هم نیست. تقصیر امامزاده هم نیست با اون سنگ سبز مسخره ش و دم و تشکیلات دیگه ش. تقصیر شهرداری هم نیست که باید اونجا پل عابرپیاده می زد. حتی تقصیر ایران خودرو هم نیست که با ترمزهای قراضه ی این پیکان پیزوریش بند کرده به حلقوم ما و هی قربانی می گیره. اصلا تقصیر ماست که اینقدر از رفتن نسیم ناراحتیم و دنبال مقصر می گردیم.

کاش بیشتر می شناختمت نسیم! تو که راحت شدی، شعرهات و غمت موند واسه دور و بریات.

 

بيماری روانی بای پولار و گوتیک يا آقای رييس جمهور به پزشك مراجعه كنيد!

با توضيحی در مورد يك بيماری رايج رواني به خصوص در ميان دانشجويان و باز هم خاص تر هم خوابگاهی های خودم كه نمونه آماری من (من عمران می خوانم) محسوب می شوند. اكثر مبتلايان به اين بيماری اطلاعی از آن ندارند و احساس می كنند كه حالتشان طبيعيست. من چند مورد از این بیماری را از نزدیک مشاهده کرده ام.اين بيماري همانطور كه از نامش پيداست (دو قطبی) از دو فاز مقابل هم تشكيل شده است: مانيا و دِپريشن. نشانه های مانيا اعتماد به نفس بيش از حد، سرخوشي شديد با بروز انرژی شديد، ولخرجی و عدم آينده نگری و ساده گرفتن همه چيز و البته پرخوری است. در مقابل علائم دپريشن كسلی، بی حوصلگی، نااميدی، بي اشتهايی، گاه گريه های ناگهانی عصبی، عدم تحرك و در يك كلام همان دپرسی يا افسردگی خودمان است. اين دو قطب بيماری در دوره های زمانی منظم یا نامنظم خود را نشان می دهد و این بیماری زمانی فاجعه بار می شود که پریودهای آن بسیار کوتاه و به هم نزدیک می شود. تصور کنید که نیمی از روز را دپرس باشید و نیمی دیگر از سرخوشی سر به دیوار بکوبید.

من این بیماری به خصوص قسمت مانیک را حتی در رفتارهای رییس جمهور هم می بینم. زمانی که ایشان با اعتماد به نفس بیش از حد و بدون آینده نگری تصمیم های انقلابی می گیرد و کمی بعد با واگذاردن آنان به حال خود سراغ مطلبی دیگر می رود. اعمال ایشان یک ولخرجی شدید در ابعاد بودجه کشور است. کم کم هم می توان علائم دپریشن را مشاهده کرد. زمانی که تقصیرها را به گردن دیگران می اندازد. ناامیدی خود را به این ترتیب ابراز می کند. البته باید در نظر اشت که رییس جمهور توسط مشاوران و اطرافیانش حمایت می شود و حرف شنوی او هنگام دپرسی سبب سرپوش گذاشتن به حالت بوجود آمده می شود.

بیماری بارز دیگری که در رییس جمهور مشاهده می شود گوتیک است. این بیماری حالتی از شیفتگی است که در آن انسان خود را الهام گیرنده از قدرتی مافوق بشری می داند و حمایت او را به صورت توهم در همه جا و حتی به صورت تجسم شده مشاهده می کند. این سبب اعتماد به نفس عجیب او خواهد شد و انجام اعمال بی پروا که خصیصه بیماری مانیا بود را توجیه می کند.او لحظه ای هم در کار خود شک نمی کند و تمام اعمال خود را تایید شده از بالا می داند و به همین دلیل گوشش به هیچ حرف بشری و منطقی بدهکار نیست.

شاید این ها جز حرف مفت نباشد ولی مطالعه اندک من در روانشناسی این تشخیص را برای من مسلم ساخته و از نظر خودم منطقی است. البته شاید ریشه بیماری های دیگری چون نارسیسم و فوبیا و خیلی چیزهای دیگر را هم بتوان تشخیص داد و این به خاطر همان ذات ایرانیان است که از پایه دچار بیماری روانی اند. کمپلکسی از تمام عقده های شناخته شده. ما نیاز به کمک فوری تمام روانپزشکان دنیا داریم.

 

یکشنبه بعدازظهر

این روزها زیاد تنها می شوم. اتاقی می شود پر از سکوت که مِتال می پوشاندش.
دیروز بعد از مقادیر متنابهی
ANATHEMA ، EVANECENSE و LACRIMOSA و بعد از اینکه بیخیالِ بتن و بارگذاری شدم، «قمارباز» را دست گرفتم و در سکوت همراه با نسکافه و سیگار تند تند می خواندم: باد شدیدی می وزد. خیلی شدید. طوری که چند درخت روبروی پنجره ای که روی سکویش بساطم را پهن کرده ام و نشسته ام را به شدت تکان می دهد و گاه به هم می کوبد. گاهی درخت ها چنان به من نزدیک می شوند که می توانم سرانگشتی به شاخه های خشکشان بزنم. راستی هنوز نمی دانم که چرا در این بهار که تمام چشم انداز سبز است، این درختان خشکِ خشکند. انگار مرده اند. انگار از قافله جا مانده اند. گه گاه نگاهی به دو زاغچه ایی که روی یکی از آنها لانه ساخته اند، می اندازم که چگونه با این تکان شدیدِ لانه شان که به شکل احمقانه ای روی یکی از باریک ترین شاخه های لرزان بنایش کرده اند، همچنان مصرند که این مأمن جوجه هایشان خواهد بود. اصلا جُم هم نمی خورد مگر اینکه جفتش جای او را بگیرد.
در همین حین صدای شجریان از نمی دانم کجا به گوشم رسید: “در دل و جان، خانه کردی. در دل و جان خانه کردی عاقبت” و من شرطی شدم. یاد او افتادم. من آدم جوگیری هستم احتمالا. با «هیچ» عشق می ورزم و فاز می گیرم. جالب این است که بعد احساس می کنم باید وفادار باشم. درحالی که همه اش توهمی بیش نیست. مسخره است… نه، بیشتر ترحم بر انگیز است. انگار نمی خواهم آدم شوم. یک جوان معمولی با عادت ها و رفتار معمولی باشم. با احساساتی معمولی: بی رحم، هوسباز و دمدمی. باید بهتر از وضعیت فعلی ام باشد. اما این 23 سال اخلاق سازی و ارزش سازی بیخود با خونم جریان دارد و من مثل یک معتاد از نبودش می ترسم. و به این ترتیب خود را در معرض سواستفاده قرار می دهم. البته ب عزیز به نظر پاک تر از این حرف هاست که لحظه ای به این چیزها فکر کنم اما این چیزی از اصل ماجرا که طرز نگاه کردن من به جریان است، کم نمی کند. مَثَل معروفی بین پسر ها هست که می گویند «اگر قصد سکس با دختری را داشته باشی قطعا در روابطت موفق می شوی» (یعنی خودمانی تر مخش را می زنی). اما اگر دنبال عشق پاک و از این شاسکول بازی ها باشی فقط خودت را اسباب تمسخر کرده ای.
شاید درد بزرگ داستایوفسکی هم همین بود. عشق ناکام و پر از اخلاقیات که در آثارش موج می زند نشانه کوچکی ست که شاید ذهن تشنه من بیرون کشیده. اما رم کردن مَرکب دایوفسکی در جای جای رمان هایش از این اخلاق گرایی بیهوده همان است که این روزها مدام به آن می اندیشم. روانشناس بزرگی ست این بشر.

 

 

 

Anathema

“shroud of false”

we are just a moment in time

a blink of an eye

a dream for the blind

visions from a dying brain

i hope you don’t understand.

این تکست یک ترانه زیبا از anathama است. گروهی نه چندان مشهور ولی فوق العاده. امروز نشد فایل صوتی ش رو بذارم. دوباره تلاش می کنم.

تاریخچه گروه آناثما:

این گروه در سال 1990 در لیورپول انگلستان شکل گرفت. Anathema را به معنای “مرتد و لعنت شده” گفته اند. اولین demo آنها در یک استودیوی محلی و با نام “an Iliad of woes” به معنای “ایلیاد اندوه” ضبط شد و در سال 1991 پخش شد. پس از چند ماه دومین demo با نام “all faith is lost” ضبط و پخش شد. کم کم موسسات پخش موسیقی در انگلستان و حتی سویس به این گروه تازه کار توجه کردند و با پخش ساخته های بعدی این گروه مثل “serenades” که آهنگ ماه انتخابی metal hammer در سال 1993 شد این گروه به جایگاه مقبولی دست یافت.

آنها از آن پس در نقاط مختلف دنیا چون هلند، رومانی، بلژیک، برزیل و … در فستیوال ها و کنسرت های مختلف شرکت کردند. اولین و تنها کلیپ آنها در سال 97 پخش شد و در همان سال John Douglas گروه را ترک کرد و جای او را Shaun Steels که در سه تراک با pink floyd همکاری کرده بود گرفت. در سال 98 بیسیت گروه Duncan Patterson جای خود را با Dave Pybus عوض کرد. در انتهای این سال John Douglas  دوباره به گروه بازگشت.

نکته جالب این گروه امتناع آنها از همکاری با موسات بزرگ و یا ضبظ کلیپ تصویری ست که سبب معروفیت آنها خواهد شد. کلیپ هایی که ا آنها یافت می شود محدود به کنسرت های کم جمعیت که ظاهرا در پارکینگ یا زیرزمین خانه های حومه شهر اجرا شده، می شود. سبک این گروه را می توان doom metal و تا حدی اتمسفریک راک به حساب آورد. به هر حال ساخته های این گروه همیشه مورد علاقه شدید من بوده و از گو دادن به موسیقی مبهم و خلسه آورش سیر نمی شوم. اعضای فعلی گروه

 

 

مرثیه

«بر مزار شیطان
که از سرطان سیگار و فلسفه
خودش را حلق آویز کرد»

عزاپوش می روند
شانه های برهنه از تابوت
بر گیسوان شب.

شیون وار می رسند
زنان برجسته
مردان خسته
از گناه بزرگ عصمت
بر درگاه مبارک.

برای هزارمین بار
دستان مکبث را
به دامان خدا پاک می کنند.

ایرانیان:بیماران روانی

چند روز پیش نزد یک روانشناس بودم و حدود 4 ساعت روانم را در معرض حمله بی رحمانه او قرار دادم. تقریباً تمام زندگی و تفکراتم را به او گفتم و گاه چیز های می گفتم که برای اولین بار آن ها را جزء خودم می دانستم. اما جز حقیقت چیزی نبود.

چه آسوده ایم و تصور می کنیم که مشکلی نداریم. من می دانستم که تحت فشارم و شاید تعادل روحی خوبی ندارم. اما فکرش را هم نمی کردم که چنین مشکلات عجیبی هم برای تفکرات و رفتارهای من قابل تعریف است. بسیاری از چیزهایی که از نظر جامعه ما ارزش محسوب می شود و خانواده های ما آن ها را تبلیغ می کنند و سعی می کنند فرزندان خود را با این اخلاق تربیت کنند اما نتیجه اش چه می شود؟ : یک بیمار روانی!

مسئله اینجاست تصور ما از انسان نرمال با آنچه در علم روانشناسی فروید و لکان و امثال آنها بسیار متفاوت است و با وجود اینکه این تعاریف برای جوامع مختلف متفاوت است اما تأثیرش بر انسان تا حد زیادی یکسان است. این است که جامعه ای مثل ایران پر از بیماران روانی است، با مشکلات و اکت های خاص روانی. بیماری هایی که در جوامع دیگر استثنا و قابل درمان و کنترل است، در مملکت ما همه گیر و جا افتاده است. طوری که هیچ امیدی به درمان نیست.

برای مثال ما تصور می کنیم مسلمانیم در حالی که اگر به اجرای قوانین اسلام نه فقط در قانون که در عرف و متن اصلی اجتماع نگاهی بیاندازیم متوجه می شویم که این دینی منحصر به ایرانیان است با اعتقادات و عرف و شرایط روحی ( همان بیماری های روانی) ایرانیان:

رفتار ما در خانواده خود و با زن و فرزندان را در نظر بگیرید. فضایی پر از شک و اتهام به خیانت، نگاه برده وار به زن، خالی کردن تمام مشکلات درون و برون به صورت مشت و لگد و کنایه و فحش به زن و فرزند، تعصبات عجیب و غریب، زنای محارم، زن و دختر فروشی. کاری با علل و عوامل این ها ندارم که این قصه سر دراز دارد اما من جز نشانه های بیماری همه گیر روانی چیز دیگری در این رفتارها نمی بینم.

 قانون اسلام در مورد حد زدن: حد زننده باید قرآنی زیر بغل خود نگه دارد و حد بزند. حکمی که ما اجرا می کنیم: یک قرآن کوچک را با کش زیر بغل خود می بندیم و با تمام توان و با چند چرخش دور سر چنان می زنیم که گوشت طرف آشکار شود. مطمئناً بعد از آن ادب شده.

 حکم اسلام در مورد سنگسار: با سنگ هایی کوچکتر از بند انگشت، در فاصله دایره ای مشخص، سنگ پرتاب می شود و هر نفر یک سنگ و اگر سنگسارشونده خود را از دایره خارج کند آزاد است. در واقع این قانون نه برای مرگ او که برای تأدیب اجتماعی او و دیگران است. اما قانونی که ما اجرا می کنیم: وارد دایره می شویم، پاره آجر را با تمام قوا به سر او می کوبیم، آنقدر پاره سنگ می زنیم تا جمجمه او خرد شود، اگر خارج شود هم اجازه نمی دهیم زنده بماند و یک مومن خداترس بزرگترین سنگ ممکن را برای حسن ختام می کوبد و خلاص.

اگر این بیماری روانی نیست پس چیست!؟ ما عقده ها و سادیسم خود را با نام دین و قانون خالی می کنیم و خود را معتقد می دانیم. اصلاً مگر این قانون اسلام نیست که حکم زنا در صورتی صادر می شود که 4 شاهد عاقل و بالغ زن و مرد را در حالی دیده باشد که نخی هم از میان آنها رد نمی شود و ما مثل آب خوردن به زنا متهم می کنیم و حد می زنیم، سنگسار می کنیم. اعدام می کنیم.

ما بیماریم. چه بدانم چه ندانیم. چه بخواهیم چه نخواهیم حتی من که این ها را می دانم از آن انتقاد می کنم هم در معرض هجوم این فرهنگ فراگیر بیمار شده ام. شاید به این صورت نه، ولی به هر حال سرخوردگی و افسردگی هم بیماری ست. دوست نداشتن خود هم بیماری ست و و و….

ادب: گناه بزرگ

ادب همواره از ارزش ای جوامع مختلف و به خصوص از تعالیم مهم اجتماعی ماست. همواره بقه عنوان ارزش تبلیغ و تأیید شده. قصد من زیر سوال بردن آن نیست اما می خواهم زاویه هایی دیگر از این ارزش و پیامد های ادب بر زندگی روانی انسان را تا حدی برای خودم و نه شما، در حال نوشتن این مطلب روشن کنم.

تصور کنید با فردی که دوستی چندانی با او ندارید در حال گفتگویید و از گفتگوی خود عذاب می کشید ولی ادب حکم می کند که بحث را قطع نکرده و حداقل گوش دهید و گهگداری به علامت تایید سری تکان دهید.

حالت دیگری را در نظر بگیرید که با فردی بزرگتر از خود در حال گفتگویید که جز مزخرف تفت دادن کار دیگری بلد نیست و شما برای رعایت ادب در برابر او و ضایع نکردن او در برابر جمع مجبور به سکوت و بدتر از آن تایید سخنان او می شوید.

این دو مثال نمونه های کوچکی از رفتارهای سلبی مودبانه بود که در زندگی روزمره بسیار از این دست موجود است. تاثیر این رفتارها بر ما چیست؟ جز این است که با این رعایت ادب ما از تعقل خود می گذریم و ego خود را می کشیم؟ و این ضعیف شدن ego منجر به عدم اعتماد به نفس، مشکلات روانی و عقده های رفتاری خواهد شد. البته شاید این مشکلات به صورت حاد خود را نشان ندهد ولی مسلماً در لایه های اجتماعی ردپای آن را می توان یافت.

در ضمن این رعایت ادب گاهی موجب مشکلات پیچیده تری هم می شود. این که نمی توان نظر قطعی کسی را متوجه شد. نمی توان تکلیف خود را با بسیاری آدم ها که اطرافمان وول می خورند و با ما تعامل اجتماعی دارند، مشخص کرد. و این سبب تصمیم گیری های اشتباه در مورد تصمیم و نظر آنها و ایجاد تنش در روابط و مشکل برای خود و دیگران می شود.

مرز رعایت ادب اجتماعی و شعور رفتار با تعارفات بیهوده به اندازه تار مویی ست که رعایت آن از روان بیمارما خارج است. از هر طرف برویم از گود بیرون می افتیم. پس صرفا تلنگری گه گاهی کافیست.